Mobile menu

زندگينامه

بسم الله الرحمن الرحيم

اينجانب احمد عابديني فرزند يدالله متولد 1338 در نجف آباد اصفهان در خانواده اي كشاورز متولد شدم از طرف مادرم نسبم به مرحوم آيت الله مير سيد علي آيت نجف آبادي مي رسد. به همين جهت مادر و دايي هايم كه نوادگان مرحوم مير سيد علي بودند به درس خواندن من اصرار داشتند. از جهت ديگر كشاورزي و رسيدگي به اموري از اين قبيل مطرح بود به همين جهت معمولا درس خواندن منحصر به مدرسه بود و بيشتر وقت خارج از مدرسه به كمك پدر در امر كشاورزي مي گذشت. معمولا شب هاي زمستان را در جلسات قرآن و حضور در مسحد و خواندن مقدمات صرف كردم.

در سال 56 ديپلم گرفتم و در كنكور شركت كردم و پس از قبولي در دانشگاه در رشته فيزيك به تحصيل پرداختم. در همان تابستان اولين كلاس آموزش قرآن را تشكيل دادم و تمامي دوستاني كه با هم درس مي خوانديم و ديپلم گرفتيم در آن كلاس شركت كردند و روخواني قرآن را فرا گرفتند. پس از ورود به دانشگاه نيز بنده خود را موظف به دفاع از قرآن و اسلام مي دانستم.

جو خاص آن زمان و وجود جوانان فراواني كه كمونيست شده بودند و بنده و دوستانم با آنان بحث مي كرديم و ناتواني از پاسخ به شبهات آنان نياز به خواندن فلسفه را برايمان يقيني ساخت ولي مبارزه با شاه به شكل هاي گوناگون از جمله تشكيل نمايشگاههاي كتاب در شهرهاي مختلف از جمله شهرهاي استان چهار محال و تدارك تظاهرات و نيز درسهاي دانشگاه فرصت پرداختن به فلسفه را از ما گرفت با پيروزي انقلاب و افتادن بيشتر دانشگاه ها به دست كمونيست ها و التقاطي ها به منظور انقلاب فرهنگي، دانشگاه تعطيل شد و بنده فرصت را براي فلسفه خواندن غنيمت شمردم.

باچند تن از دوستان خدمت مرحوم آيت الله ايزدي امام جمعه نجف آباد كه از شاگردان خاص مرحوم آيت الله علامه طباطبايي و از هم دوره اي هاي مرحوم شهيد مطهري بود رسيديم و تقاضاي فلسفه كرديم و ايشان نپذيرفت و فهم فلسفه را منوط به خواندن منطق دانست.

از روي ناچاري به قم رفتيم كهروز ورود به قم مصادف شد با حمله عراق به ايران. در درسهاي فلسفه نظير منظومه شركت مي كرديم ولي كامل نمي فهميديم، يكي ازاستادان حاضر شد تنها پنج شنبه ها چهار ساعت برايمان فلسفه بگويد كه باز مناسب نبود و ذهنمان كشش نداشت. شروع جنگ و بي برنامگي ما و تعطيل شدن هر روزي درسهاي حوزه و بي پولي و... دوباره ما را به نجف آباد كشاند، اين بار استاد، حاضر شد براي ما بدايه الحكمه بگويد و ما نيز تصميم به خواندن منطق گرفتيم و منطق مظفر را شروع كرديم. كم كم براي فهميدن درست عربي، به خواندن كتابهاي مقدماتي صرف و نحو مشتاق شديم و كم كم دروس حوزوي را به سبكي كه طلاب مي خواندند شروع كرديم ولي بنده با سرعت بيشتر و اشتياق فراوان آنها را بسيار زودتر از ديگران به پايان رساندم.

برخي كتابها را با استاد خواندم برخي را خودم مطالعه كردم، برخي را با مباحثه و برخي را در ضمن تدريس فرا گرفتم.

از جمله اساتيد مان مرحوم شيخ محمد علي صفر نورالله بود كه هدايه، عوامل ملامحسن، مقداري سيوطي و مغني و مقداري تحريرالوسيله را نزد او خواندم در عرض اين دروس بدايه الحكمه منطق مظفر، مقداري اصول فلسفه و روش رئاليسم و مقداري نهايه الحكمه را نزد مرحوم آيت الله ايزدي فرا گرفتم.

نجف آباد برايم بسيار مناسب و خوب بود. زيرا برخي درسها را كه نمي توانستم شركت كنم دوستانم برايم نوار مي گرفتند و آن را گوش مي دادم هرگاه خبر دار مي شديم كه عمليات است و جبهه رفتن لازم است با توافق با يكديگر درس را تعطيل مي كرديم و پس از بازگشت از جبهه، از همان جا شروع مي كرديم.

در سال 61 دوباره به قم وارد شدم و در ايام تحصيل با عشق و علاقه به درس خواندن پرداختم بقيه اصول و لمعه را نزد آقايان كوه كمره اي، احمد ميانجي، محامي و مرحوم وجداني فخر خواندم و در همان زمان سيوطي و هدايه را تدريس كردم. و بعد به رسائل و مكاسب مشغول شدم و از درسهاي آقايان اعتمادي، تهراني و مرحوم پاياني و مرحوم ستوده استفاده كردم و كفايتين را تنها نزد مرحوم آيه الله ستوده خواندم.

در طي اين مدت تلاش كردم در درس منظومه آيه الله انصاري شيرازي و صبح هاي زود در درس اسفار جلد 9 آيه الله جوادي آملي شركت كنم.

زماني كه در نجف آباد بودم گاهي در درس تفسير آيه الله ايزدي شركت مي كردم ولي اين شركت مرتب نبود، اما در قم پس از اين كه حضرت آيه الله جوادي آملي تفسير قرآن را در مسجد محمديه شروع كردند در آن شركت كردم كم كم جمعيت زياد شد و درس به مسجد اعظم انتقال يافت و بنده همچنان در آن شركت مي كردم.

بالاخره در خرداد 65 دروس سطح كاملا تمام شد و در امتحان كفايه شركت كردم. در واقع درآخر شهريور سال 59 كه هم زمان با شروع جنگ شروع رسمي طلبگي بنده بود تا خرداد شصت و پنج كه شش سال طول كشيد بنده علاوه بر درسهاي رسمي حوزه كه امروزه طي ده سال مي خوانند را كاملا خواندم و مباحثه كرده بودم مقدار زيادي فلسفه و تفسير نيز اندوخته داشتم و با طلاب مباحثه كرده بودم.

از خاطرات به ياد ماندني آن دوران يكي ان كه شبي هنگام مباحثه كفايه به دوستان گفتم هر جا مطلب مشكل است و خود صاحب كفايه نمي فهمد مي گويد خالي از دقت نيست، دقت كن و... در اثر همين توهين به ايشان يك مرتبه تيزفهمي ام از دست رفت و فرداي آن روز هر چه كردم متن كفايه را نمي فهميدم. فردا شب در سر مباحثه در پيش دوستان به گناه خود اعتراف كردم و در حرم حضرت معصومه (س) نيز توبه و انابه كردم تا مقداري از آن فهم و حافظه برگشت ولي خوب روشن است كه پارچه كثيف شده شسته شده هيچگاه مثل پارچه نظيف نيست.

از آن زمان تصميم گرفتم به علماء و بزرگان اهانت نكنم و به جاي اتهام به آنان، فهم خود را مورد اتهام قرار دهم.

از خاطرات آن دوران اين كه گروهي بوديم كه در تمامي درسها تلاش مي كرديم قبل از درس ها پيش مطالعه كنيم و به همين جهت تنها خارج درس را گوش مي داديم و نيازي نمي ديديم كه تطبيق مطالب با متن را گوش دهيم و به همين جهت از درس خارج مي شديم روزي مرحوم آيت الله پاياني در ضمن توضيح خارج مكاسب به برخي از غلط هاي چاپي كتاب اشاره كرد و فرمود: مي خواهم كساني كه تطبيق با متن را نمي نشينند به درد سر نيفتند. از اين كه استاد، كار ما را به رسميت شناخته بود خوشحال بوديم.

در تابستانها و ايام تعطيل دروس برنامه هاي ديگري داشتيم تابستان 56 قبلا بيان شد، تابستان 57 را در شهر كرد صرف كرديم، در آن وقت و نيز در ايام تعطيلي دانشگاه در جاهاي مختلف نمايشگاه كتاب مي زديم تابستان 58 را در جهاد سازندگي، استان چهار محال بختياري، شهرستان جونقان و روستاهاي اطراف آن به سر بردم و به كارهاي فرهنگي و عمراني اشتغال داشتم. تابستان سال 9 را در بخش اردل ونوقان وروستاهاي ان به انواع کارهاي فرهنگي وعمراني اشتغال داشتم.

پس از شروع جنگ بيشتر تابستان ها و ايام تعطيلي يا ايام عمليات در جبهه مي گذشت. تابستان 60 به سرپل ذهاب رفتيم. خوب به ياد دارم كه صبح زود هنوز هوا تاريك بود و ما سه نفر طلبه در كوچه هاي كرمانشاه قدم مي زديم تا به ستاد اعزام نيرو برسيم كه خبر شهادت هفتاد و دو تن را از راديو شنيديم و خبر شهادت رجايي و با هنر را نيز در سر پل ذهاب و قبل از عمليات معروف بازي دراز شنيديم.

تلاش مي شد اوقاتمان در جبهه به بطالت نگذرد، مباحثه تحرير الوسيله، حفظ قرآن، خواندن كتابهايي نظير پرواز در ملكوت از امام امت محصول تلاش آن دروه است.

اگر چه اكنون كه به گذشته ها مي نگرم باز بسيار وقت تلف كرده ام كه امكان بهره برداري بهتر از آنها وجود داشت.

در تابستان 64، كلاسهايي ازسوي شوراي سرپرستي طلاب خارجي گذاشته شد بنده نيز در آن كلاسها شركت كردم و در امتحان نمره ي خوبي آوردم و روزي در حضور استادهاي عربي و محضر مرحوم آيت الله ايزدي به عربي سخن گفتم كه اثر شادابي آن به خوبي در چهره استادهايم ظاهر بود.

به همين جهت و براي كامل شدن تكلم به عربي، در تابستان 65 و اتمام دروس سطح چهار نفر از آن كلاس به لبنان فرستاده شديم، ورود ما به لبنان مصادف بود با شروع درگيري هاي حركت امل و فلسطينيان، مدرسه رسول اكرم در حومه جنوبي بيروت و سر راه فرودگاه كه محل استقرار ما بود درست در منطقه وسط درگيري بود و خمپاره هاي طرفين از بالاي مدرسه عبور مي كرد و چندين مرتبه نيز برخي به مدرسه اصابت كرد.

همه فكر آن جمع چهار نفري اين بود كه در ضمن كار و فعاليت، تمرين زبان كنيم از جمله آن كارها ايجاد نمايشگاه كتاب بود كه يكي از آنها در جلوي مسجد امام رضا (محل اقامه نماز توسط آيه الله سيد محمد حسين فضل الله ) به مدت ده روز برگزار شد.

هر هفته بنده تكي و جدا از ساير دوستان به جنوب لبنان، حوزه صديقين مي رفتم و با طلاب آنجا جلسه داشتم و گاهي به روستاهاي اطراف نيز مي رفتم، در ضمن برخي دروس را براي طلاب تدريس مي كردم پس از پايان تابستان مسولان مدرسه ازبنده و يكي از دوستان خواستند كه براي تدريس آنجا بمانيم و خودشان با ايران هماهنگ كردند و زن و فرزندانمان را به لبنان آوردند و يك سال تحصيلي در آنجا مانديم.

در آنجا صبح ها خدمت آيه الله سيد محمد حسين فضل الله درس خارج فرا مي گرفتم و بقيه روز را به تدريس مشغول بودم روزهايي كه درگيري شديد بود و يا روزهاي يك شنبه كه تعطيلي رسمي لبنان بود و اساتيد در دروس خود حاضر نمي شدند من خودم را موظف مي دانستم درس آنان و يا درسي جايگزين را تدريس كنم، گاهي اوقات تدريس ها به يازده عدد مي رسيد كه دو تا سه تا از آنها در مدرسه خواهران بود كه همسرم مسئوليتش را بر عهده داشت و يكي از آنها درس عدل الهي بود كه پس از نماز مغرب و عشا براي دانشجويان مي گفتم.

بله از امور بسيار جالب در لبنان اين بود كه يك كلاس براي دانشجويان هفته اي سه شب گذاشته بودم و كتاب عدل الهي استاد مطهري را توضيح مي دادم. حدود سي تا چهل دانشجو در آن شركت مي كردند، اين مقدار دانشجو در آن شرايط بد امنيتي و استمرار آن چشم همه افراد را خيره كرده بود و مي گفتند اين گونه كلاس ها با اين جمعيت دانشجو واقعا بي سابقه است.

در بين تمامي اين برنامه ها از برنامه براي ايرانيان غافل نشديم و محرم در آنجا منبري گذاشتيم و جلسه اي به زبان فارسي سخنراني و مداحي به سبك ايراني براي مجموع ايراني هاي موجود در بيروت اعم از سفارتي ها يا غير از آنها داشتيم كه بسيار جالب بود و مورد استقبال واقع شد.

شب شام غريبان دسته عزا داري به سبك ايراني با شمع و... به راه انداختيم و با نوحه سرايي به زبان فارسي به پشت درهاي مسجد امام رضا و سپس مسجدي كه مرحوم شمس الدين در آن اقامه جماعت مي كرد رفتيم. هر دو مسجد بسته بود و كسي در آنجا نبود، اما جالب اين كه بنده در طول راه زنان بي حجاب زيادي را ديدم كه مي آمدند روسري از يكي از خانم ها قرض مي گرفتند و بر سر مي كردند و مقداري دسته عزا داري را همراهي مي كردند و سپس روسري را تحويل مي دادند و مي رفتند و اين نشان مي داد كه بي حجاب ها ضد دين نيستند بلكه علاقه زيادي به دين دارند و شرايط زندگي آنان را به اين وضع در آورده است.

اوايل تابستان 66 لبنان را به قصد ايران ترك كرديم تا دوباره اوايل مهر به آنجا برگرديم ولي ديگر توفيق يار اينجانب نشد.

پس از چند ماهي از ورود به ايران با گروه تفسير دفتر تبليغات آشنا شدم و به كار تحقيق در قرآن پرداختم ويكي از پژوهشكران تفسير راهنما گشتم كه بحمدالله در 20 جلدبه چاپ رسيده است. از آن زمان تا سال 77 به مدت دوازده سال در تفسير راهنما بودم و گاهي اوقات به خصوص در تابستان ها روزها يا هفته ها مي گذشت كه تنها قرآن و تفسير مطالعه مي كردم و خداوند را بر اين نعمت بزرگ شاكرم.

در اين مدت درسهاي خارج زيادي از مراجع معظم قم را شركت كردم. نوارهاي درسهاي اصول و رجال را گوش دادم و مباحثه كردم نوارهاي جلدهاي 6و 7و 8 اسفار را گوش دادم و مباحثه كردم، دو دوره رسائل و زيادي از مكاسب را تدريس كردم و...

در سال 70 با باز شدن دوباره راه خانه خدا وشروع مجدد حج در امتحان زبان دانها شركت كردم و پس از قبولي، در همان سال، به حج مشرف شدم - البته پول حج را خودم پرداخت كردم و در واقع امتحان تنها سفر را بي نوبت كرد- در مسير بين مكه و مدينه اتوبوس حامل ما به سختي تصادف كرد و چند نفر از زبان دانان شهيد و بنده نيز به شدت از ناحيه پاها ضربه ديدم.

پس از مراجعه به ايران و بدتر شدن روز به روز كوفتگي پا مجبورم كرد كه چند ماهي در خانه بمانم و هيچ راه نروم اين زمان، فرصت خوبي بود براي شروع به نوشتن كه اولين مقاله عربي در مورد طهارت اهل كتاب نوشته شد پس از خوب شدن و فعاليت هاي دوباره بيرون از خانه، ديگر نوشتن رها نشد و در هر فرصتي قلم بر كاغذ رفت و مقاله هاي متعددي نوشته شد كه از سال 74 يكي پس از ديگري در مجله كاوشي نو در فقه و ساير مجلات به چاپ رسيد كه ليست ناقصي از آنها تهيه شده است.

در دوره چهارم تربيت مدرس دارالشفا شركت كردم و مدرك كارشناسي ارشد دريافت كردم و در همان زمان ها و شروع اعطاي مدراج علمي از سوي مديريت حوزه قم در آنجا نيز امتحان دادم و مدرك سطح 4 گرفتم.

در سال 77 با به پايان رسيدن تقريبي كار تفسير راهنما از رفتن به آنجا خودداري كردم و پس از چند ماهي توفيق راه اندازي ‌‌‍‍‍‹‹مركز تحقيقات طب اسلامي امام صادق›› نصيب اين جانب شد و توفيق يار شد تا يك دور كتب اربعه حديثي شيعه را با دقت بخوانم كه برايم بسيار مفيد بود و نزديك است كه مسير آينده تحقيقات و تأليفاتم را رقم بزند.

در تابستان 81 و تقريبا تمام شدن دور فيش برداري از كتب اربعه و اصرار خانواده براي ترك قم و هجرت به اصفهان و بسيار خوب بودن استخاره هاي فراوان در اين رابطه علي رغم ميل باطني، راهي اصفهان شدم و از اول مهر 81 در اصفهان به تدريس در حوزه پرداختم تا خداوند چه بخواهد.

برخي از مراجع معظم تقليد بنده را با ورقه اجتهاد، وكالت و امثال آن مورد لطف قرار دادند، تا كنون شش كتاب از اينجانب به چاپ رسيده است و اميدوارم بتوانم مقاله هاي چاپ شده ام را با اصلاح و اكمال براي چاپ آماده سازم، زيرا اكثر مقالات از نو آوري بهره مند است به ويژه مقالات فقهي كه شرطش نو آوري همراه با استدلالهاي محكم است و به همين جهت برخي از آنها در جشنواره ها برنده شده و جايزه اي نظير عمره برايم به ارمغان آورده است برخي مكرر در جاهاي مختلف چاپ شده و برخي دستمايه محققان براي طرح هاي تحقيقاتي گشته است. و خداوند را براي همه اين نعمت ها شاكرم. و اكنون نيز به طرحي پيرامون احاديث اهل بيت مي انديشم.

شايد بتوان روحيه نوآوري اينجانب را-اگر واقعا موجود باشد- ناشي از دانشجو بودن قبل از انقلاب و برخورد با افكار مختلف در دانشگاه و نيز سفر به لبنان در سخت ترين شرايط و برخورد و تضارب آرا با اكثر گروه هاي موجود در صحنه و بودن در حوادث گوناگون دانست.

از ناكامي هاي اين جانب نداشتن هم مباحثه دائم است در دروان جنگ با هر كسي هماهنگ و هم طراز شدم تا با هم پرواز كنيم به جبهه رفت و به پروازي ديگر مبادرت ورزيد. پس از آن نيز هم مباحثه ها، تدريس در دانشگاهها، ورود به ارگانها و... را بر طلبگي، صرف و كمي امكانات ترجيح دادند و به همين جهت كارهاي تحقيقاتي اين جانب به تنهايي انجام مي پذيرد و به همين جهت از نظر كيفيت و كميت روند مطلوبي كه خودم آن را مي پسندم ندارد و به ويژه كه گاهي ويراستاران نيز به ويرانگري مي پردازند و غلط گيران نيز بي دقتي مي كنند و ناگهان مقاله اي منتشر شود كه...

از مهرماه سال 83 شروع به تدريس ترتيبي قران مجيد ونوشتن به قلم عربي شدم که الحمدلله اکنون يک جزء از قران به اتمام رسيده و بيش از دو جلد دست نويس تفسير موجود است که اميد است با توفيق خداوند بتوانم يک دوره تفسير را به اخر برسانم و در معرض نضر علاقمندان قرار دهم انشاالله.

از خداوند منان عاجزانه تقاضا دارم كه توفيقي عنايت كند كه مجموعه حديثي موردنظر بدون هر اشكالي به پايان رسد.

احمد عابديني