Mobile menu

سفرنامه عتبات1

به نام خدا

اوايل اسفند ماه سال 1392 بود که با خود فکر کردم که امسال تعطيلات عيد نوروز را به عتبات عاليات بروم. ابتدا به ذهنم خطور کرد که چون ايام نوروز مرز ايران و عراق آزاد اعلام خواهد شد، من هم ويزايي گرفته و با اتوبوس به مرز شلمچه بروم، و از آن­جا وارد خاک عراق شوم و... .

لذا با خانمم مشورتي کردم،‌ او گفت: «مثل اين­که تو به سن و سالت توجه نداري! گمان مي‌کني هنوز در دوران جواني به سر مي‌بري! اگر در مرز يکي دو ساعت معطل شدي، از پادرد و کمردرد ناله‌ات بلند مي‌شود، و اگر يک شب آن­جا بماني سرما مي‌خوري و گرفتار مي‌شوي». ديدم حق با اوست، دوران جواني گذشته است و ديگر نمي‌‌توان همانند روزهاي زمان جنگ، با آن عشق و شوري که در جبهه­ها داشتيم، عمل کنم.

 

وقتي تصميم گرفتم با سازمان حج و زيارت، به زيارت عتبات بروم، همسر و دخترم نيز همراه من شدند، معلوم شد که طرح رفتن به قشم از روي ناچاري و براي رفع خستگي و مسافرت چند روزه بوده است.

ثبت نام اينترنتي انجام شد و پس از قرعه‌کشي، نام ما جزء ذخيره‌هاي تاريخ 25/12/1392 قرار گرفت، و با کمک‌گيري از سهميه‌ي مدير کاروان، ثبت‌نام قطعي انجام و مقدمات سفر به سرعت فراهم شد.

دو شب قبل از سفر

شب شنبه دو شب قبل از سفر خواب ديدم كه در عراق هستم و سوار اتوبوس به سوي حرم مي‌رويم. و اموري اتفاق افتاد كه قدر عقل را بيش از پيش فهميدم و پس از بيدار شدن و تا صبح و فردايش به مشكلات افراد مبتلا به آلزايمر فكر مي‌كردم و خدا را بر نعمت عقل شكر مي‌كردم.

با تمامي وجود حس كردم چه زيبا گفتند:

خدايا آن را كه عقل بدادي چه ندادي؟! و آن را كه عقل ندادي چه بدادي؟!

واقعاً زندگي بدون عقل براي كسي كه زماني عاقل بوده سخت‌ترين زندگي است. خداوندا تا زنده هستيم عقل را از ما مگير.

خداوندا توفيقمان ده كه هميشه از عقل به عنوان چراغ استفاده كنيم تا راه را گم نكنيم.

آغاز سفر

روز بيست و پنجم ساعت 10 صبح که به فرودگاه رسيديم، ابتدا مدير کاروان آقاي شکرآرا به استقبالمان آمد، و پس از آن آقاي گل­افشان روحاني پيرمرد و دوست‌داشتني اهل نجف‌آباد را ديدم، و سپس با روحاني کاروانمان سلام و عليک کردم. مقررات فرودگاهي، دو ساعت به پرواز، حضور مسافر را در فرودگاه لازم مي‌داند، و ما بايد تا حدود ساعت 1 بعد از ظهر منتظر مي‌مانديم، که البته با تأخيرهايي که در هواپيماهاي ايراني معمول است تا ساعت 2:30 معطل شديم.

در اين مدت ساعتي در کنار آقاي گل‌افشان نشستم، و او از خاطرات خود، در آن هفت سالي که در نجف اشرف مشغول به تحصيل بوده است تعريف کرد، او از تلخ و شيرين روزگار مطالبي برايم گفت، من نيز خاطره‌اي برايش تعريف کردم: زماني که از حج برگشته بودم، خدمت مرحوم آيت‌الله منتظري رسيدم. ايشان از من پرسيد: «چه خبر؟»، گفتم: «آن­جا دعا کردم که خانه‌ي خدا به دست شيعيان نيفتد»، با تعجب نگاهي به من کرد و پرسيد: «چرا؟»

گفتم: «زيرا آيت‌الله خميني(ره) نماز جماعت دوري[1] را قبول ندارد، و به نظر شما صفوف طبقه‌ي بالا به صفوف طبقه‌ي پايين متصل نمي­باشد، اگر کعبه به دست شيعيان بيفتد يک نماز جماعت نمي‌توان خواند، بلكه بايد ده‌ها نماز برقرار شود و صداي بلند‌گوهاي مکه، گوش‌خراش مي­شود، خوب شد که مکه به دست شيعيان نيفتاد!!». تا اين‌گونه او را تحريك كنم تا در فتوايش تجديد نظر كند زيرا در فتوا همه بايد چيز را در نظر گرفت.

به آقاي گل­افشان گفتم: «اکنون مي‌‌خواهم نزد آيت‌الله سيستاني بروم و همين خاطره را براي او بگويم، و بگويم: اکنون نجف­اشرف به دست علماي شيعه است، ده سال پيش به نجف آمدم نماز جماعت در صحن حرم حضرت علي (ع) برقرار نبود، اکنون هم يک نماز جماعت نيست، کاري نکنيد که شيعه آرزو کند، اي کاش...».

آقاي گل‌افشان جواب داد: «از مشکلات عراق خبر نداري، يک روز از يک طرف مقتدا صدر حرم و وادي السلام را اشغال کرده بود، از سوي ديگر آمريکايي‌ها براي نابود کردن مقتدا، قصد تخريب و بمباران حرم و وادي السلام را داشتند، آقاي سيستاني با مديريت بي­نظيرش، کشور عراق را از هر دو بحران نجات داد. از کشتار جيش المهدي جلوگيري کرد، و از اماکن مقدسه محافظت کرد، و براي اين­که در حين نماز کسي کشته نشود، فرمود: «مردم در مساجد نماز بخوانند، نه در حرم. شما خبر نداري كه پس از نماز جمعه‌ي باشكوهي كه در نجف، برگزار شد بمب گذاشتند و مرحوم سيد محمدباقر حكيم و جمعي از نمازگزاران را شهيد كردند، ديوار صحن خراب شد و...»

خلاصه: نبودِ نماز جماعت در حرم، دعواي مراجع تقليد نبود، بلکه مقداري از آن زير سر نپختگي مقتدا صدر، و مقداري هم به خاطر کشتاري که يک­بار در حرم رخ داد، بوده است. اتفاقاً اکنون که اوضاع بهتر شده، ايشان نماينده‌اي براي توليت حرم نصب کرده است، و نماز جماعت هر سه وعده در حرم منعقد مي‌شود».

از اين كه در نجف نمازجماعت برپاست و نمازهايمان را فرادا نمي‌خوانيم خوشحال شدم و از تحليل ناآگاهانه‌ام در مورد اوضاع عراق احساس شرم كردم.

مقداري پيرامون اين امور و اموري از اين قبيل، صحبت کرديم تا ظهر شد، و روحاني كاروان اذاني با صداي رسا گفت و نماز جماعت به امامت ايشان برقرار شد. پس از نماز کنارش نشستم و معلوم شد که او مرا از قبل مي‌شناخته است، ولي من هيچ شناختي از او نداشتم.

بالأخره زمان گذشت، تا اين­که اعلام کردند سوار هواپيما شويم و حرکت کرديم. در هواپيما، از غذا خبري نبود و به جاي آن با ميوه از ما پذيرايي کردند، بعداً معلوم شد که ماشين حمل غذا در راه خراب شده است، و تأخير بيشتر براي آوردن و خوردن ناهار، ترجيح صحيحي نبود.

ساعت 3:30 به وقت عراق به محل اقامتمان در نجف­اشرف رسيديم، و با سفارش مدير کاروان، نان و پنير و گوجه‌اي تهيه و صرف شد، و براي رفتن به حرم، سر ساعت 5 آماده شديم.[2]

من چون صبح در خانه غسل زيارت کرده بودم، با استناد به احاديثي که غسل را براي يک روز کافي مي‌داند، هرچند وضو باطل شده باشد براي خود نيازي به غسل نديدم، [3]ولي خانواده غسل زيارت انجام داد، و ما ساعت 5 در جلوي هتل آماده بوديم، اما معطل کردن چند دقيقه‌اي کاروان، موجب شد که با خانم و فرزندم مشورت کنم و نتيجه‌اش جدا شدن از کاروان و رفتن سريع به حرم بود. ولي ناآشنايي به درهاي حرم و... باعث شد که پس از خستگي زياد به حرم وارد شويم و حال و هواي زيارت نداشته باشيم که توضيحش خواهد آمد.

ورود به مدرسه المهديه

راه ورودي ما به حرم حضرت علي(ع) از باب القبله بود، اما به علت اين‌که امانتي از ايران براي يکي از فضلا و محققين نجف به نام سيد عبد الستار الحسيني در دست داشتم و بايد به او مي‌رساندم و محل سکونت او حجره‌اي در مدرسه‌ي المهدية بود که دقيقاً در پشت حرم، يعني جهت مخالف قبله، کنار جامع طوسي[4] واقع شده بود، تصميم گرفتم در همين روز اول، قبل از زيارت، امانت را به وي تحويل دهم تا خيالم راحت شود، به آن­جا رفتم، ديدن دو مدرسه‌ي کوچک و چند طبقه‌اي قوام و مهديه کنار يک­ديگر با حجره‌هاي کوچک­شان و... مرا به تعجب وا داشت، مقايسه‌ي بين حجره‌هاي مدرسه‌هاي طلاب ايران و آن حجره‌ها، مرا به اين فکر انداخت که آيا اين طلاب در اين حجره‌ها دچار افسردگي نمي‌شوند؟! اما کم­کم در طول سفر به اين نتيجه رسيدم که خداوند عادل، کمبودهاي طبيعي را به طريق بهتري جبران مي‌کند و از همين حجره‌ها، افراد فهيم و خالص بيرون مي‌آيد.

به هر حال فردي را که به دنبالش بودم، به بغداد رفته بود، دوست صميمي او را هم نيافتم تا امانت را به وي تحويل دهم، حتي فرد ديگري نيز با صراحت حاضر نشد امانت را از من تحويل بگيرد، و قرار شد روز بعد، زماني بين صبح تا قبل از ساعت 2 بعد از ظهر به مدرسه بروم، تا يکي از مسئولين مدرسه براي تحويل گرفتن آن امانت (که چندين برگ اجازه‌ي روايت بود) [5]حضور داشته باشد.

از مدرسه که بيرون آمدم، توسط نگهبانان حرم تفتيش شده و به محوطه بيروني حرم وارد شدم، کفش‌ها را در کفش‌داري گذاشته و دوباره تفتيش شده، و از صحن، وارد محوطه‌ي اصلي حرم شدم، ولي خستگي و به ويژه درد پا، حالم را گرفت، گوشه‌اي نشستم و زيارت‌نامه حضرت را خواندم، ضريح را استلام كردم[6] و براي نماز مغرب و عشا وارد صحن شدم، ناگهان مقابل ايوان طلا، چشمم به کاروانمان افتاد که به زيارت‌نامه خواندن مشغولند و حال خوبي دارند. با خود گفتم: اي كاش، از آنان جدا نشده بودم و خود را خسته نكرده بودم.

به هر حال کمي دورتر از آنان نشستم، و پس از تمام شدن زيارت‌نامه، نزد مدير کاروان رفتم و سراغ قبر برخي از علماي مدفون در حرم را گرفتم، به اتفاق هم­ديگر به اتاق 26 که در آن، دفترچه‌ي راهنماي قبور علما را بين روحانيون و مديران کاروان توزيع مي‌کردند رفتيم، و پس از گرفتن آن دفترچه، همان­جا در صف نماز مغرب نشستيم. روحاني پيرمردي که محاسن خود را رنگ کرده و خود را اهل خراسان مي‌دانست اصرار داشت که قبله کج است و بايد کمي به سمت راست ايستاد، تا به سوي کعبه يا بيت‌المقدس باشد. مدير کاروان قصد داشت به او بفهماند که اين مقدار انحراف، به نماز اشكالي وارد نمي‌كند، ولي من که اين بحث‌ها را غير کارشناسي و غير مفيد مي‌دانستم سکوت کردم.[7]

نماز جماعت به امامت متولي منصوب از طرف آيت‌الله سيستاني، جناب حجت الاسلام حاج شيخ زين‌الدين اقامه شد، وي نماز را بسيار سريع خواند. پس از نماز قصد داشتم که در اين باره با او صحبت کنم، و به وي بگويم که نماز به خودي خود کاري فرهنگي است، و قرائت نماز با صداي دلنشين و جذاب و زيبا، و انتخاب سوره‌هايي در حد نصف صفحه‌ي قرآن، انسان را به حال و هواي خاصي مي‌برد. اما متأسفانه آن شب، چون او جلسه داشت موفق به ديدار با او نشدم و شب‌هاي بعدي نيز هر وقتي من به مشكلي برخورد كردم كه نتوانستم آنجا باشم.

از سوي ديگر همين که نماز جماعت مغرب و عشا تمام شد، روحاني جواني با صداي بلند، شعر غلو­آميزي در مدح حضرت علي(ع) سرداد و جمعيت را به دو دسته تقسيم کرد تا هر کدام مصرعي از آن را تکرار کنند و تقريباً قشر عظيمي از ايرانيان را به حرکت درآورد و به سوي پشت قبله هدايتشان کرد.

پيش خود گفتم: اي کاش اين روحاني با اين صداي رسا، حديثي اخلاقي از حضرت علي(ع) مي‌خواند و جاذبه‌اي معنوي ايجاد مي‌کرد، ولي افسوس.

در همان حال متوجه شدم دوربين‌هاي فيلم‌برداري در حال آماده‌سازي است تا سيد معمّمي بر فراز منبر قرار گيرد و مشغول وعظ شود، من هم نشستم تا از منبر او استفاده کنم. او به زبان عربي فصيح صحبت مي‌کرد، اما کم­کم لحن به عربي عامي تغيير يافت به گونه‌اي که هيچ يک از کلماتش را نمي‌فهميدم، از آن­جا برخاستم و به زيارت حرم رفتم، پس از زيارتي مختصر، نزد خانواده برگشتم و با آنان به سوي محل اقامت رهسپار شديم.

روز دوم

ساعت دو و نيم بعد از نيمه شب بيدار شدم، غسل زيارت [8]کردم و ساعت سه و نيم با خانواده به سوي حرم رهسپار شديم، سردي هوا مرا مجبور کرد که قبا و عبا بپوشم. در صحن، صندلي و ميزي که براي پيرمردان و کساني که نمي‌توانند نماز واجب خود را کامل يا ايستاده به­جا آورند تهيه کرده بودند، از يکي از آنان استفاده کرده و نماز شب را خواندم؛ طبق عادتم در ايران كه در هر رکعت از نماز شب تقريباً صفحه‌اي از قرآن را[9] تلاوت مي­کردم[10]، در آنجا نيز دنباله‌ي آيات را خواندم که عذاب قوم لوط را بيان مي‌کرد، و سپس عذاب ساير گروه‌هاي منحرف را مطرح مي‌ساخت. يک مرتبه پس از اذان صبح از اين بي‌سليقگي خودم ناراحت شدم و گفتم: اي کاش در اين­جا سوره‌اي مستقل شروع مي‌کردم و ثوابش را به حضرت علي(ع) هديه مي‌کردم، لذا تصميم گرفتم تا در عتبات هستم چنين کنم.

مطالب عجيب سخنران

پس از نماز صبح، مقابل ايوان طلا، از طرف بعثه‌ي مقام رهبري، روحاني فارسي زباني منبر رفت و کاروان­هاي ايراني براي شنيدن سخنان او در آن هواي نسبتاً سرد اجتماع کردند، سخنانش خوب و دل‌نشين بود، ولي برخي مطالبي که پيرامون امام حسين(ع) و... مي‌گفت تا به حال من نه در کتابي تاريخي و يا غير تاريخي خوانده بودم، و نه حتي آن­ها را شنيده بودم، اما چنان با احساسات هماهنگ بود که بي‌اختيار اشکم را جاري ‌ساخت.[11]

بهترين سند براي حضرت رقيه!!

پس از منبر او و مداحي و تمام شدن مراسم، تغيير مکان دادم و در نزديکي منبر، از همان ميز و صندلي­هايي که براي افراد ناتوان گذاشته بودند، پيدا کردم، تا براي خويشان و التماس دعا کنندگان نمازي بخوانم، در بين نمازها، همان روحاني جوان ديشبي که شعري خواند و سينه‌زني به راه انداخت را ديدم که با فردي كه امروز صبح مداحي كرده بود صحبت مي‌کرد و به مداح مي‌گفت: «ديدي امروز که آمدي و خواندي چه خوب شد، چه شوري راه انداختي؟ وقت‌هاي ديگر نيز آماده باش، هرگاه تنور گرم است خودت پاشو، معطل دعوت اين و آن نباش و...»[12].

به نماز خواندن و قرآن خواندنم ادامه دادم تا اطراف سيدي که بعد از نماز، منبر رفته بود، خلوت شد دست بوس‌ها و پيشاني بوس‌ها و متملقاني كه معمولاً پس از روضه‌هاي احساسي به روضه‌خوان التماس دعا مي‌گويند، رفتند و تنها دو سه نفري باقي مانده بودند، نزدش رفتم و ايستادم، فرد ديگري نيز ظاهراً سؤالي نظير سؤال من، داشت و تا آخر صبر کرده بود، او سؤالش را از حضرت رقيه شروع کرد و گفت: «روحاني‌اي قصه‌ي حضرت رقيه را با تمامي تفصيلاتش بيان مي‌کرد، كه براي من بسيار عجيب است؛ زيرا از مداحان، جزئيات واقعه‌ي حضرت رقيه را با تمامي تفاصيل شنيده بودم، ولي هيچ­گاه از يک روحاني نشنيده بودم، در حالي‌که برخي در اصل وجود دختري به نام رقيه در بين فرزندان امام حسين(ع) شک دارند، نظر شما در اين باره چيست؟».

آن سيد منبري... جواب داد: «حضرت رقيه را از نظر تاريخي نمي‌توان ثابت کرد، و اشکالاتي وجود دارد، ولي من مطمئن هستم که در آن قبر، فردي وجود دارد؛ زيرا وقتي من در حرم حضرت رقيه منبر رفتم، حال خوبي پيدا کردم و از آن حال يقين کردم که فردي در قبر وجود دارد». از دليلش خنده‌ام گرفته بود و به سختي خود را كنترل كردم و گفتم: «بله ممکن است فردي از فرزندان حضرت علي يا از فرزندان امام حسن(ع) در آن قبر باشد و در کربلا و بين راه کربلا ـ کوفه، و يا کوفه ـ شام زجرهاي زيادي کشيده باشد. ولي سه ساله بودنش قابل اثبات نيست.» به هر حال آن پرسشگر نيز با اين پرسش اعتراض خودش را به روضه‌ي آن منبري كه كه با تفصيل غير قابل تصوري وداع امام با علي اكبر خواند محترمانه بيان كرد و رفت.

و بالأخره آخرين سؤال کننده نيز رفت و من ماندم و آن منبري، از يک سو با دليلي که براي وجود حضرت رقيه آورده بود از صحبت با او مأيوس بودم زيرا دلايلش حالي بود نه علمي، از سوي ديگر برخورد خوب او با افراد از جمله با خودم مرا تشويق مي‌کرد که اشکالم را مطرح کنم. و لذا گفتم: من صبر کردم تا همه بروند و از شما بپرسم: مستند اين روضه‌اي که خوانديد چيست؟ و در کجا نوشته شده است؟ بالأخره ما طلبه هستيم و اقتضاي طلبگي رجوع به کتاب­هاست.

منبري جواب داد: «اين روضه را از آقاي دکتر رفيعي شنيده‌ام و چون او محقق و دانشمند است، حرف بي‌سند نمي‌زند»، و باز گفت: «چون اين روضه براي خودم نيز عجيب بود، ‌به او تلفن زدم و مدرک اين روضه را پرسيدم، و او گفت که در آداب الزياره ابن قولويه وجود دارد». منبري ادامه داد: «اما من بالاي منبر، لازم نديدم که از دکتر رفيعي يا از مدرک او نامي ببرم، و خودم نيز وقت نکرده‌ام که آن کتاب را ببينم». باز از اين همه تحقيق شگفت‌زده شدم!!!

با هم چند دقيقه‌اي لب يکي از ايوان­هاي صحن نشستيم و آرام آرام مي‌خواستم به او گوشزد کنم که خواندن چنين روضه‌هايي در جمعي که تعداد زيادي از روحانيون و مداحان وجود دارد، و مکاني مثل صحن و بالاي سر حضرت امير المؤمنين علي(ع)، موجب مي‌شود که چنين مطالب مشكوكي به سرعت در ايران گسترش يابد، ولي با خود گفتم: اگر دکتر رفيعي چنين روضه‌اي را خوانده باشد، دير يا زود از تلويزيون و راديو ايران پخش مي‌شود، و مداحان آن را چندين و چند برابر مي‌کنند، و اگر دکتر رفيعي چنين روضه­اي اصلاً نخوانده باشد ... لذا از ادامه‌ي سخن با او منصرف شدم، به ويژه که او اصرار داشت که وقت ندارد، و بايد خيلي سريع به کربلا و پس از آن به ايران برود، چون دهه‌ي دوم فاطميه در پيش بود، و او در ايران دعوت به منبر شده بود. لذا بحث را به امور ديگري کشاندم و گفتم: «امام جماعت بايد نماز را با لحن زيبا بخواند و من مي‌خواهم اين مطلب را به امام جماعت‌هاي حرم يا به آيت‌الله سيستاني برسانم، تا شايد نماز زيبايي در صحن خوانده شود، که اين کار تا حدودي جوان­ها را جذب مي­کند». او پاسخ داد: «من نيز همين عقيده را دارم، و بنابراين، در ايران نبايد مراجع تقليد، در صحن حضرت معصومه نماز بخوانند، بايد جوان­هاي خوش صدا جاي آنان را بگيرند». ديدم باز بحث به انحراف مي‌رود امام جماعت‌هايي كه در مشهد مقدس، با لهجه‌ي محلي يا تركي نماز جماعت مي‌خوانند، فراموش مي‌شود و به مراجع تقليد در قم، آدرس داده مي‌شود تا آنان ديگر نماز نخوانند و احتمالاً نمازها را چند جوان چفيه‌اي بخوانند و... .

 



[1]. هم اکنون در موقع نماز جماعت اگر ازدحام زياد باشد امام جماعت نزديک حجر الاسود ايستاده، و اگر مسجد الحرام خلوت باشد در کنار مقام ـ رو بروي در خانه خدا ـ ايستاده و پشت سر او صف اول چنان امتداد پيدا مي­کند که اطراف خانه خدا گرداگرد يک صف واحد را تشکيل داده و همين طور صف­هاي بعدي. و به اين گفته مي‌شود نماز دوري.

1. اين سومين باري است كه توفيق زيارت نجف اشرف نصيبم مي‌شد. اولين بار، در اواخر رژيم صدام در ارديبهشت سال 1381 بود كه همراه چهار نفر مادر، خواهر، همسر و مادر همسر به نجف مشرف شدم. كه در آن سفر تقريباً تحت الحفظ بوديم و هرجا كه آنان مي‌بردند، مي‌رفتيم. مرتبه دوم در اواخر بهمن سال 1382 بود كه با جمعي از طلاب و فضلاي اصفهان مشرف شديم كه بيشتر ايام را در كربلا بوديم. بله روز عيد غدير آن سال را در نجف اشرف گذرانديم و دور حرم حضرت علي(ع) همراه با عرب‌ها «نُجَدّد لك بيعة يا علي» مي‌گفتيم و تجديد بيعت با حضرت علي(ع) مي‌كرديم.

     1. روايت‌هايي كه غسل زيارت را مستحب مي‌داند سندش از نظر من معتبر نيست ولي با توجه به اين‌كه در آن قصد قربت وجود دارد و نظافت نيز در دين رجحان دارد، غسل زيارت در نظرم راجح است و كفايت از وضو نيز مي‌كند و هنگام غسل، قصد ثواب مي‌كنم.

[4]. وقتي كه كتابخانه‌ي شيخ طوسي(قدس سره) را به دستور طغرل بيك سلجوقي در سال 449 هـ.ق در بغداد آتش زدند او بغداد را رها كرد و به نجف، مشرف شد و پشت قبر حضرت علي(ع) خيمه‌اي زد و در آن سكونت گزيد. خيمه به گونه‌اي بود كه قبر حضرت علي(ع) و قبله در يك راستا قرار مي‌گرفت. تدريس مرحوم شيخ در همان خيمه شروع شد و كم‌كم حوزه‌ي نجف شكل گرفت و بزرگترين مركز نشر فرهنگ شيعه شد. وي پس از رحلت در همانجا دفن شد، اكنون سالني به ابعاد تقريبي 20×30 به نام جامع طوسي موجود است. در سفر اوّلي كه اين جانب به نجف اشرف مشرف شدم چون تحت الحفظ بوديم، زمينه رفتن به آنجا فراهم نشد. در سفر دوم براي زيارت و خواندن فاتحه بر سر مزار آن بزرگ مرد طايفه‌ي شيعه به آنجا رفتم. و در اين سومين سفر توفيق رفتن بر سر مزار آن مرحوم برايم حاصل نشد كه اين را بايد به حساب تنبلي نگارنده گذاشت و يا به حساب تفتيش‌هاي فراوان اطراف حرم.

  1. در قديم كه چاب نبود، كساني كه مي‌خواستند روايت نقل كنند از اساتيد خود اجازه‌ي روايت مي‌گرفتند. با آمدن صنعت چاپ، اجازه‌ي روايت تقريباً منسوخ شد چون هر كسي از كتاب چاپ شده روايت نقل مي‌كند. ولي برخي براي احياي آن سنت، هنوز اجازه‌ي روايت مي‌دهند و مي‌گيرند.

[6]. آنچه استحبابش مسلْم است استلام حجرالاسود است كه پيامبر اكرم(ص) آن را انجام داده و فريقين نيز نقل كرده‌اند و دعا و آداب خاصي دارد. اما بوسيدن در و ديوار، مزارها و ضريح‌ها از باب اينكه ابراز حبّ و دوستي نسبت به اولياي خداست به خوبي متصف است اما دليل خاص صحيحي بر بوسيدن ضريح خاصي يا درب خاصي فعلاً در نظرم نيست و همچنين چون بايد مواظب بود كه آزار ديگران را به همراه نداشته باشد و بوسيدن ضريح طبعاً آزار ديگران را به همراه داشت از آن منصرف شدم.

  1. برخي روحانيون و مقدسان كمي بد سليقه‌اند و وقتي مي‌خواهند سر صحبت با ديگران باز كنند، آن را با اشكال كردن به كار آنان شروع مي‌كنند كه كمي آزار دهنده است، از جمله، همين روحاني كه براي اصرار بر سخنش، حتي نمازش را فرادا خواند.

 1. اين غسل‌ها اگر چه از نظر من حجت شرعي نيست ولي رجحان عقلايي دارد و لذا آنها را به قصد ثواب انجام مي‌دهم.

2. استادم آيت الله جوادي حفظه الله زياد اصرار مي‌كرد كه روزانه نصف يا يك جزء قرآن خوانده شود ولي هيچ‌وقت توفيق چنين كاري به طور منظم فراهم نمي‌شد، تا اين‌كه سال گذشته در مدينه، خطيب جمعه احاديثي در استحباب نماز شب و خواندن قرآن در آن بيان كرد. از آن زمان تصميم گرفتم كه در هر ركعت يك صفحه قرآن بخوانم تا دو كار انجام شود، نماز شب و قرائت قرآن.

    3. زيرا نماز مستحبي را مي‌توان بدون سوره خواند مگر نمازي كه در آن سوره‌ي خاصي قيد شده است در نمازهاي واجب نيز طبق نظر نگارنده و برخي مراجع معظم تقليد نظير آيت الله شبيري زنجاني حفظه الله خواندن سوره‌ي كامل مستحب است. (ر.ك توضيح المسائل معظم له، بحث قرائت) بنابراين مي‌توان اين مستحب را رها كرد و بر طبق «فاقروا ما تيسر من القرآن» (مزمل/20) مقداري از قرآن را قرائت كرد.

1. براي شيوع نيافتن مطالب انحرافي و بي سند، از بيان اين روضه خودداري مي‌شود. زيرا گاهي مطلب غلط و انحرافي نقل مي‌شود تا اشكالات آن بيان شود يا گزارش تاريخي كامل باشد ولي افراد احساسي و خواستار روضه‌هاي پر شور همان مطلب را در روضه‌ها مي‌خوانند و به نويسنده‌ي ْآن نيز ارجاع مي‌دهند. مثلاً مرحوم مجلسي در بحارالانوار نوشته: «در برخي كتاب‌هاي غير معتبر ديدم كه نوشته شده وقتي پس از رحلت حضرت زهرا(س) حسن و حسين خود را روي جسد مادر انداختند، دو دست از كفن بيرون آمد و حسن و حسين را در آغوش گرفت» (بحارالانوار، ج43، ص179) با اينكه در صفحه‌ي 174 در ابتداي اين حديث تصريح كرده كه اين مطلب در كتاب‌هاي غير معتبر است و معلوم است كه خود مرحوم مجلسي اين مطلب را قبول ندارد، ولي روضه خوان‌ها مي‌خوانند و به او هم نسبت مي‌دهند.

1. اي كاش افراد توانمند از روحاني و مداح و... به فكر بالا بردن شعور مردم بودند، از ضررهاي بسيار بزرگ جنگ تحميلي عراق عليه ايران كه شايد به اين زودي قابل جبران نباشد اين است كه مردم باشعوري كه عاقلانه و خردمندانه انقلاب كردند به افرادي احساسي و هيجاني تبديل شدند، تا پيوسته از آن‌ها سوء استفاده شود. ريشه‌ي نزاع‌هاي فرقه‌اي و تشكيل داعش و نظاير آن را در همين احساسات داغ طرفيني بايد جستجو كرد. اين احساسات داغ، جلوي دهان فرهيختگان از شيعه و سني را مي‌بندد و اوضاع هر روز وخيم‌تر مي‌شود. و امروز نسل جوان، انقلاب كنندگان را مقصر مي‌دانند در حالي‌كه مقصر بيشتر خرابي‌ها احساسات خالي از منطق است، نه انقاي كردن عاقلانه و منطقي.