Mobile menu

ريشه‏هاى عدالت اجتماعى در حكومت علوى‏

ريشه‏هاى عدالت اجتماعى در حكومت علوى‏

بسم الله الرحمن الرحيم

مقدّمه‏

از جمله بحثهايى كه همگان مشتاق و شيداى آن هستند، بحث از «عدالت اجتماعى در حكومت علوى» است و توصيفش حتى اگر دسترسى به آن امكان‏پذير نباشد، خود به خود از اهداف است؛ زيرا، خود اين بحث:

1. بارقه اميد را در دلهاى عدالت خواهان زنده نگه مى‏دارد.

2. آنان را هر چه بيشتر منتظر عدل‏گستر مطلق جهان مى‏كند.

3. دوستداران واقعى حضرت على‏عليه‏السلام را به تفكّر براى پيدا كردن راه‏حلهايى براى مشابهت بخشيدن حكومتهاى فعلى مسلمانان به حكومت آن حضرت برمى‏انگيزد.

ركن اصلى در حكومت علوى

بحث مهم در اين باره، بحث ريشه‏هاى عدالت اجتماعى در حكومت علوى است. با توجّه به شناخت آن ريشه‏ها، مى‏توان نظر داد كه تا چه حد مى‏توان اميدوار بود كه حكومتى همسان آن حكومت تشكيل شود و چه راهكارهايى بايد به كار گرفته شود و هر راهكارى چند درصد در رسيدن به هدف، نتيجه بخش است.

ريشه عدالت اجتماعى در حكومت علوى

ريشه عدالت اجتماعى در حكومت علوى را بايد بيشتر در حاكم آن، يعنى حضرت‏على‏عليه‏السلام يافت؛ زيرا، قانون، يعنى قرآن و سنت، براى همه حاكمان قبلى و بعدى، امرى ثابت و قابل دسترسى و مردم نيز پيوسته از اقشار گوناگون و با استعدادهاى متفاوت، در اختيار آنان بوده است:

«الناس معادن كمعادن الذهب و الفضة» و اين حاكمان هستند كه بايد استعداد مردم را شكوفا كنند و آنان را به‏{P . كتاب مَن لايحضره الفقيه، ج 4، ص 380، ح 5821. P} كمال برسانند و «و يثيروالهم دفائن العقول» را تحقق بخشند. {P . نهج‏البلاغه، خ 1. P}

ويژگيهاى حضرت على‏عليه‏السلام‏

«اگر چه تناسب حكم و موضوع» به ما مى‏گويد، بايد نخستين ويژگى حضرت على‏عليه‏السلام را «عدالت» او دانست - زيرا كسى كه خود عادل نباشد، نمى‏تواند عدالت اجتماعى برقرار كند ولى بايد اذعان كرد كه عدالتِ به تنهايى، نمى‏تواند عدالت اجتماعى را به ارمغان بياورد؛ زيرا، عدالت اجتماعى، تنها، تجاوز نكردن به حقوق ديگران و تضييع حقوق آنان در جهت نفع خود و خويشان خود و حزب و جناح خود نيست، بلكه يكى از اركان عدالت اجتماعى، برگرداندن مفاسد گذشتگان به درستى و صلاح، و ركن ديگر آن تحت تأثير القائات واقع نشده است؛ زيرا، ممكن است شيادان با تبليغات خود، حق را باطل و باطل را حق جلوه دهند و حاكم عادل را به موضع‏گيرى غلط بكشانند و ممكن است چنان مقام و مسند را در نظر حاكم مهم جلوه دهند. كه او حاضر شود براى بقاى حكومت خود هر ناعدالتى را انجام دهد، به خيال اين كه پس از استقرار حكومت و استحكام پايه‏هاى آن، عدالت را اجرا كند.

بنابراين براى اجراى عدالت اجتماعى، نيازمند عدالت حاكم و علم حاكم و ورع و زهد وى مى‏باشيم و بدون اين ويژگيها، انتظار عدالت اجتماعىِ كامل، انتظارى بى‏مورد است. اين ويژگيها، بلكه بالاتر از آن، در حضرت على‏عليه‏السلام جمع بود. اين ويژگيها همه، در ذيل صفت عصمت، قابل دسترسى و بررسى است. در ذيل عنوان «عصمت» مباحث فراوان و مفيدى وجود دارد كه محدوديت نوشتار، اجازه ورود به آنها را نمى‏دهد، ولى تنها نكته‏اى كه مى‏توان به آن اشاره كرد و در الگو و اسوه بودن راه و مرام و مشى حضرت على‏عليه‏السلام در امور فردى و اجتماعى نقش كليدى دارد، اين است كه عصمت، به معناى سلبِ اختيارِ گناه از معصوم نيست، بلكه به اين معناست كه معصوم، با علم و معرفت و شناختى كه از گناه و اثرات آن دارد و شناخت و معرفتى كه به ذات حق و نعمتهاى او و آن چه كه لايق به اوست، دارد، بر تمام قواى احساسى و شهوانى و غضبى و... غلبه مى‏كند به گونه‏اى كه آن قوا نمى‏توانند حتى تصور گناه كردن را نيز در او ايجاد يا تحريك كنند، نظير اينكه يك شخص معمولى هيچ گاه تصور متلوّث كردن بدن و لباس خود، از نجاستها و كثافتها را، حتى در مخيله خود نمى‏ پروراند، نه اين كه چنين اختيارى از وى سلب شده باشد.

به عبارت ديگر، عصمت حضرت در پرتو علم و تربيت و عوامل ديگرى بود كه در اين مقاله به آن اشاره خواهيم كرد، نه اين كه عصمت امرى تكوينى بوده است.

چگونگى پيدايش عدالت، علم، زهد و ورع در حضرت على‏عليه‏السلام‏

روشن است كه اين صفات، صفات روحى و ملكات وجودى هستند كه بايد آنها را به دست آورد و از طرف ديگر به راحتى نيز قابل دستيابى نيستند؛ زيرا، امور حقيقى، ايجادشان، مشابه ايجاد امور اعتبارى نيست كه با گفتن يك لفظ، قابل ايجادند - چنان كه بالفظ «بعت»: بيع و بالفظ «انكحت» عقد ازدواج ايجاد مى‏شود - بلكه براى ايجاد هر يك از ملكات روحى بايد چندين سال زحمت طاقت‏فرسا كشيد و تازه معلوم نيست كه پس از طى مراحل، در وقت امتحان، به توان از عهده آن برآمد. چه بسا افرادى كه در كسب ملكات اخلاقى، توافيقى داشته‏اند، ولى بالاخره در مقابل حبّ رياست و حبّ مقام شكست خورده‏اند و به حقانيت سخن معروفى كه به اسم حديث شهرت يافته، يعنى «آخر ما يخرج من قلوب الصديقين حبّ الجاه» مُهر صحت زده‏اند. {P . آخرين چيزى كه از قلب افراد صديق و درستكار خارج مى‏شود، حبّ مقام است. P}

حال، سخن اين است كه «حضرت على‏عليه‏السلام چگونه به اين ملكات دست يافت و آنها را اين چنين در خود پرورش داد كه حوادث تلخ و شيرين او را از جاى نلرزاند واستدلالهاى به ظاهر عقل‏پسند، بر او غلبه نكرد؟» و «چگونه به پنج سال حكومتِ همراه اب گرفتاريهاى بسيار تن داد و نخواست حكومتى طولانى‏تر يا موروثى ايجاد كند؟» و «او چگونه بود كه توانست سعادت آخرت و نام نيكِ يگانه حكومتِ عادلانه اسلامى را براى خود جاودانه كند و حكومتى منحصر به فرد تشكيل دهد، به گونه‏اى كه تا درازاى هستى، همه انسانها در آرزوى وجود چنين حكومتى باشند؟»

در اين جا اگر به نكته ديگرى نيز توجّه شود، شايد مطلب روشن‏تر شود و آن اين كه نمى‏توان گفت تمامى كسانى كه پس از پيامبراكرم‏ صلى الله عليه وآله تا امروز براى پياده كردن عدالت در سرزمين حجاز يا ساير سرزمينهاى مسلمانان قيام كرده‏اند، انسانهاى بد و فاسدى بوده‏اند، ولى به وضوح مى‏بينيم كه بيشتر آنها وقتى كه ظالم و ستمگرى را سرنگون كردند، خوشان به ظلم و ستم پرداختند به گونه‏اى كه به فرمايش امام خمينى‏قدس سره همه شاهان فاسد بوده‏اند. پس اگر مى‏بينيم كه در ميان حاكمان، تنها يك حاكم پيدا مى‏شود كه دوران حكومتش از هر ظلمى خالى است، اين، نشان مى‏دهد كه او بيش از ديگران خود ساخته بوده و ملكاتى كه كسب كرده، آن چنان بوده كه در تمامى وجودش و در تمامى زمانها و مكانها و در برخورد با تمامى افراد و جريانها برايش كارساز بوده است.

به طور قطع، مى‏توان گفت: اين ملكات و ويژگيها، در اين حد سرشار و كامل، براى هيچ كس - جز معصومان‏عليه‏السلام - پس از وى حاصل نگرديده است.

در اين جاست كه هر محققى خواهان آن است كه بداند «مگر حضرت على‏عليه‏السلام چگونه بوده و در كدامين مكتب آموزش ديده و چه روحيه‏اى داشته كه كسى پس از وى به او نرسيده است؟».

عوامل و موجبات عدالت بى‏بديل حضرت على‏عليه‏السلام‏

عواملى را كه موجب عدالت بى‏بديل حضرت على‏عليه‏السلام گرديد، مى‏توان به چند دسته تقسيم كرد:

1. عوامل وراثتى و ژنتيكى؛ 2 .عوامل محيطى؛ 3 .نيت و عزم و اراده خود حضرت‏على‏عليه‏السلام. قبل از ورود به بحث، توضيحى درباره تقسيم‏بندى فوق لازم است و آن، اين كه اولاً عواملى را كه از راه نطفه به فرزند منتقل مى‏شود، «ژنتيكى» و «وراثتى» و عواملى را كه پس از آن اتفاق بيفتد، «محيطى» مى‏نامند. بنابراين، آن چه كه در مدت حمل، اتفاق مى‏افتد، از غذاى خوب يا بد مادر و... نيز از عوامل محيطى شمرده مى‏شود.

و ثانياً، بيولوژيستها كه درباره ژنتيك و غيره بحث مى‏كنند، حركات و كارها و مرضها و ويژگيهاى هر موجود زنده را به دو عامل وراثت يا محيط نسبت مى‏دهند، در حالى كه آنان از عامل سومى غفلت كرده‏اند. اين عامل سوم، همان «تصميم و اراده انسان» است. دانشمندان مغرب زمين، چون تجربياتشان بر روى گياهان و حيوانات بوده، از اين مهم غفلت كرده‏اند، ولى در روايتهاى ما، علاوه بر محيط و ژنتيك، بر عزم و اراده نيز تأكيد شده و سهم او مشخص شده است كه ان شاءاللَّه در خلال مباحث آينده، به آن اشاره خواهد شد.

ترتيب طبيعى بحث، اقتضا مى‏كند كه ابتدا، درباره عوامل ژنتيكى و سپس درباره عوامل محيطى بحث شود، ولى چون به بحث عوامل ژنتيكى، در مجامع علمىِ حوزوى، كمتر پرداخته شده و ذهنها با آن مأنوس نيست و پرداختن به بحث عميق ژنتيك، آن گونه كه، از روايتهاى طينت فهميده مى‏شود، در اين نوشتار مختصر امكان‏پذير نيست، بحث عوامل محيطى را مقدم مى‏داريم و از عوامل ژنتيكى به طور اجمالى و سربسته سخن خواهيم گفت.

1. عوامل محيطى‏

برخى از عوامل محيطى كه در شكل گرفتن شخصيت حضرت‏على‏عليه‏السلام و از جمله عدالت و علم او مؤثر بوده است، عبارت است از: الف) او، مادرى داشت كه در ميان زنان عالَم، از برخى جهات منحصر به فرد بود. مثلاً، او هنگامى كه دردِ زايمانِ آزارش مى‏داد، به مسجدالحرام و به خانه كعبه پناهنده شد، در حالى كه تا آن زمان هيچ زنى به چنين فكرى نيفتاده بود.

بنابراين مى‏توان گفت، مادرش، خانمى بوده كه كاملاً غرق در ياد خداوند بوده كه حتى درد زايمان كه همگان را به سوى پناهگاههاى مادى - از قبيل بيمارستان، ماما، مادر، همسايه و... - مى‏كشاند، او را به سوى خانه خدا كشانده است و جالب‏تر اين كه خانه ساخته شده از سنگ و گِل و در ظاهر و از نظر مادى، پايين‏تر و كم قيمت‏تر از ساير بناها، از خود شعور زايدالوصوفى نشان مى‏دهد و ديوار خود را مى‏شكافد و فاطمه بنت‏اسد را به درون خود فرا مى‏خواند. بنابراين راهى كه مادر على‏عليه‏السلام از آن، وارد كعبه شد نيز منحصر به فرد است و كس ديگرى تا آن زمان از آن در وارد نشده است. {P . بحارالانوار، ج 35، ص 5، ج 3، و ص 7، ج 8، ح 10، و ح 8، ح 11، و ص 17، ح 14، و... P}

تربيت حضرت على‏عليه‏السلام در دامان مادرى اين چنين غرق در ياد خدا، آغاز شده و محيط روزگار حتى سنگ و خاك خانه خدا كه در ظاهر بى‏جان مى‏نمايد - نيز خود را در خدمت آن مادر و اين فرزند قرار مى‏دهد و فرزندى كه در دامن چنين مادرى تربيت شود، حتماً درس پاكى و ورع و عدالت را نيز فرامى‏گيرد.

ب) او، پدرى داشت كه داراى سجاياى اخلاقى فراوان بود، به گونه‏اى كه از ميان فرزندان عبدالمطلب، تنها، او به رياست بنى‏هاشم برگزيده شد، در حالى كه برادران ديگرى چون حمزه و عبدس و... نيز وجود داشتند كه از نظر سِنىّ، مادى و مال و منال نيز بر حضرت ابوطالب برترى داشتند.

ج) با وجود چنين پدر و مادر خوبى، باز خداوند خواست كه حضرت على‏عليه‏السلام از همان دوران طفوليت، تحت تربيت معلم و مربى بالاتر و والاترى قرار گيرد. خشكسالى و قحطى مكه و فقر مالى ابوطالب و تعداد فرزندان او، حضرت محمّدصلى الله عليه وآله را به فكر انداخت كه به يارى عموى خود بشتابد و با مشورت با عباس، عموى خود، نزد ابوطالب رفتند تا هر يك، فرزندى از فرزندان او را قبول كنند و به خانه خود ببرند و از اين راه، مقدارى از هزينه‏هاى زندگى ابوطالب را بكاهند. در اين تقسيم و هميارى، حضرت على‏عليه‏السلام به خانه حضرت‏ محمّدصلى الله عليه وآله وارد شد، تا در مدرسه‏{P . بحارالانوار، ج 35، ص 24، ح 19. P}

خصوصى معلمى كه صيت امانت‏دارى و راستگوييش، شهر مكه و اطراف آن را پركرده بود، وارد شود و در آن مدرسه، درس امانت‏دارى و راستگويى و درستكارى و... را بياموزد. حضرت على‏عليه‏السلام نيز شاگرد خوبى بود، به گونه‏اى كه وقتى به سن ده سالگى رسيد و در همان زمان حضرت‏محمّدصلى الله عليه وآله به پيامبرى مبعوث شد، به آن حضرت ايمان آورد و در مقابل كسانى كه به او گفتند: «آيا با پدرت مشورت كرده‏اى؟»، جواب داد: «مگر در آمدنم به اين دنيا با آنان مشورت كرده بودم كه اكنون مشورت كنم؟».

حضرت، با اين بيان، علاوه بر جواب اقناعى به آنان، نشان داد كه ايمان آوردن، همانند متولد شدن داراى ارزش و مقام است و او نيز به ارزشِ ايمان آوردن خودش واقف است تا كسى نگويد: «او، بچه بوده و از روى احساسات، و بدون آگاهى ايمان آورده و ايمانش بى‏ارزش است»! و افزون بر اينها نشان داد كه از استاد خويش، درس استدلال و بيان منطقى را نيز فرا گرفته و مى‏تواند در دوران كودكى، با بزرگان به گونه‏اى استدلالى وارد بحث شود و آنان را مُجاب يا قانع كند.

او، از دوران طفوليت، در خانه پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله رشد كرد و با آمدن نخستين آيات و مبعوث شدن رسول گرامى اسلام به نبوت، به او ايمان آورد و مدتهاى مديد، با حضرت خديجه، براى آن حضرت كه در غار حرا به عبادت و چله‏نشينى مشغول بود، طعام و غذا مى‏برد و آيات نازل شده را فرامى‏گرفت و به مرحله‏اى رسيد كه حضرت ختمى مرتبت به او فرمود: «إنّك تسمع ما أسمع وترى ما أرى‏ إلّا أنك لستَ ببنيٍ» «تو مى‏شنوى آن چه را كه من مى‏شنوم و مى‏بينى آن‏{P . نهج‏البلاغه، خ 192. P} چه را كه من مى‏بينم، ولى تو پيامبر نيستى».

از اين جمله مى‏توان برداشت كرد كه على‏عليه‏السلام در تمامى كمالات، به حد پيامبراكرم‏صلى الله عليه وآله رسيده بود، اما چون مقام نبوت، مقامى اعتبارى است و چون آن حضرت، خاتم پيامبران بوده است، ديگر نيازى نبوده كه حضرت على‏عليه‏السلام پيامبر باشد. به هر حال، او تمام سجاياى اخلاقى پيامبرصلى الله عليه وآله را در خود پرورش داد و تمامى علوم حضرت را فراگرفت و سلوك رفتارى پيامبرصلى الله عليه وآله را كاملاً بر خود منطبق ساخت.

در اين جا مناسب است كلماتى را از نهج‏البلاغه - كه بر مطالب گذشته و بيش از آنها دلالت دارد - ذكر كنيم:

«و قد علمتم موضعي من رسول اللَّه‏صلى الله عليه وآله بالقرابة القريبة و المنزلة الخصيصة، وضعني في حِجره و أنا ولدٌ يضمنى إلى صدره و يكنفُني في فراشه و يُمِسُّني جَسَده و يُشمُّني عَرْفَهُ و كان يَمْضَغُ الشي‏ءَ ثم يُلقْمنيه، و ما وجدلي كذْبَةً في قولٍ و لا خَطْلَةً في فِعْلٍ... و لقد كنت أتَّبِعُهُ اتَّباعَ الفصيلِ أثَرِ أُمِّهِ، يرفع لي في كل يومٍ من أخلاقه عَلَماًو يأمُرُني بالاقتداء به، و لقد كان يُجاوِرُ في كلِّ سنةٍ بحراءَ، فأراه و لايراه غيري و لمْ يَجْمَعْ بيتٌ واحدٌ يومئذٍ في الإسلام غيرَ رسول اللَّه‏صلى الله عليه وآله و خديجةَ و أنا ثالثهما، أرى نور الوحى و الرسالة و أشمُّ ريح النبوةِ و لقد سمعتُ رَنَّةَ الشيطانِ حين نزل الوحيُ عليه‏صلى الله عليه وآله فقلت: «يا رسول‏اللَّه! ما هذه الرنّة؟؟». فقال:«هذا الشيطان قد أيِسَ من عبادته. إنَّك تسمع ما أسمع وترى ما أرى‏ إلّا أنَّك لستَ ببنَيٍّ ولكنّك لَوَزيرٌ و إنَّك لَعَلَى خيرٍ». {P . نهج‏البلاغه، خ 192. P}

شما به خوبى موقعيت مرا از نظر خويشاوندى و قرابت و منزلت و مقام ويژه نسبت به رسول‏خدا مى‏دانيد: او مرا در دامن خويش پرورش داد؛ من كودك بودم و او (همچون‏فرزندش) در آغوش خويش مى‏فشرد؛ در استراحتگاه مخصوص خويش جاى مى‏داد؛ بدنش را به بدنم مى‏چسبانيد و بوى پاكيزه خودش را به مشامم مى‏رساند؛ غذا را مى‏جويد و در دهانم مى‏گذاشت؛ هرگز دروغى در گفتارم نيافت و اشتباهى در كردارم پيدا ننمود...

من، مانند سايه‏اى به دنبال آن حضرت حركت مى‏كردم و او هر روز نكته تازه‏اى از اخلاق نيك را براى من آشكار{P . تعبير حضرت على‏عليه‏ السلام «مانند بچه شتر همراه مادش است كه نوعى تشبيه است و در فارسى به جاى آن «مانند سايه» را به كار مى‏بريم. P} مى‏ساخت و به من فرمان مى‏داد كه به او اقتدا كنم؛ وى مدتى از سال را در حرا به سر مى‏برد و تنها من او را مشاهده مى‏كردم و كسى جز من او را نمى‏ديد.

در آن روز، غير از خانه پيامبرصلى الله عليه وآله خانه‏اى كه در آن اسلام راه يافته باشد وجود نداشت، و در آن خانه، پيامبر اكرم و خديجه بود و من سومين آنان بودم.

من، نور وحى و رسالت را مى‏ديدم و نسيم نبوت او را استشمام مى‏كردم. در هنگام نزول وحى بر آن حضرت، من، صداى ناله شيطان را شنيدم، از رسول خدا پرسيدم: «اين ناله، چيست؟». فرمود: اين، شيطان است كه از پرستش خويش مأيوس گشته. تو آن چه را كه من مى‏شنوم، مى‏شنوى و آن چه را كه من مى‏بينم، مى‏بينى، جز اينكه تو پيامبر نيستى بلكه وزير هستى و بر طريق جاده خير قرار دارى». معلوم است كه بودن در خانه پيامبرصلى الله عليه وآله و از دست او غذا خوردن و با او مأنوس بودن، خيلى براى حضرت مهم بوده و در روحيه و اخلاقش تأثير داشته است، و الّا لازم نبود در سن پيرى و در دوران خلافت خويش، از لقمه‏گيرى يا غذا جويدن پيامبراكرم‏صلى الله عليه وآله براى او، در جلسه عمومى سخن بگويد.

روشن است كه او مى‏خواهد با اين جملات، جوّ فرهنگى خود را بيان كند و بگويد، محيطى كه من در آن پرورش يافتم، محيطى كاملاً معنوى بود و نزديكترين فرد به رسول خدا، من بودم و اگر او از دست مبارك خودش به من غذا مى‏خورانيد، معلوم است كه مواظب بوده تا غذاى حرام و مشكوك و مضرّ نخورم و اگر او، هر روز، ادب و اخلاق جديدى به من مى‏آموخت و مرا به عمل به آن فرمان مى‏داد، پس اخلاق و رفتارم، پيامبرگونه و مورد تأييد اوست و آن چنان پرورش يافتم كه از زبان من حتى يك دورغ كوچك نيز صادر نشد، و در دوران كودكى، خطايى از من سر نزد.

به بيان واضح‏تر، حضرت على‏عليه‏السلام مى‏خواهد دوران كودكى خود را و دورانى را كه در تحت تربيت پيامبراكرم‏صلى الله عليه وآله بوده است، شاهد و دليل كارهاى خود در زمان زمامدارى خود بداند و بگويد، استاد كل و معلم بشريت در آن دوران، از من خطايى نگرفت، بنابراين اَعمال من در دوران زمامدارى برخاسته از همان روحيات و روش و منش است؛ يعنى، همان‏گونه كه ما، درصدد ريشه‏يابى عدالت اجتماعى آن حضرت هستيم، خود آن حضرت نيز درصدد نماياندن ريشه‏ها و زمينه‏هاى كارهاى خودش است.

د) علاوه بر اين كه حضرت على‏عليه‏السلام در خانه پيامبراكرم‏صلى الله عليه وآله و تحت تربيت مستقيم او بود، در عمل و در موقعيتهاى بسيار حساس نيز برخوردهايى از پيامبراكرم‏صلى الله عليه وآله مى‏ديد كه براى او خيلى مهم و آموزند بود. او مى‏ديد پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله قبل از نبوت، امين بود و پس از نبوت نيز امين، و امانت داريش به حدى بود كه پس از نبوت نيز امين، و امانت‏داريش به حدى بود كه پس از بعثت و پس از علنى كردن تبليغ، با اين كه مشركان با او مخالفت مى‏كردند، باز امانت‏هايشان را نزد او مى‏گذاشتند و پيامبراكرم‏صلى الله عليه وآله نيز به خوبى امانتدارى مى‏كرد. نمود بيشتر و والاتر امانتدارى حضرت، آن هنگام ظاهر شد كه مشركان قصد ترور او را كردند و پيك وحى، حضرت را با خبر ساخت و او تصميم به هجرت از مكه به مدينه گرفت، با اين حال نگران امانتهاى مردمان مشركى بود كه برخى از آنان در نقشه ترور او شركت داشتند، لذا به حضرت على‏عليه‏السلام سفارش كرد كه چند روز در مكه بماند و امانت مردم را به آنان برگرداند. اين رفتار عملى پيامبراكرم‏صلى الله عليه وآله با مشركان و حتى با دشمنانِ مصمم به قتل او، چنان تأثيرى در روحيه مولاى متقيان گذاشت كه خود، درباره قاتل خود، به فرزندانش سفارش كرد:

«انظر و إذا أنَا مِتُّ من ضربته هذه، فاضربوه ضربةً بضربةٍ و لاتُمَثِّلوا بالرجل...؛ توجّه كنيد وقتى من از اين‏{P . نهج‏البلاغه، ن 47. P} ضربه مُردَم، به او [ابن‏ملجم‏] يك ضربه در مقابل ضربه‏اش بزنيد و آن مرد را تكه‏تكه نكنيد!

ه) حضرت على‏عليه‏السلام با چشم خود ديده بود با اين كه حضرت محمّدصلى الله عليه وآله وارد مدينه شد و اوس و خزرج و ساير قبايل، از او استقبال كردند و او را به رياست خود پذيرفتند، امّا زندگى ساده‏اش را رها نكرد و حتى پس از پيروزيهاى فراوانِ در بدر و...

سلطه بر جزيرة العرب، پيامبراكرم‏صلى الله عليه وآله مانند بردگان بر زمين مى‏نشست و كفش خود را با دست خود تعمير مى‏كرد و... اينها، در ذهن حضرت على‏عليه‏السلام نقش بست و حضرت، بارها، در خطبه‏هايش، به زندگى ساده پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله اشاره كرد:

«فتأسَّ بِنَبيِّك الأطيب الأطهر، فإنَّ فيه أُسوة لمَنْ تأسَّى... عُرِضَتْ عليه الدنيا فأبى‏ أنْ يقبلها، و علم أنَّ اللَّه سبحانه أبغض شيئاً فأبْغَضهُ... و لقد كان‏صلى الله عليه وآله ياكل على الأرض و يجلس جلسةَ العبد و يخصِفُ بيده نَعْلَهُ و يرقَعُ بيده ثَوْبَهُ و يركب الحمارَ العاري و يُرْدِفُ خَلْفَهُ، و يكون الستر على باب بيته فتكون فيه التصاوير فيقول: «يا فلانة لِأحدى زوجته غَيِّبيه عنّى فإنّي إذا نظرتُ إليه ذكرتُ الدنيا و زخارفها!»، فاَعَرض عن الدنيا قلب و أمات ذكرها من نفسه». {P . نهج‏البلاغه، خ 160. P}

پيامبر پاك و پاكيزه‏ات را الگو و اسوه قرار بده؛ زيرا، راه و رسم اوالگوى كسانى است كه بخواهند به او تأسى كنند... دنيا به او عرضه شد، امّا از پذيرش آن امتناع كرد. او از آن چه مبغوض خداوند است، آگاهى داشت، لذا آن را مغبوض مى‏شمرد... پيامبراكرم‏صلى الله عليه وآله روى زمين (بدون فرش) مى‏نشست و غذا مى‏خورد و با تواضع همچون بردگان، جلوس مى‏كرد و با دست خويش كفش و لباسش را وصله مى‏كرد و بر مركب برهنه سوار مى‏شد و كسى را نيز پشت سر خود سوار مى‏كرد. پرده‏اى بر در اتاقش بود كه داراى تصوير بود. به يكى از همسرانش گفت: «آن را از جشم من پنهان كن، زيرا، وقتى به آن نظر مى‏كنم، به ياد دنيا و زرق و برقش مى‏افتم». او با تمام قلب از دنيا اعراض كرد و ياد آن را در وجودش ميراند».

مسلماً، حضرت على‏عليه‏السلام كه ديگران را به الگوگيرى از پيامبرصلى الله عليه وآله دعوت مى‏كند، خود، بيشتر و بهتر و قبل از ديگران از پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله الگو مى‏پذيرد و در ساده‏زيستى و ساير امور او را اسوه خود قرار مى‏دهد و بزرگترين مانع تحقق عدالت اجتماعى - كه خود دوستى و مال دوستى و نفس دوستى و راحت‏طلبى است - را از بين مى‏برد و از خود وجودى مى‏سازد كه همگان در مقابل عدالتش سر تعظيم فرود بياورند.

به هر حال كسب اين صفات روحى و رسيدن به اين مراحل عظيم كمال، در ابعاد مختلف، از جمله علم و عمل، بدون پيروى از پيامبراكرم‏ صلى الله عليه وآله ممكن نبود. خود حضرت، به اين نكته، با صراحت اعتراف كرده است. حديث ذيل - كه در كافى و تهذيب آمده و اعلميت و افقهيت و درايت او را مى‏رساند - يكى از اين اعترافها است. خلاصه حديث چنين است:

عمر بن خطاب شنيد كه جوانى عليه مادرش دست به دعا برداشته و از خداوند مى‏خواهد تا ميان او و مادرش حكم كند. علت را جويا شد. جوان گفت: «او مرا حمل كرد و زاييد و دو سال شير داد، ولى وقتى رشد كردم و نوجوان شدم، مرا طرد كرده و مى‏گويد، بچه او نيستم». عمر، مادر را احضار كرد. او با چهار برادرش و چهل نفر سوگند خورنده آمد و گفت: «اين پسر، ظالم است و مى‏خواهد با چنين اتهامى، مرا كه هنوز حتى پرده بكارتم پاره نشده، به افتضاح بكشاند». شاهدان نيز او را تأييد كردند، ولى جوان باز دوباره حرف خود را تكرار كرد و زن نير بر حرف خود اصرار كرد.

عمر، دستور داد، پسر را به زندان ببرند. در راه، به حضرت على‏عليه‏السلام برخوردند. جوان، فرياد زد: «اى پسر عموى رسول خدا! من پسر مظلومى هستم». و داستان را تكرار كرد. حضرت فرمود: «او را نزد عمر برگردانيد». چون عمر به كارگزاران خود گفته بود، هيچ‏گاه از على‏ عليه‏السلام نافرمانى نكنيد، آنان جوان را برگرداندند. حضرت على‏عليه‏السلام نيز آمد.. زن را خواست. زن حرفهاى خود را تكرار كرد. حضرت، رو به عمر كرد و گفت: «آيا اجازه مى‏دهى تا در ميان آنان قضاوت كنم؟». عمر گفت: «سبحان اللَّه! چگونه اجازه ندهم در حالى كه خودم از پيامبر اكرم‏ صلى الله عليه وآله شنيده‏ام كه [بارها] مى‏فرمود: «أعلمكم عليُّ بن أبي طالب؟».

حضرت از زن، شاهد خواست. چهل نفر سوگند خورنده آمدند. حضرت على‏عليه‏السلام فرمود: «امروز قضاوتى مى‏كنم كه خداوند راضى باشد. اين قضاوت را دوست من، رسول خدا به من آموخت». سپس حضرت رو به زن كرد و فرمود: «آيا ولىّ و سرپرست دارى؟». گفت: « بله، چهار برادرم هستند». حضرت به آنان فرمود: «آيا تصميم من درباره شما و خواهرتان نافذ است؟». گفتند: «آرى». حضرت فرمود: «من، اين زن را به چهار صد درهم كه از مال خودم پرداخت مى‏كنم، به عقد اين جوان درآوردم». و فوراً چهار صد درهم را به پسر دارد و گفت: «او، همسر توست و بايد با او آميزش كنى». پسر به پا خاست. زن كه چنين ديد، فريادش بلند شد كه ازدواج با فرزند حرام است و اين فرزند من است و برادرانم مرا فريب دادند و... {P . بحارالانوار، ج 40، صص 304 - 306. P}

در اين جريان، حضرت على‏عليه‏السلام صراحتاً، قضاوت خود را برخاسته از آموزشهاى رسول‏اكرم‏صلى الله عليه وآله به او مى‏داند و در برخى قضايا، به اشاره، دانشهاى خود را به آن حضرت مستند مى‏كند و مثلاً مى‏فرمايد: «ما كَذِبْتُ و لاكُذِبْتُ». كه جمله دوم اشاره به اين دارد كه اين گونه قضاوت را از پيامبراكرم‏صلى الله عليه وآله نقل مى‏كند و او به من دروغ نگفته است.

اين كلمه و مشابه آن، در كتابهاى حديثى، از حضرت على‏عليه‏السلام زياد نقل شده است. در جلد چهلم بحارالانوار - كه مقدارى از داوريهاى حضرت را در امور مشكل كه خلفاى سه‏گانه در حل آن مانده بودند، نقل كرده - كلمه «ما كَذبت و لا كُذبت» در موارد متعددى به چشم مى‏خورد. از جمله در مورد برده‏اى كه مولاى خود را كشته بود، و وقتى پرسيده شد: «چرا چنين كردى؟». گفت: «او بر من غالب شد و عمل شنيعى با من انجام داد». حضرت به اولياى مقتول فرمود: «تا سه روز پس از دفن او بيايند». فرمود: «قبر مقتول را بشكافيد». ديدند كه كفن موجود است، ولى جسد ميت نيست. حضرت تكبير گفت و فرمود:واللَّه! ما كذبت و لا كذبتُ! سمعت رسول اللَّه‏صلى الله عليه وآله يقول: «مَنْ يعمل من أُمّتى عملَ قوم لوط ثم يموت على ذالك فهو مؤجل إلى أنْ يوضعَ في لحده. فإذا وضع فيه لمْ يمكثْ أكثر من ثلاث حتى تقذفه الأرضُ إلى جملةِ قوم لوط المهلكين، فيحشر معهم». {P . بحارالانوار، ج 40، صص 230 - 231. P}

سوگند به خدا! دروغ نگفتم و به من دروغ گفته نشده است! از پيامبراكرم‏صلى الله عليه وآله شنيدم كه مى‏فرمود: «هر كس از امت من، عمل قوم لوط را انجام دهد و بر آن بميرد، به او تا هنگام گذاشته شدن در لحد، فرصت داده مى‏شود. هنگامى كه در لحد گذاشته شد، بيش از سه روز در آن جا نمى‏ماند؛ زيرا، زمين او را در زمره هلاك شدگان قوم لوط قرار مى‏دهد و با آنان محشور مى‏شود».

اگر اين دو داورى كه از حضرت على‏عليه‏السلام نقل شد - كه در هر دو - حضرت، از راههاى غير عادى داورى كرده‏اند - توجّه شود و از طرف ديگر به اين فرموده پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله كه «إنّما أقضى بينكم بالبينات و الْاَيمان...» من تنها، با{P . كافى، ج 8، ص 414، ح 1. P}

بيّنه‏ها (شاهدهاى عادل) و سوگندها، در ميان شما قضاوت مى‏كنم» توجّه شود، روشن مى‏شود كه چنين مواردى، بعينه، در زمان پيامبراكرم‏صلى الله عليه وآله اتفاق نيفتاده تا پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله حكم كند و حضرت على‏عليه‏السلام فرابگيرد، بلكه پيامبراكرم‏صلى الله عليه وآله به حضرت على‏عليه‏السلام كلّيّاتى را آموخته و او از آنها راه حل اين جزئيات فراوان را فهميده است.

در برخى از كلمات حضرت على‏عليه‏السلام آمده است كه «او، هزار باب علم به من آموخت كه از هر باب علم، هزار باب ديگر از علم براى من باز شد».

در بحث ژنتيك، اين مسأله به گونه روشن‏تر، قابل بحث و بررسى است و در حد امكان، در آن جا، به اين قسمت خواهيم پرداخت.

2 .عوامل وراثتى و ژنتيكى

يكى از امور بديهى و غير قابل انكار، تأثير ژن در انتقال صفات گوناگون از والدين به فرزندان است. در جاى خود گفته شده كه هر سلول انسان، داراى چهل و شش كروموزوم (به صورت بيست و سه جفت) است كه بيست و دو جفت از آنها در زن و مرد مشابه‏اند و فقط يك جفت از آنها ميان زن و مرد متفاوتند كه به آنها كروموزمهاى جنسى مى‏گويند.

باز روشن است كه در واقع، كار انتقال وراثتى را مولكول D.N.A برعهده دارد و اطلاعات ژنتيكى به صورت رمزهايى كه به آنها «كرون» مى‏ گويند در درون مولكول D.N.A ذخيره مى‏شود.

و با توجّه به اين رمز مى‏توان از روى آن رونويسى كرد. امروزه، علم ژنتيك، ادعا مى‏كند كه اگر يك سلول از يك موجود زنده را شناخت، مى‏تواند با تكثير آن، همانند آن موجود زنده را بسازد.

به هر حال، انتقال برخى صفات جسمى، از راه ژنتيك، جزء مسلمات است و كسى در آن شك و شبهه‏اى ندارد.

عمل ژنتيك درباره صفات جسمى و انتقال آنها و تعيين خالص از ناخالص و سعى در يافتن ژن برتر، فعاليتهاى گسترده‏اى كرده است، امّا درباره صفات روحى و معنوى و امكان انتقال آنها و تعيين ژن برتر، فعاليتى نكرده است، مگر در مورد برخى امراض روحى، نظير سايكوز از نصوصى دينى به خوبى آشكار مى‏شود كه صفتهاى روحى و روانى نيز قابل وراثت و انتقال است. گفتار على‏عليه‏السلام خطاب به محمّد حنفيه حكايت از اين امر دارد كه حضرت على‏عليه‏السلام ترس محمّد حنفيه در جنگ را به مادرش نسبت مى‏دهد و مى‏فرمايد: «أدركك عرق من أمك». {P . بحارالانوار، ج 12، ص 98 (به نقل از شرح نهج‏البلاغة ابن أبي‏الحديد). P}

نيز حضرت على‏عليه‏السلام پس از رحلت فاطمه‏عليهماالسلام، در انتخاب همسر شجاعت طايفه او را در نظر مى‏گيرد؛ چون مى‏خواهد از اين راه، شجاعت را به فرزندان، منتقل كند.

به هر حال، به نظر مى‏رسد روايتهاى طينت كه در آغاز جلد دوم كافى ذكر شده و فكر افراد زيادى را به خود مشغول كرده و گروهى، آنها را از روايتهاى مشكل و غير قابل تفسير دانسته‏اند و گروهى از آنها استشمام جبريت كرده‏اند، مربوط به ژنتيك است و درصدد بيان اين نكته است كه اساساً، كُد سازنده انبيا و ائمه، برتر و والاتر از كدى است كه مؤمنان از آن ساخته شده‏اند.

بحث احاديث طينت، بحث مفصلى است كه فرصت لازم خودش را مى‏طلبد، ولى در اين جا، فقط به اين نكته اشاره مى‏كنيم كه اصرار شيعه بر اين كه پدران انبيا و ائمه تا حضرت‏آدم‏عليه‏السلام، هيچ كدام مشرك نبوده‏اند و هيچ كدام ناپاك نبوده‏اند و....

«الم تنجسّك الجاهلية بأنجاسها» بيان‏كننده همين مطلب است. {P . زيارت وارث، بحارالانوار، ج 101، صص 200 - 260 - 332 - 353. P}

به هر حال، خلاصه مدعا اين است كه حضرت‏على‏عليه‏السلام از لحاظ وراثتى و ژنتيكى نيز مزيتها و برتريهايى داشته كه هيچ يك از انسانهاى عصرش چنين ويژگيها را نداشته‏اند. اينك، به برخى از آن روايتها كه از حد تواتر نيز گذشته، اشاره مى‏كنيم:

1 .روايتهاى فراوانى كه پيامبراكرم‏صلى الله عليه وآله خودش و على‏عليه‏السلام را از يك نور مى‏داند، مانند:

الف) قال رسول اللَّه‏صلى الله عليه وآله: «خلقتُ أنا و عليٌّ من نور واحد». {P . بحارالانوار، ج 35، ص 34، ح 33. P}

ب) «إنَّ اللَّه، تبارك و تعالى، خلقني و عليَّاً من نورٍ واحد قبل أنْ خلق الخلقَ... لفما خلق اللَّه آدم قذف بنا في صلبه و استقررتُ أنا في جنبه الأيمن و عليّ في الأيسر». {P . بحارالانوار، ج 35، ص 10، ج 12، و ص 21، ح 15. P}

خداوند، پيش از اين كه خلق را بيافريند، من و على را از نور واحد آفريد... و هنگامى كه آدم را آفريد، ما را در صلب او قرار داد. من، در جانب راست، استقرار يافته و على، در جانب چپ.

از اين قبيل احاديث - كه تعداد آنها زياد است - معلوم مى‏شود كه اصل و ريشه و ژن حضرت على‏عليه‏السلام با ديگران متفاوت بوده و او و پيامبراكرم‏صلى الله عليه وآله از يك جنس و از يك نور بوده‏اند. از همين روايتها استفاده مى‏شود كه اين نور، پيوسته از صلبى به صلبى منتقل مى‏شده تا در حضرت عبدالمطلب به دو نيم تبديل شده، نيمى به حضرت عبداللَّه و نيمى در حضرت ابوطالب قرار گرفته است و از اولى، پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله و از دومى، حضرت على‏عليه‏السلام به وجود آمده است:

«فلم نزل كذالك حتّى اطلعني اللَّه، تبارك و تعالى، من ظهرٍ طاهرٍ و هو عبداللَّه بن عبدالمطلب، فاستودعنى خير رحم و هي آمنة، ثم اُطلّع اللَّه، تبارك و تعالى، عليّاً من ظهرٍ طاهرٍ و هو أبوطالب و استودعه خيرَ رحمٍ و هي فاطمة بنت اسد». {P . . P}

«... همين طور ادامه پيدا كرد [و آن نور، از صلبى به صلب ديگر منتقل مى‏شد] تا خداوند مرا از پشت انسان طاهرى به نام عبداللَّه پسر عبدالمطلب خارج كرد و در بهترين رَحِم يعنى رحم آمنه به وديعت گذارد، سپس علىّ را از پشت انسان طاهرى به نام ابوطالب خارج كرد و آن را در بهترين رَحِم يعنى رحم فاطمه بنت اسد به وديعت نهاد».

ج) روايتهايى كه آنان را از يك درخت واحد مى‏داند، مانند:

«يا على! خلق الناس من شجرٍ شتى‏ و خلقتُ أنا و أنت من شجرةٍ واحدةٍ، أنا أصلها و أنت فرعها؛» {P . بحارالانوار، ج 35، ص 25، ح 20. P}

«اى على! مردم، از درختهاى گوناگون خلق شده‏اند و من و تو از يك درخت. من، اصل آن هستم و تو فرع آن».

د) روايتهايى كه انان را از يك طين مى‏داند، مانند:

«خلقتُ أنا و أنت من طينة واحدةً» «من و تو از گِل واحدى خلق شده‏ايم». {P . بحارالانوار، ج 35، ص 25، ح 21. P}

ه) روايتهايى كه آفرينش پيامبران - اعم از قلب و بدنشان - را از طينت عليين مى‏داند، مانند:

«إنَّ اللَّه، عزّ و جلّ، خلقَ النبينَ من طينةِ العليين قلوبَهم و أبدانَهم». {P . كافى، ج 2، ص 2، ح 1. P}

به نظر مى‏رسد اين روايتها همه بيان‏كننده يك حقيقت است و آن اين كه ژن انبيا و اوصيا، ژن خاصى است كه بر ژنهاى ديگران برتر است. نكته ديگرى كه اين روايتها وروايتهاى مشابه و متعدد، بر آن دلالت دارند، اين است كه اين طينت، نور يا ژن، در طى نسلهاى طولانى و نقل و انتقالات گوناگون، ثابت مانده است و به همين جهت اين روايتها، اصرار داشته كه آن نور واحد پيوسته ثابت مانده تا در حضرت عبدالمطلب به دو نيم تقسيم شده و به عبداللَّه و ابوطالب‏عليهم‏السلام منتقل شده است.

باز از اين روايتها روشن مى‏شود كه امور ژنتيكى يا امورى كه مربوط به نور طينت و امثال آن است، تنها منحصر به امور جسمانى و صفات بدنى نيست، بلكه ويژگيهاى روحى و اعتقادى و عملى، مانند ايمان و عدالت و تقوا را نيز شامل مى‏شود؛ زيرا،

الف) از يك طرف، اصرار دارد كه نكاح آنان، سفاح و زنا نبوده است و اين، نشان مى‏دهد كه آن طينت و ژن به گونه‏اى است كه در صورت زنا، آن ويژگى از بين مى‏رود و به طور كامل منتقل نمى‏شود.

ب) روايات اصرار دارد كه پدران انبيا مشرك نبوده‏اند و اين، نشان مى‏دهد كه آن ويژگى، با شرك يكى از پدران قابل انتقال نيست، بنابراين آن ويژگى، ويژگى خاص و معنوى است كه ظرف آن پيوسته ايمان است.

ج) روايتهاى طينت، در ابتداى جلد دوم كافى صراحت دارند كه ايمان و كفر، حق‏پذيرى و حق‏ناپذيرى نيز به طينت برمى‏گردد.

3 .نيت و عزم و اراده حضرت على‏عليه‏السلام‏

آيا عوامل مؤثر بر يك موجود زنده - و از جمله انسان - در انحصار مسايل ژنتيك - است - كما اين كه برخى از دانشمندان مغرب زمين گفته‏ اند و نقش تربيت و محيط را هيچ انگاشته‏اند و زبان حال عمومى آنان اين است كه:

عاقبت گرگ‏زاده گرگ شود

گرچه با آدمى بزرگ شود

يا تنها عامل مؤثر بر يك موجود زنده، تربيت و محيط است - همان طور كه برخى ديگر گفته‏اند و نقش توارث و ژنتيك را هيچ دانسته‏اند و حتى گفته‏اند: «دَه كودك، از هر نسل و هر نژادى كه خواستيد، انتخاب كنيد و به ما بدهيد، ما از آنان، هر آن چه كه خواستيد، تربيت مى‏ كنيم: پزشك؛ مهندس؛ دزد؛ جنايتكار؛ فداكار؛...».

و يا نظر دانشمندانى درست است كه با دو چشم تيز تمامى جوانب موجودات زنده را مورد دقت قرار داده‏اند و عوامل مؤثر بر هر موجود زنده را، مجموعه عوامل محيطى و ژنتيكى دانسته‏اند؟

روش است كه ديدگاه اين گروه سوم، كامل‏تر و قابل قبول‏تر از دو ديدگاه نخست است، ولى اشكالى كه به هر سه ديدگاه وارد است، اين است كه طبق هر سه ديدگاه، انسان، همانند ساير موجودات زنده، موجودى مجبور است، حال يا توارث، آن جبر را براى او به وجود آورده است و او نمى‏تواند با آن مخالفت كند و يا محيط و شرايط او را مقهور خود ساخته‏اند و بايد ان گونه كه محيط و شرايط براى او پيش‏بينى كرده‏اند، مشى كند و يا مجبور و مقهور محيط و توارث است، ولى از اين نكته غافل شده‏اند كه انسان، موجودى زنده و اختياردار است و همين اختياردار بودن، وجه تمايز او از ساير موجودات زنده است و با همين اختيارات است كه تصميم مى‏گيرد تا در برابر شرايط محيطى يا توارثى بايستد و برخلاف رودخانه جارى شده، شنا كند و صفحات تابان و روشنى را در زندگى خوند نمايان سازد.

بالاخره، بسيارى از دانشمندان، در برابر اشكال جبر سر تسليم فرود آورده‏ان دو خود را مجبور و مقهور ژنتيك و محيط دانسته‏اند، ولى اساساً شخصيتهاى برجسته و انقلابيان و اصلاحگران واقعى و تمام كسانى كه نام نيك از آنان در تاريخ، بر جاى مانده، كسانى هستند كه به همه شرايط و جوهاى ساخته شده، پشت پا زدند و به فكرِ جهانى، آن چنان كه خود مى‏خواستند افتادند و بر فكر جبرى اين زمانى، كه ناشى از توارث و محيط است، خط بطلان كشيده‏اند.

حضرت على‏عليه‏السلام نمونه كامل و قابل دقتى است كه نشان مى‏دهد انسان مى‏تواند با اراده خود، رنگ محيطى را بپذيرد يا نپذيرد؛ زيرا، او مى‏توانست هنگامى كه پيامبراكرم‏صلى الله عليه وآله به تربيت او همت گمارد، تربيت را در يك يا چند بُعد نپذيرد، همچنان كه برخى همسران پيامبران اكرم‏صلى الله عليه وآله يا غلامان و كنيزان او كه از دوران كودكى و قبل از بلوغ در خانه آن حضرت بودند. {P . اسدالغابة، ج 1، ص 294، ج 260، ص 350، ج 7، ص 186. P}

تربيتها و آموزش را در يك بُعد يا در چندين بعد نپذيرفتند به گونه‏اى كه زيد بن حارثه نتوانست تندخويى خود را علاج كند و زينب بنت‏جحش را على‏رغم اصرار پيامبراكرم‏صلى الله عليه وآله طلاق داد. و برخى ديگر نتوانستند، مقام‏طلبى را{P . ر. ك: تفاسير شيعه و سنى، در ذيل آيه سى و هفت از سوره احزاب. P} دور كنند و... ولى على‏عليه‏السلام شاگرد ويژه‏اى بود كه با اختيار خود و عزم و اراده آهنين خود، تمامى خوبيها را به نحو احسن فراگرفت و از محيط تربيتىِ صحيحِ ايجاد شده، بهترين بهره‏ها را برد و خود را شخصى خالى از هرگونه صفت ناپسند و دارنده مجموعه عظيمى از صفات پسنديده قرار داد، به گونه‏اى كه هيچ‏گاه، هيچ محيطى نتوانست بر او اثر گذارد و او را از راه درستش باز دارد.

احمد عابديني