Mobile menu

نقد و بررسي نظرات دكتر عبدالكريم سروش پيرامون «كلام محمد»

بسم الله الرحمن الرحيم

نقد و بررسي نظرات دكتر عبدالكريم سروش پيرامون «كلام محمد»

 

به دنبال مصاحبه دكتر عبدالكريم سروش با عنوان «كلام محمد» و نقد و نظرهاي پيرامون آن ملاحظه بحث ذيل شايد مفيد باشد.

قرآن كريم فرموده است «قلك الرسول فضلنا بعضهم بعض منهم من كلّم الله» و در جاي ديگر فرموده است «و كلّم الله موسي تكليما»

آنگاه اين بحث مطرح مي شود كه خداوند چگونه با موسي تكلم كرد با اين كه لازمه تكلم در ما انسانها داشتن دهان، دندان ناي و ... و نيز بودن هوا، موج هوا و ... مي باشد كه ساحت قدس ربوبي از اين امور مبرا است زيرا لازمه اين امور جسميت و نقص و احتياج مي باشد.

مرحوم علامه طباطبايي پس از بحث مفصلي ذيل فراز «... منهم من كلم الله» به اين نتيجه رسيده است كه خداوند در طرف مقابل ايجاد تفهيم مي كند و چون اساس «كلام» براي تفهيم است اين ايجاد تفهيم – به نحو حقيقت نه مجاز-  كلام ناميده شده است.[1]

حق با ايشان است زيرا وقتي مي گوييم شيخ طوسي چنين و چنان گفت و سپس آدرس كتاب او را مي دهيم مورد اعتراض واقع نمي شويم كه مطالب كتاب نوشته است نه گفته. ولي بر عكسش صادق نيست يعني اگر گفتيم فلان شخص چنين نوشت و سپس آدرس سخنراني او را بدهيم مورد اعتراض واقع مي شويم بنابراين قول و گفتن داراي معناي عامي است كه شامل كتابت، اشاره رمز و تابلو نيز مي شود چون همه در يك هدف كه آن ايجاد تفهيم است مشترك مي باشند پس كلام براي ايجاد تفهيم است. باز مرحوم علامه فرموده كه «چگونگي اين ايجاد تفهيم براي ما مجهول است» يعني ما نمي دانيم چه مكانيزمي خداي تعالي در پيش مي گيرد تا در پيامبرش ايجاد تفهيم كند همين قدر ما مي دانيم كه براي پيامبر(ص) حالتي رخ مي دهد، گاهي سر درد مي گيرد، گاهي عرق مي كند و رنگ چهره اش تغيير مي كند و ... پس از آن مي گويد چنين و چنان مطالبي بر من وحي شده است.

آنگاه باز ما شك مي كنيم كه آيا معني و صورت هر دو به او تفهيم شده است كه او از درون خود به گونه اي كه ما از آن خبر نداريم فهميده است كه بايد آن تفهيم ايجاد شده را با اين الفاظ خاص بيان كند و به ديگران تفهيم كند يا او در صورت و آوردن الفاظ آزاد است و مي تواند از الفاظ مرادف يا مشابه يا حتي غير مشابه ولي با كمك قرينه استفاده كند؟

هر دو محتمل است و براي هر يك قرائني مي توان گرد آورد.

از اين كه در عباراتي مانند سوره انعام «قل» هاي زيادي تكرار شده كه به بسياري از آن ها نيازي نيست و نيز در ابتداي سوره توحيد لفظ «قل» آمده كه در صورت تفهيم معني نياز به آن ها نبود مي فهميم كه تفهيم به گونه اي بوده كه صورت يعني كلمات خاص نيز از آن فهميده  شده است .

باز از مؤيدات اين مطلب مي توان به كلمات نا آشنا براي اعراب آن زمان اشاره كرد وقتي ابوبكر معناي كلمه «ابّا» در «و فاكهته و ابّا» را نداند يا ابن عباس معناي «فَطَرَ» را نداند تا دعواي دو نفر بر سر يك چاه را بشنود كه يكي بگويد «انا فطرتها» و يا كلماتي غير عربي يا غير مانوس براي اهل حجاز در قرآن باشد كه پيامبر(ص) در كلمات روزمره و عادي آن ها را به كار نبرده ، اينها همه قرينه مي شود كه نيرويي بيروني بر او مسلط است كه تفهيم را به گونه اي انجام مي دهد كه او تنها همين كلمات خاص را به كار مي برده  و در تكرارها نيز همين گونه تكرار مي كند، در صورتي كه اگر تنها تفهيم معني بود بايد در تكرارها عبارات مشابه يا مرادف به كار مي برد.

و از قرائني كه براي نظر ديگر كه الفاظ را از خود پيامبر(ص) مي داند مي توان آورد. اين كه برخي كتّاب وحي ادعا كرده اند كه گاهي مثلا به جاي «غفور رحيم» مي نوشتيم «غفور حليم» يا به جاي «عليم حكيم» مي نوشتيم «عزيز عليم» و پس از اين كه نوشته خود را بر پيامبر(ص)‌مي خوانديم قبول مي كرد و تغييرش را لازم نمي شمرد.[2]

البته اين ادعا بيشتر از سوي شخصي به نام عبدالله بن سعد بن ابي سرح مطرح شده كه از اسلام برگشت و به شرك گراييد و جزئ چند نفري بود كه پيامبر(ص)‌در فتح مكه، خونش را هدر دانسته بود،[3] بنابراين او شخص فاسق، بي دين و مرتدي بوده كه پيامبر رحمه للعالمين كه حتي با ابوسفيان و معاويه مماشات مي كند نمي تواند از سر تقصيرهاي اين فرد بگذرد بنابراين نمي توان ادعاهاي چنين فردي را جدي گرفت. شايد براي ضربه زدن به اسلام و بي اعتبار ساختن قرآن چنين افترايي را بسته است.

بله او با شفاعت عثمان از قتل نجات يافت و پس از رحلت پيامبر(ص) در زمان عمر و عثمان به مناصب مهمي رسيد ولي روشن است كه اين ها دلالت بر راست كرداري و راست گفتاري وي نمي كند.

اشكال: اگر ايجاد تفهيم كه از سوي علامه طباطبايي (قدس سره)‌ مطرح شده مورد قبول قرار گيرد ديگر نبايد از لفظ خاص، سخني به ميان آيد زيرا تفهيم از سنخ لفظ نيست بنابراين بايد قبول كرد كه صورت و قالب و لفظ در اختيار پيامبر(ص) بوده است.

جواب: كلام مرحوم علامه براي اين جهت نقل شد كه معلوم گردد كلام خدا، لفظ و صوت نيست و خداوند جسم نيست اما اصرار خاص بر لفظِ «ايجاد تفهيم» وجود ندارد بلكه آنچه مهم است اين است كه او در درون خود بينايي، روشنايي، حالت انفتاح و گسترشي مي يابد كه خروجي آن اين الفاظ است و چون كلمه گوياتر از «ايجاد تفهيم» نداشتيم آن را به كار برديم و به نظر مي رسد آقاي دكتر سروش خواسته است همين ايجاد تفهيم را امروزي و مدرنيته و قابل فهم براي افراد كند كه كلامش بد تاويل و تفسير شده است.

زيرا سئوال پرسشگر اين است كه: «چگونه مي توان چيزي همچون وحي را در جهان مدرن و راز زدايي شدة امروز با معني ديد؟ »و ايشان جواب داده:« وحي الهام است، اين همان تجربه اي است كه شاعران و عارفان دارند،‌ هر چند پيامبر(ص) اين را در سطح بالاتري تجربه مي كند، در روزگار مدرن، ما وحي را با استفاده از استعارة شعر مي فهميم.»[4]

از صدر و ذيل عبارت ايشان معلوم مي شود كه مراد از «وحي» همان «الهام» و در دل افتادن است كه علامه طباطبايي از آن به ايجاد تفهيم تعبير كرده است و مراد از: «اين همان تجربه اي است كه ...» يعني از سنخ همان تجربه اي است كه ... نه اين كه عينا همان باشد بلكه او براي مثال زدن، و امروزي كردن درك وحي كه سئوال پرسش گر بود تجربه شاعران را به كار برده پس لفظِ «همان» در عبارتش موضوعيتي ندارد و مسلما نمي خواهد كلام مشركان مكه را به كار ببرد كه مي گفتنند: قرآن شعر است و خداوند جواب داد كه «و ما علمناه الشعر و ما ينبغي له ان هو الا ذكر و قرآن مبين»[5] «و به او شعر نياموختيم و در خور وي نيست، اين [سخن] جز اندرز و قرآني روشن نيست» بلكه مي خواهد روشن شدن درون و حالت جوشش دروني را براي افراد امروزي تفهيم كند.[6]

او مي خواهد بگويد هر فردي استعداد پيامبر شدن را ندارد بلكه قابليت خاص و جوششي از درون لازم است و اين را با عبارت ذيل بيان كرده است:«... در همان حال شخصي پيامبر همه چيز است، آفريننده و توليد كننده . بحث در باره اين كه آيا اين الهام از درون است يا از بيرون، حقيقتا در اينجا موضوعيتي ندارد چون در سطح وحي تفاوت و تمايزي ميان درون و بيرون نيست.» ولي اگر سخن اين است كه كلّا الفاظ از پيامبر است و تنها او بوده كه تصميم مي گرفته چه لفظي،‌ از بين چندين مترادف را به كار ببرد يا كدام ضرب المثل را از بين چندين ضرب المثل در كلام مطرح سازد و صدر و ذيل قصه را تغيير دهد و خداوند در اين قسمت به هيچ نحو نقشي ايفا نمي كرده است چنين مساله اي اثباتش به عهدة خود ايشان است.

تازه آيات زيادي كه بر عربي مبين بودن قرآن تاكيد مي كند بر عليه اوست. يعني اگر چه آيات «و انه لتنزيل رب العالمين* نزل به الروح الامين* علي قلبك لتكون من المنذرين* بلسان عربي مبين» (سورة شعراء،‌ آيات 192 تا 195)

«همانا اين [قرآن] فرو فرستادة پروردگار جهانيان است. كه روح الامين آن را نازل كرده است. بر قلب تو تا از هشدار دهنگان باشي. به زبان عربي روشن.»

دو پهلو است و ممكن است «بلسان عربي مبين» متعلق به «منذرين» باشد يعني قرآن بر قلبت نازل شد تا با زبان عربي روشن از هشدار دهندگان باشي و ممكن است متعلق به «نزل به علي قلبك» باشد يعني با زبان عربي به قلبت نازل كرد.

ولي آيه «انا انزلناه قرآناً عربياً» (يوسف،‌ آيه 2) با صراحت بيشتري عربي بودن را به خود خداوند نسبت مي دهد يا آيه «آنا جعلنا ه قرآناً عربياً» (زخرف، آيه 3) نيز همين گونه است. البته ممكن است كسي بگويد كه ضمير «نا» شامل تمامي كارگزاران و واسطه هاي رسيدن  وحي به مردم مي شود كه يكي از آنان پيامبر (ص)‌ است و شايد او آن را به عربي تبديل كرده باشد ولي اين احتمال خلاف ظاهر است.

از اين آيه ها صريح تر آيه «كتاب فصلت آياته قرآناً عربياً» (سوره فصلت، آيه 3)‌ مي باشد اما از اين هم صريح تر كه تقريبا نص مي باشد آيه «و كذلك اوحينا اليك قرآناً عربياً لتنذر...» (سوره شورا، آيه 7)‌ مي باشد «و اين گونه قرآني عربي به تو وحي كرديم تا مردم ... را هشدار دهي» كه عربي بودن قرآن را به وحي نسبت داده و احتمال ديگري نيز در آيه و متعلقات آن وجود ندارد.

از كنار هم گذاردن اين آيه با آيات سوره شعراء در مي يابيم كه احتمال دوم آنجا يعني احتمال «نزل به علي قلبك بلسان عربي مبين» به نظر قوي تر مي نمايد.يعني نزول قرآن بر قلب پيامبر (ص)به زبان عربي بوده است.

پس هم محتوا و هم صورت از ناحيه خداوند آمده است اما با اين حال پيامبر (ص)‌ مانند شجره طور سيناء كه در آن صدا ايجاد شد نمي باشد بلكه خودش نقش عظيمي در وحي داشته كه وحي را ادراك مي كرده  و سپس به زبان مي آورده و هر گاه نياز به توضيح داشته، تبيين مي كرده است در حالي كه آن درخت طور ادارك و تبيين نداشته است، يعني در وحي قرآني  نقش بيروني و نقش دروني هر دو قابل تامل مي باشد.

باز سخن ديگر ايشان «شخصيت او نيز نقش مهمي در شكل دادن به اين متن ايفا مي كند تاريخ زندگي او، پدرش، مادرش، كودكي اش، و حتي احوالات روحي اش ‍‍]در آن نقش دارند‍‍[ اگر قرآن  را بخوانيد حس مي كنيد كه پيامبر گاهي اوقات شاد است و طربناك و بسيار فصيح، در حالي كه گاهي اوقات پر ملال است و در بيان سخنان خويش بسيار عادي و معمولي است. تمام اين ها اثر خود را در متن باقي گذاشته اند. اين آن جنبه كاملا بشري وحي است.»

مفهوم ذيل عبارت ايشان نشان مي دهد كه او كاملا قبول دارد كه وحي يك جنبه غير بشري نيز دارد اما كل كلام ايشان از اين جهت كه آيا كلمات صادر شده از دهان پيامبر(ص) از خود اوست يا از خداست مجمل مي باشد. اين روشن است كه نغمة كلام در شادي و غم متفاوت است ولي آيا انتخاب كلمات به عهده پيامبر است يا خداوند كلمات را القا مي كند معلوم نيست اما مصاحبه گر همان جنبه منطوق كلام را گرفته و پرسيده:

 «پس قرآن جنبه بشري دارد و خطا پذير است؟»

و جناب دكتر سروش جواب داده «از ديدگاه سنتي در وحي خطا راه ندارد. اما امروزه، مفسران بيشتر و بيشتري  فكر مي كنند وحي در مسايل صرفاً ديني مانند صفات خداوند،‌ حيات پس از مرگ و قواعد عبادت خطاپذير نيست. آن ها مي پذيرند كه وحي مي تواند در مسايلي كه به اين جهان و جامعه انساني مربوط مي شوند،‌ اشتباه كند. آن چه قرآن درباره وقايع تاريخي، ساير اديان و ساير موضوعات علمي زميني مي گويد، لزوما نمي تواند درست باشد. اين مفسران اغلب استدلال مي كنند كه اين نوع خطاها در قرآن خدشه اي به نبوت پيامبر وارد نمي كند؛ چون پيامبر به سطح دانش مردم زمان خويش فرود آمده است و به زبان زمان خويش با آن ها سخن گفته است.»

در اين رابطه اشكالهايي كه حضرت آيه الله سبحاني به عبارت كرده وارد نيست زيرا «مفسران بيشتري»‌ با «بيشتر مفسران» تفاوت اساسي دارد اگر قبلا يك مفسر چيزي را گفته بود و اكنون سه نفر همان مطلب را بگويند عبارت «مفسران بيشتري» درست است.

 اما به نظر مي رسد سخن اين مفسران چه بيشتر باشند و چه كمتر درست نيست زيرا اگر حتي تنها محتوا از خداوند باشد يعني از منبع علم بي نهايت الهي باشد در هيچ جاي آن خطا راه ندارد و اگر از منبع علم بي نهايت الهي نباشد در همه مواردش معاد و غير معاد قابل اشتباه است.

   بله امروزه در علوم دنيايي به اموري رسيده اند كه فكر مي كنند با قرآن ناسازگار است ولي در مورد آخرت و عبادت راه برايشان مسدود است اما بايد بدانند آن چه از دنيا نيز دريافته اند با قرآن مخالف نيست پس در وحي مربوط به امور دنيايي نيز اشتباهي وجود ندارد. مثلا آنچه در داستان ذوالقرنين وجود دارد اين است كه او به جايي رفت كه ديد خورشيد در لجنزاري غروب مي كند «حتي اذا بلغ مغرب الشمس وجدها تغرب في عين حمئه» (كهف، آيه 86) «تا وقتي كه به غروب گاه خورشيد رسيد دريافت كه خورشيد در چشمه اي لجن آلود غروب مي كند.»

اين ديدن شخص است نه اين كه واقعا خورشيد حركت كند و به درون چشمه برود بلكه كسي كه كنار درياي سياه ايستاده باشد هنگاه مغرب ،خورشيد را مي بيند كه به درون درياي سياه مي رود. يا در حوادث تاريخي ممكن است مورخان اموري برايشان جاذب باشد يا حكومت ها اموري را تزيين داده اند و بيان كرده اند ولي روح و حقيقت همان است كه قرآن بيان مي كند و اثبات شي تاريخي، نفي ماعداي آن را كه قرآن بيان كرده است نمي كند و تنافي ندارد تا نوبت به غلط بودن يكي و صحيح بودن ديگري برسد. بلكه اگر قرآن اسم صريح كسي را برده بود و زمان وقوع حادثه اي را دقيقا مشخص كرده بود و آن مطالب صريحا با تاريخ متقن يا با نتايج يقيني كاوش گران سازگار نبود آنگاه بحث تقدم يكي بر ديگري پيش مي آمد.

 اما آنچه نظر دكتر سروش است يعني عبارت : « من ديدگاه ديگري دارم. من فكر نمي كنم كه پيامبر به زبان زمان خويش سخن گفته باشد؛ در حالي كه خود دانش و معرفت ديگري داشته است. او حقيقتا به آن چه مي گفته، باور داشته است. اين زبان خود او و دانش خود او بود و فكر نمي كنم دانش او از دانش مردم هم عصرش درباره زمين، كيهان و ژنتيك انسان ها بيش تر بوده است. اين دانشي را كه ما امروزه در اختيار داريم، نداشته است. و اين نكته خدشه اي هم به نبوت او وارد نمي كند چون او پيامبر بود، نه دانشمند يا مورخ.»

به نظر مي رسد اشكالي به اين سخن وارد نباشد زيرا وقتي پيامبر(ص) طبق آيه 101 سوره توبه، حتي به منافقان داخل مدينه علم نداشته باشد زيرا قرآن مي فرمايد: «و من اهل المدينه مردوا علي النفاق لا تعلمهم نحن نعلمهم» «و از اهل مدينه گروهي بر نفاق خو گرفته اند،‌ تو آنان را نمي شناسي ما آنان را مي شناسيم» و از اهداف سازندگان مسجد ضرار با خبر نباشد و بخواهد در آن مسجد نماز گذارد و خداوند او را نهي كند كه از سورة توبه آيه 107 و 108 و شان نزول هاي ذيل آن روشن مي گردد. و يا خبر نداشته باشد كه وليد بن عقبه دروغ مي گويد و بني المصطلق كه وليد را براي جمع آوري زكات به سوي آنان روانه كرده بود مرتد نشده اند و نيازي به تدارك جنگ با آنان نمي باشد به گونه اي كه پيامبر(ص)آماده جنگ با آنان شود تا اين كه وحي او را با خبر سازد[7] و بگويد «ان جاءك فاسق بنبأ فتبيّنوا ان تصيبوا قوما بجهاله فتصبحوا علي ما فعلتم نادمين»(حجرات، آيه 6) «اگر فاسقي براي شما خبري  مهم آورد درباره آن تحقيق كنيد مبادا ندانسته به مردمي آسيب برسانيد آنگاه از آنچه كرده ايد پشيمان شويد» .

پس  بعيد نمي نمايد كه بگوييم پيامبر(ص) فرمولهاي علم ژنتيك و يا فيزيك و شيمي را نمي دانسته است يا بگوييم او ماشين سازي، مكانيكي يا علم فضا نوردي را نداشته است و اين ها ضربه اي به رسالت او نمي زند زيرا حضرتش حتي براي رفتن به مدينه يا برگشت به مكه يا رفتن به حديبيه راهنما مي گيرد.(السيره النبويه لا بن هشام 4-3 ص309)

بله دو نكته وجود دارد:

1- گاهي براي اثبات نبوت يا اسكات خصم و يا مصالح ديگر، در شرايط خاص خداوند برخي از علوم را در اختيار او قرار مي داده است ، مانند قصه گم شدن شتر وي در غزوه تبوك و طعنه هاي منافقان و وحي پيرامون جايگاه شتر[8]. يا مانند حضرت يعقوب كه از وجود فرزندش در چاه كنعان خبر دار نشد ولي پس از چندين سال بوي پيراهن يوسف را از مصر استشمام كرد «اني لأجد ريح يوسف»[9] و به قول سعدي:

يكي پرسيد از آن گم گشته فرزند      كه اي روشن روان پير خردمند

ز مصرش بوي پيراهن شنيدي         چه شد در چاه كنعانش نديدي

بگفت: احوال ما برقِ جِهان است      دمي پيدا و ديگر دم نهان است

2- پيامبر(ص)‌ در اموري كه نمي داند اظهار نظر نمي كند يعني توجه به علم نداشتن خود دارد بنابراين آنچه حضرت فرموده است يا به وي وحي شده است همگي  درست است اما مطالب زيادي را هم بيان نكرده كه شايد نمي دانسته است پس آنچه اهل سنت به پيامبر (ص) نسبت مي دهند كه پس از ورود به مدينه، مردم را ديده كه خرماهاي خود را گرده افشاني مي كنند و چون خبر از فوايد آن كار نداشته از آن نهي كرده و خرماهاي آن سال مدينه خراب شده است ،از ديد ما شيعيان سخن صحيحي نيست. زيرا اولا در مكه نيز خرما بوده و پيامبر (ص) با گرده افشاني آشنا بوده است و ثانيا او در چيزي كه به آن علم نداشته اظهار نظر جاهلانه نمي كرده است .بنا بر اين كلمات ايشان همچون آيات قرآن حجت است،مگر اين كه موسمي بودن يا موقتي بودن آن ثابت شود.

 با توجه به آنچه از سخنان دكتر سروش نقل و نقد شد در كلمات ايشان اموري خلاف ضروري دين يافت نشد به همين جهت  كلام  حضرت آيه الله سبحاني :«به اميد آن كه ‍[آقاي سروش] با خواندن اين نامه، بار ديگر به آغوش امت اسلامي باز گردد» اگر مراد اين است كه از خارج به ايران برگردد كه سخن خوبي است و آرزوي ساير دانشمندان نيز هست تا ايرانيان بتوانند از وجود او استفاده كنند ولي اين اميد را بايد با اصلاح تنگ نظران و فحاشان به تحقق رسانيد ولي اگر مقصود اين است كه به دامن اسلام برگردد بايد گفت از سخنان او كفري استشمام نمي شود كه بخواهد به دامن اسلام برگردد، بله باب بحث جديدي را باز كرده كه سخن گفتن پيرامون آن افق هاي جديدي را مي گشايد. و هيچكس سزاوار نيست كه در بحث علمي دست به دامن تكفير يا دست به دامن هنرپيشگان و كارگردانان شود تا كسي را محكوم كنند يا از صحنه خارج سازند بلكه مباحث علمي بايد مسير خاص خودش را داشته باشد.

ياد آوري :

پس از آماده شدن نوشتة اين جانب براي ارسال، نامه جناب دكتر سروش به آيه الله سبحاني و جوابيه ايشان به دستم رسيد كه بد نيست نكاتي در اين باب بر گذشته ها اضافه شود.

1-دغدغه جناب دكتر سروش براي رفع تناقض علم و دين امري مقدس است اما به نظر بنده چنين تناقضي بين قرآن و علم وجود ندارد زيرا قرآن هيچ جا با صراحت هيچ نكتة خلاف علمي را نگفته است. بله برداشت هاي خلاف علم ممكن است از قرآن شده باشد يا بشود ولي نص يعني عبارت صريح بدون هيچ راه فراري وجود ندارد مثلاً «السموات السبع» يا «و من الارض مثلهن» يا «رجوماً للشياطين» با توجه به قرائني در خود آن آيات يا در آيات ديگر يا با توجه به علم بي نهايت فرستنده قرآن راه هر گونه ضد علم بودن را بر آن ها مي بندد. يعني آيات قابل تاويل است بر خلاف كتابهاي علمي و كتاب هاي آموزشي. زيرا هم فرستنده كتاب قرآن به گونه اي است كه ساحتش از برخي امور مبرا است و هم كلمات به گونه اي است كه تفاسير مختلف را بر مي تابد.

همان گونه كه شخصيت و مقام عرفاني امام خميني(ره)‌ موجب مي شود كه «من به خال لبت اي دوست گرفتار شدم» به معاني ظاهريش حمل نشود، تجرد محض خداي متعال باعث مي شود كه «وحي» و «قال» و ... از او به معناي ايجاد تفهيم دانسته شود و همين تجرد باعث مي گردد كه روابط او با بشر كه در قالب «دني فتدلي»،« لقد سمع الله»،« فاستمع لما يوحي» و ... آمده به گونه اي ديگر معني شود. و مسلماً اين تاويل ها از تاويل شعر امام خميني(ره) بعيد تر نيست و همين تاويل ها راه را براي آياتي كه در آن شائبه تناقض با علم وجود دارد هموار مي سازد. در اين جا مناسب است داستان برخورد امام عسگري با ابو اسحاق كندي و تحليل آن را عيناً از كتاب شريعت و سازگاري هاي پويايي آن از قلم اين جانب كه در سال 1382 به چاپ رسيده است نقل كنم.

سعى كن بيشتر با استادت، انس بگيرى وقتى خوب با او دوست شدى اين سؤال را مطرح كن كه آيا ايجاد كننده اين قرآن مى‏تواند ادعا كند كه معنايى غير از آنچه تو از كلامش فهميده‏اى، اراده كرده است؟ او حتماً جواب مى‏دهد كه: بله، آنگاه به او بگو: بنابراين شايد معنايى غير از آنچه تو فهميده‏اى قصد كرده است.[10]

جالب است اولاً دقت كنيم كه امام با شنيدن اين خبر چگونه با اين مسأله مواجه مى‏شوند. مثلاً آيا به سياق آنچه امروز بين برخى از سخنرانان متداول است فرمود: ظلمى كه ابواسحاق كندى به اسلام كرد، يزيد نكرد، حجاج بن يوسف نكرد، آنها حداقل قرآن را اعراب گذارى كردند اما اين شخص در صدد جمع كردن تناقضات آيات قرآن است و لذا ترور او بر همگان واجب است؟ يا آنكه خير، برخورد امام برخوردى ديگر است؟

 تاريخ از همين شق دوم حكايت مى‏كند. امام به خلاف آنچه در وهله نخست به ذهن ما مى‏رسد، و در زمان ما، معمولاً عمل مى‏شود، كه مبارزه قهرآميز و خشن است، به شاگرد ابواسحاق مى‏فرمايد سعى كن با او دوست صميمى شوى و از سر رفق و مدارا راه اصلاح وى را بپوئيد.

 از همين رو به نظر مى‏رسد ما ابتدا از همين ظاهر برخورد امام با يك مشكل علمى، درس فرا گيريم و به خود تلقين كنيم كه هميشه پيش از مواجهه با هر مسأله علمى مى‏بايست دقت شود كه منطق مواجهه چيست و بحث را چگونه بايد پيش برد؟

 بسيارى از اوقات در مباحث علمى اينگونه نيست كه طرف مقابل ما صاحب غرض باشد، ولى ما در بسيارى از اينگونه مباحث از اول راه جنگ با طرف مقابل را پيش مى‏گيرم و او را تكفير مى‏كنيم و در موضع طرد و لعن مى‏نشينيم.

 اما بعد كه اندك تأمل مى‏كنيم مى‏بينيم كه از يك سخن دو گونه برداشت ممكن بوده و او برداشتى كرده است و ما برداشت ديگر؛ و نهايتاً همين نارساييهاى مفهومى ما را به مشكلات عديده‏اى كشانده است. اگر اجازه دهيد من چند مفهوم را مثال مى‏زنم كه بحث پيرامون آنها به همين سرنوشت دچار شده است. مثلاً در قرآن از وحى سخن گفته شده است وحى از نظر لغت و واژه، عبارت است از «اشاره‏اى پنهان و سريع». به عنوان مثال همچون اشارات ميان عاشق و معشوق. معمولاً ديگرانى كه آنجا حضور دارند معناى اين گونه اشارات را نمى‏فهمند ولى با اين حال عاشق از يك اشاره چشم معشوق هزار نكته باريك‏تر از مو در مى‏يابد. خدا با پيامبرش نيز به همين نحو سخن گفته است. مثلاً در يك مورد تاريخى خدا پيامبرش را در جريان فعاليت زنى به نام ساره قرار داد كه به عنوان جاسوس مى‏خواست كاغذى را به مكه ببرد و آنان را از حمله قريب الوقوع مسلمانان به مكه آگاه سازد. چون خدا مى‏خواست مسأله فتح مكه فاش نشود مضمون اين جريان را به پيامبر وحى كرد يعنى با يك اشاره سريع و پنهانى هدف و نيت آن زن را به پيامبر القا كرد و او هم به على(ع) فرمود كه به فلان مكان برو و آن زن را پيدا كن و كاغذ را از او بگير. در ماجراى ديگرى شتر پيامبر گم شده بود و پيدا نمى‏شد. منافقين مسخره مى‏كردند و مى‏گفتند: «پيامبرى كه مى‏گويد از آسمانها خبر دارد چگونه نمى‏تواند شتر خود را پيدا كند.» به همين جهت و براى مقابله با اين چنين القائاتى وحى آمد كه شتر در فلان مكان است.

 نتيجه‏اى كه مى‏خواهم بگيرم اين است كه لازم نيست كه القاء وحى هميشه به معناى القا الفاظى از جانب خدا باشد، بلكه گاهى معنا را با اشاره‏اى سريع و بدون لفظ القا مى‏كنند. البته ما يك وحى هم داريم كه فرو فرستادن معانى در صورت و قالب الفاظ، از جانب خداست يعنى همان وحى قرآنى. چون ما اعتقاد داريم كه در وحى قرآنى الفاظ نيز از جانب خدا آمده است.

 اما به هر حال وحى انواع گوناگونى دارد. از جمله آيه 51 سوره شورى به سه نوع وحى تصريح مى‏كند. حال با توجه به اين مقدمات اگر كسى به جاى كلمه «وحى» از «تجربه دينى» يا «تجربه شخصى» سخن بگويد به عوض آنكه از ابتدا مورد تكفير قرار گيرد، مى‏بايست بنشينيم و بين خودمان و او محل نزاع را دقيقاً مشخص كنيم. بايد ببينيم كه آيا ما گستره بيشترى علاوه بر تجربه دينى در ذهن داريم كه او قبول ندارد يا ما اصلاً تجربه شخصى را قبول نداريم يا او معنايى را كه ما قبول داريم و الفاظ قرآن را از ناحيه خداوند مى‏دانيم منكر است؟ يا هر كسى آن را به معنايى مى‏فهمد؟

 بنابراين اول بايد موضع نزاع مشخص شود پس بجاى آنكه هر چالش علمى را تبديل به جنگ و دعوا كنيم بايد از بستر درست آن وارد شويم. يعنى ابتدا محل نزاع را درست تقرير كنيم و از الفاظ و مدعاها تعريف مشتركى به دست دهيم و گرنه در مورد مسائلى نزاع خواهيم كرد كه از آنها معانى متفاوتى را در ذهن نداريم و به اصطلاح مثل سه نفر ترك، فارس و عرب مى‏شويم كه پول داشتند يكى مى‏گفت اوزوم بخريم ديگرى مى‏گفت انگور بخريم و سومى مى‏گفت عنب بخريم پس از دعواهاى زياد معلوم شد كه هر سه يك چيز مى‏خواسته‏اند و چون زبانهاى يكديگر را نمى‏دانسته‏اند نزاعهاى بى حاصلى كرده‏اند.

باز به قصه مراجعه مي كنيم معلوم مي شود كه امام عسگري(ع) مي خواهد بفرمايد اين آيات كه شما اين گونه فهميده ايد و آن را متناقض با هم يا متناقض با علم يافته ايد به گونه اي است كه برداشت ديگر نيز از آن ممكن است به گونه اي كه فرستنده اش مي تواند بگويد اين معاني كه شما فهميده ايد مقصود من نبوده است.

2-دغدغة حضرت آيه الله سبحاني در دفاع از حريم وحي نيز ستودني است اما به هر حال اين مشكل را نگشوده است كه خدا كجاست و پيامبر كجا؟ و وحي چگونه ابلاغ مي شود؟ بالاخره اگر او «داخل في الاشياء لا بالممازجه و خارج عن الاشياء لا بالمزايله» است اگر هيچ جا از او خالي نيست و اگر غير او، تمام ما سوي الله پرتو وجود او هستند و چون شعاع نسبت به منبع نورند و عين فقر الي الله هستند آنوقت در اين ساحه كه وجود پيامبر(ص) و جبرئيل و ... مستقل نيست وحي چگونه مستقل است؟ آيا اضافه اش مقوليه است يا اشراقيه؟‌ چگونه كسي كه از حبل الوريد به انسان نزديك تر است به او از راه دور  وحي مي كند؟ واسطه براي چيست؟ اين امور اساساً چگونه قابل تبيين امروزي است؟

اگر بخواهيم از الفاظِ «حقيقتش را نمي دانيم»، «نمي فهميم»، «مرموز است» و ... بگذريم و كلامي بگوييم كه راه گفتگو باز شود، راه بحث و دقت باز شود و از آن نوآوري، و پيشرفت بيرون آيد شايد يك از سخن هاي قابل بررسي و دقت، سخن آقاي سروش باشد پس نصيحت به ترك اين گونه سخنان يا آن ها را «ترك اولي» دانستن به نظر، جالب نمي آيد.

بلكه جالب و زيبا آن است كه تحمل جامعه را بالا ببريم،‌با علم آموزي ايمان مردم را بيمه كنيم تا اين امور خللي در دينشان ايجاد نكند و اين گونه نباشد كه زمان ما نيز همانند زمان هاي گذشته دانشمندان و نوآوران تكفير، مطرود و يا فراري شوند اما پس از ساليان سال براي آنان صده و هزاره بگيريم.

و بالاخره به احتمال قوي ظلمي كه آقاي سروش از آن دم مي زنند ظلم به دانشمنداني است كه چون خود او مجبور مي شوند به خارج بروند يا در مدت طولاني در خانه حبس شوند و يا با تبليغات روزنامه ها يا رسانة به اصطلاح ملي لجن مال شوند.

 و اين امور است كه زمينه براي اهانت به ساحت پيامبر(ص) را باز مي كند نه يك مقاله يا چند مقاله پيرامون چگونگي وحي و الهام.

اگر بخواهيم پيامبر(ص) در دانمارك و غيره مورد اهانت واقع نشود كافي است رحمه للعالمين بودن او مقداري در گوش تمامي ما مسلمانان از هر قشري خوانده شود تا هر روز به اسمي خشونت را آشكار نكنيم. هر روز گروهي در خيابانها راه نيندازيم و عليه كسي شعار مرگ سر ندهيم.

 اگر به آيه 6 سوره توبه در خصوص پناه دادن به مشركِ در حال تحقيق عمل نمي كنيم لااقل به علماء و دانشمنداني كه ساليان سال مطالب خوب گفتند و چَه چَه و بَه بَه مي گفتيم اكنون كه مطالب مخالف ذهن ما مي گويند فرصت دهيم تا سخن خود را باز كنند و دليل بياورند و پيرامون سخن تازه خود تحقيق كنند.تا ابتكار و نو آوري از شعار به عمل تبديل شود.و از مسؤلان جدا بخواهيم  كه  حد اقل در امر تحقيق و نو آوري امكانات مالي و رسانه اي و... را تنها در اختيار قشر خاصي قرار ندهند. يا لااقل به انحصار گرايي اين گونه اي  اعتراض كنيم.

به اميد باز شدن راه ابتكار و تحقيق هاي نو، و تحمل شنيدن آن ها وسلامتي تمامي علماي نوآور و نو انديش.

احمد عابديني

10/1/87



[1] الميزان، ج2، ذيل آيه 253.

[2] ر.ك اسد الغابه، ذيل نام عبدالله بن سعد.چ3،ص260،شماره2976.

[3] نك، اسد الغابه و نيز ر.ك السيره النبويه 4-3/409.

[4] مصاحبه دكتر عبدالكريم سروش در باره قرآن، كلام محمد، موجود در سايت ايشان، ترجمه ميشل هوليك،‌مترجم:‌آصف نيكنام.

[5] سوره يس، آيه 69.

[6] نظير اين كه اين جانب در كتاب ژرفايي قرآن ص216 براي فهماندن «التي تطلع علي الافئدة ... في عمد ممدة‍‍‍‍« كه در سوره همزه است از قدرت اشعه ايكس و گاما و ... كمك گرفته ام تا نشان دهم چگونه نوري كه حركت ستوني و مستقيم دارد مي تواند بر درون نفوذ كند و با اين توضيح خواسته ام آتش آخرتي را تفهيم امروزين نمايم. بنابراين موضع گيري آية الله سبحاني كه فرموده:« اين نظريه جديدي نيست بلكه همان است كه مشركان مكه قرآن را از اين راه تفسير مي كردند» (جام جم 12/12/86 ص11) چندان دقيق نمي نمايد.

[7] مجمع البيان، ذيل آيه.

[8] السيره النبويه، 4-3/522.

[9] سوره يوسف، آيه 94.

[10] بحار الانوار، ج50، ص 311، محمدباقر مجلسى، كتابفروشى اسلاميه، تهران.