Mobile menu

عصر جديد و روابط خانوادگى1

عصر جديد و روابط خانوادگى

«قسمت اول»

نامگذارى دوره‏ها و قرنها و عصرها بر اساس آمار و آزمونهايى است كه از اقشار مختلف انسانها گرفته مى‏شود. بر طبق آمار و ارقام موجود، قرن حاضر را قرن نگرانى و اضطراب، و نسل جوان را، سرگردان و عصيانگر ناميده‏اند.

تقسيم‏بنديهاى مغرب‏زمينيان، از ديدگاه ما شرق‏نشينان، پذيرفته باشد يا نباشد و به نامگذاريهاى آنان تكيه بكنيم يا ارزشى براى آن قايل نباشيم، بحثى است كه اكنون در صدد بسط سخن در آن نيستيم. سخن كنونى اين است كه در برابر اين نسل كه هر كس با واژه و اصطلاحى به آنان اشاره مى‏كند و در برابر جهانى كه فن‏آورى و ماشين آن را اشغال كرده و به دنبال پديده ماشينيسم، عوارض ناشى از آن، نظير اضطراب و دلهره و نگرانى و استرس پيش آمده است، آيا دين سخنى براى گفتن دارد؟

آيا انسان سرگشته و حيرانِ در فن و صنعت، و غرق شده در نظام توليد و مصرف مى‏تواند پناهگاهى بيابد تا بدان وسيله از دل‏نگرانيها و دل‏مشغوليهاى خود بكاهد؟ يافتن جواب، انسان را به بحثهاى عميق و دقيق فرا مى‏خواند.

اگر كسى بگويد دين سخنى براى گفتن ندارد، نه تنها دين را ناقص دانسته، بلكه جهان را ناقص و بى‏هدف و كور و به بن‏بست رسيده پنداشته است؛ در اين صورت، توجه به حالت بن‏بست، استرس و اضطراب و مرگ زودرس صاحبان اين فكر را به همراه دارد. و اگر بگويد: دين، راه درمانى براى بيمارى قرن دارد، بايد به فكر يافتن آن بود.

برخى براى فرار از اين مشكل، فورا با طرح كردن سؤال ديگرى، صورت مسأله را پاك مى‏كنند و مى‏گويند: تو را به جوانان سرگردانِ اروپا و ساير دنيا چه كار؟! براى جوانان مسلمان چه كرده‏اى؟ و براى اينان چه دينى آورده‏اى؟!

آنان به زعم خود با طرح اين سؤال، ذهن را به جاى ديگر سوق داده‏اند؛ غافل از اينكه بحث جوانان داخل كشور و كشورهاى اسلامى، گوشه‏اى از مشكلات نسل جوانان جهان است و همان سرگشتگى و عصيان، به نوعى در جوانان اين مرز و بوم وجود دارد و روز به روز رشد مى‏يابد. آمار جوانهايى كه خانه و كاشانه‏شان را ترك مى‏گويند، رو به افزايش است و خودكشى و سرگردانى و ترك تحصيل و ترك عبادت، در بين آنان رشد يافته است، به طورى كه اكنون ـ پس از بيست سال انقلاب اسلامى ـ انسانهاى چهل ساله و بالاتر كه دوره جوانى خود را در زمان طاغوت و حكومت غير اسلامى سپرى كرده‏اند و با اين حال انسانهاى مسلمان و معتمد و هدف‏دارى تربيت شده‏اند، از بى‏هدفى و بى‏تعهدى و بى‏اعتقادى بخشى از نسل جوان رنج مى‏برند و پيوسته اين سؤال در ذهن و زبان آنان است كه چرا نسل جديد مانند نسل گذشته فكر نمى‏كند؟ چرا تعهدى كه بيست سال پيش در بين جوانان بود، اكنون در بين نسل جديد وجود ندارد؟ چرا به جاى فكر كردن براى اسلامى كردن جامعه، فكر پيروى از غرب و سكولاريسم، ذهن آنان را اشغال كرده است؟! چرا اسلام به عنوان يك الگوى رفتارى و نيروى محركه قوى و نيروى آرامش‏بخش درونى براى آنان مطرح نيست؟ چرا اسلامى كه با آن، انقلاب عظيمى ايجاد شد و بنياد حكومتى مستبد را برچيد و دلهاى تمامى افراد از پير و جوان را به خود جذب كرد، اكنون مظلوم و بى‏ياور مانده و در باور بسيارى، آن نقش را ندارد؟

اگر چه برخى براى جواب دادن به اين اشكال، فورا امور سياسى و بد اجرا كردن اسلام را دخيل مى‏دانند ـ كه اگرچه تا حد زيادى، كلام و سخن حقى است و از نقش آن در گريزان كردن جوانان از اسلام نمى‏توان گذشت ـ ولى مشكل اصلى چيز ديگرى است. مشكل اصلى اين است كه دين، خوب معرفى نشده است و در بسيارى موارد دين را فقط به معناى فقه معرفى كرده‏اند، در حالى كه فقه بخشى از دين است. با مثالى بحث را پى مى‏گيريم:

روابط خانوادگى (پدر و مادر و فرزندان) داراى يك سرى احكام فقهى است، نظير هزينه زندگى و مسكن و لباس، اما گذشته از آن، مسايل عاطفى و روانى و بهداشتى و اجتماعى وجود دارد كه كمتر مورد بحث واقع مى‏شود، با اينكه اين جنبه‏ها جاذبتر و برتر و مفيدتر است. وانگهى آن مقدار اندك از احكام فقهى كه در روابط خانوادگى وجود دارد، گاه آن چنان بدتركيب و خشك نشان داده مى‏شود كه تنفر عمومى برانگيخته مى‏شود، مثلاً: دزديدن مال پسر، توسط پدر جايز است؟! ربا بين پدر و فرزند رواست؟!

اگر پدر، فرزند خود را عمدا بكشد، كشته نمى‏شود؟ و ... اما اصلاً بحث نمى‏شود اين پدر، كدام پدر است! اگر پدرى فقط براى اطفاى شهوت، زن گرفت و در سالهاى اول پس از ازدواج، به الكل و مواد مخدر آلوده شد و كم كم تمام مال و منال خود را در اعتياد، به باد داد و بتدريج، سرقت از اين و آن، شغل او شد و بالاخره از مال فرزندان نيز آنقدر دزديد كه همه را خسته كرد و پس از آن با زور و باج سبيل و با بهانه پدر بودن، مالهاى آنان را گرفت و وقتى به او پول ندادند و از او خواستند دست از اعتياد بردارد، خشم و عصبانيت همراه با عشق به بافور و مواد، موجب شد پسر خود را در خواب يا بيدارى بكشد، آيا احكام فقهى و امتيازات پدر بودن در باره چنين شخصى وجود دارد؟!

در اينجاست كه روشن مى‏شود بد معرفى كردن اسلام و تنها بُعد فقهى آن را معرفى كردن و از ابعاد ديگر غافل بودن، عامل مهمى در رويگردانى جوانان از اسلام است، كه بد اجرا كردن احكام فقهى، در برابر اين مشكل، بسيار كم اهميت مى‏نمايد.

نوشتار حاضر در صدد معرفى جزء بسيار كوچكى از اسلام است، كه اگر بدان عمل شود، بسيارى از استرسها و اضطرابها و فشارهاى روحى پايان مى‏يابد. همچنين اين اثر نشان مى‏دهد بسيارى از مشكلات موجود، به سبب پيروى نكردن از الگوهايى است كه اسلام به عنوان يك دين الهى معرفى كرده و در اختيار انسان قرار داده است.

مباحث موجود، به بررسى چگونگى تربيت فرزند در اسلام مى‏پردازد و براى اينكه بحثها به راحتى پيش برود و مطالب مطرح شده در اسلام، جايگاه واقعى خود را بيابد، سعى شده است از شيوه مقايسه‏اى استفاده شود. در اين مقايسه، يك طرف خانواده‏اى است كه اعتنايى به مذهب و دين و الگوهاى آن ندارد و با توجه به مقتضيات زمان و مكان و وضع موجود جهانى به كار و كوشش مى‏پردازد و مقدار وقتى كه براى فرزند مصرف مى‏كند، حداقلى است كه از آن چاره‏اى نيست، ولى طرف ديگر خانواده‏اى است كه به مقتضاى دستورهاى دينى، مقدار بسيارى از وقت خود را براى اعضاى خانواده و فرزند مصرف مى‏كند و با هم دوست هستند و تفريحها و گردشها را با هم مى‏روند و به طور كلى به آموزشهاى اسلامى در اين باره عمل مى‏كنند.

يكى از ثمرات اين بحث، معرفى مباحث تربيتى اسلام، با روشى قابل فهم براى همگان است. به اميد اينكه اين روش و الگو، مورد توجه جوانان عصر حاضر قرار گيرد و با پيروى از آن، خود و نسلهاى بعد را از استرس و اضطراب نجات بخشند.

خانواده عصر جديد

در عصر جديد كه خانواده‏ها با مشكل كار بيش از حد افراد خانه و كم بودن تعداد فرزندان و اعتماد كم اعضاى خانواده به يكديگر مواجهند و مجالى براى ابراز عواطف و انس با يكديگر به هنگام تنهايى و ياورى براى دوران پيرى نمى‏يابند، خانواده‏هاى متمول و ثروتمندى وجود دارند كه فرزندان آنان داراى زندگى و اشتغالات هستند و والدين يا يكى از آنان، تنها در گوشه خانه‏اى بزرگ و زيبا به سر مى‏برند و براى رفع تنهايى، سگى پرورش يافته و مؤدب را با خود همدم مى‏كنند و محبت و عاطفه خود را نثار او مى‏نمايند و او را همچون كودك خود در بغل مى‏گيرند. سگ در مقابل، با وفادارى و همراهى كامل، نزد آنان است و حتى كارهايى نظير خريد خانه را انجام مى‏دهد و صاحب او، گاه به خاطر فرزند نداشتن و گاه به خاطر ناراحتى از فرزندان، تمامى يا سهم زيادى از دارايى‏اش را به حيوان مى‏بخشد و يا آن را

وارث خود مى‏سازد! به هر حال سگ، آنقدر احترام پيدا مى‏كند كه به جاى ضمير «آن» كه ترجمه «It» است، ضمير «او» كه ترجمه «She» يا «He» است، براى آن به كار مى‏رود. به عبارت ديگر، سگ، موجودى داراى شعور و همطراز با انسان قرار مى‏گيرد، تا بهتر عواطف انسانى، در پاى او ريخته شود، و اگر به صاحبش گفته شود: چرا خدمتكار نمى‏گيرى؟ چرا احساسات و عواطف را به پاى يك انسان نمى‏ريزى؟ جواب مى‏دهد: انسانها خيانت مى‏كنند و بسيارى از افراد متمول، به دست خدمتگزارانشان به قتل رسيده‏اند و اموالشان به يغما رفته است، ولى اين حيوان خيانت نمى‏كند!

اگر گفته شود چرا فرزندانت، نزد تو نمى‏آيند تا هم عواطف يكديگر را اشباع كنيد و هم از خيانت در امان باشيد، در جواب گاه آمار خيانتهاى فرزندان به والدين و فرستادن آنان به آسايشگاهها را مطرح مى‏كنند و گاه گرفتارى و اشتغال فرزندان را يادآور مى‏شوند! بنابراين تنها يك راه براى آنان باقى مى‏ماند و آن نگهدارى سگ و گربه و امثال آن است!

اگر به آنان گفته شود: همه اين حرفها صحيح، ولى يك مشكل باقى مى‏ماند و آن اين كه گرچه انس با چنين حيوانى، وقت را پر مى‏كند و انسان را از تنهايى نجات مى‏بخشد، ولى بر علم و آگاهى انسان چيزى نمى‏افزايد و ابعاد عاطفى و روانى او را گسترش نمى‏بخشد، آنان جوابى ندارند!

حال به سراغ اسلام ـ و به طور كلى اديان الهى ـ برويم تا ببينيم با اين گونه مشكلات چگونه برخورد كرده‏اند.

خانواده مطلوب از نظر قرآن و روايات

اسلام زن و شوهر را «لباس» يكديگر دانسته است: «هُنَّ لباسٌ لكُمْ و انتم لباسٌ لهنّ؛(1) آنان براى شما مردان، لباس هستند و شما براى آنان لباس هستيد.» دين، در باره زن و شوهر چنين نظرى دارد و آنان را به لباس يكديگر تشبيه كرده است، تا نشان دهد آنان مى‏توانند موجب زينت يكديگر باشند. همان طور كه لباس باعث زينت است،

زن و شوهر مى‏توانند عيوب و خطاهاى يكديگر را بپوشانند و همچون لباس يكديگر را از آفات و مضرات حفظ كنند.

باز نظر قرآن در باره زن و شوهر چنين است: «و مِنْ آياته اَنْ خلق لكم من انفسكم ازواجا لِتسكنوا اليها و جعل بينكم مودةً و رحمةً انّ فى ذلك لآيات لقوم يتفكرون؛(2) از نشانه‏هاى خداوند، اين است كه از [نوع[ خودتان، همسرانى براى شما آفريد تا بدانها آرام گيريد، و ميانتان دوستى و رحمت نهاد. در اين [نعمت] براى مردمى كه مى‏انديشند، نشانه‏هايى است.»

اين آيه همسر را پناهگاه و كسى كه در كنار او مى‏توان آرامش يافت، دانسته و از مودت و رحمت، سخن به ميان آورده و آن را به خواست الهى نسبت داده است.

آيا در عالم واقع و جهان تكوين و وجود، با خوانده شدن عقد ازدواج، بين زن و شوهر، علاقه و محبت ايجاد مى‏شود يا اينكه مردم قانونا موظفند با يكديگر مهربان باشند؟

مى‏دانيم آن گاه مى‏توان فرمان به مودت و رحمت داد كه در نظام تكوين چنين باشد، در نتيجه مى‏توان گفت: خداوند خبر از قانون طبيعى خلقت مى‏دهد كه در آن زن و شوهر به همديگر علاقه دارند و به هم خيانت نمى‏كنند و غمخوار و رازدار و مددكار يكديگرند.

اين مسأله تكوينى و ذاتى (علاقه زن و شوهر به يكديگر) قابل افزايش و كاهش است و از آيات و روايات روشن مى‏شود اسلام پيوسته در صدد افزايش اين علاقه و ارتباط است و مى‏خواهد كانون خانواده روز به روز گرمتر و با نشاط‏تر و داراى محبت و مودت بيشتر شود و از هم پاشيدگى و سردى روابط زناشويى را برنمى‏تابد.

در اثر ازدواج، فرزند يا فرزندانى به وجود مى‏آيد كه اسلام آنها را «ثمره و ميوه» نام گذارى كرده است، تا علاقه و محبت پدر و مادر به آنان را نشان دهد و فايده وجود آنان را بر شمرده است، از جمله اين كه مادر محبت خود را به پاى فرزند مى‏ريزد و بچه به كانون خانواده گرمى مى‏بخشد. با اين ديد، فرزند ثمره وجودى و عصاره خلقت پدر و مادر است. بنا بر اين سزاوار است همه توان در راه تربيت او به كار رود و همه امكانات براى شكوفا شدن تواناييهاى او مصرف شود. چون او نمونه وجود پدر و مادر است و حتى سزاوار است همه دارايى پدر و مادر پس از مرگ به او منتقل شود.

بنا بر اين همه امور، صحيح و بر طبق قانون و با در نظر گرفتن تمامى جنبه‏هاى انسانى تنظيم شده است. يعنى اولاً: چون انسان نياز به همسر داشته است تا زيباييهاى همديگر را بروز دهند و عيبهاى خود را جبران كنند. و شريك زندگى داشته باشند و كانون خانواده تشكيل دهند، ازدواج تجويز شده، بل مستحب و بلكه لازم شمرده شده است؛ ثانيا فيزيولوژى زن و مرد اقتضا مى‏كند آنان به همديگر نزديك شوند و علاوه بر محبتهاى عاقلانه و عطوفانه، از ساير جهات نيز يكديگر را اشباع كنند. ثالثا: با توجه به شيرينى‏هايى كه خداوند در بچه قرار داده و عاطفه و مهربانى كه در وجود والدين نهاده است و آنان بچه را از تمامى جهات، عين خود يافته‏اند، موجب شده است او را خوب پرورش دهند و براى آينده آماده سازند. از طرفى فرزند به زندگى، صفا و صميميت مى‏بخشد و باعث مى‏شود اختلافهايى جزئى زن و مرد ـ كه طبيعى است ـ كانون خانواده را متلاشى نسازد و خانواده پا برجا و استوار بماند.

پس از اين مرحله، كه بچه‏ها رشد كردند و پدر و مادر به پيرى گراييدند و صورتهايشان چروكيده و زشت گرديد و از قدرتشان كاسته شد و فكر و تدبير آنان به سستى گراييد، و در مقابل فرزندان، رشيد و قوى هيكل شدند، دين برنامه ديگرى را به اجرا مى‏گذارد تا احترام پيران حفظ شود و در مسير زندگى خللى ايجاد نشود. اول اينكه خداوند از ابتدا در درون هر موجود زنده، اعم از انسان و حيوان و حتى گياه، حالت عاطفه و مهربانى و تشكر و سپاسگزارى قرار مى‏دهد كه با داشتن آن قوه، انسان خود را مديون شخص احسان كننده مى‏داند. بنا بر اين به طور طبيعى فرزند خود را سپاسگزار والدين مى‏داند.

در آيات و روايات زيادى، مقام و منزلت والدين بيان شود و زحمات بى‏شمار آنان گوشزد مى‏شود، مثلاً آيات مى‏فرمايد: «حملتْهُ امُّه وهنا على وهنٍ؛(3) مادرش او را باردار شد و هر روز ناتوانتر مى‏شد» و «والوالدات يرضعن اولادهن حولين كاملين؛(4) مادران، فرزندان خود را دو سال تمام شير دهند» و در جاى ديگر: «حملته امه كرها و وضعته كرها و حمله و فصاله ثلاثون شهرا؛(5) مادرش با تحمل رنج به او باردار شد و با تحمل رنج او را به دنيا آورد و بار برداشتن و از شير گرفتن او سى ماه است».

آيات با اين گونه بيانها حسّ تشكر از زحمات و روحيه سپاسگزارى انسان را نزديك مى‏كنند، تا او را به احترام و سپاسگزارى از مادر و پدرـ كه در تمامى اين مدت متكفل هزينه‏هاى زندگى اعم از غذا و مسكن و لباس و تعليم و تربيت بوده‏اند ـ برانگيزد و حتى مستقيما فرمان مى‏دهند به پدر و مادر احسان كنيد. آيه‏اى كه از سوره احقاف نقل شد، ابتدايش چنين است: «و وصّينا الانسان بوالديه احسانا؛ انسان را به احسان به پدر و مادرش سفارش كرديم». نيز در ابتداى آيه 14، سوره لقمان، سفارش والدين شده است.

جالب است از پدر و مادر، تعبير به والدين كرده است. نه «اب و ام» زيرا «والد» اسم فاعل «ولد» است و وقتى فرزند توجه كند خودش «ولد= فرزند» است، به ايجاد كننده خود «والد» و «والده» پى مى‏برد و حس تشكر وى برانگيخته مى‏شود.

قرآن كريم در كنار فرمان به عبادت خدا، احسان به والدين را مطرح مى‏كند تا انسانها اهميت اين احسان را بدانند: «و اعبدوا اللّه‏ و لا تشركوا به شيئا و بالوالدين احسانا؛(6) خدا را بپرستيد و چيزى را با او شريك مگردانيد و به والدين احسان كنيد». و گاه احسان به والدين را حكم قطعى خداوند مى‏داند: «و قضى ربك الا تعبدوا الاّ اياه و بالوالدين احسانا؛(7) پروردگارت حكم قطعى صادر كرد جز او را مپرستيد و به والدين خود احسان كنيد».

در همين آيه اشاره مى‏كند خداوند كمترين بى‏احترامى و اهانت به والدين را برنمى‏تابد، خصوصا در دوران پيرى و فرتوتى كه معمولاً دردسرها و گرفتاريهاى متعددى ممكن است ايجاد و جوان، از آن كارها رنجيده مى‏شود: «اِمّا يبلغن عندك الكبر احدهما او كلاهما فلا تقل لهما اف و لا تنهرهما(8)؛ اگر يكى از آن دو، يا هر دو، در كنار تو، به سالخوردگى رسيدند، به آنها [حتى [اف مگو و پرخاش مكن.»

در روايتهاى متعدد آمده است «اف» كلمه‏اى است كه بر كمترين حد ناراحتى دلالت مى‏كند. بنابراين خدا هيچ گونه ابراز ناراحتى از والدين را روا نمى‏دارد، بلكه فورا در دنباله آن، مرحله بالاترى را نشانه مى‏گيرد و مى‏فرمايد: «و قل لهما قولاً كريما؛ با آنان از روى كرامت و شايستگى سخن بگو.»

در روايتهاى بسيار آمده است: اگر كسى پدر يا مادر پيرى كنار خود داشته باشد و خود را بدين سبب از اهل بهشت نداند، بدبخت است و زيان ديده است.

با توجه به اين نكات، به بازخوانى مقايسه دو نمونه مطرح شده مى‏پردازيم.

در يك خانواده كوچك كه پدر و مادر و چند فرزند وجود دارند، فهرست‏گونه به بررسى آنچه اسلام مطرح كرده است مى‏پردازيم و چون مراد از موضوع اصلى يعنى روابط خانوادگى و انسان عصر جديد، بيشتر بررسى روشهاى تربيتى است و هدف مقايسه تربيتهاى برخاسته از نيازمنديهاى عصر ماشينيسم، با تربيتهاى برخاسته از

دستورهاى دينى است، از پرداختن به مباحث ژنتيك كه نقش زيادى در روابط كودك با ديگران، اعم از پدر و مادر و دوست و ... دارد، خوددارى مى‏كنيم و تنها به ذكر اين نكته بسنده مى‏نماييم كه به احتمال زياد مباحث مربوط به طينت و عالم ذر و غريزى و جِبِلّى و برخى مباحث فطرت، ترجمان مباحث ژنتيك است و نشان مى‏دهد كه تمام تأثيرها مربوط به تربيت و روابط خانوادگى نيست، بلكه ژن و توارث نيز تأثير دارد، ولى مؤثر تعيين كننده نيست.

باز براى سهولت بحث، از حوادث دوران باردارى و غذاها و استرسها و ناراحتيها سخن به ميان نمى‏آوريم. همچنان كه از دوران شيرخوارگى و اينكه آيا بچه از شير مادر تغذيه كرده است، و اينكه مادر در زمان شيردهى چه غذاهايى خورده است و آيا او يا پدر، به الكل و امثال آن مبتلا بوده‏اند، نيز سخنى به ميان نمى‏آوريم، بلكه از خانواده‏اى كه دو يا سه فرزند دارند كه دوران شيرخوارگى را پشت سر گذاشته‏اند، شروع مى‏كنيم.

هفت سال اول زندگى

از دستورهاى اسلامى است: «من كان عنده صبى فليتصاب له؛(9) كسى كه كودكى دارد، بايد خودش را كودك قرار دهد.» يعنى اينكه چون كودك نياز به بازى دارد، بايد خود را در سطح كودك قرار دهد و با او بازى كند. در ضمن بازى، كودك رشد مى‏يابد؛ زيرا طرف ديگر بازى، شخصى بزرگى است كه به خاطر مصلحت، خود را به شكل كودك درآورده است؛ بنابراين مى‏تواند بازى را طورى جهت دهد كه در درازمدت، كودك مطالبى را بياموزد، و هم استعدادهاى كودك شكوفا مى‏شود و معلوم مى‏گردد او در چه امورى زمينه رشد دارد و به كدام يك از كارها علاقه دارد، تا جهت لازم به او داده شود. در بازى والدين با فرزند، وقت بچه كه بايد با بازى و سرگرمى پر شود، به بهترين نحو مورد بهره‏بردارى قرار مى‏گيرد و بچه از كودكى با پدر و مادر دوست مى‏شود، زيرا آنان مانند رفيق با او برخورد مى‏كنند و اثر اين دوستى و بازى، در ذهن و روان بچه نقش مى‏بندد و در بزرگى از آن استفاده مى‏كنند. در اين رابطه، بچه از همان كودكى، روابط خانوادگى و اجتماعى سالم را ياد مى‏گيرد و مى‏آموزد چه كارهايى باعث ناراحتى پدر و مادر، به عنوان دوستان وى مى‏شود و چه كارهايى تحسين و خنده آنان را به همراه دارد، كه همين خنده‏ها يا ناراحتيها در تصميم‏گيرى كودك مؤثر است.

به هر حال با اين كارها و برنامه‏ها و رسيدن به همين اهداف و اهدافى نظير آن، هفت سال اول عمر كودك سپرى مى‏شود و او براى ورود به مدرسه و هفت سال دوم آماده مى‏گردد. در اين مدت گاه بچه بر پدر و مادر فرمانروايى مى‏كند و دستور مى‏دهد و گاهى به آنان امر و نهى مى‏كند. به هر حال در روايت آمده است: «الولد سيّدٌ سبعَ سنين؛(10) فرزند هفت سال اول عمر، آقا و رييس است.» يا: «يرخّى الصبى سبعا؛(11) كودك، هفت سال آزاد گذاشته مى‏شود.» يا: «اولادنا اكبادنا صغراؤهم امراؤنا؛(12) فرزندان ما پاره جگر ما هستند و كوچكهاى آنان فرمانروايان ما هستند.

هفت سال دوم زندگى

روشن شد طبق برنامه اسلام، كودك در هفت سال اول، دوستان خوب و مطمئن و فرمانبردار در خانه دارد، كه نه تنها دوست او هستند، بلكه غذا و لباس و اسباب‏بازى و ساير نيازهاى او را برآورده مى‏كنند. با چنين حالى كودك وارد محيط مدرسه مى‏شود كه باز اسلام براى آن ويژگيهايى تعريف كرده است، از جمله: چگونگى برخورد معلم با دانش‏آموز يا چگونگى تعليم و تعلم و ... كه

در ضمن بحث مقدارى از آنها را بيان مى‏كنيم. اكنون بيان تفصيلى آن ما را از بحث فعلى دور مى‏سازد و فعلاً به جنبه‏اى كه به محيط خانوادگى مرتبط مى‏شود، اكتفا مى‏كنيم.

در اين دوره كه آن را هفت سال دوم زندگى نام نهاده‏ايم، كودك در مدرسه و در كوچه و محله، بچه‏هاى هم‏سن و سال خود را پيدا مى‏كند و چون با آنها بيشتر مى‏تواند بازى كند و آنان همفكر و همقد و قامت او هستند، با آنان بيشتر جوش مى‏خورد و خوبيها يا انحرافهاى آنان در وى اثر مى‏كند. به همين جهت در اسلام بر روى تعيين محل زندگى و چگونگى دوستان و آشنايان و مدرسه و به هر حال محيط زندگى كودك، توجه و عنايت خاص شده است. به طور مسلم، در اين برهه كودك با همدوره‏ايهاى خود مشكلاتى دارد، زيرا، او در خانه، سيد و فرمانده و آقا بوده است، ولى اكنون بچه‏هاى ديگر او را سيد و فرمانده نمى‏دانند، بلكه آنان نيز اين ويژگيها را براى خود قايلند و نزاع و كشمكش بينشان رخ مى‏دهد؛ هرچند در نهايت، به توافقى دست مى‏يابند و بر آن اساس بازى يا درس را شروع مى‏كنند، ولى هيچ گاه روز يا هفته آنان از نزاع و دعوا خالى نيست.

در اينجا پدر و مادر از سابقه دوستى گذشته با كودك و از اعتمادى كه او به آنان دارد و آنها را پناهگاه خود مى‏داند، استفاده مى‏كنند و با برنامه‏اى صحيح او را از كارهاى زشت و زيبا و دوستان خوب و بد آگاه مى‏كنند، به گونه‏اى كه فرزند بتواند دوم

احمد عابديني


1 ـ سوره بقره، آيه 187.

2 ـ سوره روم، آيه 21.

3 ـ سوره لقمان، آيه 14.

4 ـ سوره بقره، آيه 233.

5 ـ سوره احقاف، آيه 15.

6 ـ سوره نساء، آيه 36.

7 ـ سوره اسراء، آيه 23.

8 ـ اسراء، آيه 24.

9 ـ وسائل الشيعه، ج15، ص203، باب 90 (ابواب احكام اولاد).

10 ـ بحارالانوار، ج104، ص95، حديث 42.

11 ـ همان، ص96، ح46.

12 ـ همان، ص97، ح58.