Mobile menu

امام حسين(ع) و علل همراه بردن خانواده به كربلا «قسمت اول»

امام حسين(ع) و علل همراه بردن خانواده به كربلا
«قسمت اول»

طرح سؤال
يكى از سؤال‏هايى كه معمولاً ذهن هر شيعه بلكه هر مسلمان يا هر انسان آگاه از حادثه كربلا را به خود مشغول مى‏سازد اين است كه چرا امام حسين (ع) زنان، فرزندان خردسال، خواهران و... را به همراه خود به كربلا برد. با اينكه افراد در سختيها، خود سپر بلا مى‏شوند و زنان را از حوادث سخت و تلخ دور نگه مى‏دارند و خصوصاً افرادى كه غيور هستند و نمى‏خواهند زن و فرزندان در معرض ديد نامحرم يا مورد آزار و اذيت ديگران قرار گيرند، با كوچكترين احتمال خطر خانواده خود را به منطقه خطر خيز نمى‏برند يا اگر در منطقه خطر واقع شدند به هر راهى كه شده تلاش مى‏كند خانواده خود را از آن منطقه بيرون سازند.

اما مى‏بينيم كه در حادثه كربلا اين چنين نشده است. ما حتى اگر علم غيب امام(ع) و پيشگوييهاى پيامبر اكرم(ص) و حضرت على(ع) و رؤياهاى شخصى امام حسين(ع) در باره كشته شدن او در نزيكى كوفه را كنار بگذاريم و ناديده بگيريم باز از نظر تحليل سياسى و احتياط كارى كه يك مبارز سياسى و يك رهبر و فرمانده معمولى بايد داشته باشد نبايد چنين كارى صورت مى‏گرفت و احتياط ايجاب مى‏كرد كه در زمينه‏اى كه احتمال خطر وجود دارد زن و فرزندان خود را در خطر داخل نسازد.

بنابراين حتماً در اين كار امام حسين(ع) رمز و رازهايى نهفته است و مطالبى وجود دارد كه بايد مورد بررسى دقيق قرار گيرد و با يك يا دو جمله كوتاه نمى‏توان جوابش را بيان ساخت و مقاله‏اى تحقيقى در اين راستا لازم است كه شايد نوشته حاضر كمى از راه را بپيمايد و چراغى فرا روى ديگران باشد تا بحث كامل گردد. اين مقاله در دو بخش تنظيم شده است. بخش اول كه پيش رو داريد به عنوان مقدمه‏اى است بر موضوع اصلى بحث كه در شماره بعد خواهيم آورد.


مقدمه: مقايسه قرآن و عترت
1. مشتركات:
همان گونه كه قرآن، به عنوان كتاب الهى و به عنوان «ثقل اكبر» كه رسول اكرم (ص) آن را در بين امت وا نهاد و به ديار باقى شتافت،(1) نياز به تفسير دارد و مفسران فراوان و صاحب ديدگاههاى متفاوت عرفانى، فلسفى، روايى، ادبى و... در هر عصرى به تفسير آن پرداخته‏اند و ديگران با استفاده از داشته‏هاى گذشته و پيشرفتهاى عصر خود، باز به تفسير جديدى دست زده‏اند ولى با اين حال هيچ كس نتوانسته ادعا كند كه مقصود خداوند را فهميده و تفسير او كاملترين و بهترين تفسير است بلكه هر چه پيش مى‏رود سؤال‏هايى برايش حل مى‏شود ولى رمز و رازهاى ديگران برايش مخفى مى‏ماند، به همين مثابه عمل امام حسين(ع) به عنوان ثقل اصغر كه او را نيز رسول گرامى اكرم به عنوان حجتى ديگر در بين ما وا نهاد(2) نياز به تفسير و تحليل دارد و نه تنها دانستن تاريخ كربلا به تنهايى براى جواب به تمامى سؤال‏ها كافى نيست بلكه تحليلهاى گذشتگان ما را بى‏نياز از تحليل و تفسير جديد نمى‏نمايد و در هر زمان و در هر شرايط بايد عمل ثقل اصغر، چونان آيات ثقل اكبر مورد تجزيه و تحليل قرار گيرد و هيچ كس نمى‏تواند تحليل و تفسير خود را بهترين و يا بى‏نقص بداند. بلكه مجموع شواهد و قراينى كه نزد يك شخص موجود است او را به تحليل و تفسيرى مى‏رساند.

باز همان گونه كه قرآن داراى تأويل و داراى بطن يا بطون گوناگون است، عمل امام حسين (ع) به عنوان ثقل اصغر داراى تأويل و بطن است.

بسيارى از احاديث در ذيل آياتى از قرآن وارد شده و مطالبى را بيان داشته كه قرينه لفظى بر خلاف يا وفاق آن وجود ندارد و از باب بيان مصداق نيز نمى‏باشد كه مفسران آن روايات را از تأويلات يا بطون مى‏دانند در نهضت امام حسين(ع) نيز از اين گونه روايات و اعمال وجود دارد. مثلا طراز «قتيل العبرات» مى‏تواند از بطون حركت امام حسين(ع) باشد، زيرا هيچ كس قيام نمى‏كند و كشته نمى‏شود تا بر او بگريند بلكه اين جمله حقايق ديگرى را در نظر دارد. فدا ساختن طفل شيرخوار به آن گونه مخصوص نيز هم همين گونه است.

بنابر اين نبايد تصور كرد كه با تحليلهاى ما، عمق نهضت حسينى كشف خواهد شد بلكه امورى و رموزى در نهضت حضرت وجود دارد كه راه دسترسى به آن تنها حديث صحيح از ائمه معصومان، يا پرده‏بردارى حضرت حجت از آن مى‏باشد.


2. تفاوت‏ها:
اگر چه قرآن و عترت هر دو در حجت بودن، در نياز به تفسير داشتن، در ورود بر حوض كوثر و در هدايت‏گرى مشتركند اما تفاوتهاى متعددى نيز دارند كه ما به برخى از آنها كه در بحثهاى آينده دخالت بيشترى دارد اشاره مى‏كنيم.

الف: قرآن عبارت از يك سرى الفاظى است كه بدون تحريف، بدون كم و زياد و بدون جابه‏جايى به ما رسيده است بنابراين اگر از آيه‏اى با توجه به تمامى مبانى تفسيرى اعم از ادبيات، دليلهاى متصل عقلى و نقلى و... مطلبى فهميديم همان براى ما حجت است؛ اگر چه با فهم ديگران در آن زمينه مخالفت كرده باشيم و براى فهم بيشتر از آن بايد در استدلال كلمات، جاى استعمال آن، حروف اضافه، ضماير، اشارات و لطايف آن دقت كنيم و وصول به ژرفاى قرآن در گرو دقت در الفاظ قرآن و رعايت قوانين فن، با توجه به اندوخته‏هاى بيرونى است. اما در فهم سنت و از جمله حادثه كربلا اولا: ما با الفاظ مواجه نيستيم بلكه حركت امام حسين(ع) از مدينه تا كربلا و همراهسازى خانواده با خود، يك عمل است. بنابراين طريقه تحليل آن با طريقه تفسير قرآن متفاوت مى‏باشد زيرا در تفسير، رعايت قواعد ادبى، صرفى، نحوى، و.... لازم است. اما در تحليل عمل، رعايت آن قواعد جا ندارد بلكه بايد حركتى عاقلانه باشد، قابل دفاع منطقى باشد و از نظر سياسى تحليلى باشد كه عاقلان و خردمندان آن را بپذيرند. ثانياً بسيارى از الفاظى كه در نهضت امام حسين(ع) با آن مواجهيم از نظر سندى قابل اشكال است و معلوم نيست كه همين الفاظ از امام (ع) صادر شده باشد خصوصا حادثه‏اى كه افراد بسيار كمى از آن جان سالم به در برده‏اند و حوادث اتفاق‏افتاده، معمولاً از زبان ديگرانى كه در صحنه نبوده‏اند نقل شده و گاهى در طول زمان با خرافات نيز مخلوط گشته است. ولى به هر حال اصل همراهى زن و فرزند با آن حضرت قابل تشكيك نيست. اگر چه جزئيات آن قابل اثبات نباشد.

ب: در تفسير قرآن راحت‏تر مى‏توان يك سوره يا يك پاراگراف از يك سوره را بدون در نظر گرفتن كل قرآن مورد تجزيه و تحليل قرار داد و امور زيادى از آن فهميد ولى در بررسى سنت، خصوصا نهضت امام حسين(ع) كه يك عمل اجتماعى و برخاسته از يك سرى تغيير و تحولات اجتماعى بوده و به راحتى نمى‏توان به يك گوشه خاصى از حادثه پرداخت و جوّها، شرايط اجتماعى آن روز، ديدگاههاى مردم، وضع و رفتارهاى خلفاى سابق و... را ناديده گرفت. و اگر بدون در نظر گرفتن ساير امور، به يك حادثه نظر شود تفسير بسيار ناقص به دست خواهد آمد.

بنابراين در بررسى هر نكته از نهضت امام حسين(ع) به ناچار بايد اجمالاً حوادث متعدد مرتبط به آن توضيح داده شود و جو و شرايط آن روزگار به تفسير كشيده شود تا با توجه به آن مجموعه جواب صحيح به دست آيد.

ج: قرآن در آيات فراوانى انسان را به تدبر و تفكر در خود فرا خوانده و معمولاً پس از بيان حكمى از احكام علتى و حكمتى براى آن ذكر كرده و يا با جمله‏هاى «لعلكم تعقلون»، «تتفكرون»، «تتذكرون»، و... عقل انسان را به كار گرفته و هيچ كس نمى‏تواند تعبد صرف و بى‏دليل خود به حكمى از احكام را به قرآن نسبت دهد ولى سنت، خصوصا قيام امام حسين(ع) چون عمل است و عمل زبان و لفظ ندارد و ادراك تصميم‏هاى امام و عملش از سطح فكر ما بالاتر است، افرادى خواسته‏اند آن را امورى تعبدى جلوه دهند و با تمسك به جملاتى نظير «ان الله شاء ان يراك قتيلا؛(3) خداوند خواسته تو را كشته ببيند.» يا «ان الله شاء ان يراهن سبايا؛(4) خداوند خواسته اهل بيت تو را اسير ببيند» يا با نقل رواياتى مبنى بر اينكه پيامبر اكرم(ص) تكليف هر يك از امامها را قبلا مشخص كرده و در نامه‏اى مهر و موم شده به هر يك داده و او نيز طبق مضمون نامه عمل كرده است، خواسته‏اند اعمال ائمه اطهار(ع) را تعبدى صرف قرار دهند.(5)

در صورتى كه اگر عمل آنان امورى صرفا تعبدى و از پيش تعيين شده باشد و طبق عقل و شرايط روزگار تصميم نگرفته باشند چه بسا كارشان براى ما درس‏آموز نخواهد بود زيرا هر چند حوادثى مشابه آن زمان، اكنون رخ دهد ولى رؤياى صادق يا نامه مكتوب مهر شده‏اى براى ما نيامده تا تكليف خود را بدانيم و اساسا ديگر عترت و سنت، راهنما نخواهند بود و تمسك به آنان معناى محصلى نخواهد داشت بلكه رؤيا و نامه مهر شده حجيت خواهند داشت كه براى ما وجود خارجى ندارد.

بنابراين براى آنكه بتوانيم از زندگى ائمه اطهار و خصوصاً امام حسين(ع) درس فرا گيريم و به فرمايش خودش «لكم فىّ اسوة» جامه كاربردى و اجرايى بپوشيم، بايد اولاً: علم غيبها و اخبار غيبى كه آن حضرت داشته و ما به آن دسترسى نداريم را به كنارى وا نهيم. ثانياً: جملاتى نظير «ان الله شاء ان يراك قتيلا» را جوابى اقناعى براى طرف مقابل بدانيم و بگوييم چون اسرار نظامى، طرحهاى عملياتى و بسيارى از حوادث آينده و استراتژى و تاكتيك‏ها، نبايد قبل از عمل، بيان مى‏شد و گرنه احتمال بهره‏بردارى دشمن از آن وجود داشت، امام با بيان رؤياى خود به‏گونه سربسته طرف مقابل را قانع ساخته و راه بحث و گفتگوى بيش از حد نياز، در آن زمان را بسته است .

ولى اين كار لزوماً به معناى بستن فكرها و عقلها، پس از اتفاق افتادن آن واقعه و گذشت چندين سال از آن نمى‏شود و گرنه روشن است كه بدون تحليل و بررسى عقل‏مدارانه و خردپذيرانه نمى‏توان از آن حادثه درس آموخت.


بخش اول
حوادث گذشته و درس‏آموزى از آن
شايد اين عنوان ذهن برخى را آزار دهد و اشكال كنند كه مگر امام، نياز به درس‏آموزى داشت؟ مگر امام به همه حوادث غيب و شهود آگاه نيست؟ پس عنوان درس‏آموزى چه معنى مى‏دهد؟

پاسخ: فعلا مراد انكار يا اثبات علوم اهل بيت نيست بلكه مقصود اين است كه اگر بر فرض محال هيچ علم غيبى و يا خبرى از پيامبر اكرم (ص) به امام حسين(ع) در باره حوادث كربلا به حضرت نرسيده بود باز ايشان به عنوان يك سياستمدار و يك رهبر عاقل و باهوش امورى را كه در ذيل بيان خواهيم كرد مى‏دانسته است و در آگاه بودن امام، از اين حوادث، نفس اتفاق افتادن ايشان در آن زمان و مكان كافى است تا هر كسى كه در آن زمان آنجا حاضر بوده آنها را به خاطر بسپارد و در آينده مورد بهره‏بردارى قرار دهد. بلكه تعدادى از آن حوادث آن قدر مهم و حيرت‏انگيز بوده كه حتى به خاطر سپردن نيز نياز نداشته و خودش پيوسته در خاطرها و ذهنها باقى مى‏مانده است اگر چه شخص بخواهد آنها را از صحنه ذهن خود دور سازد.

مثلاً حادثه ترور حضرت على(ع) يا حادثه غصب فدك و برخورد با حضرت زهرا (س) از امورى است كه خواهى نخواهى در ذهن فرزندان اين دو باقى مانده و از آن درسهايى آموخته‏اند.


1. مرتدسازى و مرتدكشى
يكى از حوادث ناگوارى كه پس از رحلت پيامبر اكرم(ص) اتفاق افتاد ايجاد كارخانه مرتدسازى بود. ايجاد اين كارخانه، زمينه قبلى داشت زيرا بسيارى از كسانى كه در سالهاى آخر عمر شريف پيامبر اكرم (ص) به اسلام گرويدند شناخت چندانى از اسلام نداشتند و حتى گروههايى نيز به خاطر ترس از آينده و احتياط در مقابل حمله‏هاى احتمالى مسلمانان به آنان در ظاهر به اسلام گرويدند ولى اسلام از زبانشان به درون قلبشان راهى باز نكرده بود. به همين جهت پس از رحلت رسول خدا، احساس آرامش كردند و زبان را با قلب هماهنگ ساختند و راه احتياط گذشته را رها ساختند و صريحاً به بت‏پرستى سابق رو آوردند و خود را براى مبارزه عليه اسلام آماده ساختند كه مقابله با آنان و نشان دادن قدرتى از ناحيه مسلمانان و اينكه با رحلت پيامبر اكرم(ص) دين او و راه و روش او تضعيف نشده است، كار بسيار خوب، بجا و پسنديده‏اى بود و هر مسلمان عاقل و دلسوز با آن موافقت مى‏نمود.

اما حاكمان آن روز، و برنامه‏ريزان و نقشه‏كشان، اين زمينه را موقعيتى خوب براى سركوب هر نغمه مخالف دانستند و با اسم مبارزه با ارتداد هر مخالفى را سركوب كردند و حتى كسانى را كه نماز مى‏خواندند، روزه مى‏گرفتند و پرداخت زكات را قبول داشتند ولى در اين‏كه آيا آن را به خليفه بپردازند يا به شخص ديگر، يا خود، آن را به مصارف تعيين شده در قرآن برساند ترديد داشتند نيز به ارتداد محكوم شدند و مورد هجوم همه‏جانبه واقع شدند. مؤمنان واقعى پس از آزمون و خطاهاى متعدد فرا گرفتند كه چگونه عمل كنند و سخن بگويند تا در عين بر ملا ساختن خطا كارى‏هاى خلفا و حكومت، هيچ‏گاه برچسب ارتداد به پيشانيشان نچسبد و زمينه را براى بدنام‏سازى خود فراهم نكنند كه خود، حديث مفصلى دارد.


2. موج اعدام و ترور
انسانهاى با ايمان، قوى و داراى سابقه طولانى، در اسلام و جهاد بودند كه به هيچ نحو، برچسب ارتداد بر پيشانى آنان نمى‏چسبيد و با خليفه وقت نيز مخالف بودند و بايد براى آنان فكرى مى‏شد.

اينان باز خودشان دو گروه بودند.

الف: گروهى كه زمينه خليفه شدن در آنان وجود داشت و اين احتمال موجود بود كه اگر مردم از خليفه روى گردان شوند به سوى آنان متمايل گردند. نظير حضرت على (ع)، سعدبن عباده خزرجى و.... و گروهى زمينه خليفه شدن نداشتند چون سلمان فارسى، مقداد، عمار، ابوذر، ابن مسعود و.. . كه اكثرشان برده‏هاى آزاد شده‏اى بودند كه دارى ايمان كامل بودند و خليفه را فاقد صفات لازم براى خلافت مى‏دانستند.

حاكمان فكر كردند كه اگر گروه اول مورد تهديد جدى يا ترور واقع شوند بديلى براى خليفه باقى نمى‏ماند و چشم گروه دوم نيز به خط حساب مى‏افتد و براى اينكه هر دو گروه احساس كنند كه تهديد جدى است، به برخى اعمال خشونت دست زندند، از جمله:

الف: همان لحظه اول پس از فوت پيامبر اكرم(ص) كه ابوبكر را به خلافت برگزيدند با اين استدلالها:

اسلام در خطر است، ممكن است روم و ايران به بلاد اسلام حلمه كنند، افرادى از دين برگردند، در شهرها آشوب شود و.... پس بايد شخصى كه هم سن و سال و همراه و يار غار پيامبر اكرم (ص) بوده است را به خلافت برگزينيم، درنگ جايز نيست و اختلاف در امر حكومت و شورايى‏سازى اى و «منّا امير و منكم امير» (6) گفتن به حال اسلام و مسلمانان زيانبار است و...

با چنين فضاسازى‏ها خليفه رسول خدا مشخص شد ولى مى‏بايست در همان جلسه، گوشمالى به سعد بن عباده داده مى‏شد تا ديگر براى هميشه فكر خلافت از سرش بيرون رود و بفهمد كه تشكيل جلسه دادن، دور از چشم مهاجران و برنامه حكومتى ريختن و خود را نامزد خلافت دانستن، هزينه سنگينى دارد. به همين جهت در همان جلسه سعد را كه از زور بيمارى خود را در پارچه‏اى پيچيده بود و در گوشه‏اى نشسته بود پايمال و لگدكوب كردند كه نزديك بود جان دهد و هنگامى كه گفته شد مواظب باشيد، كشتيدش؛ عمر گفت: خدا او را بكشد.(7)

و با اين كار چشم افراد زيادى به خط حساب افتاد. حتى خود سعد كه گفت: «تا آخرين تير در تركش با شما مى‏جنگم»، در عمل چنين كارى را نكرد، تنها عزلت كامل گزيد و به جماعت و جمعشان حاضر نشد.

ب: اميرالمؤمنين على (ع) كه اولين فرد ايمان‏آورنده به پيامبر اكرم(ص) و شجاعترين، مبارزترين، عالم‏ترين و فعالترين مسلمانان بود و به خاطر سابقه و همچنين معرفى در غدير خم شايسته‏ترين فرد براى خلافت رسول خدا بود و در حين انتخاب خليفه به غسل و كفن و دفن پيامبر اكرم(ص) مشغول بود بايد يا تسليم محض مى‏شد و عملاً تسليم محض بودنش را نشان مى‏داد يا ضربه‏اى چونان سعد و بالاتر از آن مى‏خورد كه تا آخر، فكر رويارويى با خليفه يا دسترسى به آن مقام را از سر بيرون كند!

حضرت على(ع) كه نتيجه معكوس مبارزه مستقيم و صريح سعد بن عباده را ديده بود و افزون بر آن دليلهاى ديگرى نيز داشت كه نمى‏خواست با خليفه درگير شود، تنها از بيعت با او خوددارى كرد و با عذر اشتغال به كفن و دفن پيامبر(ص)، جمع‏آورى قرآن و... از شركت در جماعت آنان خوددارى مى‏كرد و در جمعهاى كوچك، سزاوارتر بودن خود به امر خلافت را گوشزد مى‏نمود.

حاكمان ظاهراً براى فهميدن مقدار التزام حضرت به اوامر حكومت و روشن‏تر شدن موضع وى، فدك را از همسرش حضرت زهرا(س) غصب كردند و كارگران وى را از آنجا بيرون انداختند تا اگر صداى مخالفت حضرت على (ع) بلند شد وى را به دنياخواهى و مال‏دوستى متهم سازند و بگويند در زمانى كه مبارزه با كافران و مرتدان نياز به كمك مالى دارد او از آن دريغ مى‏ورزد و زمينه براى تحقير و توهين او فراهم شود و اگر مقاومت كرد، او را در هم بشكنند.

اما حضرت على (ع) در اين رابطه سكوت كرد و حضرت زهرا (س) خود به دنبال استيفاى حق خود رفت و با خطبه معروفش ابوبكر و حكومت نوبينادش را به چالش كشيد.(8)

پس از رفت و آمدهاى مكرر حضرت زهرا(س) و استدلال و ارائه شاهد و گرفتن نامه‏اى از ابوبكر مبنى بر مالكيت فدك، و باز پس گرفتن آن نامه از دست حضرت زهرا، توسط عمر، و پاره كردن آن، حضرت على(ع) وارد معركه شد و در جمع مهاجران و انصار در مسجد با ابوبكر به گفتگو پرداخت و برخى از كارهاى خلاف شرعش را روشن نمود.

در اينجا بود كه آنان به اين نتيجه رسيدند كه بايد حضرت على(ع) را از سر راه بردارند و به كارهايى دست زدند كه نيازى به بازگو كردن آنها نيست.

ج: همان گونه كه حاكمان و سلاطين پيوسته نشان داده‏اند كه «الملك عقيم» و برخى از آنان نيز همين را با صراحت اعلام كردند و براى آنكه حكومت از دستشان خارج نشود حتى اگر به فرزندانشان شك مى‏كردند آنان را نابود مى‏ساختند، طبيعى بود كه حاكمان وجود مخالفانى چون حضرت على(ع) و سعد بن‏عباده را بر نتابند خصوصاً سعد كه به هيچ نحو در نماز آنان شركت نكرد و حتى در حج با آنان وقوف و كوچ نمى‏كرد(9) اين بود كه اين بار به فكر ترور او افتادند ولى مخفيانه و به دور از چشم مردم. و چون مردم خيلى از جن سخن مى‏گفتند و كارهاى جنّيان در ذهنشان عجيب و خارق العاده بود، سعد را ترور كردند و از زبان جنيان شعرى سرودند و در شهر مدينه، در شب تار خواندند.

نحن قتلنا سيد الخزرج سعد بن عبادة  و رميناه بسهمين فلم نخطأ فوآده 


ما رئيس قبيله خزرج، سعد بن عباده را كشتيم به قلب او دو تير نشانه رفتيم و در آن خطا نكرديم .

و در كتابها نيز به عنوان سروده جنيان نقل شده.(10)

اين گونه كارها صورت مى‏گرفت. برخى افراد با نفوذ را مخفيانه و با انواع حيله، و برخى افراد معمولى را علنى و در پيش چشم مردم مى‏كشتند مثلاً خليفه اول دستور داد كه «فجاءة» را در پيش چشم مردم در بقيع به آتش بكشند و چون عكس‏العمل منفى مردم را ديد در آخر عمر، اعلام پشيمانى كرد و گفت «وددت انى لم اكن حرقت الفجاءة و اطلقته نجيحاً او قتلته صريحا(11) دوست داشتم كه فجائة را آتش نمى‏زدم يا او را رها مى‏ساختم و يا مى‏كشتم».

اين گونه چنگ و دندان نشان دادنها موجب شد كه مؤمنان، راه مبارزه را عوض كنند و به فكر چاره ديگرى بيفتند. مؤمن كه از يك سوراخ دوبار گزيده نمى‏شود(12)، او كه ديگران موجب عبرت و درس آموزى وى مى‏شوند(13)، او كه در مقابل حوادث چون منافق، چوب خشك نيست تا شكسته شود بلكه چونان شاخه گياه نرم و مستقيمى است كه همراه طوفان‏هاى سهمگين سر فرود مى‏آورد و پس از بر طرف شدن طوفان دوباره، مستقيم و استوار راه خود را ادامه مى‏دهد(14) و همو كه با چراغ دين و دانش راه صحيح را مى‏پيمايد. امام حسين(ع) به عنوان يك مؤمن از اين حوادث فرا گرفت كه بايد به گونه‏اى عمل كند كه هيچ‏گاه زمينه ترور او فراهم نشود همان گونه كه مواظب بود هيچ‏گاه زمينه ارتداد به وى نيز فراهم نگردد و طورى عمل نكند كه جاهلان ر ا عليه او بشورانند و عليه او جنگ مذهبى به راه بيندازند.

وصيت نامه حضرت و گواهى او به وحدانيت خدا، رسالت پيامبر اكرم، حقانيت قيامت، صراط و... يك علت آن پيشگيرى از بروز هرگونه شبهه بى‏دينى و ارتداد از دامن خود و اهل بيتش بود.

حركت كردن از راههاى اصلى، و به طور علنى از مدينه و انتخاب مكه حرم امن الهى به عنوان اولين اقامت‏گاه، پس از خانه و كاشانه خود، افزون بر سايز فوايد كه در كتابهاى مختلف بيان شده مى‏تواند براى جلوگيرى از ترور نيز باشد، تا نتوانند مخفيانه و دور از چشم ديگران او را ترور كنند و به جنيان يا حراميان راهزن نسبت دهند.

بنابراين چون امام حسين (ع) حوادث قبلى اعم از ترور علنى و مخفى، نسبت ارتداد و... را ديده است، در عمل سعى كرده به گونه‏اى رفتار كند كه هيچ زمينه‏اى براى هيچ يك از آن رفتارها پيش نيايد. كه اين مطلب را در فصل بعدى با توضيح بيشترى بررسى خواهيم كرد.


3. محصورسازى در مدينه
از شيوه‏هاى ديگرى كه برخى خلفاى پس از پيامبر اكرم (ص) به ويژه خليفه دوم از آن استفاده مى‏كرد، محصور ساختن مخالفان دانشمند و بانفوذ در شهر مدينه بود. آنان پيوسته از مطرح شدن فضايل خاندان پيامبر اكرم (ص) و بويژه فضايل حضرت على(ع) ترس و وحشت داشتند و به همين جهت ابتدا به عنوان صيانت قرآن از تحريف، نشر و كتابت احاديث را ممنوع كردند و اين ممنوعيت تا زمان عمر بن‏عبدالعزيز ادامه يافت. آنان حتى روزى را به عنوان روز سوزاندن غير قرآن اعلام كردند و با تبليغ فراوان، مردم را به سوزاندن حديثهاى دست نويس خود ترغيب كردند و حتى خود خليفه، حديث‏هاى دست نويس خود را آورد و در پيش چشم ديگران از بين برد.

سپس از مسافرت و تبليغ حافظان قرآنى كه متمايل به خاندان پيامبر اكرم(ص) بودند جلوگيرى كردند و آنان را در مدينه نگه داشتند. گاهى به عنوان مشاوران خليفه و اهل حل و عقد، زمانى به عنوان نياز عاصمه اسلام به تبليغ و رشد و... و اگر زمانى مجبور مى‏شدند يكى از آنها را به سرزمينى گسيل كنند، افزون بر تأكيدهاى عمومى گاهى خود خليفه، در مراسم بدرقه و توديع شركت مى‏كرد و باز سفارش مى‏نمود كه مردم را از قرآن باز نگيريد و به سنت و حديث مشغول نسازيد!

اين گونه برخوردها تا زمان معاويه نيز ادامه داشت. برگشتن امام حسن(ع) و امام حسين (ع) به مدينه و نبودن هيچ خبر و حديثى از آن بزرگواران در طول دو دهه نتيجه همين سياست بود.

اما اين دو امام همام، در اين دوره نسبتاً طولانى به تربيت و پرورش فرزندان و خانواده خويش پرداختند، اگر چه آنان ائمه(ع) را درون خانه نيز آزاد نمى‏گذاشتند و تطميع جعده همسر امام حسن(ع) و تحريك او در جهت سم خورانيدن به حضرت مجتبى (ع) نشان از عمق خفقان بنى‏اميه دارد.

ولى به هر حال وجود افرادى مقاوم در صحراى كربلا و پس از آن و تسليم دشمن نشدن هيچ يك و سخنان سنجيده و منطقى هر يك، در ميدان مبارزه و در طول اسارت، و صبر و تحمل آنان و سكوت و فرياد آنان همه و همه حكايت مى‏كند كه امام حسن (ع) يك دهه آخر عمرش و امام حسين (ع) دو دهه، يك دهه همراه با برادر و دهه ديگر پس از شهادت برادر، به انسان سازى، پرورش روحى افراد پرداخته است و كارى كه اولين رسالت پيامبر اكرم (ص) بود و «و انذر عشيرتك الاقربين؛(15) و خويشان نزديكت را هشدار ده» را به بهترين نحو انجام داده‏اند .

نمونه‏اى از درسهاى روحى كه در آن دوره حضرت اباعبدالله (ع) به خانواده خويش و برخى از ياران بسيار نزديك ياد مى‏داده دعاى عرفه آن حضرت است كه در آن رگ و پوست يكايك شريانها و تمامى ذره ذره جسمش به يگانگى خدا شهادت مى‏دهند و خداوند را پيوسته و در هر حال رقيب خود مى‏داند و غير خدا را در مقابل خدا، هيچ مى‏انگارد و حب خدا را بزرگترين نصيب انسان از زندگى مى‏داند و چنان اوج مى‏گيرد كه نيكويى‏هاى خود را در مقابل عظمت پروردگار، بدى قلمداد مى‏كند و وجود خود را در مقابل او به هيچ مى‏انگارد. (16)

4. شكنجه، آزار، تبعيد و قطع حقوق
از شيوه‏هاى ديگر برخورد برخى حاكمان با مخالفان، شكنجه كردن بود. ابن‏مسعود، ابوذر، عمار و... قربانى اين گونه برخوردها بودند و حتى ابن‏مسعود در اين راه پهلويش شكست و در حال فقر و نادارى كه حقوقش نيز قطع شده بود، در خانه جان داد، اگر چه آخرين لحظات عمرش، عثمان به بالينش آمد و از گذشته به نوعى معذرت خواهى كرد و خواست حقوق قطع شده او را بپردازد ولى ابن‏مسعود از گرفتن آن امتناع نمود و گفت: در وقتى كه بدان نياز داشتم نپرداختى و اكنون ديگر بدان نيازى ندارم. ابوذر علاوه بر ضرب و شتم و قطع حقوق تحمل تبعيد به شام و احضار به مدينه و سرانجام تبعيد به ربذه را نيز پذيرا شد و در اوج فقر و بى‏كسى در آنجا جان داد.

اين شيوه‏ها براى به كار مى‏رفت، كه زمينه اجتماعى براى خليفه شدن برايشان نبود آنان كه قبلاً برده بودند و به بركت اسلام آزاد گشته بودند و طايفه و عشيره و حاميان نسبى قوى نداشتند تا از آنان حمايت كنند.

در چنين وقتى وظيفه گروه اول، تنها دعوت كردن شكنجه شدگان و تبعيد شدگان به صبر بود. البته گاهى مراجعه به خليفه و مناقشه‏اى بسيار آرام با او و يارى اندك به افراد قطع حقوق شده از كارهايى بود كه در آن دوره انجام مى‏شد، خليفه معمولاً تحمل انتقاد تند را نداشت حتى عثمان از اينكه كسانى، ابوذر را براى رفتن به تبعيدگاهش، ربذه بدرقه كنند نيز ناراحت بود و بدرقه جمع چهار نفرى حضرت على(ع)، عقيل، امام حسن(ع) و امام حسين(ع) از ابوذر، را بر نتافت و به درگيرى كشيده شد. و در همه اين مواقع هر شخص زيركى فرا مى‏گرفت كه با خليفه و صاحب قدرت، چگونه بايد برخورد كرد؟!


5. مسموم‏سازى
مسموم سازى شيوه‏اى بود كه در حكومت معاويه شروع شد و اولين بار «مالك» سردار رشيد حضرت على(ع) به عسل مسموم از پاى در آمد. اين شيوه طرح پيشرفته ترور بود خصوصاً كه امكان داشت اين طرح به دست افراد خوب، مخلص و ناآگاه، با پشتيبانى افراد خبيث و آگاه انجام شود و به ويژه كه بسيار مخفيانه بود و ممكن بود در بين عوام، آن را به دست تقدير و خواست خدا، نسبت داد و به جاى آنكه مستقيماً بخواهند كسى را بكشند تا تبعاتش دامنشان را بگيرد، يا جنيان را قاتل نشان دهند تا كسى قبول نكند، اين بار، امكان داشت كه از لفظ تقدير خدا و خواست او و اجابت دعاى شاميان در مسجد استفاده كرد و علاوه بر از بين بردن دشمن، معاويه را نيز شخصى مستجاب‏الدعوة قلمداد كرد.

اين طرح آن قدر مؤثر و بى‏خطر بود كه معاويه تصميم گرفت، رقيب اصلى خود امام حسن مجتبى(ع) را نيز با همين شيوه، از پاى در آورد. فريفتن «جعده» همسر حضرت(ع) براى زهر دادن به حضرت در همين راستا بود.

اما همان گونه كه طرحهاى قبلى به رسوايى گراييد و بيش از يكى از دو مورد كارايى نداشت، طرح مسموم سازى نيز عقيم ماند و دست معاويه رو شد و امام حسين(ع) نيز در برابر اين توطئه هوشيار بود و تا پيدا كردن راه ديگرى براى از بين بردن امام(ع) و برداشتن تمامى موانع از سر راه حكومت يزيد مرگ معاويه فرا رسيد.


6. اتهام از خوارج بودن
يكى ديگر از توطئه‏هايى كه از زمان حاكميت مطلق معاويه شروع شد و تا سالها پس از او نيز وجود داشت و حسابهاى شخصى زيادى را با آن تصفيه كردند مارك «خارجى» بودن، بود.

خوارج نطفه‏اشان در جنگ صفين و با قرآن بر سر نيزه كردن معاويه بسته شد. آنان از لشكريان حضرت على (ع) بودند و با و شجاعت مى‏جنگيدند. در گذشته كمتر كسى درصدد انسان سازى نبود زيرا خلفا نه توان آن را داشتند و نه نياز آن را حس مى‏كردند، آنان بيشتر درصدد كشورگشايى يا تحكيم موقعيت خود بودند، حضرت على(ع) نيز امكاناتى در اختيار نداشت و شعاعهاى پرفروغش در مدينه و در جمع محدودى محصور شده بود، پس از به خلافت رسيدنش نيز انواع مشكلات از جمله، دو جنگ جمل و صفين و خرابكارى‏هاى به جاى مانده از سابق، تمام توان و نيروى او را گرفت. از سوى ديگر طبيعت كار فرهنگى و انسان‏سازى، نيازمند زمان طولانى و فراغت بال است. به همين جهت جمع زيادى از لشكريان حضرت ناآگاهان شمشير زنى بودند كه نه صحابه پيامبر اكرم بودند تا از محضر او كسب دانش كرده باشند و نه در دوران خانه نشينى حضرت على(ع) توانسته بودند از چشمه‏سار علم او استفاده كنند و نه پس از به خلافت رسيدنش. به همين جهت در بحبوحه جنگ، وقتى معاويه قرآنها را بر سر نيزه كرد، دست از جنگ كشيدند و گفتند: «ما با قرآن نمى‏جنگيم» و نتوانستند توطئه بودن اين عمل را درك كنند.

آنان نه تنها جنگ نكردند بلكه ادامه جنگيدن حضرت على (ع) را خلاف شرع دانسته و او را به دست كشيدن از جنگ مجبور ساختند. پس از جريان حكميت، و توطئه عزل شدن حضرت على(ع) و بر حكومت ماندن معاويه، خوارج متوجه اشتباه اول خود شدند ولى دستى ناپيدا از ناآگاهى آنان استفاده كرد و توطئه دوم را رقم زد و گفتند چون حضرت على(ع) حكميت را پذيرفته، گناهى مرتكب شده و بايد توبه كند! و اين توطئه جديد شمشير دو لبى بود كه هر دو لب آن متوجه حضرت على (ع) بود و خوارج از آن غافل بودند و آلت دست دشمن. زيرا اگر حضرت، به حرف آنان عمل مى‏كرد، آن دست ناپيدا مطرح مى‏ساخت كه توبه كردن، اعتراف ضمنى به گناه است و بايد در مقابل گناهى كه انجام داده محاكمه و محكوم شود و اگر توبه نمى‏كرد - همان گونه كه نكرد - به جرم اينكه گناه كرده و بر گناه خود اصرار دارد كافر شمرده مى‏شد و مستحق مرگ.

و نه تنها خود حضرت مستحق مرگ بود بلكه هر كسى كه حكومت او را قبول داشت يا ذره‏اى محبت على(ع) را به دل داشت گناهكار بود و سزاوار مرگ. و با همين توجيهات، شكنجه و كشتار دوستان و ياوران حضرت على(ع) در هر كجا كه امكان داشت آغاز شد. و در دل مردم از اين گروه چنان ترس و وحشتى ايجاد شد كه هر كجا اسم خوارج شنيده مى‏شد لرزه بر اندام مردم مى‏افتاد. اميرالمؤمنين(ع) اگر چه چشم اين فتنه را كور كرد و آنان كه به هيچ صراطى مستقيم نبودند از دم تيغ گذراند و پيشگويى‏هاى رسول اكرم(ص) را به همه نشان داد ولى پس از آن واقعه فرمود:

«لا تقاتلوا الخوارج بعدى فليس من طلب الحق فأخطأه، كمن طلب الباطل فأدركه؛(17)

پس از من با خوارج جنگ نكنيد زيرا كسى كه خواستار حق است اما خطا مى‏كند همانند كسى كه باطل را طلب مى‏كند و به آن مى‏رسد، نيست».

و با اين جمله نشان داد كه دشمن اصلى، معاويه و ياورانش هستند كه خواستار باطل هستند و با نقشه‏هاى شيطانى خود، به آن مى‏رسند نه خوارج كه خواستار حقند ولى جهالت و ناآگاهى، آنان را به كارهاى خلاف مى‏كشاند.

و با اينكه حضرت فرمود: «از آنان بيش از ده نقر زنده نمى‏مانند و از شما بيش از ده نفر كشته نمى‏شوند و قتلگاهشان اين سوى نهر است»،(18) و ديدند كه سخن حضرت على (ع) در مورد كشته‏ها و محل آن درست درآمد حكومت‏ها از عنوان جنگ با خوارج بيشترين بهره را بردند، بويژه پس از شهادت حضرت على(ع) و خصوصاً كه به دست يكى از خوارج به شهادت رسيد ترس عجيبى سراسر جامعه اسلامى را فرا گرفت و حكومت معاويه از اين حربه بزرگترين استفاده را كرد و هر گروه مخالفى را به اسم خوارج سركوب نمود. و برچسب خارجى براى معاويه ارزشى بالاتر از مارك ارتداد براى خليفه اول و دوم پيدا كرد و اساساً در زمان معاويه تنها مارك مفيد براى كشتار و قلع و قمع، برچسب خارجى بود و اين اتهام در زمانهاى بعدى نيز كاربرد زيادى داشت به حدى كه يزيد نيز تلاش مى‏كرد شهداى كربلا را در كوفه و شهرهاى مسير راه تا شام خارجى جلوه دهد.


نتيجه
تا اينجا راههايى كه خلفاى حكومت‏ها براى برخورد با مخالفان خود مورد استفاده قرار داده بودند، به طور بسيار فشرده مطرح شد و معلوم گشت كه آنان از ترور، شكنجه، اتهام ارتداد، اتهام خارجى بودن، محصورسازى و مسموم‏سازى استفاده كرده‏اند و هرگاه توطئه‏اى كشف شده و حربه‏اى از دستشان افتاده به حربه جديدى متوسل شده‏اند. هر يك از آنان از تجربه قبلى استفاده كرده و علاوه بر آن راه جديدى براى برخورد با مخالفان ابداع و اختراع كرده است. ابداع راه جديد، معمولاً معلول اين بوده كه توطئه سابق كشف شده و افراد خود را در برابر آن به نحوى صيانت كرده‏اند كه آن حربه، ديگر مؤثر واقع نشود و نتوان آن اتهام يا جرم را متوجه افراد دانست .

در ضمن طرحها و ابداعهاى حاكمان، به طور اجمال چگونگى مقابله با آنها نيز اشاره شد ولى در قسمت بعد در اين رابطه توضيحهاى بيشترى بيان خواهد شد. ان شاءاللّه‏ادامه دارد.

احمد عابدنى

----------------------------------------------------------------
پى ‏نوشتها:
1. اشاره به حديث متواتر ومعروفى است كه شيعه و سنى با الفاظ و عبارتهاى گوناگون نقل كرده‏اند: انى تارك فيكم الثقلين ما ان تمسكتم بهما لن تضلّوا بعدى ابدا، كتاب الله و عترتى اهل بيتى؛ من در بين شما دو چيز گرانبها وا مى‏نهم كه اگر به آن دو تمسك جوييد، هيچ‏گاه گمراه نمى‏شويد، كتاب خدا و عترتم، اهل بيتم. (وسائل الشيعه، ج 27، ص 33، روايت 44/33، چاپ آل البيت) و در برخى احاديث آمده «احدهما اكبر من الاخر» يا «احدهما اعظم من الاخر». ر.ك: بحارالانوار، ج1، ص 158 و 369.
2. همان.

3. ر.ك: موسوعه كلمات الامام الحسين، 329.

4. همان.

5.

6. السيرة النبويه، ابن هشام، 3-4، ص 660، تاريخ طبرى، 2/456، موسسه الاعلمى للمطبوعات، بيروت .

7. ر.ك: همان، همچنين ر.ك: تاريخ طبرى، 2/458 و 459.

8. ر.ك: شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، 16/211.

9. تاريخ طبرى، 2/458.

10. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج17، ص 223، دار الكتب العلميه، همچنين ر.ك: اسدالغابة 2/443، دارالكتب العلمية، بيروت.

11. مروج الذهب، 2/303، دارالفكر، بيروت، شرح نهج‏البلاغه ابن ابى‏احديد، 17/222، فجاءة اسمش «اياس بن عبدالله بن عبد يا ليل»(1) بود. «او نزد ابوبكر آمد و از او تقاضاى سلاح كرد تا با مرتدان بجنگد، پس از گرفتن اسلحه به راه‏زنى و غارت اموال مسلمانان و مرتدان پرداخت و هر كسى را كه مى‏يافت مى‏كشت، همانند كارى كه خوارج - در زمان حضرت على (ع) - مى‏كردند».(2) ابوبكر «طريفة بن حاجر» را در تعقيب او فرستاد، طريفة و برادرش «معن» همراه «خالد بن وليد» بودند، «فجاءة» نيز با «نجبة» همراه بود، طريفه با نجبة جنگيد و نجبة در حال ارتداد كشته شد. سپس طريفه حركت كرد تا به فجاءه رسيد و او را اسير كرد و نزد ابوبكر فرستاد. ابوبكر نيز او را آتش زد.(3)

1. اسدالغابة، 3/73، ذيل طريفة بن حاجز.

2. شرح نهج‏البلاغه، ابن ابى‏احديد، 17/222، ايراد يازدهم به ابوبكر.

3. اسدالغابة، 3/73، ذيل طريفة بن حاجز.

12. لا يلسع المؤمن من جحر مرتين (من لا يحضره الفقيه، 4/378).

13. ان السعيد من وعظ بغيره (همان، 4/377 و 402؛ كافى، 8/72 و 81).

14. عن النبى(ص): مثل المؤمن مثل الخامة من الزرع، تكفئها الرياح تصرفها مرة و تعدلها اخرى.... و مثل المنافق مثل الأرزة المجذية التى لا يصيبها شى‏ء حتى يكون انجعافها مرة واحدة (بحار، 68/218، همچنين ر.ك: كافى، 2/257) آنچه در متن آمد، برگرفته و استفاده‏اى از حديث است نه معناى مستقيم آن.

15. سوره شعراء، آيه 214.

16. ر.ك: كليات مفاتيح الجنان، دعاى عرفه .

17. نهج‏البلاغه، صبحى صالح، خطبه 61.

18. همان، خطبه59.