Mobile menu

پيامبر(ص) در خانه،سازگارى، مهربانى، مديريت«قسمت پنجم»

پيامبر(ص) در خانه،سازگارى، مهربانى، مديريت

«قسمت پنجم»

 

خلاصه قسمتهاى گذشته

در قسمت قبل روشن شد كه ازدواجهاى متعدد پيامبر اكرم(ص) نه تنها مباح، بلكه لازم و ضرورى بود و به نوبه خود فداكارى به حساب مى‏آمد، تا حضرت زنان بى‏سرپرست را سرپرستى كند؛ قبايل مختلف را به خود و اسلام متمايل سازد؛ كينه‏ها را تقليل دهد؛ روحيات ضعيف شده را تقويت كند؛ سبب آزادى اسرا را فراهم سازد و ...

تمامى مشركان، يهوديان و ساير دشمنان پيامبر(ص) كه در آن زمان سخن به انتقاد گشودند و انواع اتهامات را متوجه ايشان ساختند، هيچ كدام چنين نقصى را متوجه آن حضرت نكردند، بلكه ازدواجهاى او را ستودند. حتى ابوسفيان كه بزرگترين دشمن پيامبر اكرم(ص) بود و دست از مخالفت با دين اسلام برنداشت وقتى شنيد ايشان با ام‏حبيبه ـ دختر ابوسفيان ـ ازدواج كرده است، از فرط خوشحالى گفت: هذا الفحل لا يرغم انفه؛ شكست و خوارى بر اين جوانمرد مباد!

چند پرسش در باره زندگى خصوصى پيامبر(ص)

اكنون نوبت به پاسخگويى به ساير پرسشهايى است كه در اول فصل مطرح كرديم:

چرا پيامبر اكرم(ص) در روزى كه سهم حفصه بود، كنار ماريه قرار گرفت، تا حفصه به وى اعتراض كند؟ چرا به دنبال اعتراض حفصه برخى از اخبار غيبى را در اختيار او گذاشت، تا وى آنها را با عايشه در ميان گذارد؟ چرا براى خوردن شربت عسل در غرفه زينب بنت‏جَحش بيشتر توقف كرد، تا عايشه تحريك شود؟ چرا در روزى كه سهم عايشه بود، با حضرت على(ع) زياد صحبت كرد، تا عايشه دلتنگ شود و اعتراض كند؟ چرا فرزندان زهرا(س) را زياد دوست مى‏داشت، تا موجب تحريك برخى همسران خود شود؟

در اين باره چند بحث مطرح است:

اول اينكه: اين چراها حد و نهايتى دارد؟

دوم: آيا به اين چراها بايد جواب كلامى داد يا جواب تاريخى؟

سوم: بر فرض اينكه بخواهيم جواب تاريخى دهيم، آيا تمامى حوادث تاريخى ثبت و ضبط شده است؟ و آيا تاريخ به طور كامل و صحيح براى ما نقل شده است؟

چهارم: آيا در هنگام جواب دادن بايد خواننده را فرد مسلمانى كه به نبوت پيامبر اكرم(ص) و عصمت او معتقد است، فرض كرد يا خواننده را فردى كه به هيچ يك از امور ذكرشده اعتقادى ندارد، در نظر گرفت؟

بديهى است با انتخاب هر يك از گزينه‏هاى فوق، نحوه جواب دادن به سؤالهاى مطرح‏شده، فرق مى‏كند، ولى چون بحث اصلى ما چيز ديگرى است و جواب گفتن تنها براى آماده كردن زمينه براى بحث اصلى، يعنى سازگارى پيامبر اكرم(ص) در خانواده است، جواب اين سؤالها و اعتراضات را به اجمال مطرح مى‏كنيم؛ به طورى كه ذهن پرسش‏گر ـ از هر نوع كه باشد ـ به اقناع نسبى دست يابد، تا به فصل بعدى كه مهمترين فصل نوشتار است، برسيم.

در روابط اجتماعى و روابط خانوادگى هميشه چراها وجود دارد و انسان با اندكى دقت مى‏يابد كدام «چرا» اصلى است و كدامين انحرافى. كدامين حادثه علت است و كدامين معلول. با مثالى مطلب را ملموستر مى‏كنيم: پيامبر اكرم(ص) و اصحاب به ساختن مسجدالنبى مشغول بودند و هر يك سنگهايى را از فاصله‏اى نسبتا دور براى بناى مسجد مى‏آوردند. عمّار كه فرد نيرومندى بود، هر بار دو سنگ مى‏آورد و مى‏گفت: يكى سهم خودم و ديگرى را به نيابت از رسول اكرم(ص) مى‏آورم. اصحاب كه قوت و نيروى او را ديدند، بر پشت او سه سنگ مى‏گذاشتند تا بياورد و خودشان يك سنگ مى‏آوردند. عمار پيش رسول اكرم(ص) شكايت برد و گفت: اينان مى‏خواهند مرا بكشند. پيامبر اكرم(ص) فرمود: «تقتلك فئة الباغية؛ تو را گروه تجاوزكار خواهد كشت.»(1) اين جمله در ذهن اصحاب ماند، تا اينكه پس از حدود سى و پنج سال جنگ صفين شروع شد و عمار به دست لشكريان معاويه كشته شد. معلوم شد گروه معاويه «فئه باغيه» هستند، ولى معاويه و عمروعاص فورا با ترفند گفتند: ما فئه باغيه نيستيم، بلكه

لشكريان على فئه باغيه هستند، چرا كه اگر آنان عمار را به ميدان نمى‏آوردند، كشته نمى‏شد.(2)

با اندكى تأمل روشن مى‏شود آوردن عمار به ميدان جرم نيست، زيرا اولاً هر كسى در ميدان جنگ از تمامى امكانات خود استفاده مى‏كند؛ ثانيا عمار خود با تشخيص خويش در صف لشكريان حضرت على(ع) قرار گرفته است، نه اينكه او را آورده باشند؛ و ثالثا «تقتله؛ او را مى‏كشند» ظهور در مباشرت دارد، نه در تسبيب.

اجازه خداوند به پيامبر(ص) و توافق زنان در چگونگى رفتار

در مسأله تقديم و تأخير همسران پيامبر(ص) يا مهربانى بيشتر با يكى از آنها و امثال آن اولاً خداوند به حضرت اجازه داد حق هر كدام از همسران را كه خواست، مقدم بدارد و زنان در اين گونه موارد حق اعتراض نداشتند: «تُرجى مَنْ تَشاءُ مِنْهُنَّ و تُؤوى اِلَيكَ مَنْ تَشاءُ وَ مَنِ ابْتَغَيْتَ مِمَّنْ عَزَلْتَ فَلا جُناحَ عليك(3)؛ نوبت هر كدام را كه مى‏خواهى، به تأخير بينداز و هر كدام را كه مى‏خواهى، پيش خود جاى ده و بر تو باكى نيست كه هر كدام را كه ترك كرده‏اى، [دوباره] طلب كنى.»

روشن است آيات سوره احزاب در اواخر سال پنجم و ششم هجرت نازل شده، در حالى كه آيات سوره تحريم مربوط به اواخر عمر پيامبر اكرم(ص) است و همان طور كه در تاريخ قرآن آمده، سوره احزاب نودمين سوره و سوره تحريم صد و هفتمين سوره است و طبق تمامى ترتيب قرآنها، سوره احزاب قبل از سوره تحريم است.(4) داستان ماريه كه بيشترين بحثها و اعتراضها را برانگيخته، در آيات سوره تحريم ذكر شده كه پس از سوره احزاب است. ثانيا در سوره احزاب پس از اينكه پيامبر(ص) به امر خدا همسرانش را بين ماندن و زندگى نزد وى با امكانات كم و يا طلاق گرفتن مخير ساخت، همه زنان جانب پيامبر(ص) را برگزيدند. بنابراين پيامبر اكرم(ص) اگر حق همخوابگى يكى از همسران را مقدم يا مؤخر مى‏داشت يا به يكى از آنان محبت بيشترى مى‏كرد، بر طبق شرطى بود كه بين آنان انجام شده بود. از اين‏رو نه اعتراض حفصه وارد است كه چرا در روزى كه سهم من است، با ماريه بود، و نه اعتراض عايشه، كه چرا در روزى كه سهم من است، با على نجوا كردى، زيرا خودشان چنين قرارى گذاشته بودند.

ابن‏جرير و ابن‏منذر و ابن‏ابى‏حاتم از محدثان اهل سنّت و ديگران از ابى‏رزين نقل كرده‏اند كه پيامبر اكرم(ص) خواست زنانش را طلاق دهد و آنان چون چنين ديدند، گفتند: ما را طلاق مده و تو در امورى كه بين ما و شماست، اختيار كامل دارى. هر چه خواستى از خودت يا مالت براى ما قرار بده. آن گاه خداوند آيه «ترجى من تشاء ...» را نازل كرد.(5)

بنابراين تمامى عملها و كارهاى پيامبر(ص) با همسرانش و تقديم و تأخيرها، بر اساس شرطى بود كه بين حضرت و همسرانش بود. و خدا نيز به پيامبر اكرم(ص) اختيار چنين كارى را داده است.

به هر حال با توافق طرفهاى قرارداد (پيامبر اكرم(ص) و همسران) و تأييد خداوند راه بسيارى از چراها بسته مى‏شود؛ اگر چه در جاى خود گفته شده است كه اخلاق كريمه پيامبر اكرم(ص) ابا داشت از اينكه مساوات بين زنان را رعايت نكند. مواردى كه به خاطر مصلحتى مساوات را رعايت نكرده و در تاريخ نقل شده، بسيار انگشت‏شمار است.

از سخن حفصه كه گفت: در روز و اتاق من، با غير من!(6) و نيز از صفيه كه خطاب به عايشه گفت: امروز سهم من است، ولى چون احتمال مى‏دهم رسول خدا از من دلخور باشد، سهمم را به تو مى‏بخشم، به شرطى كه در رضايت رسول اللّه‏ تلاش كنى(7)، و نيز از سخن رسول اكرم(ص) كه فرمود: اى عايشه! امروز روز تو نيست(8)، و همچنين از اجازه‏خواهى عايشه از ساير زنان به هنگام مريضى منجر به وفات حضرت پيامبر(ص) براى استراحت كردن آن حضرت در حجره وى، معلوم مى‏شود، حضرت تا آخرين لحظات عمر سعى در رعايت تساوى بين زنان داشته است؛ على‏رغم اينكه زنانش او را در اين مسأله صاحب اختيار قرار داده و خداوند نيز آن را تأييد كرده بود.

عايشه و حفصه هر دو فاقد فرزند بودند و طبيعى است از اين مشكل بسيار رنج ببرند. برخى از رنجهاى آنان عبارت بود از: نداشتن فرزند، براى اينكه عاطفه مادرى را به پاى او بريزند و نسل و نام خود را به واسطه او زنده نگه دارند. از طرفى فكر مى‏كردند چون فرزندى ندارند، پس در دوران پيرى و درماندگى و پس از فوت پيامبر اكرم(ص) حافظ و نگهبان و سرپرست و يا روزى‏رسانى ندارند؛ خصوصا اين مسأله پس از نزول آيه ششم سوره احزاب كه در آن خداوند زنان پيامبر(ص) را مادران مؤمنان ناميد (وَ اَزْواجُهُ اُمَّهاتُهم) و ازدواج با آنان را حرام كرد (وَ لا اَن تَزْكِحُوا اَزْواجَهُ مِنْ بَعْدِهِ اَبَدا»(9) شدت يافت، زيرا آنان فهميدند پس از پيامبر(ص) حق ازدواج ندارند. در زندگى پيامبر(ص) نيز مال و منال چندانى به چشم نمى‏خورد كه به آن اميدوار باشند. اين مسايل و ناراحتيها سينه حفصه و عايشه را مى‏فشرد.

اگر بر اين مشكلات و ناراحتيها اين مسأله نيز اضافه شود كه پيامبر اكرم(ص) فرزندان حضرت زهرا(س) و فرزند ماريه را ثمرات وجودى خود مى‏دانست و آنان را دوست مى‏داشت و روى زانوان خود مى‏نشاند، طبعا دلخورى عايشه و حفصه را به دنبال داشت، كه جمله «فَقَدْ صَغَتْ قُلُوبُكُما(10) در قرآن؛ واقعا دلهايتان انحراف پيدا كرده است» بيانگر مقدارى از حالات درونى آن دو است.

«فصل دوم»

بحث اصلى در اين نوشتار سازگارى پيامبر اكرم(ص) با همسرانش بوده كه طى دو فصل به عنوان زمينه‏ساز اين بحث به برخى اختلافات زنان آن حضرت با يكديگر، آزار و اذيتها يا حداقل كم‏لطفى‏هايى كه به پيامبر اكرم(ص) نمودند، اشاره شد و همچنين به شبهاتى كه در باره تعدد همسران آن حضرت و نظاير آن بود، پاسخ داده شد.

در اين فصل جاى سخن اين است كه پيامبر اكرم(ص) با چه روش و منشى در خانه مديريت مى‏كرد و چگونه با همسران خود برخورد مى‏كرد كه توانست بخوبى آنان را از خود راضى كند و نه تنها زمينه‏هاى اختلاف و كدورت را بخشكاند، بلكه بتواند محبوب آنان شود، به طورى كه وقتى آيه قرآن آنان را بين باقى ماندن و ساختن با زندگى ساده و بى‏آلايش پيامبر يا طلاق گرفتن و به دست آوردن متاع دنيوى مخيّر كرد، آنان همگى زندگى با پيامبر اكرم(ص) را ترجيح دادند.(11)

به نظر مى‏رسد در اين فصل نيز بحث را در دو بخش پى‏گيرى كنيم. در بخش اول به اخلاق پيامبر اكرم(ص) بپردازيم كه موجب جذب تمامى مردم مى‏شد، به طورى كه هر كس چند روزى با آن حضرت به سر مى‏برد، عاشق روش و منش ايشان مى‏گشت، و در بخش دوم اخلاق و سلوكى را كه در خانواده داشتند، بررسى و از هر كدام چند نمونه‏اى را ذكر مى‏كنيم. اذعان داريم كه تمامى نمونه‏ها را نمى‏توان پيدا يا ذكر كرد، زيرا نه همه در كتابها به ثبت رسيده و نه در قرآن با صراحت از آنها پرده برداشته است و نه نوشته حاضر گنجايش همه آن مطالب را دارد. حتى ما تمامى زواياى زندگى آن حضرت را درك نمى‏كنيم؛ بنابراين از چند سو محدوديت وجود دارد و ما را در محدوده ذكر چند نمونه نگه مى‏دارد.

وقتى خداوند كه خالق پيامبر اكرم(ص) و خالق كل موجودات جهان است، با جمله «وَ اِنَّكَ لَعَلى خُلُقٍ عَظيمٍ؛(12) براستى كه تو را خويى والاست» او را بستايد، گويى خداوند از اخلاق پيامبر اكرم(ص) به شگفت آمده كه چگونه به او انواع تهمتها را بزنند، انواع آزار و اذيتها را برسانند، ولى او در زمان ضعف و بى‏ياورى خم به ابرو نياورد و در

زمان توانمندى و اقتدار به راحتى از مقصران بگذرد و با گفتن «اذهبوا انتم الطلقاء؛ برويد شما آزاديد» بر تمامى گذشته‏ها خط عفو و بخشش بكشد و حتى حاضر نباشد گذشته دشمنان را به يادشان بياورد. شايد به همين جهت در آيه قرآن به جاى «حَسَنٌ» تعبير به «عظيم» كرده است، زيرا واژه‏شناسان مى‏دانند اخلاق را با لفظ «حَسَن» مى‏ستايند و جا داشت خداوند بفرمايد: «اِنَّ خُلقَكَ حَسَنٌ»، اما تعبير «عظيم» همراه با حرف «على» و حرف قسم «لام» بيانگر ويژگيهاى خاصى از اخلاق و روش آن حضرت است كه با لفظ «حَسَن» قابل بيان نيست. پيامبر(ص) چنان عمل مى‏كند كه همه دشمنان نيز وى را به امانتدارى، راستگويى و راست‏كردارى بشناسند و پيوسته امانتهاى خود را نزد او بگذارند و در بين انسانها با تمامى مسالِك و رفتارها تنها او لقب امين را از آنِ خود كند و در نزد دوست و دشمن به اين ويژگى شناخته شود.

بخش اول

نمونه‏هايى از برخورد پيامبر(ص) با ديگران

يكى از راههاى يافتن شخصيت يك فرد رجوع به دست‏پرورده‏هاى او است. اگر ما شخصيت رسول اكرم(ص) و بزرگواريهاى وى را از همين ديد مورد بررسى قرار دهيم، به نتايج بسيار جالبى مى‏رسيم.

الف ـ فدا كردن جان، به خاطر آرامش پيامبر(ص)

يكى از دست‏پرورده‏ها و عشاق پيامبر(ص) ابورافع است. او برده عباس بن‏عبدالمطلب عموى پيامبر(ص) بود. عباس او را به پيامبر(ص) هديه كرد و وى اسلام آورد، پس به حبشه و بعد به مدينه هجرت كرد. در بيعتهاى پيامبر(ص) حضور داشت و با ايشان عهد كرد و بالاخره وقتى او خبر اسلام آوردن عباس را به گوش پيامبر(ص) رساند، حضرت او را آزاد ساخت. ابورافع كه عاشق اخلاق و سجيّه‏هاى پيامبر اكرم(ص) شده بود، حضرت را رها نكرد و پيوسته در خانه ايشان به خدمتگزارى مشغول بود و آن را بر آزادى ترجيح مى‏داد.

روزى او بر پيامبر اكرم(ص) وارد شد و حضرت را در حال استراحت يافت و ديد كه مارى به سوى ايشان در حركت است. فكر كرد اگر بخواهد مار را بكشد، شايد پيامبر(ص) از خواب بيدار شود و اگر اقدامى انجام ندهد، ممكن است مار پيامبر(ص) را نيش بزند. او براى حفظ جان و خواب پيامبر(ص)، بين حضرت و مار خوابيد تا سپر بلاى حضرت شود. پس از لحظاتى پيامبر(ص) بيدار شد، در حالى كه آيه «انما وليكم اللّه‏ و رسوله ...» را تلاوت مى‏كرد و ابورافع را كنار خود ديد. پرسيد: اينجا چه مى‏كنى؟ چرا اينجا خوابيده‏اى؟!

ابورافع جريان را تعريف كرد. حضرت فرمود: برخيز و مار را بكش.(13)

شايان ذكر است آيه «انما وليكم اللّه‏ و رسوله ...» در باره ولايت حضرت على(ع) و از آيات سوره مائده است كه در اواخر عمر پيامبر اكرم(ص) نازل شده است و اسلام آوردن عباس، حتما قبل از اين زمان انجام شده است. بنابراين ابورافع در آن زمان برده نبوده و انسانى آزاد بوده است و روشن است كه چنين انسانى حيات و زندگى خود را بر هر چيز مقدم بدارد، زيرا تازه طعم آزادى و استقلال را مى‏چشد؛ ولى ابورافع نه تنها حفظ جان پيامبر(ص) را بر حيات خود ترجيح مى‏دهد، بلكه فكر مى‏كند بايد جان خودش را فداى لحظه‏اى از استراحت پيامبر اكرم(ص) نمايد، و به همين قصد بين مار و پيامبر(ص) فاصله مى‏شود، تا خود بميرد، ولى پيامبر اكرم(ص) از خواب بيدار نشود.

پيامبر اكرم(ص) چگونه رفتار مى‏كرد كه برده وى يا به هر حال يك انسان، اين گونه عاشق او و حاضر است براى لحظه‏اى استراحت ايشان اين چنين جانفشانى كند، در حالى كه به هيچ روى نمى‏توان گفت امور دنيايى يا اميد به جايزه و امثال آن وى را به اين كار وا داشته است؟! بيدار كردن پيامبر اكرم(ص) كار مشكلى نبود و حضرت ناراحت نمى‏شد، ولى ابورافع تشخيص مى‏دهد جان او كمتر از استراحت پيامبر اكرم(ص) ارزش دارد.

در اينجا تنها به يك ويژگى از حضرت، كه در ميان همين داستان به طور گذرا آمده است، اشاره مى‏كنيم:

پاداش بزرگ در مقابل كار خوب

چنان كه گذشت ابورافع برده عباس بود كه او را به پيامبر اكرم(ص) بخشيد. وقتى ابورافع خبر مسلمان شدن عباس را به پيامبر اكرم(ص) رساند، حضرت او را آزاد ساخت. از اينجا روشن مى‏شود پيامبر اكرم(ص) كار خوب را ـ هر چند كوچك باشد ـ ناديده نمى‏گرفت و در مقابل آن پاداش زيادى پرداخت مى‏كرد. وقتى خبر اسلام آوردن يك انسان پاداشى به اين بزرگى داشته باشد و از طرفى روشن است انسان بنده احسان است، معلوم مى‏شود چرا ابورافع عاشق پيامبر اكرم(ص) است. البته اين تنها يك علت است كه در اين ماجرا از روى آن پرده‏بردارى شده و به دست ما رسيده است. مسلما آن حضرت ويژگيهاى فراوانى داشته كه ابورافع را عاشق خود مى‏ساخت كه شايد در اين نوشتار بتوانيم به برخى از آنها اشاره كنيم.

حال هر كسى از خود مى‏پرسد: اگر خبر اسلام آوردن عباس، چنين پاداشى را به همراه داشت، فاصله شدن بين مار و آن حضرت و كشتن مار، چه پاداشى را داشته است؟

ابورافع چنين نقل مى‏كند: «پس از اينكه مار را كشتم، پيامبر اكرم(ص) دست مرا گرفت و فرمود: اى ابورافع! هنگامى كه گروهى با على مى‏جنگند و او برحق است و آنان بر باطل، تو در چه موضعى هستى؟

از حضرت خواستم برايم دعا كند كه اگر دشمنان امام را ديدم، خداوند نيروى جنگ با آنان را به من عطا كند و ايشان نيز دعا كرد. سپس دست مرا گرفت و بين مردم آورد و فرمود: هر كس مى‏خواهد به شخص مورد اعتماد من در مورد جان و اهل‏بيتم نگاه كند، به ابورافع بنگرد كه او امين بر جانم است.»(14)

دو عمل از ابورافع (حايل شدن بين پيامبر(ص) و مار و كشتن آن) و دو پاداش بزرگ از پيامبر اكرم(ص) (پيشگويى از جنگى كه بين حضرت على(ع) و مخالفان رخ خواهد داد و برحق بودن حضرت على و وجوب يارى او، و دعاى پيامبر(ص) در حق ابورافع) مضمون اين روايت است. جالب است بدانيد ابورافع در جنگها در خدمت حضرت على(ع) بود و پس از شهادت حضرت، خانه خود را در كوفه فروخت و به همراه امام حسن مجتبى(ع) به مدينه رفت و در خدمت آن حضرت بود.(15)

اگر توجه شود كه مردم در هر زمانى پيوسته خود را به آب و آتش مى‏زنند تا تأييدى از يك مقام عالى‏رتبه دريافت كنند، روشن مى‏شود چه لطف و عنايت بزرگى، پيامبر(ص) به ابورافع كرده است. ايشان در اواخر عمر شريفش و در حالى كه پيامبر خاتم و داراى حاكميت وسيع در جزيرة العرب بود و بر جانها حكومت مى‏كرد، چنين تأييديه مهمى را به ابورافع مى‏دهد و او را در جمع مردم به عنوان امين خود و اهل‏بيتش معرفى مى‏كند.

نمونه دوم: زيد بن‏حارثه، از اسارت تا فرزندخواندگى

زيد پسر حارثه فرزند شراحيل و در خانواده‏اش بسيار محبوب بود. او به همراه مادرش (سُعدى) براى زيارت طايفه مادر (بنى‏مَعْن از قبيله طىّ) رفته بود كه لشكريان بنى‏القَين بر بنى‏مَعْن يورش بردند و در بين اسرا زيد را نيز به اسارت گرفتند و در بازار عكّاظ او را در معرض فروش گذاشتند. حكيم بن‏حزام او را براى عمه‏اش حضرت خديجه(س) خريد و حضرت خديجه(س) قبل از بعثتِ پيامبر(ص) او را كه هنوز پسربچه‏اى هشت ساله بود، به آن حضرت بخشيد.

پدرش در فقدان او اشعار غمناكى سرود كه از آنها عمق محبت وى روشن مى‏شود:

بَكيتُ على زَيدٍ وَ لَمْ اَدْرِما فَعَل

اَحَىٌّ يُرجى ام‏اَتى دونه الأجَل

فواللّه‏ِ ما ادرى و اِن كنتُ سائلاً

أَغالَكَ سَهْلُ الأرضِ اَمْ غالَكَ الْجَبَل

فياليتَ شعرى هَلْ لَكَ الدَّهر رَجعةٌ

فَحَسبى مِنَ الدُّنيا رُجوعَكَ لى مَجَل(16)

بر زيد گريستم و نمى‏دانم چه كرد

آيا زنده و گرفتار است يا مرگش رسيده است

به خدا قَسَم نمى‏دانم ـ اگرچه پرسيده‏ام ـ

آيا زمين هموار تو را گرفته يا كوهها تو را حبس كرده است؟

اى كاش مى‏دانستم آيا در طول زمان برگشتى برايت وجود دارد از دنيا تنها برگشتن تو برايم كافى است.

زمانى گذشت تا اينكه گروهى از قبيله بنى‏كلب حج انجام دادند و زيد را ديدند و شناختند و او نيز آنان را شناخت و گفت: مى‏دانم كه آنان در فقدان من زياد جزع و فزع كرده‏اند. و در ضمن اشعارى، از سلامتى و راضى بودن خود سرود و خداوند را ستايش كرد از اينكه او را در خانه پيامبر(ص) كه اهل كَرَم و بزرگوارى است، قرار داده است:

فانّى بحمد اللّه‏ِ فى خيرٍ اُسْرَةٍ

كرامٍ مَعَدٍّ كابرا بعد كابر(17)

طايفه بنى‏كلب خبر زنده بودن او و موقعيتش را به پدرش رساندند. پدر و عموى زيد براى فديه دادن و آزاد ساختن او خدمت پيامبر(ص) آمدند و گفتند: اى فرزند عبدالمطلب!اى فرزند هاشم! اى فرزند سرور قوم خويش! آمده‏ايم تا در مورد فرزندمان كه نزد شماست، صحبت كنيم. بر ما منت بگذار و احسان نما و فديه بگير و او را آزاد كن.

پيامبر اكرم(ص) فرمود: چه كسى را؟

گفتند: زيد بن‏حارثه را.

پيامبر(ص) فرمود: چرا پيشنهاد ديگرى مطرح نمى‏كنيد؟

گفتند: چه پيشنهادى؟

فرمود: او را بخوانيد و مخيّر سازيد. اگر شما را انتخاب كرد، از آنِ شما باشد [و پول و فديه‏اى نمى‏گيرم [و اگر مرا اختيار كرد، سوگند به خداوند، كسى كه مرا ترجيح دهد، او را به هيچ نحو و با هيچ چيز معامله نمى‏كنم.

گفتند: بيش از انصاف با ما سخن گفتى و احسان كردى!

پيامبر(ص) زيد را صدا كرد و فرمود: اينان را مى‏شناسى؟

گفت: بله. اين پدر من است و اين عموى من.

پيامبر(ص) فرمود: من همانم كه شناخته‏اى و همنشينى مرا ديده‏اى. مرا يا آنان را اختيار كن.

زيد گفت: آنان را نمى‏خواهم. من هيچ كس را بر تو ترجيح نمى‏دهم. تو براى من به جاى پدر و عمو هستى. پدر و عمويش گفتند: اى زيد! واى بر تو! آيا برده بودن را بر آزاد بودن و بر پدر و عمو و خانواده‏ات ترجيح مى‏دهى؟ زيد گفت: بله، اين مرد ويژگيهايى دارد كه هيچ كس را بر او ترجيح نمى‏دهم.

وقتى رسول اكرم(ص) چنين ديد، او را به حِجر اسماعيل برد و اعلام كرد: اى كسانى كه حاضريد! گواه باشيد كه زيد فرزند من است! از من ارث مى‏برد و من از او ارث مى‏برم.

وقتى پدر و عموى او چنين ديدند، دلشاد شدند و آسوده خاطر به ديار خود رفتند.(18)

از داستان زيد و فرزندخواندگيش روشن مى‏شود وى در خانواده‏اش محبوب بود، به طورى كه در رثاى او اشعارى مى‏خوانند و براى پيدا كردن وى افرادى را به اين طرف و آن طرف گسيل مى‏كردند و براى فديه دادن و خريدن او به التماس مى‏افتادند. از طرفى زيد بچه‏اى بود كه بيش از هر چيز نياز به مادر و لطف و محبتهاى او داشت، ولى با اين حال برده بودن و در خانه پيامبر اكرم(ص) زندگى كردن را بر آزادى ترجيح مى‏داد! به احتمال زياد در ذهن زيد اين مسأله بود كه شايد اگر محمد(ص) را برگزيد، بايد تا آخر عمر برده بماند و ممكن است پدرش او را از نَسَب خود

فصل دوم

بحث اصلى در اين نوشتار سازگارى پيامبر اكرم(ص) با همسرانش بوده كه طى دو فصل به عنوان زمينه‏ساز اين بحث به برخى اختلافات زنان آن حضرت با يكديگر، آزار و اذيتها يا حداقل كم‏لطفى‏هايى كه به پيامبر اكرم(ص) نمودند، اشاره شد و همچنين به شبهاتى كه در باره تعدد همسران آن حضرت و نظاير آن بود، پاسخ داده شد.

در اين فصل جاى سخن اين است كه پيامبر اكرم(ص) با چه روش و منشى در خانه مديريت مى‏كرد و چگونه با همسران خود برخورد مى‏كرد كه توانست بخوبى آنان را از خود راضى كند و نه تنها زمينه‏هاى اختلاف و كدورت را بخشكاند، بلكه بتواند محبوب آنان شود، به طورى كه وقتى آيه قرآن آنان را بين باقى ماندن و ساختن با زندگى ساده و بى‏آلايش پيامبر يا طلاق گرفتن و به دست آوردن متاع دنيوى مخيّر كرد، آنان همگى زندگى با پيامبر اكرم(ص) را ترجيح دادند.(19)

به نظر مى‏رسد در اين فصل نيز بحث را در دو بخش پى‏گيرى كنيم. در بخش اول به اخلاق پيامبر اكرم(ص) بپردازيم كه موجب جذب تمامى مردم مى‏شد، به طورى كه هر كس چند روزى با آن حضرت به سر مى‏برد، عاشق روش و منش ايشان مى‏گشت، و در بخش دوم اخلاق و سلوكى را كه در خانواده داشتند، بررسى و از هر كدام چند نمونه‏اى را ذكر مى‏كنيم. اذعان داريم كه تمامى نمونه‏ها را نمى‏توان پيدا يا ذكر كرد، زيرا نه همه در كتابها به ثبت رسيده و نه در قرآن با صراحت از آنها پرده برداشته است و نه نوشته حاضر گنجايش همه آن مطالب را دارد. حتى ما تمامى زواياى زندگى آن حضرت را درك نمى‏كنيم؛ بنابراين از چند سو محدوديت وجود دارد و ما را در محدوده ذكر چند نمونه نگه مى‏دارد.

وقتى خداوند كه خالق پيامبر اكرم(ص) و خالق كل موجودات جهان است، با جمله «وَ اِنَّكَ لَعَلى خُلُقٍ عَظيمٍ؛(20) براستى كه تو را خويى والاست» او را بستايد، گويى خداوند از اخلاق پيامبر اكرم(ص) به شگفت آمده كه چگونه به او انواع تهمتها را بزنند، انواع آزار و اذيتها را برسانند، ولى او در زمان ضعف و بى‏ياورى خم به ابرو نياورد و در زمان توانمندى و اقتدار به راحتى از مقصران بگذرد و با گفتن «اذهبوا انتم الطلقاء؛ برويد شما آزاديد» بر تمامى گذشته‏ها خط عفو و بخشش بكشد و حتى حاضر نباشد گذشته دشمنان را به يادشان بياورد. شايد به همين جهت در آيه قرآن به جاى «حَسَنٌ» تعبير به «عظيم» كرده است، زيرا واژه‏شناسان مى‏دانند اخلاق را با لفظ «حَسَن» مى‏ستايند و جا داشت خداوند بفرمايد: «اِنَّ خُلقَكَ حَسَنٌ»، اما تعبير «عظيم» همراه با حرف «على» و حرف قسم «لام» بيانگر ويژگيهاى خاصى از اخلاق و روش آن حضرت است كه با لفظ «حَسَن» قابل بيان نيست. پيامبر(ص) چنان عمل مى‏كند كه همه دشمنان نيز وى را به امانتدارى، راستگويى و راست‏كردارى بشناسند و پيوسته امانتهاى خود را نزد او بگذارند و در بين انسانها با تمامى مسالِك و رفتارها تنها او لقب امين را از آنِ خود كند و در نزد دوست و دشمن به اين ويژگى شناخته شود.

بخش اول

نمونه‏هايى از برخورد پيامبر(ص) با ديگران

يكى از راههاى يافتن شخصيت يك فرد رجوع به دست‏پرورده‏هاى او است. اگر ما شخصيت رسول اكرم(ص) و بزرگواريهاى وى را از همين ديد مورد بررسى قرار دهيم، به نتايج بسيار جالبى مى‏رسيم.

الف ـ فدا كردن جان، به خاطر آرامش پيامبر(ص)

يكى از دست‏پرورده‏ها و عشاق پيامبر(ص) ابورافع است. او برده عباس بن‏عبدالمطلب عموى پيامبر(ص) بود. عباس او را به پيامبر(ص) هديه كرد و وى اسلام آورد، پس به حبشه و بعد به مدينه هجرت كرد. در بيعتهاى پيامبر(ص) حضور داشت و با ايشان عهد كرد و بالاخره وقتى او خبر اسلام آوردن عباس را به گوش پيامبر(ص) رساند، حضرت او را آزاد ساخت. ابورافع كه عاشق اخلاق و سجيّه‏هاى پيامبر اكرم(ص) شده بود، حضرت را رها نكرد و پيوسته در خانه ايشان به خدمتگزارى مشغول بود و آن را بر آزادى ترجيح مى‏داد.

روزى او بر پيامبر اكرم(ص) وارد شد و حضرت را در حال استراحت يافت و ديد كه مارى به سوى ايشان در حركت است. فكر كرد اگر بخواهد مار را بكشد، شايد پيامبر(ص) از خواب بيدار شود و اگر اقدامى انجام ندهد، ممكن است مار پيامبر(ص) را نيش بزند. او براى حفظ جان و خواب پيامبر(ص)، بين حضرت و مار خوابيد تا سپر بلاى حضرت شود. پس از لحظاتى پيامبر(ص) بيدار شد، در حالى كه آيه «انما وليكم اللّه‏ و رسوله ...» را تلاوت مى‏كرد و ابورافع را كنار خود ديد. پرسيد: اينجا چه مى‏كنى؟ چرا اينجا خوابيده‏اى؟!

ابورافع جريان را تعريف كرد. حضرت فرمود: برخيز و مار را بكش.(21)

شايان ذكر است آيه «انما وليكم اللّه‏ و رسوله ...» در باره ولايت حضرت على(ع) و از آيات سوره مائده است كه در اواخر عمر پيامبر اكرم(ص) نازل شده است و اسلام آوردن عباس، حتما قبل از اين زمان انجام شده است. بنابراين ابورافع در آن زمان برده نبوده و انسانى آزاد بوده است و روشن است كه چنين انسانى حيات و زندگى خود را بر هر چيز مقدم بدارد، زيرا تازه طعم آزادى و استقلال را مى‏چشد؛ ولى ابورافع نه تنها حفظ جان پيامبر(ص) را بر حيات خود ترجيح مى‏دهد، بلكه فكر مى‏كند بايد جان خودش را فداى لحظه‏اى از استراحت پيامبر اكرم(ص) نمايد، و به همين قصد بين مار و پيامبر(ص) فاصله مى‏شود، تا خود بميرد، ولى پيامبر اكرم(ص) از خواب بيدار نشود.

پيامبر اكرم(ص) چگونه رفتار مى‏كرد كه برده وى يا به هر حال يك انسان، اين گونه عاشق او و حاضر است براى لحظه‏اى استراحت ايشان اين چنين جانفشانى كند، در حالى كه به هيچ روى نمى‏توان گفت امور دنيايى يا اميد به جايزه و امثال آن وى را به اين كار وا داشته است؟! بيدار كردن پيامبر اكرم(ص) كار مشكلى نبود و حضرت ناراحت نمى‏شد، ولى ابورافع تشخيص مى‏دهد جان او كمتر از استراحت پيامبر اكرم(ص) ارزش دارد.

در اينجا تنها به يك ويژگى از حضرت، كه در ميان همين داستان به طور گذرا آمده است، اشاره مى‏كنيم:

پاداش بزرگ در مقابل كار خوب

چنان كه گذشت ابورافع برده عباس بود كه او را به پيامبر اكرم(ص) بخشيد. وقتى ابورافع خبر مسلمان شدن عباس را به پيامبر اكرم(ص) رساند، حضرت او را آزاد ساخت. از اينجا روشن مى‏شود پيامبر اكرم(ص) كار خوب را ـ هر چند كوچك باشد ـ ناديده نمى‏گرفت و در مقابل آن پاداش زيادى پرداخت مى‏كرد. وقتى خبر اسلام آوردن يك انسان پاداشى به اين بزرگى داشته باشد و از طرفى روشن است انسان بنده احسان است، معلوم مى‏شود چرا ابورافع عاشق پيامبر اكرم(ص) است. البته اين تنها يك علت است كه در اين ماجرا از روى آن پرده‏بردارى شده و به دست ما رسيده است. مسلما آن حضرت ويژگيهاى فراوانى داشته كه ابورافع را عاشق خود مى‏ساخت كه شايد در اين نوشتار بتوانيم به برخى از آنها اشاره كنيم.

حال هر كسى از خود مى‏پرسد: اگر خبر اسلام آوردن عباس، چنين پاداشى را به همراه داشت، فاصله شدن بين مار و آن حضرت و كشتن مار، چه پاداشى را داشته است؟

ابورافع چنين نقل مى‏كند: «پس از اينكه مار را كشتم، پيامبر اكرم(ص) دست مرا گرفت و فرمود: اى ابورافع! هنگامى كه گروهى با على مى‏جنگند و او برحق است و آنان بر باطل، تو در چه موضعى هستى؟

از حضرت خواستم برايم دعا كند كه اگر دشمنان امام را ديدم، خداوند نيروى جنگ با آنان را به من عطا كند و ايشان نيز دعا كرد. سپس دست مرا گرفت و بين مردم آورد و فرمود: هر كس مى‏خواهد به شخص مورد اعتماد من در مورد جان و اهل‏بيتم نگاه كند، به ابورافع بنگرد كه او امين بر جانم است.»(22)

دو عمل از ابورافع (حايل شدن بين پيامبر(ص) و مار و كشتن آن) و دو پاداش بزرگ از پيامبر اكرم(ص) (پيشگويى از جنگى كه بين حضرت على(ع) و مخالفان رخ خواهد داد و برحق بودن حضرت على و وجوب يارى او، و دعاى پيامبر(ص) در حق ابورافع) مضمون اين روايت است. جالب است بدانيد ابورافع در جنگها در خدمت حضرت على(ع) بود و پس از شهادت حضرت، خانه خود را در كوفه فروخت و به همراه امام حسن مجتبى(ع) به مدينه رفت و در خدمت آن حضرت بود.(23)

اگر توجه شود كه مردم در هر زمانى پيوسته خود را به آب و آتش مى‏زنند تا تأييدى از يك مقام عالى‏رتبه دريافت كنند، روشن مى‏شود چه لطف و عنايت بزرگى، پيامبر(ص) به ابورافع كرده است. ايشان در اواخر عمر شريفش و در حالى كه پيامبر خاتم و داراى حاكميت وسيع در جزيرة العرب بود و بر جانها حكومت مى‏كرد، چنين تأييديه مهمى را به ابورافع مى‏دهد و او را در جمع مردم به عنوان امين خود و اهل‏بيتش معرفى مى‏كند.

نمونه دوم: زيد بن‏حارثه، از اسارت تا فرزندخواندگى

زيد پسر حارثه فرزند شراحيل و در خانواده‏اش بسيار محبوب بود. او به همراه مادرش (سُعدى) براى زيارت طايفه مادر (بنى‏مَعْن از قبيله طىّ) رفته بود كه لشكريان بنى‏القَين بر بنى‏مَعْن يورش بردند و در بين اسرا زيد را نيز به اسارت گرفتند و در بازار عكّاظ او را در معرض فروش گذاشتند. حكيم بن‏حزام او را براى عمه‏اش حضرت خديجه(س) خريد و حضرت خديجه(س) قبل از بعثتِ پيامبر(ص) او را كه هنوز پسربچه‏اى هشت ساله بود، به آن حضرت بخشيد.

پدرش در فقدان او اشعار غمناكى سرود كه از آنها عمق محبت وى روشن مى‏شود:

بَكيتُ على زَيدٍ وَ لَمْ اَدْرِما فَعَل

اَحَىٌّ يُرجى ام‏اَتى دونه الأجَل

فواللّه‏ِ ما ادرى و اِن كنتُ سائلاً

أَغالَكَ سَهْلُ الأرضِ اَمْ غالَكَ الْجَبَل

فياليتَ شعرى هَلْ لَكَ الدَّهر رَجعةٌ

فَحَسبى مِنَ الدُّنيا رُجوعَكَ لى مَجَل(24)

بر زيد گريستم و نمى‏دانم چه كرد

آيا زنده و گرفتار است يا مرگش رسيده است

به خدا قَسَم نمى‏دانم ـ اگرچه پرسيده‏ام ـ

آيا زمين هموار تو را گرفته يا كوهها تو را حبس كرده است؟

اى كاش مى‏دانستم آيا در طول زمان برگشتى برايت وجود دارد از دنيا تنها برگشتن تو برايم كافى است.

زمانى گذشت تا اينكه گروهى از قبيله بنى‏كلب حج انجام دادند و زيد را ديدند و شناختند و او نيز آنان را شناخت و گفت: مى‏دانم كه آنان در فقدان من زياد جزع و فزع كرده‏اند. و در ضمن اشعارى، از سلامتى و راضى بودن خود سرود و خداوند را ستايش كرد از اينكه او را در خانه پيامبر(ص) كه اهل كَرَم و بزرگوارى است، قرار داده است:

فانّى بحمد اللّه‏ِ فى خيرٍ اُسْرَةٍ

كرامٍ مَعَدٍّ كابرا بعد كابر(25)

طايفه بنى‏كلب خبر زنده بودن او و موقعيتش را به پدرش رساندند. پدر و عموى زيد براى فديه دادن و آزاد ساختن او خدمت پيامبر(ص) آمدند و گفتند: اى فرزند عبدالمطلب!اى فرزند هاشم! اى فرزند سرور قوم خويش! آمده‏ايم تا در مورد فرزندمان كه نزد شماست، صحبت كنيم. بر ما منت بگذار و احسان نما و فديه بگير و او را آزاد كن.

پيامبر اكرم(ص) فرمود: چه كسى را؟

گفتند: زيد بن‏حارثه را.

پيامبر(ص) فرمود: چرا پيشنهاد ديگرى مطرح نمى‏كنيد؟

گفتند: چه پيشنهادى؟

فرمود: او را بخوانيد و مخيّر سازيد. اگر شما را انتخاب كرد، از آنِ شما باشد [و پول و فديه‏اى نمى‏گيرم] و اگر مرا اختيار كرد، سوگند به خداوند، كسى كه مرا ترجيح دهد، او را به هيچ نحو و با هيچ چيز معامله نمى‏كنم.

گفتند: بيش از انصاف با ما سخن گفتى و احسان كردى!

پيامبر(ص) زيد را صدا كرد و فرمود: اينان را مى‏شناسى؟

گفت: بله. اين پدر من است و اين عموى من.

پيامبر(ص) فرمود: من همانم كه شناخته‏اى و همنشينى مرا ديده‏اى. مرا يا آنان را اختيار كن.

زيد گفت: آنان را نمى‏خواهم. من هيچ كس را بر تو ترجيح نمى‏دهم. تو براى من به جاى پدر و عمو هستى. پدر و عمويش گفتند: اى زيد! واى بر تو! آيا برده بودن را بر آزاد بودن و بر پدر و عمو و خانواده‏ات ترجيح مى‏دهى؟ زيد گفت: بله، اين مرد ويژگيهايى دارد كه هيچ كس را بر او ترجيح نمى‏دهم.

وقتى رسول اكرم(ص) چنين ديد، او را به حِجر اسماعيل برد و اعلام كرد: اى كسانى كه حاضريد! گواه باشيد كه زيد فرزند من است! از من ارث مى‏برد و من از او ارث مى‏برم.

وقتى پدر و عموى او چنين ديدند، دلشاد شدند و آسوده خاطر به ديار خود رفتند.(26)

از داستان زيد و فرزندخواندگيش روشن مى‏شود وى در خانواده‏اش محبوب بود، به طورى كه در رثاى او اشعارى مى‏خوانند و براى پيدا كردن وى افرادى را به اين طرف و آن طرف گسيل مى‏كردند و براى فديه دادن و خريدن او به التماس مى‏افتادند. از طرفى زيد بچه‏اى بود كه بيش از هر چيز نياز به مادر و لطف و محبتهاى او داشت، ولى با اين حال برده بودن و در خانه پيامبر اكرم(ص) زندگى كردن را بر آزادى ترجيح مى‏داد! به احتمال زياد در ذهن زيد اين مسأله بود كه شايد اگر محمد(ص) را برگزيد، بايد تا آخر عمر برده بماند و ممكن است پدرش او را از نَسَب خود جدا كند و در نتيجه شخصى بى‏هويت و بى‏حَسَب و نَسَب شود، ولى با همه اين احتمالات، باز بودن با پيامبر را ترجيح مى‏داد.

اهميت نَسَب در عرب

اگر مقايسه‏اى بين اين كار زيد و كارى كه زياد بن‏عبيد و پسر وى براى به دست آوردن حَسَب و نَسَب انجام دادند بشود، قدر حَسَب و نسب روشن مى‏شود و آنگاه با صراحت مى‏توان اعلام كرد ما هنوز از درك اخلاق، روش و منش پيامبر اكرم(ص) عاجزيم و نمى‏دانيم او چگونه چنين عاشقانى تربيت مى‏كرد.

زياد فرزند زنى به نام سميه بود كه به فحشا معروف بود و به همين جهت معلوم نبود پدر زياد كيست. آيا نامش عبيد است يا نام ديگرى دارد؟ «زياد» شخصى مسلمان و يكى از استانداران حضرت على(ع) بود، ولى چون نَسَب درستى نداشت، رنج مى‏برد، معاويه از اين نقطه ضعف استفاده كرد و به او گفت: اگر راه و روش خود را رها كنى و به طرف من بيايى، تو را به ابوسفيان ملحق مى‏كنم. زياد براى ملحق شدن به ابوسفيان و حَسَب پيدا كردن حاضر شد حق را زير پا گذارد و به قيمت ترك مسير حق و پيوستن به معاويه، زياد بن‏ابى‏سفيان ناميده شود.(27) پس از قيام امام حسين(ع) يزيد پسر معاويه به عبيداللّه‏ پسر زياد نامه نوشت كه يا اين غائله را پايان مى‏دهى و يا اينكه تو را به نَسَب اصلى خودت «عبيد» ملحق مى‏كنم. ابن زياد براى باقى ماندن بر حَسَب و نَسَب ابوسفيان، به آن جنايت بزرگ دست زد و حاضر شد امام حسين(ع) و يارانش را از دم تيغ بگذراند، تا بر نَسَب ابوسفيان باقى بماند.

به هر حال حَسَب و نَسَب آن قدر براى مردم آن دوره مهم بود كه حتى اعتقادات خود را در پاى آن فدا مى‏كردند و ننگ كشتن فرزند پيامبر را مى‏خريدند. حفظ كردن نام پدران و اجداد و خواندن آن در جنگها و در ضمن اشعار، حكايت از اهميت نَسب مى‏كند. حال اخلاق پيامبر اكرم(ص) و محبتهاى او به برده‏اى مانند زيد چقدر و چگونه بوده است كه او بردگى نزد ايشان و بى‏حسب و نسب شدن را بر آزادى و حَسَب و نَسَب ترجيح مى‏دهد! آيا اين تأثير از دين اسلام بود يا از اخلاق نيكوى پيامبر اكرم(ص)، يا چيزى ديگر؟ به هر حال نقش‏آورنده مكتب و صفات و ويژگيهاى او قابل تأمل است.

از اشعارى كه زيد براى پدر و مادرش فرستاد، معلوم مى‏شود او شخصى فهيم و با عقل و ادراك قوى بوده است. بنابراين برگزيدن پيامبر اكرم(ص) و ماندن نزد آن حضرت، از روى احساسات و يا فريب خوردن ـ مانند فريب خوردن كودكان با مقدارى اسباب‏بازى و وسايل تفريح ـ نبوده است و از جملاتى كه مقابل پدر و عموى خود گفت، معلوم مى‏شود واقعا ويژگيهاى خوب و منحصر به فردى در حضرت ديده بود كه آن ويژگيها بر همه چيز ترجيح داشت و با هيچ چيزى قابل تعويض نبود.

شمه‏اى از بزرگواريهاى حضرت رسول اكرم(ص) در همين جا و در جريان فديه گرفتن براى زيد مشخص مى‏شود كه اشاره به آن خالى از لطف نيست. پيامبر اكرم(ص) فرمود: او را مخيّر كنيد. اگر شما را برگزيد، از آنِ شما باشد و اگر مرا برگزيد، نزد من باشد. از اين جمله روشن مى‏شود اگر زيد پدر و طايفه خود را برمى‏گزيد، پيامبر اكرم(ص) از آنان فديه نمى‏گرفت و بدون گرفتن چيزى زيد را به آنان تحويل مى‏داد. به همين جهت آنان بسيار خوشحال شدند و گفتند: زيادتر از انصاف با ما برخورد كردى و احسان نمودى.

وقتى زيد ماندن نزد حضرت را ترجيح داد، پيامبر(ص) تشخيص خوب زيد را بى‏پاسخ نگذاشت و در مقابل آن، چند احسان به او كرد: او را آزاد ساخت؛ او را در حضور جمع فرزند خود معرفى كرد، به طورى كه از آن پس به او زيد بن‏محمد گفته مى‏شد، تا در سال ششم هجرى آيه «اُدْعُوهُم لِآبائهم»(28) فرمان داد آنان را به نام پدران اصلى بخوانند. همچنين پيامبر(ص) او را وارث خويش و خود را وارث او معرفى كرد، تا پسرخواندگى تشريفاتى نباشد، و اين حكم باقى بود تا اينكه آيه «و اوُلوُا الاَرحامِ بَعْضُهُم اَولى بِبَعْضٍ فى كتاب اللّه‏»(29) نازل شد.

اين فقط يك نمونه از برخوردهاى پيامبر اكرم(ص) با زيد و با پدر و عموى او است كه آنان را از ناراحتى نجات داد و آنگاه با خاطرى آسوده زيد را نزد پيامبر(ص) رها كردند و رفتند. اما ساير برخوردهاى پيامبر(ص) چگونه بود كه اين گونه زيد را شيفته خود كرد، به گونه‏اى كه در نزد وى پيامبر(ص) جايگزينى بهتر از پدر و مادر و عمو و خويشاوندان و نيز بهتر از آزادى و حسب و نسب نمايان شده و او حاضر بود همه چيز را براى ماندن نزد پيامبر فدا كند؟! اين امرى است كه قلم در طول تاريخ از بيان آن عاجز بوده است و در آينده نيز عاجز خواهد بود.

ازدواج زينب با زيد

به عنوان نمونه‏اى ديگر از برخورد پيامبر اكرم(ص) با زيد و محبت به او مى‏توان از ازدواج زينب با وى سخن به ميان آورد. زينب، دختر عمه پيامبر اكرم(ص) بود. حضرت از وى براى ازدواج با زيد خواستگارى كرد، ولى زينب متمايل نبود، تا اينكه آيه «وَ ما كانَ لِمُؤمِنٍ وَ لا مؤمِنَةٍ اِذا قَضَى اللّه‏ُ و رَسُولُهُ اَمْرا اَنْ يَكونَ لَهُمُ الْخيِرَةُ مَنْ اَمْرِهم وَ مَنْ يَعْصِ اللّه‏َ و رسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضلالاً مبينا؛(30) و هيچ مرد و زن مؤمنى را نرسد كه چون خدا و پيامبرش به كارى تصميم بگيرند، براى آنان اختيارى باشد. و هر كس خدا و رسولش را نافرمانى كند، قطعا دچار گمراهى آشكارى گرديده است» نازل شد و زينب به ازدواج راضى گشت.

از اينجا روشن مى‏شود پيامبر اكرم(ص) به اين ازدواج اصرار داشت، به طورى كه آيه قرآن از آن به «قضى» (تصميم جدى) تعبير مى‏كند. بنابراين روشن مى‏شود پيامبر اكرم(ص) زياد به زيد علاقه‏مند بود كه بر چنين كارى تصميم جدى گرفته بود. البته اين علاقه به تصميم خدا بود و مصلحتهايى داشت كه در توضيح ازدواج پيامبر(ص) با زينب گفته شد.

از ديگر محبتهاى پيامبر اكرم(ص) به زيد، اين بود كه حضرت، ام‏ايمن را براى همسرى او ـ پس از طلاق زينب ـ برگزيد. ام‏ايمن كنيزى بود كه «عبداللّه‏» پدر گرامى پيامبر اكرم(ص) آزادش ساخت. اسمش «بَرَكة» بود و حضانت پيامبر(ص) را بر عهده داشت. وى از كسانى بود كه در همان اوايل به اسلام گرويد و در دو هجرت حبشه و مدينه شركت داشت. او زنى بود كه پيامبر(ص) به ديدنش مى‏رفت و از او در منزلش عيادت مى‏كرد. حضرت، چنين زن محبوب و داراى شخصيت را به ازدواج زيد در آورد و ثمره پربارى به نام «اسامة بن‏زيد» به وجود آمد كه هنگام وفات پيامبر(ص) حدود هيجده سال داشت و حضرت او را به فرماندهى لشكرى كه به شام مى‏فرستاد، برگزيد و بزرگانى چون ابوبكر و عمر را از افراد اين لشكر قرار داد.(31) و اين گونه برترى او را بر ديگران نشان داد.

گونه‏هاى متفاوت محبت

در اينجا اگرچه بحث در باره زيد است، ولى برخوردهاى پيامبر(ص) با «ام‏ايمن» نيز بسيار راهگشاست، زيرا روشن مى‏سازد حضرت هر كسى را احترام مى‏كرد و گونه‏هاى مختلف لطف و محبت را در باره آنان اعمال مى‏نمود؛ مثلاً با اينكه «ام‏ايمن» كنيز آزاد شده‏اى بيش نبود، ولى چون حضانت پيامبر(ص) را در كودكى به عهده گرفته بود، حضرت به ديدار او مى‏شتافت و وى را زيارت مى‏كرد. اين سيره پس از پيامبر اكرم(ص) نيز جارى بود و ابوبكر و عمر او را در خانه‏اش زيارت مى‏كردند. حضرت در باره او فرمود: ام‏ايمن بعد از مادرم، مادر من است.(32) پيداست علت اين گونه برخوردها، از خود گذشتگى و كاردانى و تواضع است. ايجاد محبت در دل افراد، بسته به مال فراوان و انفاق و بخشش نيست، بلكه مربوط به قلبى است كه مالامال از عشق به مردم باشد و در مناسبتهاى مختلف، در قول و عمل و مناسب با شخصيت و روحياتِ هر كسى بروز كند. وقتى پيامبر(ص) با زنى چون «ام‏ايمن» كه از او بزرگتر است، چنين برخورد كند و به عيادت او برود و او را مادر خود بداند و وقتى با «زيد» چنين برخورد كند و به فكر انتخاب همسرى براى او باشد و آنگاه كه با پدر و عموى زيد مواجه شود، پيشنهاد مخيّر ساختن زيد را مطرح كند و زمانى كه لياقت اسامه را ببيند، او را به فرماندهى برگزيند و ... اينها همه نمونه‏هايى از بزرگوارى و اخلاق نيكو است.

اَنَس بن‏مالك

نمونه ديگرى از اخلاق پيامبر اكرم(ص) برخورد او با «اَنَس بن‏مالك» است. او حدود نه سال به خدمت پيامبر(ص) مشغول بود. در باره او ويژگى خاص و مدحى از پيامبر(ص) نرسيده،(33) بلكه در كتابهاى شيعه مذمتهايى در باره او وارد شده است؛ مثلاً او كتمان شهادت كرد و به همين جهت مشمول نفرين حضرت على(ع) شد و به بَرَص مبتلا گرديد.(34)

او در باره اخلاق پيامبر(ص) مى‏گويد: نه سال به خدمت پيامبر اكرم مشغول بودم و هيچ گاه نگفت: چرا چنين كردى؟ و هيچ گاه از من عيبجويى نكرد.(35)

او نقل مى‏كند: رسول اكرم(ص) دو خوردنى داشت كه با يكى افطار مى‏كرد و ديگرى براى سحر بود و گاه تنها يك خوردنى داشت كه يا شير بود و يا نانى بود كه در آب نرم شده بود. شبى افطار پيامبر اكرم را آماده كردم، ولى براى حضرت مانعى پيش آمده بود كه تأخير كرد. گمان كردم برخى از اصحاب او را دعوت كرده‏اند. به همين جهت پس از تأخير حضرت، غذا را خوردم. ساعتى پس از عشا حضرت وارد شد. از برخى همراهان پرسيدم آيا پيامبر(ص) در جايى افطار كرده و كسى او را دعوت كرده است؟ گفتند: نه. در غم و اندوه فرو رفتم كه اگر پيامبر(ص) از من غذا بخواهد، چه جواب دهم؟

پيامبر اكرم(ص) شب را گرسنه به صبح رساند و فردا را روزه گرفت و از آن زمان تا حال هيچ گاه در باره آن شب از من سؤال نكرده است.(36)

بديهى است خوردن و آشاميدن ضرورى‏ترين نياز انسانهاست. حال اگر گرماى هواى مدينه و روزه‏دار بودن نيز بر آن اضافه شود، اين نياز چند برابر مى‏شود، ولى با اين حال حضرت از اَنَس نپرسيد غذايى دارد يا خير.

به عبارت ديگر، نه تنها حضرت او را توبيخ نكرد، حتى گرسنگى و تشنگى خود را كتمان كرد و اين در زمانى است كه پيامبر اكرم(ص) در مدينه حاكم است، چون خدمتگزارى انس در مدينه بوده است.

باز در اينجا سجيه ديگرى از رسول اكرم(ص) ظهور مى‏نمايد و آن رازنگهدارى و در عين حال باحيا بودن و عيبجويى نكردن است، كه انس را به شگفتى وا داشته است.

نكته‏اى كه براى ما جالب است، غذاى ساده پيامبر اكرم(ص) است كه يا شير بود و يا نان خيس خورده، كه حضرت به يكى از اين دو اكتفا مى‏كرد.

در مورد ويژگيهاى اخلاقى پيامبر(ص) و نوع برخوردهاى وى سخن فراوان است، ولى همان طور كه قبلاً بيان شد، آنچه نقل مى‏شود، تنها به عنوان نمونه است.

مرد يهودى و پيامبر(ص)

حضرت على(ع) نقل مى‏كند: «مردى يهودى از پيامبر اكرم چند دينار طلبكار بود و از حضرت آنها را خواست. حضرت فرمود: اى مرد يهودى! فعلاً پولى ندارم كه پرداخت كنم.

يهودى گفت: حال كه چنين است، تو را رها نمى‏كنم تا بدهى خود را پرداخت كنى.

پيامبر فرمود: [اشكالى ندارد] كنار تو مى‏نشينم. حضرت آنجا نشست و همان جا نماز ظهر و عصر و مغرب و عشا و نماز صبح روز بعد را خواند. اصحاب پيامبر يهودى را تهديد كردند و ترساندند. نگاه رسول اكرم به آنان افتاد و فرمود: چه مى‏كنيد؟ گفتند: اى رسول خدا! آخر اين يهودى تو را حبس كرده است! پيامبر اكرم فرمود: خداوند عز و جل مرا مبعوث نكرده است تا بر شخصى ذمّى و يا غير او ظلمى روا دارم.

هنگامى كه مقدارى از روز گذشت، يهودى گفت: اشهد ان لا اله الا اللّه‏ و اشهد ان محمدا عبده و رسوله. و سپس افزود: نيمى از مال من در راه خدا مصرف شود.»(37)

اگر قرار باشد اخلاق پيامبر اكرم(ص) را در جمله‏اى خلاصه كنيم، بهتر از كلام قرآن نخواهيم يافت: «فَبِما رَحْمَةٍ مِنَ اللّه‏ِ لِنْتَ لَهُمْ و لَوْ كُنْتَ فَظّا غَليظ الْقَلبِ لاَنْفَضُّوا مِنْ حَولِكَ فَاعْفُ عَنْهُم و اسْتَغْفِرْ لَهُمْ وَ شاوِرهُم فِى الاَمْر فَاِذا عَزَمْتَ فَتَوكّلْ عَلىَ اللّه‏ِ انَّ اللّه‏َ يُحِبُّ المُتَوَكِّلينَ؛(38) پس به بركت رحمت الهى، با آنان مهربان و نرمخو شدى و اگر تندخو و سخت‏دل بودى، قطعا از پيرامون تو پراكنده مى‏شدند. پس از آنان در گذر و برايشان آمرزش بخواه و در كار[ها] با آنان مشورت كن و چون تصميم گرفتى، بر خدا توكل كن، زيرا خداوند توكل‏كنندگان را دوست دارد.»

از «فاء» در «فَبِما رَحْمَةٍ» معلوم مى‏شود اين آيه مرتبط به آيات قبل است كه مربوط به جنگ اُحُد و بى‏نظمى برخى و فرار برخى ديگر و كارشكنى گروه سومى است و نرمخويى و خوش‏اخلاقى و مهربانى پيامبر(ص) با آنان را ناشى از رحمت الهى مى‏داند و سپس با «لو» (حرف شرط امتناعى) مى‏فرمايد: بر فرض محال اگر تو تندخو مى‏شدى، همه از گِردت پراكنده مى‏شدند.

پيامبر(ص) از اين آيه فهميد ـ همچنان كه قبلاً همين طور بود ـ بايد با همگان حتى اشخاص ضعيف‏الايمان و منافقان و فراريان از جنگ با نرمخويى و مهربانى برخورد كند. مهربانى حضرت با مرد يهودى مطابق با مفاد همين آيه است. به هر حال اين آيه، تنها مربوط به برخورد در خانواده يا برخورد با برده و كنيز نيست، بلكه قبل از هر چيز، برخورد محبت‏آميز با مخالفان را سفارش مى‏كند.

پيامبر(ص) و زن يهودى سم‏دهنده به ايشان

از اين مهمتر داستان پيرزن يهودى است كه تصميم گرفت پيامبر اكرم(ص) را سم دهد؛ از اين‏رو گوسفندى را كشت و آن را به سم آلوده كرد و چون دانست پيامبر ذراع گوسفند را بيشتر دوست دارد، در آنجا سم بيشترى ريخت و گوشت را براى پيامبر آورد. پيامبر لقمه‏اى در دهان گذاشت و فورا آن را بيرون انداخت و فرمود: اين گوشت مى‏گويد مسموم است. «بشر بن‏براء» از آن گوشت لقمه‏اى خورد و در اثر آن جان داد. زن يهودى را حاضر كردند. پيامبر از وى پرسيد: چرا چنين كردى؟ گفت: فكر كردم اگر پيامبر خدا باشد، سم به او ضررى نخواهد رساند و اگر مَلِك و پادشاه باشد، مردم را از دست او راحت كرده‏ام. پيامبر اكرم از او درگذشت و او را عفو كرد.(39)

اين خبر سندهاى گوناگونى دارد و مى‏توان بر آن ادعاى تواتر كرد. اما آنچه در اينجا و از بُعد اخلاقى مهم است، اين است كه پيامبر(ص) در اوج قدرت و پيروزى بر يهوديان خيبر زنى را عفو مى‏كند كه كمر به قتل آن حضرت بسته و توطئه خود را عملى كرده است و در ظاهرِ شرع، همه دليلها بر جواز بلكه بر وجوب قتل آن زن دلالت مى‏كند.

اينها نمونه‏هايى از بزرگوارى و كرامتهاى پيامبر(ص) در برخورد با افراد در جامعه است.

پيامبر اكرم(ص) در مهربانى و لطف و عطوفت به مردم گوى سبقت را از همگان ربوده به گونه‏اى كه خداوند او را با دو وصف از اوصاف خود ستود و فرمود: «لَقَدْ جائَكُمْ رَسُولٌ مِنْ اَنْفُسِكُم عَزيزٌ عَلْيهِ ما عَنَتُّم حَريصٌ عَلَيْكُم بَالمُؤمنينَ رَؤوفٌ رَحيمٌ؛(40) قطعا براى شما پيامبرى از خودتان آمد كه به سختى و رنج افتادن شما بر او دشوار است و به [هدايت [شما حريص و نسبت به مؤمنان، دلسوز و مهربان است.»

مرحوم طبرسى در مجمع‏البيان مى‏نويسد: «برخى از پيشينيان گفته‏اند: خداوند براى هيچ يك از اوليا و يا انبيائش بين دو اسم از اسمائش جمع نكرده است، مگر براى پيامبر ما حضرت محمد كه فرمود: «بالمؤمنين رؤوف رحيم، و خداوند در باره خودش فرمود: «اِنَّ اللّه‏َ بِالنّاسِ لَرَؤوفٌ رَحيم.»(41)

او از بين مردم و از آنان بود. با دردها و گرفتاريها و جهالتهاى آنان آشنا بود و بر او بسيار گران بود مردم در سختى و رنج باشند. به همين جهت تمام وقت خود را با تمامى امكانات، صرف هدايت آنان مى‏كرد و لغزشهاى كوچك و بزرگ آنان را مى‏بخشود و از توطئه‏گرانى كه چندين مرتبه نقشه قتل او را كشيدند، در گذشت و نه تنها زن يهودى را عقوبت نكرد، بلكه اجازه نداد نام توطئه‏گرانى كه تصميم داشتند شتر حضرت را در گردنه كوه بترسانند و به اين گونه حضرت را نابود كنند، بر كسى مشخص شود.

اگر اين گونه رفتارهاى پيامبر اكرم(ص) با آنچه الان در جهان مرسوم است كه سازمانهاى مخوف اطلاعاتى و امنيتى با احتمال توطئه عليه شخص اول مملكت افراد فراوانى را دستگير مى‏كنند و تحت انواع شكنجه‏ها قرار مى‏دهند، مقايسه شود، آنگاه عظمت كار پيامبر اكرم(ص) روشن مى‏شود.

وقتى در فقه مى‏خوانيم: كسى كه به پيامبر اكرم(ص) دشنام دهد، كشته مى‏شود، به طريق اَولى سم‏دهنده پيامبر(ص) و قاتل ايشان بايد كشته شود، ولى با اين حال پيامبر اكرم(ص) او را عفو مى‏كند، تا برترى عفو و بخشش را بر اجراى قانون به نمايش بگذارد؛ خصوصا هنگامى كه حق، شخصى باشد و صاحبِ حق، داراى منصب و پُستى اجتماعى باشد كه عملش بتواند براى ديگران الگو شود.

اين گونه برخوردها از سوى پيامبر اكرم(ص) معيارهاى خوبى براى تشخيص رهبران اسلامى واقعى از رهبران اسلامى اسمى است.

در ادامه مى‏خواهيم برخوردهاى چنين پيامبرى را ـ كه شمه‏اى از اخلاق او گذشت ـ، در درون خانه با همسرانش مورد بررسى قرار دهيم، تا از او درس زندگى بياموزيم و به لطف خدا بتوانيم بسيارى از مشكلات خود و خانواده‏هايمان را حل و فصل نماييم. او با اخلاق نيكوى خود توانست با همسرانى كه برخى از نظر سن و سال با او تناسب نداشتند و يا از نظر روحيات و ظرفيتها و يا از نظر فهم و درك امور شخصى و اجتماعى با او هم افق نبودند، بلكه تفاوت بسيارى داشتند، زندگى مسالمت‏آميز و همراه با محبت و خوشى داشته باشد؛ به گونه‏اى كه همه آنان بودنِ با پيامبر اكرم(ص) را بر هر چيز ترجيح مى‏دادند، در حالى كه در خانه پيامبر(ص) از امكانات مادى و مال و متاع دنيا و نيز موقعيت اجتماعى و اميد به آينده‏اى سرشار از نعمت، خبرى نبود، چون آنان موظف بودند در خانه و در وراى حجاب باقى بمانند و پس از فوت پيامبر(ص) شوهر نكنند.

باز اين چنين نبود كه پيامبر اكرم(ص) بيشتر وقتش را صرف همسران خويش و گفتگوى با آنان يا صرف نشست و برخاست با آنان كند، زيرا حضرت علاوه بر تبليغ رسالت و پيامدهاى فراوان آن، رهبرى مسلمانان را نيز به عهده داشت و حاكميت بر شهرى چون مدينه با توجه به بافت قبيله‏اى آن بسيار وقت‏گير بود. علاوه بر اينها عبادتهاى زيادى كه بر پيامبر اكرم(ص) واجب بود، وقت ايشان را مى‏گرفت.

به هر حال جان سخن اين است كه او با امكانات و وقت كم، در سايه اخلاق خوب بر مشكلات فراوان فايق آمد، ولى بسيارى از پيروان او پيوسته با مشكلات خانوادگى زيادى مواجهند، با اينكه در اين زمان امكانات و فرصت براى نشستن و گفتگو با خانواده بيشتر است. تنها مشكلى كه وجود دارد، نداشتن يا نبود شمّه‏اى از اخلاق پيامبر اكرم(ص) است.

تمام سعى و كوشش نوشته حاضر اين است كه با بيان انواع سازگاريهاى حضرت با همسران، همگان را به فراگيرى راه زندگى از اين الگوى بشريت رهنمون كند. باشد كه زندگيها شيرين و آمار طلاق و جداييها كم شود و نزاعهاى خانوادگى كاهش يابد و بچه‏هايى خوب و مورد قبول در كانون گرم و پرمحبت خانواده تربيت شوند.

ادامه دارد.

احمد عابدينى

 


1 ـ سيره حلبى، ج2، ص77، به نقل از فروغ ابديت، ج1، ص370.

2 ـ مسند احمد، ص199، به نقل از فروغ ابديت، ج1، ص371.

3 ـ احزاب (33)، آيه 51.

4 ـ تاريخ قرآن، محمود راميار، ص674 تا 679، چاپ دوم، چاپخانه سپهر.

5 ـ تفسير روح‏المعانى، ج12، ص89، دارالفكر؛ مجمع البيان، ج7 ـ 8، ص36، دار الاحياء.

6 ـ تفسير مجمع البيان، ج9 ـ 10، ص314.

7 ـ مسند احمد، ج6، ص338.

8 ـ همان.

9 ـ احزاب (33)، آيه 53.

10 ـ تحريم (66)، آيه 4.

11 ـ احزاب (33)، آيه 28 ـ 29 و تمامى تفاسير ذيل اين آيه‏ها از جمله تفسير قمى، ج2، ص172.

12 ـ قلم (68)، آيه 4.

13 ـ معجم رجال الحديث، ج1، ص175 و 176.

14 ـ همان، ص176.

15 ـ همان، ص176 ـ 177.

16 ـ استيعاب، ترجمه، رقم 848؛ الاصابه، ترجمه، رقم 2897؛ سيره ابن‏هشام، ج1، ص248؛ طبقات، ج3، ص28.

17 ـ الاصابه، ص2897؛ استيعاب، ص848؛ الطبقات، ج3، ص28.

18 ـ اُسدالغابة، ج2، ص250 ـ 252.

19 ـ احزاب (33)، آيه 28 ـ 29 و تمامى تفاسير ذيل اين آيه‏ها از جمله تفسير قمى، ج2، ص172.

20 ـ قلم (68)، آيه 4.

21 ـ معجم رجال الحديث، ج1، ص175 و 176.

22 ـ همان، ص176.

23 ـ همان، ص176 ـ 177.

24 ـ استيعاب، ترجمه، رقم 848؛ الاصابه، ترجمه، رقم 2897؛ سيره ابن‏هشام، ج1، ص248؛ طبقات، ج3، ص28.

25 ـ الاصابه، ص2897؛ استيعاب، ص848؛ الطبقات، ج3، ص28.

26 ـ اُسدالغابة، ج2، ص250 ـ 252.

27 ـ همان، 336 و 337.

28 ـ احزاب (33)، آيه 5.

29 ـ همان، آيه 6.

30 ـ همان، آيه 36.

31 ـ اسدالغابة، ج1، ص194 و ج7، ص291.

32 ـ همان، ج7، ص291.

33 ـ همان، ج1، ص295.

34 ـ معجم رجال الحديث، ج3، ص240 و 241.

35 ـ بحارالانوار، ج16، ص230، به نقل از مكارم الاخلاق.

36 ـ بحارالانوار، ج16، ص247.

37 ـ همان، ص216.

38 ـ آل‏عمران (3)، آيه 159.

39 ـ بحارالانوار، ج16، ص265؛ مجمع البيان، ج9، ص122.

40 ـ توبه (9)، آيه 128.

41 ـ بحارالانوار، ج16، ص303، آيه 65، سوره حج است.