Mobile menu

قسمتی از بحث قصاص کتاب کنزالعرفان (بخش پنجم كتاب الجنايات 2)

ادامه بحث: إذا عرفت هذا فاعلم أنّه يجوز قتل العبد بالحرّ و الأنثى بالذكر إجماعا، و لعدم دلالة الآية على منعه، و لأنّه إذا جاز قتل القاتل بمثله فبالأشرف أولى، و هل يجوز قتل الحرّ بالعبد و الذّكر بالأنثى أم لا؟ جوّزه أبو حنيفة عملا بعموم «النَّفْسَ بِالنَّفْسِ» و منعه مالك و الشافعي لا لمفهوم «الْحُرُّ بِالْحُرِّ» إلى آخره لأنّ المفهوم إنّما يكون حجّة حيث لم يظهر للتخصيص غرض سوى اختصاص الحكم، و قد بيّنا الغرض و هو دفع حكم الحيّين بل منعناه لما رواه عليّ عليه السّلام أنّ رجلا قتل عبده فجلده رسول اللّٰه صلّى اللّٰه عليه و آله و نفاه سنة و لم يقد منه و لما روي أنّه صلّى اللّٰه عليه و آله قال «لا يقتل مسلم بذي عهد و لا حرّ بعبد و لفعل الصحابة من غير نكير و هو مذهب أصحابنا لعدم العمل بالمفهوم مطلقا و لدلالة الأحاديث من أئمتهم عليهم السّلام. ترجمه: می شود برده ای که حری را کشته است، قصاص نمود. می شود زنی که مردی را کشته است، کشت اجماعأ. زیرا آیه به معنای این مطلب دلالت ندارد . آیه می گوید اگر حری عبدی را کشت حر کشته نمی شود . وقتی که جایز باشد برده ای را به خاطر برده ای بکشیم پس برده ای که حر را کشته است به طریق اولی کشته خواهد شد. آیا جایز است یک انسان آزاد شریف را بکشیم به خاطر اینکه یک برده را کشته است ؟ یا آیا می شود یک مرد بزرگ را به خاطر کشتن یک زن ضعیفه کشت ؟ ابوحنیفه جایز دانسته است به خاطر عمل به آیه النَّفْسَ بِالنَّفْسِ .ولی شافعی و مالک جایز ندانسته اند شافعی و مالک مانند شیعه می گویند به خاطر مردی که زنی را کشته مرد را نمی کشند .یا حری که برده ای را کشت حر را نمی کشند. می گوییم چرا ؟ دلیل آنها آیه ی قرآن نیست دلیل آنها روایت است . این دو می گویند آیه بر این مساله دلالت ندارد.( نظر مالک و شافعی این است که می گویند)1- مفهوم زمانی حجت است که غرض دیگری برایش متصور نشود آن وقت است که مفهوم حجت است اما اگر غرض دیگری برای مفهوم متصور بشود آن وقت مفهوم حجت نیست . اینجا نیز آیه الْحُرُّ بِالْحُرِّ برای این بود که حکم حَیَین را نفی کند. پس چون فایده اش آن بوده مفهوم ندارد که شما بگویید حر به خاطر کشتن برده کشته نمی شود و مرد به خاطر کشتن زن کشته نمی شود ، لیکن ما در شیعه نیز همین نظر را داریم(معتقدیم که حر را به خاطر برده یا مرد را به خاطر زن نمی کشند) لیکن این اعتقاد ما نیز بر مبنای روایت است و این برای ما خیلی مهم است چرا که ما می خواهیم حرف ابوحنیفه را رد کنیم ولی این آیه می توانست مانع شود.زیرا آیه می گوید الْحُرُّ بِالْحُرِّ آن وقت مفهومش می شد که حر را به واسطه ی برده نمی کشیم یا حر را به واسطه ی زن نمی کشیم . حال شافعی و مالک می گویند آیه مفهوم ندارد و اینچنین است که راه باز می شود . اما روایاتی که مالک و شافعی بواسطه آن کشتن نفس را در مقابل نفس منع کرده اند آنست که: انسان حری برده خودش را کشت پیامبر آن حر را نکشت بلکه او را شلاق زد و تبعدیش نمود ولی قصاصش نکرد . روایت بعدی نیز روايتى از رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم) كه فرمودند: «مسلمان در مقابل ذمّى و حرّ و آزاد در عوض غلام و برده كشته نمى‌شود. دلیل بعدی نیز این است که صحابه هم همینطور عمل می کردند و مرد را به خاطر کشتن زن نمی کشتند. حر را به خاطر کشتن عبد نمی کشتند. و هیچ کس هم نمی گفت کار بدی انجام دادید . مذهب اصحاب ما شیعه نیز همین است . چون که مطلقا به مفهوم عمل نمی شود به خاطر اینکه از ائمشان حدیث دارند که مرد به خاطر کشتن زن کشته نشود و حر به خاطر کشتن عبد کشته نشود . بیان: در شریعت احکامی که در قرآن است را نمی توان تغییر داد و ثابت است ولی در سنت تغییر راحتتر است. اگر بتوانیم آیه را از حجیت بیندازیم روایت را راحت تر می توان از حجیت انداخت . این مالک و شافعی می خواهند آیه را از حجیت بیندازند و می گویند ما در جایی از مفهوم کلام استفاده می کنیم که اگر مفهوم را به کار نگیریم دیگر کلام فایده ای نداشته باشد .یعنی ما همیشه به منطوق کلام عمل می کنیم و به مفهوم عمل نمی کنیم مگر جایی که اگر به مفهوم عمل نکنیم کلام بی فایده شود و اینجا اگر به مفهوم عمل نکنیم کلام بی فایده نمی شود. مانند مفهوم وصف در اصول که حجت نیست الا جایی که هیچ فایده ای دیگر برای وصف نباشد . وقتی که وصف مفهوم هم نداشته باشد دیگر بی فایده می شود. پس الْحُرُّ بِالْحُرِّ اگر فایده ای داشته باشد مفهوم ندارد و اگر فایده ای نداشته باشد آنگاه از مفهوم آن می توان استفاده نمود. اینجا فایده دیگری دارد فایده دیگر آن این است که دعوای این دو قبیله را که قبلا ذکر کردیم( دو قبیله قوی و ضعیف بودند که قبیله ی قوی به ضعیف می گفت اگر از ما یک نفر را کشتید ما از شما دو نفر را می کشیم اگر یک برده ای از ما کشتید ما دو برده ی شما را می کشیم و اگر یک زن ما را کشتید ما یک مرد شما را می کشیم ). حل می کنیم پس چون فایده داشته مفهوم ندارد نکته: یکی از روایاتی که در متن بالا به آن اشاره شد روایتی منسوب به پیامبر اکرم (ص) بود به این مضمون که: لايُقتَلُ المُسلِم بالذَّمي، مسلمان به خاطر کشتن ذمی قصاص نمی شود . به ذهن مي آيد چنین حرفی صحیح نیست. يعني تفاوت گذاردن بين خون مسلمان و غيرمسلمان كلاً اشتباه است. در رواياتي این چنین كه مي گويد جان مسلمان در مقابل مسلمان ولی ديه ذمي پايين تر از مسلمان است باید گفت اين روايات كلاً جعلي است . به دلیل اینکه در ابتدای ورود پیامبر به مدینه ديه های قبایل با هم متفاوت بود و بر سر اين مسئله نیز با هم نزاع داشتند و هر قبيله اي كه قوي تر بود براي خود امتيازي قائل مي شد. پيامبر وقتي وارد مدينه شد ابتدا منصب حكومت را به دست نداشت و کسی نیز به او چنین منصبی را اعطا ننمود بلکه پيامبر خود وارد مدينه شد و شهر مدينه نیز متشکل از قبايل مختلف بود و حكومت مرکزی خاصی نداشت. پیامبر خود كارهايي كرد كه كم كم رهبر جامعه شد. از جمله اين كارها اين بود كه ديه تمام افراد را مساوي قرار داد و مقرر کرد هر كسي از هر قبيله اي به خطا كشته شد ديه دارد و هر كسي كه عمداً كشته شد قصاص دارد. ایشان تفاوتی در دیه و یا احکام قصاص بین مسلمان و ذمی نگذاشتند و نگفتند به دلیل اینکه ما مسلمانيم امتياز بالاتر داريم، پيامبر امتياز بالاتر براي مسلمانان مدينه قائل نشد. هر كسي از هر قبيله اي كشته مي شد يك صورت ديه داشت . پس اين روايات به احتمال زیاد جعلی است.البته اينكه اين روايات جعلي است به اين معنا نيست كه اين روايات دروغ است. بعضي وقت ها جعل به خاطر يك كلمه است كه داخل آن آورده اند و بعضي وقت ها به خاطر اشتباه فهميدن است. مثلاً ممكن است امام صادق (ع) فرموده باشد مسلم با مسلم مساوي است. اما اين مسلم با مسلم مساوي است يا مال مسلم محترم است يا خون مسلم محترم است، در واقع نمي خواسته بگويد یا مفهوم نداشته كه بگويد مال غيرمسلم محترم نيست يا خون غيرمسلم محترم نیست زیرا در جو مسلمانها داشته حرف مي زده و روي سخنش به مسلمانان بوده لذا برای همين قيد مسلمان رامي گويد.در اسلام قيدي در اين زمينه وجود ندارد مثل اينكه بگوييم خون «مسلمانان» محترم است. در حالي كه اسلام مي گويد خون انسان محترم است و احاديثي كه مي گويد مثلاً مسلم خونش محترم است چون خطابش در جامعه مسلمانها بوده و با مشركين بحثي نداشته است. استثنائي كه اينجا مي توان گفت وجود دارد در حالت جنگ مي باشد چون در جنگ هم کفار مسلمان ها را مي كشند و هم مسلمان ها آنها را مي كشند هم آنها از ما غنيمت مي گيرند و هم ما از آنها غنيمت مي گيريم. اما در حالت غيرجنگ و غير از كافر حربي هر كافري و هر اهل كتابي و هر عبدي جان و مالش محترم است.به همین دلیل وقتی در زمان امام صادق (ع) مي گفتند ديه مسلمان با ديه مسلمان مساوي است به دلیل اینکه دیگر در زمان امام صادق غير مسلمانی نبوده ديگران از اين عبارت بد متوجه نشوند كه ديه مسلمان با ديه غيرمسلمان مساوي نيست. البته دو تا روايت وجود دارد كه مي گويد ديه اهل ذمه 800 درهم است و اين روايات سند خيلي محكمي ندارند. بقي هنا كلام و هو أنّه إنّما يقتل الحر بالحرّ مع التكافي و هو التساوي في الإسلام و العقل و أن لا يكون القاتل أبا للمقتول خلافا لمالك في الأخير، و هل حكم الامّ حكم الأب؟ عندنا ليس كذلك، بل تقتل بالولد و عند الفقهاء حكمها حكم الأب، أمّا قتل الولد بأبيه فجائز إجماعا و كذا الإجماع على قتل الجماعة بالواحد‌ و لقوله صلّى اللّٰه عليه و آله «لو اجتمعت ربيعة و مضر على قتل مسلم قيدوا به نعم عندنا يرد عليهم فاضل الدية بیان (بخش اول ترجمه): حر در مقابل حر كشته مي شود در حالي كه متكافه باشند. تكافی یا كفو بودن يعني چي؟ يعني هر دو مسلمان و هر دو عقل داشته باشند. بايد قاتل پدر مقتول نباشد و اين را به خاطر مضمون رواياتي مي گويند که اگر قاتل پدر بود و خود، پسرش را كشته بود آن وقت مادر و بچه هاي اين مقتول نمي توانند اين پدر را قصاص كنند. پس قصاص جايي است كه افراد ديگري غير از پدر مقتول، وی را بكشند. البته این نظر را مالکی ها قبول نداشته و معتقدند در صورت قتل فرزند به دست پدر، پدر هم قصاص می شود. پس در صنف خويشاوند هم هر كسي ديگري را كشت ونسبتش غیر از پدر بود قصاص مي شود و حتي مادر اگر فرزند را كشت قصاص مي شود. نزد فقها (اهل سنت) حكم مادر همانند حكم پدر است. يعني اگر قائل به قصاص پدر باشند همانند مالکی ها، پس حکم مادر را نیز در صورت قتل فرزند قصاص می شمارند و اگر همانند حنفی ها ودیگر سنی ها (به غیر از مالکی) معتقد به عدم قصاص پدر باشند پس همان حکم را برای مادر نیز ثابت می دانند .اما شيعه در این مورد تفصيل داده و مي گويد اگر پدر فرزند را كشت كشته نمي شود و مادر اگر فرزند را كشت كشته مي شود. نکته: وقتي يك مسئله بين شيعه و سني اختلافي است يعني جزء ضروريات دين نيست لااقل مالكي مخالف است و كسي هم نگفته مالكي مخالف ضروري دين حرف زد و اگر يك مسئله ديديم كه بين شيعه اختلافي است پس بدانيم چندان هم محکم نيست. پس مي شود پیرامون آن دو گونه نظر دارد. البته در اين مسئله نمي شود دو گونه نظر داد چرا که شيعه لااقل در این خصوص متحدند اما بالاخره بين سنّیها يك اختلافي وجود دارد. بیان (بخش دوم ترجمه): اگر فرزندي پدرش را كشت، شيعه و سني مي گويند قصاص مي شود همچنين دلیل اجماع نیز بر این مساله قائم است. حال اگر گروهي سبب كشتن يك نفر شدند مثلاً 5 نفر با هم يك آدم مسلمان را كشتند، حکم این است که همه ايشان قصاص مي شوند به دلیل اجماع و به دليل قول رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم) كه فرمودند: «اگر طائفه ربيعه و مضر بر كشتن يك فرد مسلمان، اجتماع كنند، همۀ آنان در برابر او قصاص و كشته مى‌شوند» البته سنیها مي گويند اینجا تفاضل ديه در کار نیست ولي شيعه مي گويد اگر جماعتي را به واسطه كشتن يك نفر كشتيد تفاضل ديه را به آنها بدهيد و بعد همه آن ها را قصاص کنید. نکته: در بحث عدم قصاص پدر در صورت کشتن فرزند خود، شبهه ای بوجود می آیدكه آیا اين پدر هر پدري است حتی پدری که فقط نطفه بچه از آن منعقد شده يا پدري است كه واقعاً پدر و وظایف پدری خود را انجام داده است. مثلا پدري كه معتاد بوده و فرزندش را در معرض فروش قرار داده حال اگر فرزند از انجام اين كار سرباز زند اين پدر معتاد او را بكشد حالا آيا اين والد هم از آن والدهايي است كه به واسطه قتل ولد كشته نمي شود؟ اين پدری که روايات گفته اند در حقیقت پدری است كه واقعاً مرد خانه است زندگي را اداره مي كند پول در مي آورد دفاع از قبيله مي كند، شمشير زني مي كند حالا يك وقت عصباني شده و فرزندش را كشته حالا اگر بخواهيم خودش را بكشيم اين خانواده در كل ويران مي شود. لذا به نظر می رسد منظور اين پدر است نه آن پدري كه وجودش کالعدم است و حتی زن و فرزند خود را مي فروشد. اگر پدر از مال فرزند سرقت كرد دستش بريده نمي شود. پدر حق دارد از مال فرزندش بردارد (الولد و ماله لابيه) البته منظور از پدر، پدر خوب است. اين روايت به دليل عقلي و به دليل وجداني تخصيص مي خورد. شأن نزول اين روايت هم اين داستان است كه شخصي فرزندي داشت و بعد از مدتي همسر آن شخص و مادر آن فرزند فوت مي كند. اين شخص مال و منالي نداشته و از ارثيه اي كه از مادر به فرزند رسيده بود خرج خود و بچه مي كرد. بعد از آنكه آن بچه بزرگ شد نزد پيامبر رفت و از پدرش مبني بر اينكه ارثيه او را خرج كرده شكايت كرد پيامبر پدر او را احضار كرد و دليل اين كار او را خواست. پدر گفت من تهيدست بودم و خرجي فرزندم را نداشتم و به خاطر اين همه ارثها را خرج خودم و فرزندم كردم اينجا پيامبر فرمود انتَ و مالِك لاَبيك.(تو و مال تو برای پدرت است) البته لازم به ذکر است در مورد پدري كه بعنوان پدر خوب نيست و فرزندش را كشته، آن پدر را بعنوان مفسد في الارض قصاص مي كنند نه بعنوان قاتل فرزندش. قوله تعالى «فَمَنْ عُفِيَ لَهُ مِنْ أَخِيهِ شَيْ‌ءٌ» إلى آخره، قيل عفي بمعنى ترك و شي‌ء مفعول به، و هو ضعيف إذ لم ينقل عفى الشي‌ء بمعنى تركه، بل أعفاه و قال الزمخشريّ تقديره فمن عفي له من أخيه شي‌ء أي شي‌ء من العفو لأنّ عفي لازم لا يتعدّى بنفسه، و فائدته الإشعار بأنّ بعض العفو كالعفو التامّ في إسقاط القصاص فعلى الأوّل يتعدى بعن إلى الجاني و إلى الذّنب، قال اللّٰه تعالى «عَفَا اللّٰهُ عَنْكَ» و «عَفَا اللّٰهُ عَنْهٰا» فإذا عدّي إليهما عدّي باللّام إلى الجاني و عليه الآية كأنّه قال فمن عفي له عن جنايته من جهة أخيه يعني وليّ الدّم و ذكره بلفظ الاخوّة الثابتة بينهما من الجنسيّة و الإسلام ليرقّ له و يعطف عليه. ترجمه عفی به معناي تَرَكَ است اگرچه بعضيها گفتند به معناي ترك نيست. بلكه اعفی در باب افعال به معناي ترك استعمال شده است.پس باید همان معنای عفو داشته باشد (كسي كه عفو شود براي او از جانب برادر مؤمنش چيزي).حال اگر به معنای ترک بگیریم معنایش این میشود که : هر كسي كه ترك شد برايش از جانب برادرش چيزي. ايشان مي گويد اين معنا ضعيف است كه عفي به معناي ترك باشد چرا؟ زیرا عفی شی به معناي ترك جايي استعمال نشده است تا بگوييم عفي به معناي ترك باشد بلكه اعفی در باب افعال به معناي ترك است. زمخشري صاحب تفسير كشفاف گفته است:تقدير آيه اينگونه است: هر كسي كه عفو بشود براي او از جانب برادرش چيزي (هر مقداري) عفي لازم است و به (نفسه) متعدي نمي شود و اگر بخواهد متعدي شود بيان دیگری مي خواهد. زمخشري عفی را به معناي ترك نگرفته. بلکه آن را به معناي عفو گرفته و معنایش این می شود هركس كه برادرش او را عفو كند. البته اینجا دیگر واژه شي ء را نمي خواهد و اين كلمه در آيه زيادي مي شود. اگر عفی را به معناي عفو بگيريم فعل لازم است و اگر بخواهيم متعدي كنيم يك حرف ب مي خواهد.زمخشري گفته شي ء يعني شي ء قليلي و آن را مفعول نمی گیریم. حال پس فايده كلمه شي ء چيست؟ پس به این معنا می شود : اگر كوچكترين مقدار عفوي توسط برادرانش صورت گرفت ديگر قصاص نمي شود. قصاص زماني مي شود كه اصلاً عفوي نباشد. يعني حتي اگر كسي كه كشته شده اگر ده پسر داشته باشد و نه پسر گفتند قصاص ولي يكي از آنها گفت ديه باز هم عفو انجام شده كه اينجا عفو مطلق نيست. بلكه عفو به ديه است. همين مقدار عفو كه انجام شد ديگر قصاص نمي شود. بیان: یک بحث نحوی احتمالا منظور جملات بالا این است که عفو به معنای ترک لازم باشد حالا شاید آنجایی که به معنای ترک باشد و آنجایی که لازم باشد با (به نفسه) متعدی نشود. قال لایتعدی به نفسه را زمخشری گفته و دیگری نگفته است بلکه دیگری گفته است اوفی به معنای ترک است . گفتیم اوفی به معنای ترک نیست اوفی را باید به معنای عفو بگیریم هر کسی که عفو شد برای او از جانب برادرش چیزی یا هرکسی که ترک شد برای او از جانب برادرش چیزی . حالا ممکن است به معنای ترک بگیریم این گونه باشد و ممکن است آن وقتی که لازم باشد این چنین باشد در واقع باید گفت اعفی و عفی دو جور استعمال می شود . یکی اینکه می گوییم عف الله عنک که متعدی می کنیم با عن و آن شخص جانی را در نظر می گیریم ، که می شود: تو جانی هستی خدا از تو عفو بکند یا خدا از تو عفو کرد . بعضی وقتها می گوییم عفی الله عنها (جنایت را) . بعضی وقتها می خواهیم متعدی کنیم پس جانی را با عن می آوریم و می خواهیم متعدی کنیم از جنایت، آن را هم عن می آوریم . حال اگر بخواهیم هر دو را متعدی کنیم بگوییم عفو کرد تو را جناتیت را آن وقت برای جانی لام می آوریم و برای جنایت عن می آوریم . پس اگر هر کدام تکی تکی بخواهد مطرح شود با عن متعدی می شود (عن الجنایه / عن الجانی ) اما اگر بخواهیم بگوییم عفو کردم او را جنایتش را آن وقت برای ( او را) لام می آوریم و جنایتش را برایش عن می آوریم . اگر فقط جنایت یا فقط جانی بخواهد بیاید یعنی اگر یک مفعول بخواهد بیاید با عن می آید اگر دو مفعول بخواهد بیاید یکی جانی و دیگری جنایت آن وقت جانی را با لام و جنایت را با عن می آوریم . در آیه قرآن «له »آمده : فمن عفی له عن الجنایه یعنی با لام آمده یعنی برای جانی اگر یکی می خواست بیاید باید با عن می آمد . اینجا یکی آمده لام آمده و عن نیامده است پس باید عن را در تقدیر گرفت .کلمه عفی لازم است وقتی بخواهد متعدی بشود برای جنایت تنها عن می آید و برای جانی تنها هم عن می آید . هر وقت برای جنایت و جانی باهم باشد برای جانی لام می آید و برای جنایتش عن می آید .آیه گفته فمن عفی له (عن جنایه) لام آورده در حالی که لام نباید می آورد باید عن می آورد وقتی یکی باشد باید عن می آورد . پس حالا که لام آورده نتیجه می گیریم که عن را باید در تقدیر بگیریم پس فمن عفی له عن جنایته یعنی عن جنایته را باید در تقدیر بگیریم . حالا مثال می زند خداوند به پیامبرش می گوید خدا ازتو گذشت ، یا خدا ازتو بگذرد و همچنین این مطلب را عربها به هم می گویند. یا آیه قرآن می گوید خداوند از جنایتش درگذشت پس با هردو عن آورده است . وقتی متعدی شود به هر دو یعنی هم به جانی هم به گناه ، وقتی که هر دو با هم بیایند برای جانی با لام متعدی می شود برای جنایت با عن . و علیه بر این اساس به این مبنا آیه همینطور است . پس عن جنایتها را باید در تقدیر بگیریم . هرکس که عفو شد برایش یا ترک شد برایش نسبت به جنایتش . ادامه بحث: فمن عفي له عن جنايته من جهة أخيه يعني وليّ الدّم و ذكره بلفظ الاخوّة الثابتة بينهما من الجنسيّة و الإسلام ليرقّ له و يعطف عليه. ذكر لفظ «أخوّت» در «من اخيه» كه از نظر «جنس و اسلام» بين آن دو ثابت است، براى اين است كه نسبت به او رقّت، و دلسوزى و عطف توجّه شود. بیان: حال اینجا می گوییم برادرش یعنی چه کسی ؟ باید بگوییم منظور از برادر ولی دم است . این ذکر اخوت را کرده که دل ولی مقتول برای قاتل بسوزد و او را برادر خود حساب کند لذا قصد دارد دل او را گرم کند تا او رضایت بدهد و قصاص نکند . حال مگر او واقعا برادرش است ؟ بله او برادر دینی اش است. او مسلمان است و این هم مسلمان می باشد، برادر انسانی اش هم که هست او انسان و این هم انسان است. ثمّ العفو تارة يكون مطلقا بأن يعفو و لا يشترط شيئا و حينئذ لا يلزم الجاني شي‌ء، و تارة يكون مع اشتراط الدية و إلى الأخير أشار بقوله «فَاتِّبٰاعٌ بِالْمَعْرُوفِ» أي فالأمر اتّباع أو فليكن اتّباع، و هو وصيّة للعافي بأن يطلب الدية بالمعروف و لا يطلبه بالزيادة و لا يعنّفه و وصيّة للجاني بأن يؤدّيها بإحسان، و هو أن لا يماطل و لا يبخس بل يشكره على عفوه ترجمه: گاهی «عفو و بخشش» مطلق و بدون شرط می باشد، در اين صورت هيچگونه تعهّد و مسئوليّتى متوجّه جانى و شخص جنايتكار نخواهد بود، و ممكن است «عفو» به شرط «ديه» باشد كه اين بخش از آيه اشاره به آن دارد، آنجا كه مى‌فرمايد: «فَاتِّبٰاعٌ بِالْمَعْرُوفِ»؛ يعنى: امر و دستور اين است كه از راه پسنديده پيروى كنيد و آن وصيّت و دستور متوجّه بخشنده است به اينكه در مطالبه و گرفتن ديه و خونبها راه معروف و پسنديده را در پيش گيرد. بیان: گاهی عفو بصورتی است که ولی دم مطلقا عفو می کند و می گوید من هیچ چیز نمی خواهم نه دیه نه قصاص و نه پول خون . گاهی ممکن است عفو بکند ولی دیه هم بگیرد . در آیه ای که گفت فاتباع بالمعروف (دنبال کند به نحو معروف و عرفی ) همین قسمت دوم را مورد نظر دارد . آنجایی که می خواهد عفو کند ولی دیه هم بگیرد . حال آیا ولی دم می تواند عفو بکند ودر قبال عفوش چند دیه بگیرد یا خیر ؟ آیا برای اینکه قاتل قصاص نشود دیه را بر عهده مردم گذاشتند ؟ خیر دین تعیین نموده یا ولی دم قصاص نماید یا اگر نخواست قصاص بکند یک دیه بگیرد و بیش از یک دیه نیزقانونی نیست . بنابر این در صورت عفو، می تواند یک دیه و کمتر از آن بگیرد نه یک دیه و بیشتر از آن . ما از آیه قرآن اینطور می فهمیم که یا قصاص یا عفو مطلق اما اگر بعد از عفو خواست پول بگیرد از مقدار دیه نباید بیشتر باشد . امر این است :(فاتباع بالمعروف) یا ( فلیکن اتباع بالمعروف) پس در هر دو کلمه معروف که همان دیه است وجود دارد . این وصیت از عافی خواست که دیه را به معروف بخواهد و بیش از یک دیه نخواهد و به او سخت نگیرد مثلا دیه را سه نوبت بگیرد و شدت به خرج ندهد و زور نگوید و وصیت به جانی هم می باشد که به احسان و نیکی دیه را بدهد و تاخیر نیندازد و چیزی از دیه را کم نکند بلکه بر عفوش تشکر هم بکند . نکته: گفتیم منظور از فاتباع بالمعروف فقط اخذ یک دیه است . زیرا همیشه می گوید بالعفو یا صلح علی الدیه یعنی همه جا بر دیه اصرار دارد پس صلح بیشتر از یک دیه اصلا معنا ندارد و اگر بیشتر باشد اشکال دارد و به نظر می رسد از نظر شرعی هم اشکال دارد . حال اگر بخواهیم ببینیم که آیا قرائتی وجود دارد که این حکم استحبابی است یا حکم ارشادی ؟ یکی از کلمات کلمه وصیت است . کلمه وصیت به معنای سفارش مهم کردن در آخر عمر است. از این کلمه وصیت مستحبی فهمیده نمی شود و از کلمه فاتباع بالمعروف نیز امری ارشادی فهمیده نمی شود . و أكثر العلماء من الصّحابة و التابعين على أنّ أخذ الدية مشروط برضا القاتل و قيل غير مشروط به، و قيل الوصيّة للجاني لا غير، أي فعليه اتّباع إلى آخره و على الأوّل يمكن أن يكون فيه دلالة على تأجيل الدية سنة، و قيل في الآية دليل على أنّ الدية أحد مقتضي العمد و إلّا لما رتّب الأمر بأدائها على مطلق العفو، بل كان ينبغي أن يقيّده بالعفو عن الخطاء و ليس بشي‌ء. بیان و ترجمه: اكثر علما از صحابۀ پيامبر و تابعين بر اين عقيده‌اند که اخذ دیه مشروط به رضایت قاتل است . ولی دم می خواهد عفو کند و دیه بگیرد اما به شرطی که قاتل و اولیاء قاتل حاضر به دیه دادن باشند ممکن است آنها بگویند ما نداریم دیه بدهیم ، قصاص کنید .ممکن است وصیتی (که در متن قبلی گفته شد برای عافی باشد) برای جانی باشد .یک دسته گفتند فقط وصیت به جانی است که با خوبی بدهد . اما طبق نظر اول که وصیت برای عافی هم باشد به این مضمون که عافی دیه را به معروف طلب کند پس خطاب به عافی می گوید تو که عفو کردی و بخشیدی پس دیه را نیز همین الان نخواه و آن را تا یک سال تاخیر بینداز . نکته: دوباره برگشتیم سر نزاع اول که منظور از این کتب علیکم القصاص چیست؟ ما گفتیم تثبیت، اینها گفتند وجوب قصاص آن وقت وجوب قصاص که گفتند مانده اند که دیه را چگونه توجیه کنند .حالا طبق همان مبانی قبلی، دیه یکی از مجازات های قتل عمد است. یعنی قتل عمدی یا قصاص دارد یا دیه دارد . گفتند از همان اول مقتضای قتل عمد دیه است و الا اگر یکی از اقتضائات دیه نبود امر به ادای دیه را به مطلق عفو مترتب نمی کردند. اینجا که به مطلق عفو مترتب کرده گفته است و من عفی له من اخیه شیء فاتباع بالمعروف تا که گفت فاتباع بالمعروف یعنی عفو ملازم است با گرفتن دیه . پس تو یا قصاص می کنی یا عفو می کنی که عفو کردن کردن همان دیه گرفتن است .اما سزاوار بود که مقیدش کند به عفو از خطا. قوله «ذٰلِكَ تَخْفِيفٌ مِنْ رَبِّكُمْ» أي ذلك الحكم بترك القصاص و أخذ الدية تخفيف من الله لهذه الأمّة و ذلك لأنّ حكم التوراة القصاص لا غير و حكم الإنجيل العفو مطلقا من غير دية و خيّر هذه الأمّة بين الثلاثة تيسيرا عليهم. ترجمه: حكم به ترك قصاص و اخذ ديه تخفيف و سبك كردن بار گناه از ناحيۀ خدا براى اين امّت اسلامى است «و آن به اين جهت است كه در تورات و آیین یهود فقط حكم به «قصاص» شده است، نه چيز ديگر» و از طرف ديگر انجيل به‌طور مطلق و بدون گرفتن ديه حكم به عفو كرده است اما در اين امّت، امّت اسلامى به خاطر سهولت و آسانى مردم بين انتخاب يكى از آن سه تا آزاد گذاشته شده است. (قتل طرف- أخذ ديه، يا عفو و بخشش او) بیان: برخی در فقه شیعه عادت کرده اند که حرفی افراطی بزنند و به یک گروهی نسبت دهند و یک حرف تفریطی نیز بزنند و به گروهی دیگر نسبت دهند و یک حرف متعادل هم بزنند و آن را به خودشان نسبت دهند . در اسلام یک حکم افراطی درست می کنیم و به یهودیها نسبت می دهیم مثلا (می گوییم)یهودیها معتقدند، اگر یک سیلی بزنید باید پنج تا سیلی بخورید . و یک حکم تفریطی درست می کنیم و به مسیحیها نسبت می دهیم . مثلا مسیحیها می گویند اگر یک سیلی خوردی آن طرف صورتت را هم بیاور که دوباره یکی دیگر بخوری یعنی مسیحی ها انسان های تسلیمی هستند و در اسلام حکم متوسط درست می کنیم و به مسلمانها نسبت می دهیم . ما مسلمانها متعادلیم یک سیلی زد یک سیلی می خورد. آقای فاضل مقداد از این آیه این طور فهمیده است که از این احکام مخصوص اسلام است در یهودیت تخفیفی نیست و قاتل باید قصاص شود بدون اینکه حق عفوی وجود داشته باشد. در مسیحیت قاتل فقط باید عفو می شد و حق قصاص نبوده و لیکن در اسلام هم می گوید می توانی قصاص کنی و هم می توانی عفو کنی . نکته: چه کسی گفته که این آیه حصر را می رساند و فقط مربوط به اسلام است این حکم کلی همه ادیان است در همه ادیان در کنار قصاص عفو هم هست قصاص حق است حکم نیست و در همه ادیان هم اینگونه بوده است . لذا به نظر می رسد این (ذلک تخفیف من ربکم) منحصر به این امت نیست و اصلا قصاص حکم نیست قصاص حق است و حق هر انسان چه یهودی چه مسیحی و چه مسلمان که حقش را می تواند بگیرد و البته حقش را می تواند عفو کند و در این قسمت هیچ علامت حصری نبود . آیه هم شاهد آوردیم که در تورات هم عفو بوده آیه سوره مائده خطاب به بنی اسرائیل و کتبنا فیه النفس النفس ..... فمن تصدق له فهو کفاره له . پس از کجا می گوییم که در تورات فقط قصاص بوده یا اینکه در انجیل گفته فقط حق عفو داریم و حق قصاص نداریم این را از کجا می گوید ؟ قوله «فَمَنِ اعْتَدىٰ بَعْدَ ذٰلِكَ» أي بعد العفو أو الدية، بأن يقتل الجاني «فَلَهُ عَذٰابٌ أَلِيمٌ» في الآخرة و قيل في الدّنيا بأن يقتل بجنايته لسقوط حقّه بالعفو أو الصلح على الدية. بیان و ترجمه: کسی که بعد از اینکه عفو کرد تجاوز کرد یعنی بعد از اینکه عفو کرد یا دیه گرفت بخواهد قصاص انجام دهد و جانی را بکشد برای او عذاب زیادی در آخرت است . در اینجا اولیاء قاتل می شوند اولیاء مقتول و می توانند او را قصاص کنند و یا از او در همین دنیا دیه بگیرند و اگر گفته شود این قاتل به خاطر جنایتش کشته می شود. می گوییم آن کشتن با عفو ولی دم یا با صلح علی الدیه ساقط شد پس حق ولی دم با عفو ساقط شد. الان دیگر اگر قاتل عفو شده را کشت همان ولی دم قبلی قاتل عمدی فعلی محسوب و قصاص می شود . که این است به ذهن می رسد که می خواهد جلوی خون افراد را که از یک دیه بیشتر کنند ، که این هم خودش یک تفاضلی شود ، بگیرد . می گوید یا عفو می کنی یا قصاص می کنی یا یک دیه آن را می دهی . در آیه داشتیم فاتباع بالمعروف که از لحاظ نحوی خبر است یعنی فلیکن اتباع بالمعروف .