Mobile menu

قسمتی از بحث قصاص کتاب کنزالعرفان (بخش ششم كتاب الجنايات 3)

بخش چهارم: ادامه بحث جنایات الثالثه: ولکم فی القصاص حیاة یا اولی الالباب لعلکم تّتقون این آیه ادامه ی آیه قبل است، آیه قبل فرمود: «کتب علیکم القصاص » علیه شما حق قصاص قرار داده شده اینجا می فرماید : «ولکم فی القصاص حیاه » به نفع شما قصاص قرار داده شد. بیان: قصاص یک حکم عمیقی در جامعه است که باعث حیات جامعه می شود. چون حالت بازدارندگی دارد و باعث می شود قتلی واقع نشود و جانی دست به اسحله نبرد. پس بر خلاف تبلیغ غرب که می گویند در اسلام حکم کشتن وجود دارد و این حکم بی رحمانه است ولی ما جانی را حبس می کنیم ( حبس ابد ) ، باید گفت اصلاً اسلام عملاً بحث قصاص را می آورد برای بازدارندگی و این بهتر از حبس ابد است چرا که در حبس ابد چند اشکال وجود دارد: 1- ما نیروئی را به واسطه ی حبس تلف می کنیم 2- چند نیروی دیگر هم باید صرف نگه داری او شود 3- خرج نگه داری او تا هنگام مرگ هم هزینه ای مضاعف به دولت وارد می آورد 4- ما اصلاً در اسلام زندان نداریم ، تنها زندان ما در زمان حضرت علی ـ علیه السّلام ـ بوده است که شش روز طول کشیده است و آن هم به این صورت که متّهم به قتل را تا 6 روز نگه داشتند تا اتّهامش ثابت شود و بعد از 6 روز اگر اتّهامش ثابت نمی شد او را آزاد می کردند و این هم سجن نام داشت نه حبس . و سجن با حبس فرق می کند (حبس يعني منع كردن). حال اگر فردی را برای همیشه حبس کنید هيچ مشکلی را حل نمی کند و هيچ دردی از معضلات جامعه را دوا نخواهد کرد بلکه تنها یک عمل شاقّی است و خرج و مخارج اضافه بر دولت دارد. از طرف دیگر فرد به علت در حبس بودن قادر به اداره ی زندگی خودنیست .سؤال : حال اگر قاتل پشیمان شد آيا اگر قصاص شود این قصاص ظلم در حق قاتل پشیمان نیست؟ جواب این است که خداوند قصاص را حکم قرار نداد تا حتماً اجرا شود بلکه آن را حق قرار داد تا بشود از آن گذشت . پس لازم الاجرا نيست. ظاهر هذا الكلام أنّه كالمتناقض لأنّ القصاص هو القتل فكيف يكون القتل حياة؟ و في التحقيق تحته من الحكمة البالغة ما يعجز عن مثله كلام الآدميين، فإنّه أوجز الكلام و أفصحه. أما أنّه أوجز فإنّه نتيجة مقدّمات، فانّ القصاص ردع عن القتل، و في الرّدع ارتفاع عنه، و في الارتفاع عنه عدم القتل، و عدم القتل حياة، ينتج:القصاص حياة. و أمّا أنّه أفصح فلأنّ من كلام العرب القتل أنفى للقتل، و قد رجح أهل البلاغة كلامه تعالى على كلامهم بوجوه متعدّدة لكونه أقلّ حروفا و دلالته على الحياة بالمطابقة و تنكيرها الدالّ على التعظيم، و عدم التكرار، و غير ذلك ممّا ذكرناه في كتابنا المسمّى بتجويد البراعة. و كانوا يقتلون الجماعة بالواحد، فتثور الفتنة بينهم، فلمّا جاء شرع القصاص و قرّرت قواعده ارتفعت تلك الفتن. ترجمه: اشکال به آیه : درآیه تناقض وجود دارد چرا که قصاص همان قتل است و قتل مرگ است پس چه طور قتل حیات می شود؟ جواب : وقتی انسان دقیق شود و تحقیق کند حقیقت آن است که این جمله قرآن آن قدر حکمت دارد که کلام انسانها از بیان آن عاجز است پس همین جا که خداوند دارد خشن ترین حکم را می دهد با حکمت ترین و با نکته ترین حرفها را هم می گوید ، به علاوه کلام هم أوجز و هم أفصح می باشد. توضیح ؛ وجه أوجز بودن این کلام این است که قصاص نتیجه ی مقدماتی است که این مقدمات به خاطر ایجاز کلام ذکر نشده است از جمله : مقدمه ی اول : وقتی انسان بفهمد که اگر کسی را بکشد، کشته می شود خودش را از ارتکاب قتل منع می کند. مقدمه ی دوم : وقتی انسان خودش را از قتل بازداشت دیگر قتلی صورت نمی پذیرد .حتی همان قتل اول هم صورت نمی پذیرد. نتیجه : وقتی قصاص حالت بازدارندگی ایجاد کرد پس اصلاً قتلی صورت نمی پذیرد . و عدم قتل حیات است و قرآن همه ی این مقدمات را حذف کرده و تنها یک کلام را به عنوان نتیجه آورده و آن این که «فی القصاص حیاه» . اما وجه افصح آن نسبت به کلام عرب این است که این آیه یکی از بلیغ ترین آیات قرآن است و از جمله شاهکارهائی است که بین استدلال قوی و محکم همراه با شیرینی و لطافت معنی ، و حسن تعبیر و لطف دلالت و وضوح مطلب جمع کرده است به طوریکه کلیه عباراتی را که بلغاء عرب در موضوع قصاص و قتل نقل کرده اند و از نظر اسلوب و نظم و بلاغت مورد اعجاب و تحسین بوده است ، مانند : « قتل البعض احیاء للجمیع» و «اکثروا القتل لیقلّ القتل » و از همه بالاتر در نظر اعراب این جمله است: «القتل انفی للقتل » (بهترین چیزی که از کشتن جلوگیری می کند کشتن است ) همه را از خاطرها برد و به دست فراموشی سپرد، زیرا جمله ی" و لکم فی القصاص حیوه » با این که حروفش بسیار کم و تلفّظش خیلی آسان و روان است امتیازات زیادی دارد که در جمله های بلغای عرب نیست . از جمله وجوه افصح بودن آیه بر کلام عرب عبارتند از : 1- حروف آیه نبست به کلام عربها کمتر است . خود لفظ حیات به دلالت مطابقی در متن آیه وجود دارد. 2- کلمه حیات به صورت نکره آمده است که خود تنکیر در اینجا دلالت بر عظمت و اهمیت حیات دارد. یعنی قصاص تکرار نشده است . 3- آیه قرآن کلمه تکراری ندارد یعنی قصاص تکرار نشده است در حالی که در کلام عرب کلمه قتل دوبار تکرار شده است . موارد فصاحت دیگر آیه قصاص را در کتاب «التّجوید البراعه» آورده است . (براعه به اول سخنرانی خطیب می گویند) قبل از نزول آیه عربها چون زور و قدرت داشتند، قصاص در میان آنها تنها از راه قتل بود با این قید که هیچ گونه حّدو مرزي در کار نبود و صرفاً بستگی به قوّت و ضعف قبایل داشت به طوری که گاهی ده نفر را در مقابل یک نفر می کشتند و گاهی کار به جائی می رسید که قبیله ای را به خاطر یک نفر نابود می کردند! وقتی قانون قصاص تشریع شد و قواعدش مقرر شد این نوع فتنه ها خوابیده شد. بیان: با توجه به موارد فوق الذکر در قانون قصاص تنها چیزی که ملاک است نفس است و نباید «گفت آنهائی که علم بالاتری دارند یا پست بالاتر، قانون قصاص از آنها حمایت می کند اما از انسانهای طبقات پایین جامعه حمایتی نمی شود چرا که در حکم قصاص ، انسان ، انسان است ؛ چه از نظر طبقه اجتماعی بالاتر باشد چه نباشد. و قيل: المراد بالحياة هي الأخرويّة فإنّ القاتل إذا اقتصّ منه في الدّنيا لم يؤاخذ به في الآخرة و ليس بشي‌ء أمّا أوّلا فلأنّه خلاف المتبادر إلى الفهم، و ثانيا فلأنّ القصاص حقّ للوارث للحيلولة بينه و بين مورثه، و حقّ للميّت بإدخال الألم عليه [فان] لم يؤخذ ما يقابله فكيف يكون ساقطا بالقصاص و ليس كذلك المال و إنّما القتل من الآلام الداخلة على الإنسان الّتي أعواضها مختصّة به غير منتقلة عنه، نعم يمكن أن يكون مع التوبة النصوح و الإتيان بالكفّارة يتفضّل اللّه على‌الجاني بأعواض مكافئة لفعله، ثمّ ينقلها إلى المقتول. ترجمه ورود یک اشکال به آیه قصاص : برخی اشکال کرده اند که قصاص گرفتن حیات و زندگی است نه حیات دادن که آیه فرموده است «فی القصاص حیاه» جواب : جوابهای مختلفی به این اشکال داده شده است که برخی از آنها ضعیف است و معلوم است كه ايه رادرست نفهميده اند از جمله: کسی که کشته می شود و قصاص می شود حیات او در آخرت است و در آخرت زندگی می گیرد به این نحو که در آخرت مؤاخذه نمی شود و به بهشت می رود صاحب کنز العرفان این جواب را ضعیف می دانند.چون« اولاً» این نوع معنی کردن خلاف آن چیزی است که از معنا و مفهوم به ذهن تبادر می شود و «ثانياً» قصاص حقّی است برای وارث و علیه قاتل اما حق مقتول که کشته شده با قصاص ادا نمی شود، توضیح این که ، اینجا مقتول مرده و ورثا می گویند تو بین ما و مقتول حائل شدی پس ما هم بین تو و وارثانت حائل می شویم. اما یک حق هم خود مقتول داشته و قاتل به خاطر آن حقی که از مقتول ضایع کرده و او را مورد اذیت و آزار و رنج و درد قرار داده است که با قصاص ،آن زجرها والم ها جبران نمی شوند و قاتل به خاطر این دردهائی که به مقتول داده باید جهنم برود. پس در قصاص دو حق وجود دارد: 1- حق ورثه مقتول : که حق دارند قاتل را بکشند 2- حق خود مقتول : که مقتول هم زجرهائی هنگام کشته شدن کشیده و باید این زجرها را در جهنم بکشد. بر خلاف مال ، مال این طور نیست که با از بین بردن آن، حق از بین برود بلکه وقتی شما اموال من را از بین می برید من مالی را از شما از بین می برم و جبران می شود ولی در قتل نفس این طور نیست بلکه شما یک حقی را از من (ورثه ) ضایع کرده اید یک حقی را هم از مقتول و این است و جز این نیست که قتل از زجرهائی است که داخل می شود به خودانسان و عوض آن مختص به خود مقتول است و این دردها از مقتول به ورثه منتقل نمی شوند. بله اگر قاتل توبه ی نصّوح کرد و کفّاره هم داد آن وقت ممکن است مشکل او حل شود و جهنّم نرود. حال یک سؤال پیش می آید و آن این که توبه حق الله را پاک می کند امّاحق النّاس كه سر جای خودش باقی می ماند؟جواب : خداوند آن قدر تفضّل می کند به جانی که به اندازه ی قتلی که کرده مرتب او را پر از ثواب می کند بعد كه او را پر از ثواب کرد ، این ثوابها را منتقل می کند به مقتول تا مقتول راضی شود. بیان: آیا توبه ي جانی در هنگام اجرای حدّ قبول است یا خیر؟ وقتی که زمان عذاب می رسد ما مطمئن نیستیم که این توبه ، واقعی است یا خیر ؟ پس از لحاظ قضائی همان حکمی را که باید جاری کنیم ، جاري مي كنيم (قصاص) امّا خدا که از حقیقت توبه آگاه است او می داند که او را مورد رافت قرار دهد یا مورد مجازات. قوله «يا أُولِي الْأَلْبابِ» أي أولى العقول الكاملة، ناداهم بصفة العقل للتأمّل في حكم القصاص من استبقاء الأرواح و حفظ النفوس «لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ» في المخافة على القصاص فيكفّوا عن القتل. ترجمه: یا اولولالباب : این نوع ندا تأملی است که انسان بداند روحها با مردن نمی میرند یا این که بگوئیم در حکم قصاص تأمّل کنید تا طلب بقاء روح کنید و حفظ نفوس نمائید. به واسطه قصاص ممکن است یک نفر کشته شود اما جان انسانهای بسیاری نجات پیدا می کند چنانچه این امر بر شما ای صاحبان خرد و عقول ، مخفی نمی باشد. الرابعه «ولاتقتلوا النّفس الّتی حرّم الله ، إلّا بالحق و مَن قُتل مظلومأ فقد جعلنا لولیّه سلطانا فلایسرِف فی القتل إنّه کان منصوراً » . ترجمه: شما نفسی را که خداوند حرام کرده نکشید مگر به حق و کسی که مظلوم کشته شد ما ولّی او را سلطان قرار دادیم. پس او (ولیّ) اسراف در قتل نکند او منصور است. نکته: کلمه «النّفس» عام است و هم شامل نفس انسان می شود هم نفس حیوانی ، پس طبق این آیه کسی حق ندارد که بی جهت حتی نفس حیوانی را هم بکشد. مثلا نمی توان بی جهت گربه داخل خیابان را کشت. گربه نفس دارد و کشتنش حرام است. اگر گوسفند در جوامع انسانی کشته می شود جهت دارد و جهت آن نیاز ما به گوشت آن حیوان است اما این طور نیست که بدون دلیل همه ی حیوانات را بکشیم . لذا در مباحث فقهی داریم که اگر کسی به عنوان شغل و برای آوردن خرجی و امرار معاش برای صید برود، سفرش حلال است و نمازش شکسته اما اگر برای تفریح و تفنّن به شکار و صید برود شکارش حرام و سفرش نیز سفر معصیّت است و باید نماز و روزه اش را کامل انجام دهد. چرا که حیوان را نباید کشت. پس این طور نیست که ، تصور کنیم فقط انسان را نباید کشت بلکه حیوان هم جان دارد و جانش (نفس ) ارزش دارد. مگر حیوانی مانند موش یا گرگ که بیماری زا و درنده هستند اما اگر این حیوان در جنگل است و کاری به کسی ندارد حق کشتن آن برای کسی نیست . در کتابهای فقهی داریم که ، ا"ِنّ امرأه دخل النار لِحِرّهٍ حَبَستهُ" : همانا زنی داخل جهنّم شد به خاطر گربه ای که حبس کرده بود وآن را نه آب داد ونه غذا تا مرد چون جوجه هاي آن زن را خورده بود معلوم است که گربه كارش جوجه گرفتن است و صاحب جوجه ها باید آن را حفظ كند نه اين كه گربه را حبس كند و از آن انتقام بگیرد. پس حرمت نفس حیوانات هم درجه بندی دارد ؛ هر حیوانی که خطرش و پلیدی اش کمتر باشد جانش بیشتر حرمت دارد ، تا می رسیم به گیاه که جان و نفس دارد ، آن هم نباید بی خود بریده شود یا لااقل در زمستان باید بریده شود که جان ندارد. المفعول في قوله «حَرَّمَ اللّهُ» محذوف أي قتلها، قوله «إِلا بِالْحَقِّ» أي بإحدى ثلاث إمّا زنى بعد إحصان، أو كفر بعد إيمان، أو قتل المؤمن عمدا كلما، و المظلوم من قتل بغير استحقاق. بیان: مفعول حّرم الله حذف شده و آن" قتلها می باشد" یعنی حرّم الله قتلَها إلّا بالحق : سه نفر را می شود کشت : 1- کسی که زنای محصنه کرده 2- کسی که بعد از ایمان کافر شد 3- کسی که مؤمنی را علماً وعمداً بکشد. پس قتل غیر از این سه نفر را خدا حرام کرده است . ما نمی دانیم این سه مورد را که صاحب کنزالعرفان بیان کرده برطبق روایت آورده یا خودش گفته چون ما در حدّ زنای محصنه خواندیم که فرد زناكار سنگسار می شود و نه اينكه به قتل برسد(سنگسارش کن تا فرار کند و برود ) و زنای با محارم (زناي عنفی ) حکمش قتل بود. ثانیاً در مورد کفر بعد از ایمان هم حرف داریم که آیا حکمش قتل است یا خیر ؟ پس این سه موردی که صاحب کتاب استثناء کرد و مصادیق قتل به حق (الّابالحق) دانست احتمالاً فتوای خود ایشان است. اما مورد سوّم را که فرمود قتل عمدي و علمی درست است و کسی که مؤمنی را علماً و عمداً بکشد حکمش قتل است. شاید در این که نفس را توصیف کرد به (حّرّم الله ) و نفرمود (حرّم الله فی الاسلام ) اشاره به این باشد که حرمت قتل نفس مختص به اسلام نیست و در همه ی شرایع آسمانی حرام بوده است و این حکم از شرایع عمومی است . «إلاّ بالحق» : مگر حق قانونی و عرفی و شرعی برای کشتن آن باشد مثلاً می خواهد آن حیوان را بخورد یا نیاز به آن دارد و لی همین طور برای نشانه گیری و ... نمی شود. مظلوم هر کسی است که کشته شود اما سزاوار کشتن نباشد ، مثلاً جوانی زنای غیر عنفی کرده اگر شلّاقش بزنند تا بمیرد ، این مظلوم کشته شده و یا کسی که دزدی کرد و دستش را بریدند ودر مداوای او تعلل کردند تا مرد او مظلوم کشته شده است . بغیر استحقاق : اصولا در دعوایی که سبب قتل یکی از طرفین می شود معلوم است که این طرف که کشته شده آدم درست و حسابی نبوده بلکه خودش هم مقصّر بوده اما به مقداری که مستحق کشته شدن باشد نبوده است . پس دعوا هائی هم که در کوچه بازار می شود اگربه حکم قاضی نباشد کسی که کشته می شود به غیر استحقاق کشته شده است. فَقَدْ جَعَلْنا لِوَلِيِّهِ سُلْطاناً» إلى آخر، المراد بالوليّ من يلي أمره و هو الوارث و من قام مقامه و السلطان يراد به هنا الحكم و التسلّط على الجاني أو العاقلة أمّا بالعفو أو أخذ الدّية أو القصاص في موضعه.- «فَلا يُسْرِفْ فِي الْقَتْلِ» قيل: الضّمير للقاتل بأن يقتل من لا يجوز قتله فانّ العاقل لا يفعل ما فيه هلاكه و قيل الضمير للوليّ أي فلا يسرف الولي بأن يقتل غير القاتل، أو يقتل الجماعة بالواحد، أو الرّجل بالمرأة من غير ردّ للزائد عن حقّه، فإنّ دية المرأة على النصف من دية الرجل فإذا قتلها الرّجل فللوليّ قتله‌و يرد عليه نصف الدية ترجمه: مرا د از ولی کسی است که متولّی امر مقتول و وارث اوست و کسی است که به جای مقتول قرار می گیرد. «السّطان» : به معنای دلیل و برهان و قوّه است و اینجا مراد از سلطان این است که حکم قصاص را به طرف او قرار دادیم و مسلّطش کردیم بر جانی که قصاص کند . - ( شاید در این که درقسمت اول آیه خداوند فرمود : حرّم الله و فاعل حرمت را با لفظ (الله )مشخص کرد ولی در این فراز فرمود : « جعلنا » یعنی ما و ملائکه و پیامبر، وجهی باشد.) «فلایسرف فی القتل» : عدّه ای گفته اند که ضمیر در فلایُسرف به قاتل بر می گردد یعنی ای قاتل چرا کسی که قتلش جایز نبود را کشتی ؟چرا که عاقل کاری نمی کند که در آن کار هلاکت خودش باشد. - عدّه ای دیگر گفته اند ضمیر در فلا یسرف به ولّی مقتول بر می گردد. یعنی ولی مقتول اسراف در قتل نکند به این صورت که کسی دیگر غیر از قاتل را بکشد . و یا به خاطر قتل یک نفر جماعتی را بکشد. یا این که قاتل را مثله بکند و یا این که در مقابل کشته شدن یک زن ، مردی را بکشد بدون ردّ فاضل دیه مرد چرا که دیه مرد نصف دیه زن است. نکته: اين که دیه ی زن نصف دیه ی مرد است را ما قبول نداریم بلكه دیه ی زن و مرد را مساوی می دانیم و معتقدیم که در دیه ی زن و مرد اصل بر دیه ی زن بوده است . هزینه های اضافی مثل شمشیر زنی و نان آوری را بر دیه ی مرد اضافه کرده اند. توضیح این که ما در قرآن آیه ا ی دلیل بر این که دیه ی زن نصف دیه مرد است نداریم . در مورد روایات هم« قضیّهٌ فی واقعهٍ» بوده است و کاری که پیامبر کردند بر اساس حکمتی بوده است که الان آن حکمت منتفی است. بنی اسرائیل و دیگر ادیان نیز دیه ی زن و مرد برابر ميدانند. پس ما بر طبق نصّ عمل می کنیم پس می توان نتیجه گرفت که دیه ی کامل انسان همان دیه ی زن بوده است (500 مثقال طلا یا 50 شتر با 50 گوسفند) دلیل :درجامعه ی قبیله ای آن روز زن کارایی برای کارهای صعب و دشوار نداشته و تمام کارهای صعب را مردان انجام می داده اند و کارهای جزئی همچون بچه داری ، جمع آوری هیزم و ...) بر عهده ی زنان بوده است اما کارهای صعب همچون حمایت از قبیله ، دفاع از وطن ، شمشیرزنی ، تیر اندازی ، جنگ ، شکار ، نان و پول در آوردن همه با مردان بوده است آن وقت در چنین شرایطی وقتی زنی کشته می شد ، مادر بچّه ها و نان پز آنها کشته شده بود ولی بچّه ها بی پناه نبودند و بی خرجی نمی ماندند اما وقتی مردي کشته می شد هم آن کارهای زن معطّل می ماند و هم شمشیر زنی و امنیّت و اقتصاد و... . چون مرد خانواده کشته شده بود پس این 500 درهم اضافه را برای مرد می دادند که نان آوری و تأمین امنیت و شمشیر زنی با او بود. اما اگر بخواهیم این مسأله را با امروز تطبیق دهیم ، امروزه زن و مرد مساوی اند چون نانی که مرد می آورد زن هم می تواند بیاورد، حفظ امنیّت نیز دیگر به عهده مردان نیست بلکه بر عهده ی نیروی انتظامی و دولت است ، بچّه داری را هم هر دو می توانند انجام دهند. پس امروزه 500 دینار اضافه که برای مرد بوده است به خاطر آن کارهای صعب منتفی می شود چون آن کارهای صعب که اختصاص به مردان داشت منتفی است. در نتیجه دیه ی زن و مرد باید مساوی باشد. در بحث روایات هم باید دقت داشت که در برخی موارد روایات ما واسطه ها زیاد بوده تا به ما رسیده است. مثلاً کلینی با 8 واسطه به پیامبر می رسد حال اگر ما در هر واسطه 1% هم خطا لحاظ کنیم می شود 8% خطا تا به ما برسد حال اگر احتمال نقل به معنا و دیگر احتمالات هم برود، احتمال این که ما به این روایات اعتماد کنیم سست می شود و احتمال جعلی بودن احادیث ( نه دروغی بودن آنها بلکه دست کاری کردن آنها) زیاد می شود. مرحرم آیت الله بروجردی در ثوب مربیّه یک نظری آورده اند و می فرمودند اگر یک اصول و قواعد ثابتی داشتیم و آن وقت دو یا سه روایت خلاف اصول و مبانی ما بود، ما مطمئن می شدیم که این موضوع زمان امام(ع) مطرح شده است. وامام اجمالاً آنرا گفته است. پس ما دست از حرف خود بر نمی داریم مگر این که از حرف امام مطمئن شویم .در ثوب مربیّه مرحوم بروجردی می فرمایند: ما از مجموعه ی روایات می فهمیم که زمان امام(ع) چنین مسأله ای مطرح شده است و امام اجمالاً چنین اجازه ای داده اند حال شک می کنیم که آیا مربّی باشد یا مربیّه ؟ مادر باشد یا غیر مادر ؟ بدن هم نجس شود یا خیر؟ اين مسأله مرتّب تکرار شود یا یک بار اتفاق افتد؟ در این نوع شک ها باید قدر متیقّن را بگیریم و قدر متیّقن این طور می شود که « مربیّه » زن باشد ، یک لباس هم بیشتر نداشته باشد ، بچّه هم غذا خور نباشد و اضطرار هم باشد . پس ما یک سری اصول مسلّم داریم در احکام طهارت نماز از طرف دیگر از این 8 روایت هم که درباره ي لباس مربیّه آمده است نمی توانیم دست برداریم پس باید در روایات به قدر متیّقن یعنی مربیّه که یک دست لباس بیشتر ندارد و عندالاضطرار است و آن هم تا وقتی که کودک غذا خور نشده باشد اکتفا کرد و در بقیّه ی موارد مربیّه باید با لباس پاک نماز بخواند . در دیه ی زن و مرد هم همین طور است ما یک اصول مسلّم داریم و آن عدالت و عقل است ؛ توضیح این که چرا وقتی یک انگشت از كسی بریده شود ده شتر باید دیه داده شود، چون دیگر نمی تواند کار کند و زجر کشیده است حال اگر بیشتر از یک انگشت بریده شد باید دیه بیشتر شود حال اگر روایتی داشتیم بر خلاف این اصل مسلّم ، که بر مبنای عقل و عدالت است از این اصل مسلّم دست بر می داریم و می گوئیم دیه ی چهار انگشت 40 شتر است اما اگر تنها یک روایت داشتیم و آن یک روایت هم خلاف اصول و قواعد و قانون بود و روایت شاذّی بود آن وقت از آن روایت صرف نظر می کنیم پس از مجموع استدلالات بالا نتیجه می گیریم که دیه ی زن و مرد برابر است . سؤال : اگر این طور است پس چرا فقیهان زیادی طبق این روایت شاذّ فتوا داده اند ؟ جواب: اجماع مدرکی است و اعتبار ندارد و غیر از این یک روایت هم دلیل دیگری در این زمینه ندارند. اسلام یک سری امور حقّی را آورد که مطابق با فطرت بود و بعد انسانها مرتّب به آن امور حقّه قید زند به عنوان مثال سیر نزول آیات دیه را در مدینه بخوانید بعد می بینید که اوّلاً پیامبر دیه ی همه را مساوی قرار داد بعد از پیامبر دیه ی مؤمن مطرح شد ( 1000 در هم) دیه ی غیر مؤمن (800 درهم ) در حالی که زمان پیامبر چنین خبری نبود. ثانیاً اسلام دیه ی زن و مرد را هم مساوی قرار داد چرا که قبلش زن را به ارث می بردند و احکام جاهلی بر زن بار می شدو قرآن مرتّب به زن احترام داد تا آنجا که زنان پیامبر را ام المومنین نامید و به خاطر همین زنان پیامبر –صلّی الله علیه و آله و سلم – کنار هم ماندند و زندگی کردند و حاضر به طلاق نشدند چون تا قبلش زنده به گور می شدند اما پیامبر به آنها شخصیت داد حتی بوسیدن حضرت زهرا- سلام الله علیها- برای شخصیّت دادن به زن بوده است. حال نمی دانیم از کجا یک دفعه پیدا شد که دیه ی زن نصف دیه ی مرد شد؟!! به بهانه ی این که ارث زن نصف مرد است ، در حالی که حکم ارث در قرآن آمده است و نصف بودن آن دلیل دارد اما دیه ی زن زمانش می رسد به عبان بن تغلب از امام صادق و امام باقر – علیهما السّلام – نه به زمان پیامبر اکرم – صلّی الله علیه و آله ـو شاید هم کسی این حدیث را به دروغ به عبان و به امام(ع) نسبت داده است پس باید تحقیق کرد و زمان پیامبر را کاملاً بررسی کرد. نکته ی جالب توجه این که ، گمان برده می شد سنّی ها قائل به تساوی دیه ی زن و مرد بودند و بعد امام باقر(ع) و امام صادق (ع) آنرا نصف کرده انداما حال مشخص شده که برعکس این که دیه ی زن نصف دیه ی مرد است را سنّی ها آن هم به خاطر تعصّباتشان بنیان نهاده اند و بحث نصف بودن دیه ی زن نسبت به مرد و بحث عصبه و غیره را ساخته اند و به دروغ به امام صادق(ع) نسبت داده اند پس باید راجع به در آوردن سابقه ی تاریخی این حدیث عبان بن تغلب تحقیق کرد تا بفهمیم چه کسی به دروغ این حدیث را به جناب عبان نسبت داده است ؛ حاکم ، یا پادشاه یا اموی ها یا عباسی ها یا....؟ پس باید سی دی های روائی را دهه به دهه بررسی کنیم چه احادیث سنی ها چّه شیعیان ، تاریخچه ی تاریخی نصف بودن دیه ی زن را در بیاوریم و این یک کار بسیار مهمّی است . و كذا يرد على الزائد عن الواحد لو قتل بالواحد جماعة فانّ للوليّ قتلهم كلّهم، و يردّ عليهم الفاضل، أو يقتل بعضهم و يردّ الباقون قدر جنايتهم و يتمّ الوليّ ما بقي، أمّا لو قتلت المرأة رجلا فليس للوليّ إلّا قتلها لقوله‌صلّى اللٰ عليه و آله «لا يجني الجاني على أكثر من نفسه» ترجمه و بیان: و همین طور باید ولیّ رد کند به زائد از یک نفر آن هرگاه جماعتی یک نفر را کشتند . پس ولیّ حق دارد که بکشد هر چند نفر قاتل را ، آن وقت ولیّ رد می کند بر زائد بر یک نفر فاضل دیه را. آیا از این 5 نفر یک نفر را بکشد و بقیه به مقدار جنایتشان به او (قاتلی که می خواهد قصاص شود) می دهند. احکام قتل مشارکتی :حال بحث بر سر این است که دو نفر یا سه نفر (به صورت گروهی ) یک نفر را عمداً بکشند اینجا چند کار می شود انجام داد : 1- ولیّ مقتول تصمیم بگیرد که همه قاتلین را بکشد مثلاً هر پنج نفر را بکشد اما باید به هر کدام از قاتلین دیّه را بدهد. چون اینها یک نفر را به قتل رسانده اند و الان ولیّ دم می خواهد هر 5 نفر را بکشد در حالی که در مقابل یک نفر تنها یک نفر را اجازه دارد بکشد (النّفس بالنّفس ) اما چهار نفر را که می کشد در واقع اضافه تر کشته است پس باید ولی دم به هر کدام دیه را پرداخت نماید و در نتیجه به هر کدام از قاتلین دیه می رسد. 2- ولیّ مقتول یک نفر را قصاص کند در نتیجه بقیّه ی قاتلین که قصاص نشده اند ( و در فرض ما 4 نفر هستند و با خود قاتل 5 نفر می شوند) باید هر کدام دیه به قاتلی که قصاص می شود بپردازند که مجموعاً می شود . و هم سهم خود قاتلی بود که قصاص می شود. 3- راه دیگر این است که ولیّ مقتول عفو بکند و یک دیّه بگیرد که در فرض ما هر کدام دیه به ولیّ دم پرداخت می کنند. اگر 5 نفر یک نفر را کشتند یعنی هر کدام به اندازه ی جنایت وارد کرده ، پس هر کدام به اندازه ی به کسی که قصاص می شود می دهند که روی هم می شود . و هم خود قاتلی است که قصاص می شود. = و یتم ّ الولیّ مابقی... حال اگر ولی مقتول تصمیم گرفت دو نفر را بکشد؛ هر کدام از قاتلین به اندازه ی جنایتی که وارد کرده اند به این دو نفر دیه می دهند حال چون مقدار جنایت هر کدام است سه نفری که قصاص نمی شوند هر کدام به دو نفری که قصاص می شوند دیه می دهند که روی هم می شود در این صورت یک دیه کم می آید (چون دو نفر قصاص می شوند) حال سؤال این است که آن یک دیه ی اضافی را چه کسی باید بدهد ؟ جواب : خود ولیّ مقتول باید یک دیّه ی اضافی را پرداخت نماید. أما لوقتل المرأه رجلاً فلیس للولیّ إلاّ قتلها . تا حالا بحث در صورتی بود که مردی زنی را می کشت می فرمود: مرد در صورتی قصاص می شود که نصف دیه ی او از طرف ولیّ دم مقتول پرداخت شود که ما این را قبول نداشتیم و با دلیل رد کردیم. حال بحث در جائی است که زنی مردی را بکشد در این صورت حکم چیست ؟ جواب اگر یک زن یک مرد را بکشد ولیّ دم مرد می تواند فقط زن را بکشد و نمی تواند ادّعا کند چون دیه ی مرد دو برابر زن است زن هم باید قصاص شود و نصف دیه ی مرد را پرداخت نماید، چنین چیزی جایز نیست. دلیل : چون هیچ شخصی بیش از خودش نمی تواند جنایت کند. و به این امر روایت داریم پس اگر یک زن یک مرد را کشت فقط کشته می شودکه در پایین به آن اشاره می شود . حال اگر یک زن چند تا مرد را کشت باز هم کشته می شود و بیش از کشته شدن چیز دیگری نیست. از آن طرف هم اگر یک مرد یک مرد را کشت ،کشته می شود همین طور اگر چند مرد را کشت باز هم کشته می شود.حتی اگر یک مرد مرد را هم کشت ، کشته می شود و بیش از قصاص شدن چیز بالاتری نیست چرا که هیچ کس بیش از خودش جنایت نمی کند. نکته: یک دلیل برای چنین اقوالی وجود دارد و آن این است که جانی جنایت نمی کند بیشتر از نفس خودش ( هر کسی به میزان وجود خودش جنایت می کند پس اگر یک نفر ده نفر را هم کشت فقط کشته می شود. ) به نظر می رسد این حرف یک مقدار بی انصافانه باشد که اگر یک نفر ده نفر را کشت فقط کشته شود چرا که آن نه نفر دیگر که کشته شده اند چه گناه و تقصیری کرده اند که باید خونشان هدر رود؟! یه عنوان مثال یک وقت فردی از در کلاس وارد می شود و ده نفر را می کشد خوب اگر قاتل فقط قصاص شود، خانواده های این مقتولین چه می شوند؟ چند خانواده ، بی سرپرست ، بی غذا ، بی پناه شده اند. به ذهن می آید که این مطلب با عدالت جور در نمی آید و قابل بحث است و می توان برای آن مثلا چنین راه حل هایی داد: 1- یا این فرد قاتل ثروتمند است و دارائی دارد: باید دیه ی بقیه ی افراد را از او بگیرند. 2- اگر مال ندارد: بیت المال باید دیه ی افراد کشته شده را بدهد. پس درست است که یک نفر را بیش از یک کشته شدن نمی توان کاری کرد اما ما باید یک راه حلّی برای تأمین دیه افراد فراهم بکنیم. چرا که اگر حدیث «لایجنی الجانی علی اکثر من نفسه » را داریم از آن طرف هم حدیث «لایطلّ ( یالایبطل)دمُ امرءمسلم » را هم داریم (خون انسان مسلمان باطل نمی شود)پس ما یک راهی برای جبران خون باید بگذاریم و اگر این راه را گذاشتیم بقیه حرفها حل مي شود. درست است که یک روایت از کافی ج 7 ص 299 از رسول خدا (ص) آورده اند که قاتل بیش از نفسش جنایت نمی کند اما با یک روایت نمی شود خون صد نفر را باطل کرد بلکه باید برای این مسأله فکر اساسی کرد و آن این که یا دیه از بیت المال پرداخت شود یا خود قاتل دیه بقیه افراد را بدهد و یا دیه هرچند نفر را که قاتل می تواند ، پرداخت کند و بقیه را بیت المال بدهد و راه دیگری هم ندارد. و كذا لو قتل الواحد جماعة ليس لأوليائهم إلّا قتله، و كذا لو قتل العبد حرّا ليس لوليّه إلّا قتل العبد و لا سبيل له على مولاه و قرأ ابن عامر و حمزة «فلا تسرف» بالتاء جريا على أنّه خطاب إمّا للقاتل أو للوليّ، و قيل الخطاب للنبيّ صلّى الله عليه و آله و فيه ضعف. ترجمه : اگر یک نفر چند نفر را کشت مقتولین حق ندارند مگر قتل همان یک نفر را .مراد از او در إنّه کیست ؟ چند قول وجود دارد: ضمیر به ولیّ دم بر می گردد یعنی ولیّ به واسطه ی حق قصاص یاری شده است.و احتمال هم می رود که ضمیر درإنّه به ولیّ برگردد بدین صورت که همین خدا حق قصاص را برای او قرار داده او را یاری و کفایت کرده است پس او هم از این حد تجاوز نکند . احتمال هم دارد که انّه به مظلوم برگردد بدین صورت که در دنیا با قتل او قصاص قاتل واجب می شود و در آخرت هم با ثواب او را یاری می کند. این دو نفر( ابن عامر و حمزة ) فلایسرف نخوانده اند بلکه فلاتُسرف خوانده اند برای این که بگویند ای شنونده در قتل اسراف نکن . حال یا این لاتسرف خطاب به قاتل است و می فرماید توای قاتل اسراف در قتل نکن از روی ظلم و یا توای ولیّ دم اسراف در قتل نکن و گفته شده که خطاب در لاتسرف به پیامبر(ص) است یعنی تو ای پیامبر(ص) اسراف در قتل نکن که این حرف ضعیف است چرا که پیامبر(ص) اسراف در قتل نمی کند . نکته: احتمال می دهیم این روایت اگر هم درست باشد و صادر هم شده باشد مال همان عصرها و دوره های سابق است . البته می شود مربوط به امروز هم باشد اما این جمله ی پیامبر (ص) که«لایجنی الجانی علی اکثر من نفسِه » در مورد آن زمانها بوده به این صورت که یک فردی از قبیله ای چند نفر از قبیله ی دیگر را می کشت آن وقت اولیاء مقتول اگر می خواستند دو یا سه نفر را از این قبیله بکشند نزاع قبیلگی در می گرفت به خاطر همین پیامبر فرمودند«لایجنی الجانی اکثر من نفسه » بیان: جانی جنایتش بیش از خودش نیست ، تنها خودش را بکشید . اما بقیه ی مقتولین را چه کار کنیم ؟ احتمالاً از آن قبیله اگر پول داشتند دیه ها را از قبیله می گرفتند اگر قبیله پول دیه را نداشت یا نمی داد آن وقت امامِ مسلمانها دیه را پرداخت می کرد اما این سخن برای این بوده که جلوی فتنه را بگیرند نه این که خون افراد باطل شود، خیر خون افراد باطل نمی شود باید لااقل ديه داده شود. پس از جنایت جانی ، فقط جانی را می کشیم اما از دیه یا باید افراد آن قبیله دیه را بدهند و یا باید از بیت المال پرداخت شود. کذا لوقتل العبد حرّاً : عبد که قیمتی ندارد مثلاً ممکن است قیمت او صد درهم باشد. یا ده دینار باشد اما قیمت حرّ 1000 دینار است حال اگر این عبد رفت حرّی را کشت باز هم قاعده لایجنی الجانی علی اکثر من نفسه » پیاده می شود و تنها می توان عبد را قصاص کرد و دیگر کاری به مولای عبدو طایفه ی عبد نخواهیم داشت پس ولی ّدم تنها حق کشتن عبد را دارد و راه قانونی علیه مولای عبد ندارد. اینجا هم همان حرف قبلی را یادآوری می کنیم که این کلام امام(ع) برای جلوگیری از فتنه است و إلاّ مازاد دیه باید جبران شود. ورود اشکال : اگر خطاب اسراف نکن به قاتل باشد تناقض پیش می آید از یک طرف قاتل اصلاً نباید قتل کند و از طرفی آیه می گوید اسراف در قتل نکن .جواب: تناقضی نیست مثل آنجاست که می گوید «لاتأکلو اموال الیتیم إسرافاً »یعنی ظلمأ «إِنَّهُ كٰانَ مَنْصُوراً» الضمير للوليّ بمعنى أنّ الله نصره بشرع القصاص و قيل للمقتول بمعنى أنّ اللّٰه نصره في الدّنيا بالقصاص و في الآخرة بالثواب العظيم و قيل للمقتول إسرافا بمعنى أنّ اللّٰه ينصره بإيجاب القصاص، فيما تعدّى به الوليّ و ثبوت الوزر على المسرف. ترجمه: او منصور است . اینجا دلیل لایسرف فی القتل را آورده است برای چه چیزی قاتل اسراف در قتل نکند یعنی به ظلم کسی را نکشد ؟چون او با قتل مقتول باعث می شود که ولیّ دم یا در صورت نبودن ولی دم حاكم حق قصاص قاتل را پیدا کنند و این جمله در واقع دلیلی برای منصرف کردن قاتل از قتل است.