Mobile menu

قسمتی از بحث قصاص کتاب کنزالعرفان (بخش دهم کفارات قتل 2)

سوال : چرا قصاص در شکستن استخوان نیست؟ زیرا مشکل اینجاست که چطور ضربه را وارد کنیم که همان مقدار شکستگی وارد آمده بوجود آید.اگر بخواهیم دقیق شویم قصاص امکان پذیر نیست، مانند چشم جوان در مقابل چشم پیر، گوش سنگین در مقابل گوش سالم، دندان کرم خورده در مقابل دندان سالم.پس برای قصاص دو انسان از هر جهت متساوی نمی توانیم پیدا کنیم، در نتیجه قاعده کلی{النفس بالنفس} است پس این آیه در مقام نفی تبعیض و نفی عدم تساوی است، و این نفی تبعیض هم در اعضا {سالم مقابل سالم، راست مقابل راست...}هست و هم در نفوس{یعنی اصل تساوی نفوس}. در باب اینکه قصاص حق است و طالب می خواهد توجه به این مطلب مفید فایده است: ابن شهاب زهر ی هم با حکومت بنی امیه رابطه داشت و هم با امام سجاد(ع)، تا اینکه قتلی مرتکب شد و پس از آن نیز از شدت عذاب وجدان دیوانه شد تا این که حضرت او را در مسجد الحرام دید و به او فرمود تو از رحمت خداوند ناامیدی و این گناهی بس بزرگتر از گناه قتل تو است .دیه مقتول را در اوقات نماز در خانه مقتول بینداز. سوم: با مفهوم {الحر بالحر و العبد بالعبد} بر فرض داشتن مفهوم نمی توان مفهوم {النفس بالنفس} را تخصیص زد و علت اینکه عام را با خاص تخصیص می زنند این است که خاص اظهر است در اینجا از آیه{ الانثی بالانثی} نمی توان مفهوم مخالف { لاتقتلوا الذکر بالانثی} استفاده کرد و این مفهوم اظهر نیست تا منطوق آیه {النفس بالنفس} را تخصیص بزند.به این سخنان اشکال شده که اگر قاعده این باشد پس ذکر مواردی چون {العبد بالعبد، الحر بالحر، الانثی بالانثی...} اضافی است. جواب: در آیات مربوط به قصاص بررسی دقیق صورت نپذیرفته تا جایگاه مصادیقی که تحت قاعده کلی آمده روشن شود که آیا این مصادیق می توانند قیودی برای آن قاعده کلی تساوی نفوس به حساب آیند. مثلا در آیه کریمه{ ان لم تجدوا ماء فتیمموا صعیدا طیبا} روی این آیه از سوی فقها کار شده است و نتیجه گرفته اند که {ان لم تجدوا} موضوعیتی جهت قیدیت ندارد تا حکم کلی آیه که وجوب تیمم است را قید بزند، زیرا مواردی هست که با وجود آب می توان تیمم کرد مثلا آب در دور دست باشد یا حیوانی تشنه باشد یا آب ضرر داشته باشد وَ كَتَبْنا عدّاه بعلى لتضمّنه معنى الحكم أي حكمنا عليهم بذلك و الباء للبدليّة كقولك هذا بهذا أي هذا كائن بدل هذا و تقدير الكلام حكمنا على بني إسرائيل في التوراة أنّ النفس تكون بدل النفس المعصومة إذا قتلت، و كذا ترجمه: کتب را به علی متعدی نموده است چرا که مشتمل بر معنای حکم ست، یعنی حکم را بر آنها قرار دادیم و نوشتیم و حرف باء نیز در فقرات آیه معنای بدلیت داردیعنی نفس را بکش بدل نفس، چشم را در آور بدل چشم، مانند این قول هذا بدل هذا یعنی هذا کاِین بدل هذا. پس معنای آیه چنین می شود: ما بر بنی اسراییل در تورات حکم کردیم هر جانی مقابل و بدل جان معصومه و محقون الدم است که کشته شده است و این معنا نیز در مورد سایر فقرات آیه جریان پیدا می کند هنا فوائد: لا يقال حكم هذه الآية معمول به في هذه الشريعة مع الإجماع على كون التوراة منسوخة بهذه فكيف يعمل بما هو منسوخ؟ و أيضا أكثر الأصوليّين على أنّه صلّى اللّه عليه و آله غير متعبّد بشرع من قبله فكيف نعبّد بهذا الحكم مع كونه شريعة لموسى لأنّا نقول لا شكّ أنّ الشريعة السابقة منسوخة بالشريعة المسبوقة بمعنى أنّ مجموع أحكام المسبوقة من حيث المجموع لا من حيث كلّ واحد واحد [من الأحكام] ناسخ لمجموع أحكام السابقة من حيث المجموع، و لا يلزم من ذلك أن يكون كلّ واحد واحد من الأحكام ناسخا و منسوخا لأنّ النسخ هو الرّفع، و رفع المجموع من حيث المجموع لا يستلزم رفع كلّ واحد بل واحد منها لا بعينه، و التعيين إلى الشارع ثمّ إنّ كلّ واحد من أحكام المسبوقة إمّا أن يكون منافيا لحكم من أحكام السابقة أو لا فان كان الأوّل كان ناسخا له و إن كان الثاني فإمّا أن يكون موافقا له أو لا فان كان الأوّل كان ذلك من جملة الاتّفاقات في الأحكام و إن كان الثاني و هو أن لا يكون منافيا و لا موافقا لم يجز التعبّد به إلّا بدليل خارجيّ و على التقادير الثلاثة‌ ترجمه: این اشکال نباید وارد شود که حکم این آیه در شریعت تورات بدان عمل می شده است در حالی که اجماع داریم که تورات منسوخ شده است و چطور می توان به حکم منسوخ عمل کرد؟ از یک طرف می گویید تورات منسوخ است و از طرف دیگر حکم این آیه را می گویید؟ وهمجنین اکثر اصولیین معتقدند که حضرت ختمی مرتبت(ص) به شریعت قبل از خود اعتنایی نداشته پس ما چگونه می توانیم به این حکم شریعت زمان حضرت موسی(ع) متعبد باشیم یا بدان اعتنا کنیم پس این آیه در مقام بیان و حکایت یک مطلب تاریخی است.چرا که شریعت لاحقه شریعت سابقه را نسخ می کند، بدین معنا که مجموع احکام دین بعدی من حیث المجموع ناسخ مجموع احکام شریعت سابقه است و این نسخ به شکل مجموعی است، یعنی مجموع احکام دین جدید نه به طور تک تک ،بلکه به شکل مجموعی احکام شریعت سابقه را نفی می کند، ونه تک تک احکام شریعت سابقه را. پس نمی توانیم بگوییم تک تک احکام شریعت بعدی، با تک تک احکام شریعت قبلی منافات دارد از این بیان نتیجه می شود که لازم نیست در بحث نسخ شرایع قایل شویم تک تک احکام شریعت جدید ناسخ و تک تک احکام شریعت قبلی منسوخ باشند. چون نسخ به معنای بر داشتن است، واینکه دین جدید، مجموع دین قبلی را بر می دارد منافاتی ندارد با این که بگوییم واحد غیر مشخص و لا بعینه را بر می دارد، و تعیین و تشخیص اینکه واحد لابعینه و غیر مشخص از احکام کدام است بر عهده شریعت است. مجموع احکام دین جدید یا با احکام دین سابق مغایر است یا آنکه منافاتی با آن نداردپس اگر مورد اولی باشد حکم شریعت جدید ناسخ حکم شریعت قبل محسوب می شود. واگر احکام دین جدید با احکام دین قبلی منافاتی نداشته باشد، در این صورت یا موافق است و یا موافق نیست و مخالف هم نیست مثلا به قبلی هاگفته اند: صلوا الی المشرق، و به بعدی ها فقط گفته اند:صلوا. اگر مراد اولی با شد ، این مورد از جمله اتفاقات در احکام بین شرایع است و اگر مورد دومی باشدیعنی نه منافی باشد و نه موافق نمی توان به حکم شریعت سابق متعبد بود مگر با دلیل خارجی ودر هر سه فرض پیامبر متعبد به احکام شرایع سابقه نبوده است. نکته: این حرفها اساس و بنیادی ندارد همه ادیان الهی دارای یک حقیقت اند و پیامبر بدان حقیقت اصلی متعبد بوده است، دین زمانی که دست علما بیفتد و مردم نیز در امور دینی پرسشگر باشند کم کم حرف علما و رفتارشان جز قیود دین قرار می گیرد و به شکل قالب در می آید پیغمبر بعدی که می آید قالب ها را قبول ندارد ، حال آنکه محل بحث ما قصاص است و این جزء اصل هاست نه قالب ها، اصل کشتن قاتل که جز قالب هانیست. لا شكّ أنّ ما تضمّنه الآية و إن كان معمولا به في شرعنا، لكنّه من العمومات المخصوصة لاشتراط القصاص نفسا و طرفا بالتساوي في الإسلام و الحرّيّة و قد حكينا ما في ذلك من الخلاف و كذلك يشترط في الأطراف التساوي في المحلّ و الصفات، فلا تفقأ العين اليمنى باليسرى و لا تصمّ الاذن اليمنى باليسرى و لا يقلع السّنّ بغير مقابله، و لا يجدع الأنف الصّحيح بالأشلّ، و لا تؤخذ العين الصّحيحة بالعمياء و لا السنّ الصّحيح بالأسود، و لا الاذن الصحيحة بالشلّاء إلى غير ذلك من التفاصيل المذكورة في الفقه المستفادة من البيان النبويّ صلّى اللّه عليه و آله و التبليغ الإماميّ ترجمه آیه مشتمل بر حکمی است که در شریعت اسلام بدان عمل می شود ولی از جمله عمومات تخصیص خورده است بواسطه آیه {الحر بالحر و العبد بالعبد}زیرا در شریعت اسلام شرط قصاص در نفس و طرف {=عضو} تساوی و حریت است، تساوی در محل بدین معناست که مثلا چشم راست در مقابل چشم راست در آورده می شود نه در مقابل چشم چپ. تساوی درنفس نیز بدین معناست که حر به خاطر کشتن عبدی کشته نمی شود و مردی به خاطر کشتن زنی کشته نمی شود، بر همین مبنا همانطور که گفته شد در قصاص اعضا نیز، می بایستی اعضا به لحاظ محل و موضع و صفات با هم برابر باشند پس چشم راست در مقابل چشم چپ در آورده نمی شود، گوش راست در مقابل گوش چپ کر نمی شود و دندان به غیر مقابلش کنده نمی شود و بینی سالم در مقابل بینی کربو بریده نمی شود و گوش سالم در مقابل گوش کر بریده نمی شود، و همچنین موارد دیگری که در کتب فقهی امامیه نقل شده است. قرئ بنصب «الجروح» و كذا السوابق عليها نحو «و العين و الأنف» إلى آخرها و قرئ بالرفع فيها كلّها أمّا النصب فبالعطف على لفظ اسم «أنّ» و أمّا الرّفع فبالعطف على محلّ اسمها. قوله وَ الْجُرُوحَ قِصٰاصٌ أي ذات قصاص و هو أيضا من المخصوصات فانّ الجرح إذا كان مشتملا على غرر و خطر لا قصاص فيه بل ينتقل إلى الدّية كالهاشمة و المنقّلة و المأمومة و الجائفة بخلاف ما لا غرر و لا خطر فيه فانّ حكم القصاص فيه ثابت كالحارصة و الدامية و المتلاحمة و السمحاقة و يراعى في ذلك أيضا التساوي في المحلّ و القدر طولا و عرضا لا نزولا، بل يكفي صدق الاسم فيه، و يشترط أيضا ما تقدّم من التساوي في الإسلام و الحرّية. ترجمه: لفظ {الجروح}هم به نصب خوانده شده هم به رفع، چنانچه آن را به نصب بخوانیم می بایست آن را بر موارد قبلی {النفس بالنفس والعین بالعین و الانف بالانف} عطف کنیم چرا که تمامی این موارد اسم أنّ محسوب میشوند و {الجروح} نصبش به خاطر عطف بر این موارد است، و همچنین می توان آن را به شکل مرفوع خواند بنا براین که {الجروح} عطف بر محل اسم أنّ باشد که محل آن مرفوع باشد. {الجروح قصاص} یعنی جروح دارای قصاص هستند این فقره از آیه نیز از جمله عمومات تخصیص خورده هستندپس زمانی که وارد آمدن جرح{=قصاص آن} موجب این شود که ندانیم جرح تا کجا وارد می شود و یا آنکه از محدوده مقرر تجاوز می کند یا نه؟ و یا آنکه موجب خطری برای شخص قصاص شونده شود، در این جا قصاص به دیه تبدیل می شود مانند زخم هایی از قبیل هاشمه، منقله، مامومه، جایفه. اما در زخم هایی که جهل و غرری در آن متصور نیست مانند حارصه، دامیه متلاحمه، سمحاقه، قصاص ثابت است. در قصاص جرح علاوه بر آن که تساوی در محل و صفات می بایست رعایت شود{= زخم در بازوی راست را فقط می توان در بازوی راست جانی وارد نمود} باید اسلام و حریت را نیز در نظر گرفت و نمی توان مسلمان را در مقابل زخمی که به یک یهودی وارد کرده قصاص نمود و همچنین در قصاص زخم طول و عرض زخم ملاک است نه عمق آن، پس ملاک، صدق عرفی قصاص در این موارد است. قوله فَمَنْ تَصَدَّقَ بِهِ أي بالقصاص فَهُوَ أي التصدّق «كَفّارَةٌ لَهُ» أي لذنبه، و الضمير للمتصدّق لأنّه المالك للقصاص، و لعود الضمير إلى «من» الّذي هو المذكور، و قيل يرجع إلى المتصدّق عليه لأنّ العفو قائم مقام أخذ الحقّ منه ا. ترجمه: و هر کس حق قصاص خود را که بر آن حق مالک است ، صدقه دهد و ببخشد{=از سر حق قصاص خود بگذرد و عفو کند}، فهو{=آن صدقه و بخشش} کفاره گناهان وی محسوب می شود.ضمیر مستتر در{فمن تصدق}به متصدق که همان مالک حق قصاص است بر می گردد و همچنین می توان ضمیر مستتر در فعل تصدق{هو} را به {من} باز گرداند.قول دیگر اینست که ضمیر به متصدق علیه{فردی که قصاص نشده و حق قصاص به او بخشیده شده است} بر می گردد، زیرا عفو قائم مقام گرفتن آن از شخص جانی است. بیان: چون جانی حق خود را نگرفته پس حق، صدقه و کفاره ی وی شده است. و ليس بشي‌ء أمّا أوّلا فلأنه خلاف الظاهر، و أمّا ثانيا فلأنّه نوع تأكيد و التأسيس خير منه، و أما ثالثا فلأنّه لو كان كذلك لما وجبت الكفّارة على القاتل بالعفو و اللّازم باطل فكذا الملزوم و الملازمة ظاهرة هذا ترجمه: بر مطلب فوق چند اشکال وارد است: اولا، این مطلب خلاف ظاهر است.ثانیا : اگر قایل شویم به این که این تصدق کفاره گناهان جانی است جملات تاکیدی می شوند نه تاسیسی. ثالثا اگر ما به این مطلب ملتزم شویم و بگوییم اگر جانی عفو شود کفاره گناهان وی است در این صورت تالی و لازم فاسد دارد و آن این است جانی بعد از قتل، فقط قصاص و دیه دارد و کفاره ای ندارد، در صورتی که این لازم باطل است و ملزوم آن{=عفو مجنی علیه کفاره گناهان جانی است}باطل است. بیان: اگر چند جمله داشته باشیم که بر هم عطف شده باشند و بتوان از هر یک از جملات معنایی را استفاده کرد بهتر از این است که یک معنا را از تمامی جملات گرفت طوری که تمامی جملات تاکید بر یک مطلب محسوب شوند.در اینجا نیز اگر ضمیر به متصدق علیه برگرددمعنا این می شود:اگر جانی را نکشتی و عفوش کردی، عفوش هم است. و اعلم أنّ مذهبنا بطلان الإحباط و التكفير لقيام الدّليل على ذلك كما هو مقرر في علم الكلام و حينئذ يجب حمل ما ورد من تكفير السيّئات بالحسنات كما ذكر هنا و كقوله صلّى اللّه عليه و آله «الصلوات الخمس كفّارة لما بينهنّ من الذّنوب و قول عليّ عليه السّلام «الحجّ و العمرة يد حضان الذّنب إلى غير ذلك من الآيات و الأحاديث على أنّ اللّه تعالى يتفضّل على فاعل الحسنات بإسقاط عقاب سيّئاته لعظم محلّ تلك الحسنة، و كذا نقول في قوله إِنْ تَجْتَنِبُوا كَبائِرَ ما تُنْهَوْنَ عَنْهُ نُكَفِّرْ عَنْكُمْ سَيِّئٰاتِكُمْ أنّ اللّه يتفضّل على مجتنب الكبيرة بالعفو عن صغائره لعظم محلّه باجتناب الكبائر ترجمه: اعتقاد ما امامیه بر این است احباط و تکفیر باطل است این بطلان در علم کلام بررسی و ثابت شده است و با توجه به این مبنا واجب است که تاویل کنیم آیات و روایاتی دلالت میکنند بر این که گناهان بواسطه حسنات پوشیده می شوند، بر اینکه خداوند به فاعل حسنات تفضل میکند کیفر گناهانش را ازبین می برد به خاطر عظمت کاری نیکی که انجام داده است از جمله این روایات:الصلوات الخمس کفاره لما بینهن من الذنوب. یعنی نماز های پنج گانه کیفر مترتب بر گناهان واقع شده بین این نمازها را ساقط می کند.همچنین روایتی از مولی الموحدین علی(ع) که می فرمایند:الحج والعمره یدحضان الذنب. یعنی حج و عمره گناه را را نابود می کنند.و همچنین آیه قرآن {ان تجتنبوا کبایر ما تنهون عنه نکفر عنکم سییاتکم}بدین معنا که اگر شخص گناهان بزرگی را مرتکب نشود به خاطر عظمت روحی شخص بر او تفضل می کند و گناه کوچکش را می بخشد و کیفر را از آن ساقط می کند. بیان: با آنکه ظاهر آیات قرآن دلالت بر حبط و تکفیر دارند ولی احباط و تکفیر خلاف عدل خداوند است علت اینکه مولف بحثی از احباط و تکفیر به میان آورد این است که ظاهر آیه {فمن تصدق فهو کفاره له} تکفیر است یعنی عفو مجنی علیه موجب بخشودگی گناهان وی می شود اگر بخواهیم ظاهر آیات حبط و تکفیر را با مقتضای عدالت خداوند جمع کنیم باید گفت اعمال کسی که حبط می شود به خاطر این است که اعمال او از ابتدا دارای مشکل بوده است عمل پایانی او که موجب حبط می شود، کاشف از اعمال نادرست و ناخالص وی از ابتدا است.آنچه موجب تکفیر گناه است بر دو قسم است یکبار جنبه فعلی دارد مثل اینجا که مجنی علیه جانی را عفو می کندو قسم دیگر آنکه جنبه ترک فعلی دارد مانند آنچه که در آیه اخیر گفته شد یعنی به صرف ترک ارتکاب گناه کبیره، خدواند متعال کیفر را از گناهان او ساقط می کند. الثامنة وَ لَمَنِ انْتَصَرَ بَعْدَ ظُلْمِهِ فَأُولئِكَ ما عَلَيْهِمْ مِنْ سَبِيلٍ فيها دلالة على أنّه من أوقع به ظلم في نفس أو طرف أو شجاج أو مال فانتصر بعد ظلمه أي استوفي حقّه فليس عليه سبيل من المعاقبة و اللّوم، «و من» زائدة لكونها بعد النفي و فيها أيضا دلالة على أنّه يجوز الاقتصاص من غير حكم حاكم في طرف أو جرح أو مال ممّن يماطل، بعد أن يراعى في ذلك عدم التجاوز إلى غير حقّه ترجمه: و هر آن کس که انتقام بگیرد بعد از ظلمی که بر او شده است بر آنها حرجی نیست.در این آیه دلالت است بر این که هر کس به او ظلمی شد چه این ظلم در نفس باشد { شخص کشته شود}یا این که ظلم در طرف باشد{مجنی علیه دستش قطع شده باشد}یا اینکه ظلم در شجاج باشد{مانند زخم های وارد در سر مانند حارصه، دامیه، متلاحمه ، سمحاق}و یا آنکه ظلم به او در مال باشد{ مانند آنکه شخصی مالش غصب شود} چنانچه انتقام بگیرد بعد از ظلمی که بر او شده است بدین معنا که حقش به طور کامل استیفا کند و به طور کامل در یافت دارد بر او کیفر و سرزنشی وارد نیست، و {من} الجاره در آیه زاید است چون بعد نفی آمده است و آیه همچنین دلالت دارد بر اینکه قصاص بدون حکم حاکم در طرف و جرح و مال جایز است در مورد مال به شرطی می تواند تقاص کند که متصرف عدوانی در استرداد مال معطلی نکند و در مواردی که قصاص جایز است{در موارد طرف و جرح و مال}واجب است که تجاوز به بیش از حد مقرر نکند. التاسعة وَ جَزٰاءُ سَيِّئَةٍ سَيِّئَةٌ مِثْلُها فَمَنْ عَفا وَ أَصْلَحَ فَأَجْرُهُ عَلَى اللهِ إِنَّهُ لا يُحِبُّ الظّالِمِينَ هذه تدلّ على أمور ثلاثة: 1-ما دلّت عليه السابقة و سمّي الجزاء مع كونه حسنا «سيّئة» إمّا على‌المجاز تسمية الشي‌ء باسم مقابله أو لأنّها تسوء من توقع به.2- تدل على حسن العفو عن السيّئة و أنّه يستحق في مقابله أجر عظيم لا يدرى كهنة، لإبهامه و عدم تعيينه.3- أنّه يجب في الاقتصاص الاقتصار على المثل، و عدم التجاوز عنه لقوله تعالى «إِنَّهُ لا يُحِبُّ الظّالِمِينَ» و مثل هذه الآية في الدلالة قوله وَ إِنْ عاقَبْتُمْ فَعاقِبُوا بِمِثْلِ ما عُوقِبْتُمْ بِهِ وَ لَئِنْ صَبَرْتُمْ لَهُوَ خَيْرٌ لِلصّابِرِينَ . و قيل نزلت هذه لما قتل حمزة عليه السّلام و نظر رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله إليه و قد شقّ بطنه و جدع أنفه و أذناه فقال لو لا أن يكون سنّة بعدي لتركته حتّى يبعثه اللّه من بطون السّباع و الطير و لأقتلنّ مكانه سبعين رجلا ثمّ دعا ببردة فغطّى بها وجهه فخرجت رجلاه فجعل على رجليه شيئا من الإذخر، ثمّ قدّمه فكبّر عليه سبعين تكبيرة فنزلت الآية، فقال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: بل نصبر يا ربّ. ترجمه و بیان: این آیه اختصاص به جان و مال و جرح دارد و سیئات و بدی های اخلاقی را شامل نمی شود یعنی نمی توان زنا، لواط و قذف را با مثل خودش پاسخ گفت. علاوه بر آن این آیه دلالت بر سه امر دارد:اول، مثل آیه قبل دلالت بر انتقام دارد ، و انتقام نیز با وجود این که خوب است جزا نامیده شده است.این چنین استعمال مجازی را از باب مشاکله می دانند}بدین معنا که سیئه با وجود آنکه حسن و خوب است با اسم و شکل مقابلش که سیئه و بدی به کار برده می شود ویا وجه دیگر تسمیه آن است که انتقام بد است نسبت به کسی که مورد انتقام واقع می شود.دوم،این آیه دلالت می کند بر حسن عفو نسبت به سیئه و اینکه عفو کننده در مقابل عفوش اجر و ثواب بزرگی دست می یابد طوری که کسی به کنه آن مقدار اجر نمی رسد زیرا آن مقدار اجر نامعلوم و غیر مشخص است.سوم، اینکه در قصاص می بایست به مثل آن اکتفا کرد و از حد مقرر تجاوز ننمود بدلیل آیه{انه لا یحب الظالمین} و مثل این آیه در دلالت{و ان عاقبتم فعاقبوا بمثل ما عوقبتم به و لئن صبرتم لهو خیر للصابرین} گفته شده این آیه زمانی نازل شد که حضرت حمزه(ع) در جنگ احد به شهادت رسید و پیامبر اکرم(ع) به او نگاه کرد در حالی که شکمش پاره بینی و گوش هایش بریده شده بود.پیامبر(ص) فرمود اگر بعد از من سنت نمی شد او را به حال خود رها می کردم تا خداوند او را از شکم پرندگان و درندگان محشور می کرد و فرمود به خدا قسم هفتاد مرد را به جای او خواهم کشت سپس پارچه ای را طلبید و بر روی او انداخت طوری که پاهایش بیرون ماند و بر دو پایش گیاه اذخر گذاشت سپس او را مقابل روی خود قرار داد و هفتاد تکبیر را بر او گفت و این آیه نازل شد و سپس پیامبر(ص) فرمود:{بل نصبر یارب}