Mobile menu

تجلي اعظم (ويژه مبعث رسول اکرم)

بسم الله الرحمن الرحيم

احمد عابديني

تجلي اعظم

شب بيست و هفتم رجب, شب مبعث, مفاتيح الجنان مرحوم شيخ عباس قمي را باز کردم تا دعا و اعمال اين شب را ببينم. چشمم به دعايي افتاد که با جمله «اللهم اني اسئلک بالتجلي الاعظم في هذه الليله. من الشهر المعظم و المرسل المکرم ان تصلي علي...» «خداوندا من از تو درخواست مي کنم که به حق عظيم ترين تجلي ات در اين شب از ]اين[ ماه داراي عظمت و به حق فرستاده گرامي داشته شده ات که بر محمد و آل او درود فرستي و ...»

ناگهان کلمه تجلي ذهن مرا به خود مشغول ساخت, به قرآن مراجعه کردم تا تجلي خداوند را بررسي کنم. از ماده اين کلمه فقط چهار مورد در قرآن يافت شد که تنها يکي از آنها با تجلي مطرح شده در دعا مناسبت داشت و آن آيه «فلما تجلي ربه للجبل جعله دکا و خر موسي صعقا» و «پس چون پروردگارش به آن کوه تجلي نمود آن را در هم کوبيد و متلاشي ساخت و موسي بيهوش بر زمين افتاد»

برايم روشن شد تجلي خداوند از آن سنخ و نوعي است که کوه يعني مظهر مقاومت و پايداري را از هم متلاشي مي کند و در هم مي کوبد و فردي مثل موسي (علیه السلام) را بيهوش مي سازد.

باز به ذهنم آمد آن تجلي که کوه را متلاشي سازد حتما هر انساني را خواهد کشت پس چرا موسي (علیه السلام) کشته نشد و تنها بيهوش شد؟

آيات مربوط به زندگي موسي (علیه السلام) را مرور کردم به ذهنم آمد که او يکي از قوي ترين افراد زمان خود, بلکه شايد قوي ترين فرد دورانهاي مختلف بوده است که نمونه هايي از آن قدرتمندي از اين قبيل است:

1- هنگامي که او نوجوان بود و درقصر فرعون مي زيست روزي براي گردش به شهر آمد ديد فرد يکي ازساکنان اصلي مصر و يکي از بني اسرائيل (=فرزندان يعقوب) نزاع مي کردند و فرد مصري, بني اسرائيلي را به بيگاري کشديده بود و ... بني اسرائيلي از موسي کمک خواست «فوکزه موسي فقضي عليه» «موسي با مشت او را زد و او را کشت»

2- پس از روشن شدن اين که موسي قاتل است سران حکومت جلسه اي تشکيل دادند و بنا شد موسي را بکشند که فردي با عجله خود را به موسي رساند و او را باخبر ساخت, موسي به تنهايي و بدون هيچ امکاناتي از مصر به مدين فرار کرد. فاصله مصر تا مدين چقدر بوده دقيقا معلوم نيست ولي از کلام حضرت شيعبدر مدين معلوم مي شود که مدين زير نظر فرعون نبوده است يعني در واقع موسي (علیه السلام) به تنهايي و بدون توشه راه و بدون همسفر فاصله مصر تا مدين را طي کرده است و اين دلالت بر قوي بدون جسم و جان او دارد.

3- وقتي موسي (علیه السلام) به مدين رسيد در کنار چاهي که از آن, چوپانان آب مي کشيدند و گوسفندان را آب مي دادند, دو دختر را ديد که گوسفندان را از حرکت به سوي آب باز مي داشتند معلوم شد که آن دو دختر کسي را ندارند که برايشان آب بکشد, موسي به تنهايي براي گوسفندان آنان از چاه آب کشيد. با توجه به اين که دلوها معمولا از پوست گاو درست مي شده و حجم زيادي از آب را در خود جاي مي داده که چندين مرد با کمک هم از چاه آب مي کشيده اند قوت بازوي موسي (علیه السلام) روشن مي شود و دختر شعيب نيز نزد پدر خود بر اين قوي بودن موسي (علیه السلام) صحه گذاشت.

4- موسي (علیه السلام) پس از ده سال چوپاني براي شعيب, زن و فرزند خود را برداشت و به سوي مصر حرکت کرد. او هيچ نيازي نديد که همراه قافله اي حرکت کند تا از شر اشرار و راه زنان در امان باشد و در راه که نياز به آتش پيدا کرد و از دور آتشي ديد خودش به تنهايي و بدون احساس وحشت راهي آن ديار شد تا آتش بياورد و اين هر دو قوت جسم و قلب او را مي رساند.

5- خداوند که حکيم است و کارهايش از روي حکمت و علم صورت مي گيرد و بندگانش را به چنان طاقت و توان ندارند تکليف نمي کند6 موسي (علیه السلام) را مامور کرد تا نزد فرعون رود و او را به راه حق فرا خواند. و اين بهترين شاهد بر قوت بازو, قوت فکر و قوت تدبير موسي (علیه السلام) بود. اگر چه او از خدا خواست که برادرش هارون را نيز دستيار وي قرار داده شود ولي بالاخره بار سنگيني بر دوش موسي (علیه السلام) بود. توان او بر مقابله با فرعون, ورود به قصر او, صحبت کردن با او و ... همه حاکي از قدرت بالاي حضرت موسي مي باشد.

نتيجه:

موسي علاوه بر قدرت جسمي که قبل از نبوت داشت با پيامبر شدن و معجزه عصا و يد بيضاء و ديدن کرامات متعدد از پروردگار و اعطا شدن کتاب تورات به وي داراي قوت معنوي بسيار زيادي نيز شد به همين جهت وقتي در مقابل تجلي پروردگار بر کوه قرار گرفت بي هوش شد و اگر هر کس ديگري بود جان مي سپرد همان طور که در آيه هاي 55 و 56 سوره بقره خبر مردن برخي از بني اسرائيل در اثر صاعقه و رجفه را بيان مي کند7 . بنابراين تجلي معمولي خداوند بر کوه آن را متلاشي مي سازد فردي بسيار قوي از نظر جسمي و روحي, همچون حضرت موسي (علیه السلام) را بيهوش مي سازد و اين در حالي است که افراد ديگر در اثر صاعقه اي که بسيار کمتر از تجلي است جان مي سپارند.

با اين اوصاف معلوم مي شود که رسول مکرم اسلام داراي چنان قوت جسمي و روحي بالايي بوده که در مقابل تجلي بزرگتر خداوند بيهوش نشده بلکه آن را دريافت کرده است و شايد به همين جهت ملاي رومي گفته است

نام احمد نام جمله انبياست                   چون که صد آمد, نود هم پيش ماست

 

  

کيفيت تجلی

 

اگر چه ما نمی توانیم آن حالت و آن تجلی را بیابیم و نمی توانیم آن را توصیف کنیم ولی نکاتی در این رابطه میتوان بیان کرد

1-

:در آن تجلّی که اولین تجلّی بود حداقل، 5 آیه نازل شد8 که به عنوان براعت و استهلال بیان گر چکیده روشن ومشی اسلام است آیاتی که با فرمان به قرائت شروع می شود دوباره بر قرائت تأکید می شود،بیان می کند که قرائت را باید با استعانت از اسم پروردگار شروع کرد. پروردگار همان است که همه چیز را آفریده است و از نمومه های آفرینشش انسان ، گل سرسبد موجودات است.بله توان آن پروردگار چنان است که توانسته از خون بسته (چیز پست و بی مقدار و مورد تنفر وبدبو ) انسان دارای اختیار دارای عقل وشعور و به عنوان شریف ترین موجودات بيافريند.

به نام چنين ربّ و پرودگاری که آفریننده است وهمین ویژه گی کافی است تا از تمامی اربابان مردم جزیرة العرب و مردم سایر بلاد جدا باشد باید قرائت را شروع کرد نه به اسم دیگران که خود را ربّ قلمداد می کنند يا مردم از روی جهالت آنان را ربّ می دانند این چنین ربّی دارای چنان شرافتی است که اسمش یاری کننده برای قرائت است وخودش ایجاد کنندۀ حالت در یک شخص امّی مکتب نرفته وخط نخوانده ،که توان خواندن پیدا کند وبا اطمینان نفس ویقین به صحت مطالب ، بخواند

.بخوان به نام پرودگاری که آفریننده همه چیز است .واز جمله خالق همین آیات بسیار عجیب وشگرف است و نیز خالق انسان است . این چنین ربّی که حقیقتاً سزاوار نام ربوبیت است واز تمامی مدعیان ربوبیت ، در امر . برای رفع اشتباه نام طرف ر خالقیت فاصله دارد دارای ویژگی عظیم دیگری نیز هست که هیچکس را چنین ویژگی نیست .او معّلم بشر است .او اولین معلّم است وتعلیم را با قلم شروع کرده است .یا بخشنده ترین بخشندگان است یا کریم ترین کریمان ستوده است .بله او کریم ترین است زیرا تعلیم داده وعلم اموزی نموده است وانسان را از جهالتش رهانیده است .

ترجمه توضیح گونه ای که بیان شد روشن میسازد که مطالب بسیار ارزندهای در این آیات وجود دارد که فهم ما از ادراک عمق آن عاجز است وقتی بیشتر به عظمت این آیات پی می بریم که به چند نکته دیگر نیز توجه کنیم

:

ا

- با این که این آیات خطاب به محمد(صلواته علیه وآله وسلم) است چرا نامی از حضرتش برده نشده است ؟

2-

حضرت محمد (صلواته علیه وآله وسلم) از کجا فهمید دستور دهنده به او خدای رحمان است نه شیطان ؟

3-

متعلق فرمان «اقرء» چیست ؟ یعنی وقتی خداوند به پیامبرش فرمود بخوان ؟ او مکلف شده است که چه چیزی رابخواند ؟ان نوشته با چه خطی بود؟ کوفی یا سریانی یا؟یا...؟

4-

در این آیات برخی کلمات دوبار به کار رفته است وبرخی یک بار چرا ؟

5-

پاسخ به پرسش اوّل

این که«الله» ذات دارای جمیع کمالات است چرا در این آیات لفظ « الله » با صراحت ذکر نشده است؟ :

خداوند آنقدر با پیامبرش دوست شده ونزدیک شده که نیازی به صدا زدن اسم او یا ندای به او احساس نمی شود وقتی کسی از ما دور باشد او را ندا می کنیم ولی وقتی نزدیک باشد بدون نداء ، مطلب خود را بیان می کنیم گاهی که احتمال می دهیم طرف ، متوجه نباشد یا احتمال می دهیم چند نفر با هم خود را مخاطب سخن فرض کنند

 

ا بر زبان جاری می کنیم یا علامت خاص او را ذکر می کنیم

نمی شده و هیچ احتمال ورود فرد دیگری در آن رتبه ودر آن مقام داده نمی شده است و بنابراین فرمان بدون ذکر نام فرمانبر ابلاغ شده است

. بنابراین وقتی خداوند بنده اش محمد(صلواته علیه وآله وسلم) را ندا نمی کند معلوم می شود که آنقدراو به پروردگارش نزدیک است که ندا نمی خواهد وباز از نبردن نام محمد (صلواته علیه وآله وسلم) بدون حرف ندا معلوم می شود که تمام توجه پیامبر (صلواته علیه وآله وسلم) به خداوند بوده است به گونه ای که هیچ احتمال غفلت داده .اگر این جا مقایسه شود با اولین وحی های نازل شده بر حضرت موسی (علیه السلام) ، که خداوند به او فرمود :« ... ان یا موسی انی انا الله » 9« ای موسی منم من خدا» معلوم می شود موسی دور بوده که ندا نیاز داشته است ولی پیامبر (صلواته علیه وآله وسلم) دور نبوده است و نیازی به ندا نداشته است.

پاسخ دیگری نیز به این پرسش که چرا نام محمد

(صلواته علیه وآله وسلم) در اولین آیات برده نشد می توان داد . و آن این که: اگر اسم پیامبر (صلواته علیه وآله وسلم) یا وصف انسانی او در اولین آیات می آمد ، خوف آن بود که اعراب ،زیر بار نروند واز همان اوّل این شبهه در ذهنشان پیدا شود که گوینده این سخنان در صدد تحمیل خود بر مردم به عنوان پیامبر می باشد . ولذا حس غرور وتکبر و نیز طایفه گرایی و تعصباتشان باعث می شد که زیر بار سخنانش نروند . این احتمال وقتی تقویت می شد که معلوم گردد سایر آیات نازل شده در اوایل بعثت نیز از لفظ « محمد» یا وصف «رسالت» خالی است . وبا الفاضی چون «یا ایها المزمل»10و«یا ایها المدثر »11پیامبر (صلواته علیه وآله وسلم) را مورد خطاب قرار داده است .

تعامل دو احتمال با يكديگر

لازمه یاد آوری است این دو احتمال با یکدیگر نا سازگاری ندار ند بلکه نوعی تعامل نیز با یکدیگر دارند

«

. مثلا ً وقتی که پیامبر(صلواته علیه وآله وسلم) مورد ندا واقع میشود ، ( يا ايها المزمل) و همان دور بودن از ساحة ربوبی را می رساند . به دنبال آن اموری را بیان میکند که با انجام آن امور بنده ، به خدا نزدیک میگردد .مثل این آیات قم اللیل الاّ قلیلا .نصفه او انقص منه قلیلا او زد علیه ورتل القران ترتیلا انا سنلقی علیک قولاً ثقیلا»12.شب را جز اندکی به پا خیز . نیمی از آن را ، یا اندکی از آن بکاه . یا بر آن بیفزای وقران را چنان که باید شمرده بخوان بی تردید ما سخنی سنگین بر تو القا خواهیم کرد

این آیات نشان می دهد اکنون که پیامبر

(صلواته علیه وآله ) مو رد ندا واقع شده ، به او سخني القاء می شود که نسبت به سخن دیگر دارای سنگینی کمتری است .زیرا آیات سورۀ علق چنان بود که درحین نزول آنها پیامبر(صلواته علیه وآله ) غرق در عرق شده و خستگی وسنگینی بسیار احساس می کرد ولذا پس از پایان وحی بعد از این فاصله غار حراء تا منزل را ، در روز ودر داغی هوای سرزمین حجاز طی کرد باز چنان احساس سرما می نمود که خود را با جامه ای علاوه بر جامه های قبلی واحتمالاً جامه ای ضخیم وگرمازا پوشانیدتا جلوی احساس سرمای خود را بگیرد .

بله گرمی سرزمین حجاز و گرمی شخصی که مسیر طولانی را پیاده می رود هنوز نتوانسته گرمی وحی آیات اول را در او ایجاد کند به گونه ای که او نظیر افرادی که پس از تب شدید لرز می کنند و به خود جامه می پیچد

.

باز شاید مقایسه بین اولین آیات وحی شده بر موسای کلیم واوّلین آیات نازل شده برمحمد حبیب مفید باشد

.

در آنجا آیه چنین میفرماید

«

:فلما اتاها نودی من شاطی الوادی الایمن فی البقعة المبارکة من الشجرة ان یا موسی انی انا الله ربو العالمین وان القا عصاک ... یا موسی اقبل و لا تخف ... » 13

پس وقتی به آن

{اتش} رسید از کنارۀ راست آ ن درّه ، در آن سرزمین مبارک ،از آن درخت ندا داده شد که ای موسی منم . من ، خدا که پروردگار جهانیانم . و عصایت را بیفکن ..... ای موسی پیش بیا و نترس...

در سورۀ نمل

14 نیز قریب به این الفاظ آمده است . د ر سورۀ طاها 15 نیز همین مساله مطرح شده است . ودر همه جا به موسی ندا شده است وهمه جا خداوند خودش را معرفی نموده است وهمه جا از موسی خواسته تا عصایش را بیندازد و عصا مار یا اژ دها یی شده است . ندا به تنهای دور بودن از صحنۀ ربوبی را میرساند و معرفی کردن نشان میدهد که طرف مقابل نیاز به آن معرفی دارد و...

ولی در جریان وحی به پیا مبر

(صلواته علیه وآله وسلم ) خداوند نه به به پیامبر (صلواته علیه وآله وسلم ) ندا داد و نه خود را معرفی کرد بلکه حتی بدون واسطه ساختن درخت و کنا ر درّه و... با پیامبرش وارد گفتگو شد ،حذف واسطه ، عظمت مقام بالای پیامبر(صلواته علیه وآله وسلم ) را درگیرایی وحی میرساند .

و در چند جا عصای موسی وسیله است که به واسطه آن موسی

(علیه السلام) از عنایت الهی به او با خبر میشود امّا در مورد حضرت پیامبر خاتم (صلواته علیه وآله و سلم ) عصا واسته نیست وبلکه وسیله ای نمی خواهند ، کلام الهی خودش معرفی کننده خدا ،اثبات کنندۀ رسالت پیامبر(صلواته علیه وآله وسلم ) وبیان عنایت ویژۀ پروردگار به حضرت محمد (صلواته علیه وآله وسلم ) است .از اینجا و با توجه به نکته اخیر به سراغ سوال دوّم می رویم که :

محمد

(صلواته علیه وآله ) از کجا فهمید که پیامبر شده واین سخنان از جانب پروردگار اوست ؟. این توان را به موسی(علیه السلام) داد که با رها کردنش عصا ،ماری شود وبا گرفتنش دوباره عصا گردد . موسی (علیه السلام) با این علامت .از درون خود یقین پیدا کرد که ایجاد کنندۀ این قدرتها و گوینده آن سخنان خداوند پروردگار جهانیان است .

امّا درمورد پیامبر

(صلواته علیه وآله وسلم ) تنها همان سخنان ، همان پنج آیه ،همه چیز را تمام کرد یعنی با گفتن«اقرء» که امری تشریعی است در وجود حضرت ، از نظر تکوینی تغییری حاصل شد که بتواند بخواند وامر«بخوان» تکلیف به محال نباشد .

آن تغییر درونی که به نام شهود باطنی ، علم حضوری و

معنی ندارد به همین جهت هیچکس در وجود خودش شک نمی کند چون خودش با علم حضوری نزد خودش حاضر است

.... نام می گیرد قابل شک و تشکیک نیست بلکه اساساً علم حضوری قابل تردید نیست چون خود معلوم نزد عالم حاضر است . برخلاف علم حصولی که صورت معلوم نزد عالم حاضر می باشد . و پیوسته این احتمال وجود دارد که صورت با واقعیت انطباق کامل نداشته باشد امّا وقتی خود شیئ به تمام معنای کلمه خود، حاضر بود شک .

حال پیامبر

(صلواته علیه وآله وسلم ) هم از درون خود تغییر و تحول را می یابد ، از درون خود توان ناگهانی بر خواندن را می فهمد «انا ربک» یا« اننی انا الله » به گوشش رسد ونیازی نیست که قدرت خدا را در مار شد ن عصای چوبیش ببیند بلکه بدون هیچ واسطه ای قدرت خدا را ادراک می کند .

اینجاست که روشن می شود آنان که پیامبر

(صلواته علیه وآله وسلم ) را درشک دانسته اند به گونه ای که نزد خدیجه امد و گفت نمی دانم پیامبر شده ام یا شیطان بر من عارض شده ؟! و خدیجه با شنیدن نشانی ها نزد ورقة ابن نوفل رفت و او با مطالعه کتابها گفت که انچه میگویی آثار نبوت است !. سخت در اشتباهند و نظیر آن است که کسی در وجود خودش شک بکند انگاه به واسطه این که پیراهنی از دکانی خریده است وآن را پوشیده ودکان دار اکنون به او بگوید بله این پیر اهن همان است که از من خریده شده است پس توخودت خودت هستی. و او پس از شنیدن حرف دکاندار شکش بر طرف شود!! در حالی که گرمی حاصل از لباس یا فشارهای ناشی از تنگی یا سنگینی آن ، بر جسم فردبیشتر از سخن دکاندار و زودتر از سخن او .میتواند وجود او را اثبات کند . تا چه رسد به خود شک که خودش بر وجود شاک دلالت دارد .

پیامبر

(صلواته علیه وآله وسلم ) مکلف شد چه چیزی را بخواند ؟: متعلق « بخوان» چیست ؟ و او موظف شد چه چیزی را از روی چه نوشته ای بخواند ؟ در واقع او موظف شد آنچه را در سینه اش نقش بست و با علم حضوری وشهود باطنی در درون خودش یافت وبرقلب مبارکش تابش کرد بخواند؟ نه این که نوشته ای به خط کوفی یا غیر کوفی وجود داشته باشد . توان ما در خواندن خطوط مبتنی بر علم حصولی است ولی توان ایشان بر خواندن واقعیات بر خواسته از علم حضوری است .

بالاخره ادراک این حقیقت برای ما که علوم خواند ني مان حصولی است مشکل میباشد که چه گونه فردی چون پیامبر

(صلواته علیه وآله وسلم ) به مرحله ای می رسد که میتواند علم حضوری را بخواند .بلکه در واقع او علوم حضوری خود را می خواند نه این که تنها انها را ادراک کند . بلکه ان ادراک را به صورت لفظی که قابل فهم وقابل شنیدن برای دیگران است تنزل میدهد و الفاظی بر زبانش جاری میشود که این الفاظ همان حقایق است که در ائینه الفاظ بروز کرده وآن حقایق معلوم ذاتی وحقیقت تام الفاظی است که صادر شده است .

همچون

.

چرا پیامبر

(صلواته علیه وآله وسلم ) خود« اقرء» {بخوان} را نیز خواند؟(صلواته علیه وآله وسلم ) در هنگام خواندن آنچه بر او وحی شده بود لفظ«بخوان» را نیز خواند زیرا که حضرتش آینۀ تمام نمای وحی الهی گردید وحقایق را که بر قلب مبارکش فرو ریخت با الفاظی به سمع دیگران رسانید . گونه ای از آن حقایق ، همان حقیقتی بود که تکویناً در پیامبر(صلواته علیه وآله وسلم) تاثیر گزارد تا او از حالتی که توان خواندن نداشت به حالت توانایی خواندن داشتن رسانید. لفظ «اقرء» تنزل آن حقیقت می باشد . و حضرت ،لفظ را عیناً منتقل ساخت تا جلوه ای از آن حقیقت و پرتوی از آن به مردم برسد . اگر چه غیر از حضرت ، دیگران از دریافت آن حقیقت محرومند وشاید این حقیقت مراد از حدیث« انما یعرف القران من خوطب به»16 باشد .

بنا بر این ، اگر چه سخن دیگران که می گویند پیامبر

(صلواته علیه وآله وسلم) «اقرء» را بر مردم خواند و«قل» را نیز خواند تا به مردم . درست می باشد واین گونه نقل بی کم کاست ، در اثبات نفی تحریف ، مفید است ولی آنچه بیان شد چهرۀ دیگری از حقایق قران را به سوی اهلش می گشاید

 

احمد عابديني

بفهماند که این قران هیچ کم و زیاد نشده وآنچه وحی شده او ابلاغ کرده است

از اینجا این حقیقت روشن میشود که چرا پیامبر

صورت وتصویر در آینه که نمود کامل از چیزی است که جلوی آینه قرار داده شده است ولی هیچ گاه خود آن چیز نمیباشد

از اینجا به پاسخ سوال سوم میرسیم که

و در وجود خودت شک نکن
ازدرون خود نورانیّت وحی را می یابد به گونه ای که در این شهود حتی نیازی نیست که از آن نور ندای

در داستا ن حضرت موسی خداوند خودش را معرفی کرد ،عصا ی موسی را برای او اژدها کرد