Mobile menu

راز ناشناختگي امام جواد

                                              راز نا شناختگی امام جواد


گوهر وجودی امام جواد (ع)و عسکريين (ع),در بين مردم کمتر شناخته شده و آنگونه که از ساير ائمه (ع) و پيامبر اکرم (ص) و حتی بعضی از اولاد ائمه شناخت دارند ,نسبت به اين سه بزرگوار معرفت ندارند, به اين خاطر تمسک و توسل کمتری به آنان دارند.با اين که ما شيعيان معتقديم ائمه (ع) ,نور واحدند, کلامشان نور است و همه از چشمه فياض حق استفاده می کنند به نظر می رسد نماياندن چهره واقعی اين سه امام بزرگوار می تواند خدمتی شايان به شمار آيد.
علت مطرح نبودن اين سه امام (ع) , وجود شرايط سخت اجتماعی و خفقان موجود در آن عصر بود. خفقان حاکم تا حدی بود که ابن اثير در تاريخ خود, جزئيات در دورترين بلاد اسلامی و حتی فلسفه اجتماعی زيادی از حوادث را بيان می کند, تنها در سه مورد از اين سه امام بزرگوار اسم برده و مجموع کلماتش از پنج الی شش خط فراتر نمی رود. اين فراز ها عبارتند از:
1-جلد 10 ؛ آنجا که زندگی همسر امام رضا (ع) را توضيح می دهد و می گويد:همسر حضرت رضا (ع) ام حبيبه نام داشت و دختر مامون بود. دختر ديگر مامون رامحمد بن علی بن موسی گرفته بود. پس پدر و پسر هر دو با دختران مامون ازدواج کردند.
2-در ضمن حوادث سال 211 می نويسد:مامون در,تکريت,با محمد بن علی بن موسی برخورد و دختر خود را به او تزويج کرد. 
3- در حوادث سال 220 وفات آن حضرت را می نويسد.
ابن جرير طبری نيز در «تاريخ طبری»تنها يک سطر راجع به ازدواج حضرت رضا (ع) و حضرت جواد (ع) با دختران مامون می نويسد: حتی از رحلت حضرت جواد (ع) چيزی نمی نگارد.
خفقان موجود به اندازه ای بود که حضرت هميشه خلفای عصر را با «امير المومنين»خطاب می کرد در حالی که اين لقب مخصوص حضرت علی بود.
از طرف ديگر بعضی از امامان به خاطر موقعيتهای ويزه خويش توانستند دست به اقداماتی بزنند که مورد توجه عموم واقع شود و تا اندازه ای اسمی از آنان بر لوح تاريخ بماند.
فاطمه زهرا(س)؛
خبرهای متواتری از پيامبر اکرم(ص) راجع به فاطمه زهرا(س) وجود داشت از جمله, او پاره ی تن من است, حوريه انسيه است؛گذشته از آن شرف دختر پيامبر بودن فاطمه او را در دلها جای داد و باعث شد تا دشمن هم نتواند ويزگی های درخشان زندگی او رادر پرده نگه دارد.
امير المومنين؛
به اين دليل که اولين صحابی, اولين مسلمان بود و کلمات متواتر پيامبر در غدير خم و امثال آن در باره اش در سطح جامعه اسلامي منتشر شده بود و مهمتر از همه اين نکته که حکومت پنج ساله اش او را بر اريکه تاريخ نشاند و باعث شد فراز های درخشان زندگی اش در تاريخ ثابت گردد.
حضرت امام حسن و امام حسين (ع)؛
بايد گفت آن دو,تا اندازه ای توسط پيامبر اکرم معرفی شدند و جملاتی مانند «سيد اشباب اهل جنة»«انهما امامان قاما او قعدا»,از پيامبر درباره آنان مشهور شد. وقايع مربوط به صلح و جنگ آنان خصوصا واقعه کربلا,عامل ديگری شد بر اينکه آن دو امام بزرگوار يادشان در دلها جاودانه ماند.
امام سجاد(سلام الله عليها)؛
در پرتو حوادث کربلا و صحيفه سجاديه اش معرفی شد.
امام باقر و صادق (ع): شرايط خاص زمان امام باقر و صادق (ع), از جمله حوزه فعاليت علمی آنان و شاگردان پر کارشان در رشته های مختلف, جمع احاديث, تدوين فقه و انتشار احاديثشان در اقصی نقاط, چهره ای جهانی به آنان داد. به طوری که مکتب شيعه به مکتب جعفری معروف شد.
بنابر اين هر چند حضور جنبش شيعی از زمان حضرت علی (ع) و حتی از زمان پيامبر اکرم (ص), مشهود بود, اما عصر« امام باقر و صادق» , فقه مدونی نداشت. زراره از بزرگترين شاگردان امام باقر و صادق (ع) , می گويد:روزی خدمت امام باقر(ع) رفتم. از مسوله ی ارث بحث شد. حضرت امام باقر(ع) به فرزندش امام صادق (ع) فرمود: آن کتاب را بياور و او برای من می خواند. در ذهن خود گفتم(ليس بشئ زخرف باطل) چيزی نيست,باطل است.
وقتی حضرت امام باقر(ع) پرسيد؛چگونه بود؟ گفتم باطل, چيزی نبود. فرمود: «والله يا زوارة, هو الحق, الذی رايت املا رسول الله(ص) و خط علی» به خدا ای زراره هين مطالب را پيامبر اکرم(ص) املا فرمود و علی (ع) نوشت.
بنابر اين زراره که يکی از اصحاب خاص و شيعيان مخلص بود, نيز آرا و اقوال ائمه(ع) و پيامبر اکرم(ص) را به خوبی نمی دانست.
امام هفتم موسی بن جعفر (ع ):
آن حضرت در حالی به امامت رسيد که فقه جعفری در سراسر عالم اسلام پخش شده بود. در اين دوره هرچند خفقان بنی عباس زياد بود و شيعيان و آن امام عظيم الشأن گاه در زندانهای  مخوف گرفتار می شدند, ولی کثرت شيعيان و معاصر بودنشان با عصر صادقين, (عليهم السلام), باعث شد هر گاه امام از زندان آزاد می شد, يا ملاقاتی صورت می گرفت, مردم مسائل و نيازهای خود را بپرسند. از اين روی مسئله تشکيل حکومت اسلامی نيز از اذهان مردم به صحنه سؤالات مورد بحث روز آمد به همين جهت, در مرسله حماد و ... دقيق ترين مسائل حکومت و مسائل اقتصادی پرسيده شده و امام نيز جواب داده است. همچنين شکنجه شدن و غل و زنجير و زندان رفتن اين امام بزرگوار خود زمينه ای برای عزا بود, پيوسته نام اين امام(ع) بر زبانها جاری می شد.
امام رضا (ع):
در زمان ايشان مسأله امامت و ظهور امام, شکل ديگری به خود گرفت. مأمون عباسی امام را وليعهدی خويش منسوب کرد. امام در طول مسير و در هر شهر و روستا که وارد می شد برای مردم سخن می گفت و به اين ترتيب آنان از نزديک با چهره پر فروغ مولای خويش آشنا می شوند. مأمون عباسی نيز به انگيزه های مختلف مجالس علمی تشکيل می داد و از دانشمندان اسلامی و غير اسلامی برای برگزاری مناظرات علمی با حضور امام دعوت به عمل می آورد. در آن محافل سخنان امام پخش می شد و به اقصی نقاط جهان می رسيد. امام رضا (ع) هداِيايی که به مناسبت های مختلف دريافت می کرد, به محرومان و مستضعفان می بخشيد و به هر حال جايگاه مردمی مناسبی يافت.
اما چهار امام ديگر:
چهارمين امام آنها که امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشريف) است و اخبار نقل شده از پيامبر اکرم و ائمه معصومين درباره وجود, خصوصيات و قيامش وجود شريفش را برای همه مسلم ساخته است.
از اين روی در طول تاريخ بارها اشخاصی از معروف بودن نام و نهضت حضرت استفاده کرده خود را امام موعود ناميدند از جمله اسماعيليه يا واقفيه که وجودشان بر اين اساس شکل گرفت؛ چه اسماعيليه معتقد بودند که امام موعود همان اسماعيل است و او زنده و از انظار غايب است. واقفيه نيز همين اعتقاد را نسبت به امام موسی بن جعفر(ع) داشتند.
بعضی از افراد ديگر نيز که داعيه رهبری جامعه يا مبارزه با فساد داشتند, ادعای مهدويت می کردند و چون اسم آن امام در روايات هم اسم پيامبر اکرم(ص) بود بعضی افراد محمد نام, مثل محمد بن عبد الله محض ادعای مهدويت می کردند. همچنين در دعاهای نقل شده روی مسأله وجود امام زمان(ع) تأکيد زياد شده است.
علاوه بر آن, احتيج فطری انسانها به نجات دهنده واقعی دست در دست عوامل فوق انتظار ظهور آن حضرت را برای غير مسلمانان نيز امری بديهی ساخته است.
                                    پرتويی از سيمای امام جواد(ع)
کرامت در کودکی
محمد بن سنان از حضرت رضا(ع) نامه ای گرفت و خدمت حضرت جواد(ع) آورد. حضرت جواد کودک ودر دامان موفق بود. محمد بن سنان نامه را تسليم کرد. کودک نامه را خواند؛ حاجت محمد بن سنان را, که رهايی از بيماری چشم بود, برآورده ساخت و او را از رنج نجات داد.
محمد بن سيمون نيز ماجرايی چنين دارد. او نيز نامه از حضرت رضا برای حضرت جواد آورد و از رنجوری رهايی يافت.
آيا کودک می تواند امام باشد؟
علی بن اسباط می گويد: حضرت جواد به سوی من می آمد, من غرق تماشای او بودم تا در مصر توصيفش کنم. هنگامی که حضرت نشست, فرمود: يا علی, ان الله احتج فی الامامه بمثل ما احتج فی النبوة. قال الله تعالی: < و آتيناه الحکم صبيا و لما بلغ اشده و بلغ اربعين سنة> فقد يجوز ان يعطی الحکم صبيا و يجوز ان يعطی و هوابن اربعين سنة.
ای علی, خدا مانند آنچه بر نبوت احتجاج کرده, بر امامت نيز استدلال کرده و فرموده است: به او در حالی که کودک بود,حکم(حکمت و دانش) داديم, پس جايز است حکم به کودک نيز داده شود,همان طور که ممکن است در سن چهل سالگی به کسی عطا گردد.
پرده برداشتن از اندرون مخاطب, استدلال کردن بر امامت خويش و اين گونه سخن بر زبان راندن بهترين دليل بر لياقت و کفايت اين امام معصوم(ع) شمرده می شود. آشکار شدن چنين کردار و گفتاری از حضرت جواد(ع) در خردسالی بهترين دليل بر شايستگی و امامت آن بزرگوار است.
من برای بازی آفريده نشده ام!
علی بن حسان واسطی می گويد: هنگامی که به ملاقات حضرت جواد(ع) رفتم, مقداری اسباب بازی که جنس بعضی از آنها نقره بود, برايش بردم و با خود گفتم: اين تحفه ای باسد برای مولايم ابو جعفر(ع). وقتی مردم متفرق شدند, در پی او رفتم و از «موفق» خواستم از حضرت جواد برايم اجازه ورود بگيرد. وقتی خدمت حضرت وارد شدم سلام کردم. حضرت سلامم را پاسخ داد؛ ولی در چهره اش آثار ناراحتی آشکار بود و فرمان نشستن نداد. به وی نزديک شدم و اسباب بازی ها را در برابرش قرار دادم. خشمگينانه در من نگريست , سپس به چپ و راست نگاه کرد و فرمود:<ما لهذا خلقنی الله ما انا و اللعب>؛ برای اين خلق نشدم؛ من کجا و بازی کجا؟!
نامش را احمد بگذار!
همراه کسانی که آن روز با علی بن حسان خدمت امام حضور يافتند, مردی بود که اسحاق بن اسماعيل نام داشت. او بر آن بود از امام(ع) بخواهد برايش دعا کند تا پروردگار فرزندی به وی ببخشد. وقتی امام(ع) پاسخ مسائل مومنان را داد, پيش از آنکه اسحاق سخن بر زبان راند, به وی نگريست و فرمود: سمه احمد؛ نامش را احمد بگذار. امام با اين عبارت کوتاه به اسحاق فهماند حاجتت را دريافتم, برايت دعا کردم و صاحب فرزند خواهی شد.    
دانش حضرت جواد (ع)
زرقان, دوست صميمی و مصاحب ابن ابی داود می گويد: روزی ابن ابی داود با حالتی  غمناک از نزد معتصم برگشت. پرسيدم چه خبر است؟  کاش بيست سال پيش مرده بودم و چنين روزی را نميديدم.
پرسيدم: چه شد؟
پاسخ داد: دزدی نزد خليفه اعتراف به دزدی کرد و از خليفه خواست حد را اجرا کرده, در دنيا پاکش سازد. خليفه فقها را گرد آورد و همچنين محمد بن علی (جواد(ع)) را نيز احضار کرد. وقتی همه حضور يافتند, خليفه پرسيد: دست سارق را از کجا بايد قطع کرد؟ من گفتم: از مچ. پرسيد: به چه دليل؟ گفتم:
 چون دست به معنای انگشت و کف است تا مچ. خداوند در آيه تيمم می فرمايد:<فامسحوا بوجوهکم و ايديکم> در تيمم بايد تا مچ مسح کرد پس تنها تا مچ را بايد دست ناميد. گروهی در اين سخن با من همراه شدند و دسته ای مخالفت کرده, گفتند: بايد دست دزد از آرنج قطع شود. خداوند در آيه وضو می فرمايد:< فاغسلوا وجوهکم و ايديکم الی المرافق> اين آيه دلالت می کند که انتهای دست آرنج است.
آنگاه معتصم به محمد بن علی نگريست و گفت: شما چه می گوييد ای ابو جعفر؟
حضرت فرمود که ای امير المؤمنان, جمعيت در اين باره صحبت کردند.
معتصم گفت: سخن آنها را رها کن, نظر شما چيست؟
حضرت جواد(ع) فرمود: ای امير المؤمنين معافم ساز.
معتصم گفت: به خداوند سوگندت می دهم, هر چه در اين باره می دانی باز گو.      
حضرت فرمود: اکنون که به خداوند سوگندم دادی, می گويم. اينها همه در اشتباه به سر می برند. بايد تنها پنج انگشت سارق را قطع کرد تا کف دست سالم بماند.
خليفه پرسيد: به چه دليل؟
حضرت جواب داد: پيامبر(ص) می فرمايد سجده بر هفت عضو واجب است, چهره و دو دست و دو سر زانو و دو پا. اگر شما دست را از مچ يا آرنج ببريد, برای دزد دستی نمی ماند تا در سجده بر زمين بگذارد. در حالی که خداوند می فرمايد:<و ان المساجد الله> محلهای سجده مخصوص خداوند است. مراد از محل های سجده, همين اعضای هفتگانه ای است که در سجده بر زمين قرار می گيرد. از سوی ديگر, خداوند می فرمايد:< فلا تدعوا مع الله احدا>؛ در عبادت هيچ کس را با خدا شريک مساز. پس محلهای سجود مال خداست و آنچه مال خداست قطع نمی شود.
معتصم از اين مطلب شگفت زده شد و فرمان داد پنج انگشت دزد را قطع کنند.
در اين لحظه بود که آرزو کردم کاش هرگز زنده نبودم و چنين وضعی را مشاهده نمی کردم.
شهادت حضرت جواد(ع)
زرقان می گويد: ابن ابی داود به من گفت: سه روز بعد از آن واقعه نزد معتصم رفتم و گفتم نصيحت کردن و راه خير نشان دادن به امير مؤمنان بر من واجب است. من امروز می خواهم چيزی بگويم که می دانم به سبب آن به دوزخ می روم.
معتصم پرسيد: چيست؟
گفتم: هنگامی که امير مؤمنان در مجلسش فقها و علما نرا برای مسئله ای دينی که پيش آمده جمع کند و از آنان حکم مسئله ای را بپرسد و آنان حکمی را که به نظرشان می رسد, بگويند. و در مجلسی که سران و خانواده امير مؤمنان, وزيران و نويسندگان حضور دارند و خبرش به گوش مردم می رسد, امير مؤمنان کلام عالمان را ترک کند و سخن فردی را که بعضی از مردم امامش می خوانند و برای خلافت از همه سزاوارترش می شمارند, بپذيرد و طبق آن حکم کند, در ميان مردم با واکنشی مثبت رو به رو نمی شود. در اين لحظه رنگ از چهره معتصم پريد. هدفم را نيک دريفت و گفت: خداوند پاداش نيکس به تو ارزانی کند.
 آنگاه در روز چهارم به يکی از نويسندگان فرمان داد تا محمد بن علی(ع) را به منزلش دعوت کند. و او نيز چنان کرد؛ ولی حضرت نپذيرفت و فرمود: شما می دانيد که من در مجالس شما شرکت نمی کنم.
آن شخص بر دعوتش پای فشرد و گفت: فقط شما را برای صرف غذا دعوت می کنم و دوست دارم قدم بر چشمم بگذاری و سبب برکت خانه ما شوی. در ضمن فلان وزير دوست دارد در خانه من با شما ملاقات کند.
حضرت به ناچاری در مهمانی شرکت جست و به سبب غذای آن شخص مسموم شد. وقتی آثار سم را در خويش احساس کرد, مرگش را طلبيد؛ از صاحب خانه اجازه خروج خواست و گفت: از خانه ات بيرون روم, به سود توست. پس حضرت آن روز و شب مسموم بود و بعد چشم از جهان فرو بست.