Mobile menu

بر ساحل اميد

دكتر محمدعلی ابوترابی، یكی از طبیبان بسیار خوب و پر سابقه شهر نجف آباد است كه در  طول دفاع مقدس و تقریباً در بیشتر عملیّات‌ها با گروهی از پزشكان به جبهه می‌رفت و به مداوای مجروهان و مصدومان می‌پرداخت.

پس از جنگ، ایشان به بیماری سختی مبتلا شد و آزمایشهای متعدد خبر از سرطان خطرناك می‌داد و چون خود ایشان طبیب بود، امكان مخفی كردن بیماری نیز وجود نداشت. به هر حال دكتر از ادامهٔ حیات نا امید شده، در بستر، چشم انتظار فرا رسیدن مرگ بود. مردم گروه گروه به عیادت او می‌رفتند و برای شفای او دعا می‌كردند و آقای دكتر نیز از دوستان حلالیت می‌طلبید.

یك شب بعد از نماز جماعت با گروهی از نمازگزاران به عیادت او رفتیم. بنده برای روحیه دادن و امید وار كردن ایشان به شفای الهی، خاطره‌ای از اوایل جنگ ایران و عراق نقل كردم و گفتم: وقتی كه ما به سرپل ذهاب اعزام شده بودیم، در آنجا رزمندگان از امكانات غذایی و بهداشتی كمی برخوردار بودند. در آن شرایط وقتی رزمنده‌ای بیمار می‌شد، استكان آب جوشی وسط می‌گذاشتند و حمد شفا به آن می‌خواندند و سپس آن را به بیمار می‌دادند و او می‌آشامید و شفا می‌یافت. همینطور كه بنده مشغول بیان خاطره بودم، استكان آب جوشی را آوردند و پیش روی من گذاشتند. احساس غریبی به من دست داد و اصلاً فكر نمی‌كردم در چنین وضعی قرار گیرم، لذا ادامه دادم: نه آن افراد الآن هستند و نه آن حال و هوا.

ولی آنان اصرار داشتند كه حمد شفایی خوانده شود و چنین شد. پس از چند روزی دكتر را دیدم كه از بستر بیماری برخاسته و به كار و فعالیت روز مرّهٔ مشغول است. پرسیدم بیماریت چه شد؟ گفت: از دعای آن شب شفا یافتم.

چند روز پیش -پس از گذشتن ده سال- باز ایشان را دیدم و صحبت‌ها از آن بیماری صعب العلاج و خطرناك به میان آورد و گفت: در حالی كه نتایج آزمایش همه نا امید كننده بود، از فردای آن شب حالم رو به بهبودی رفت.