Mobile menu

تفسير سوره جمعه بخش هشتم(حكومت در اسلام)

به نام خداوند مهربان

سخنرانی 28 صفر مسجد امام صادق7 پیرامون حکومت در اسلام

شب‌های قبل در تفسیر سوره ی جمعه پیرامون وظایف پیامبر9 صحبت شد.

طبق آیات ابتدایی این سوره وظایف ایشان بدین شرح است:

1ـ تلاوت آیات

2ـ تزکیه ی انسان‌ها

3ـ  تعلیم کتاب

4ـ  تعلیم حکمت (پرورش عقل)

البته این وظایف در سوره های دیگر هم تکرار شده است.

سئوالی که مطرح است این است که آیا حکومت کردن هم از وظایف پیامبری است؟

دو قول در این مورد وجود دارد:

 حکومت امر الهی است.

 2ـ حکومت امر مردمی است.


 به نظر بنده با توجه به همین آیات چنین وظیفه ای از طرف خدا برای پیامبر 9 وجود ندارد و حکومت امر مردمی است.

 از زمانی که انسان زندگی خود را در روی کره ی زمین آغاز کرده نیاز به رهبر و رئیس داشته است. حتی در روایات آمده که اگر دو نفر با هم به مسافرت می‌روند یک نفرشان مدیر باشد یا در خانه مرد مدیریت خانه را به عهده بگیرد.

پس اگر حکومت نباشد امر مردم فشل است نظیر غذا و طبابت.

به نظر بنده پیامبر مکلف نیست حکومت  را قبول کند.

اگر به حکومت از این دید نگاه شود مسائلی که در رابطه با ائمه.علیهم السلام. است راحت حل می‌شود.

اگر معتقد باشیم که حکومت امر الهی است و مثل نماز و روزه و ... واجب است مسائل زیر را به دنبال دارد:

 1ـ اگر کسی موظف باشد حکومت تشکیل دهد و این کار را نکرد ترک واجب کرده و فاسق می‌شود.

2ـ اگر حکومت تشکیل شد و قوانینی وضع شد تخلف از آن قوانین باعث فاسق شدن انسان می‌شود. مثل قوانین راهنمایی و رانندگی و قوانین شهرداری و ... .

3ـ ممکن است فردی به واسطه ی عمل نکردن به قانونی فاسق شده باشد اگر همان قانون تغییر کرد فرد از فاسق بودن خارج می‌شود.

اگر معتقد به مردمی بودن حکومت باشیم ثمرات زیر را به دنبال دارد:

1ـ مردم به مجلس این حق را می دهند که قوانینی را وضع کنند و قانون نویسی امری عقلی و مردمی می‌شود پس تخلف از آن فقط جریمه به دنبال دارد و کار حرامی نیست و باعث فاسق شدن فرد نمی‌شود.

2ـ اگر حکومت مردمی باشد امام در زمان همه‌ی خلفا؛ امام است و همان چهار وظیفه ی پیامبر9 را به عهده دارد. و هر چقدر توانست آنها را انجام می دهد.

مثلا حضرت علی7در زمان همه‌ی خلفای زمانش، امام بود و تا می‌توانست آن چهار وظیفه را انجام می‌داد تا این که حکومت نتوانست ایشان را تحمل کند بنابراین در خانه به تعلیم قرآن پرداخت و همان را هم نتوانستند تحمل کنند بنابراین به بیابان‌های اطراف شهر رفت و خود را سرگرم کندن چاه کرد تا جانش در امان بماند. و نتوانست وظایف چهار گانه ی خود را انجام دهد.

پس از کشته شدن عثمان مردم به سراغ حضرت آمدند و درخواست کردند که حکومت را بپذیرد. ایشان فرمود آن قدر وضع بد است که من هم نمی‌توانم کاری انجام دهم. اما با اصرار مردم حکومت را پذیرفت .

از این رفتار حضرت علی7این نتیجه را می‌گیریم اگر حکومت امر الهی است حضرت نباید بعد از اصرار مردم آن را بپذیرد بلکه باید از همان روز اول خودش این کار را می‌کرد. و طبق این نظر خلافی هم مرتکب نشده است.

بعد از این که آن حضرت حکومت را پذیرفت در جاهای مختلفی به بی ارزش بودن آن اشاره کرده است از جمله:

الف) حکومت در نظر من پست تر از آب بینی بز است.

ب)  پست تر از کفش کهنه است.

ج) مثل استخوان خوک در دست جزامی است.

اگر حکومت الهی بود نباید آن حضرت پستی اش را بگوید اما در مورد علم می‌فرماید: " سلونی قبل ان تفقدونی"

تا این جا مسئله‌ای نیست، مسئله‌ی مهم تری که پیش می آید در مورد خلافت امام حسن7است.

ایشان حدود 6 ماه بعد از حضرت علی7حکومت کرد ولی دید یاری کننده ای ندارد تا بر حکومت شام پیروز شود بنابراین حکومت را تسلیم معاویه کرد.

در حالی که می‌توانست قسمتی از آن را برای خود بردارد در نتیجه حکومت در نظر ایشان امر الهی نبوده است که این کار را نکرده است.

و اگر حکومت امر الهی بود باید مقاومت می‌کرد و حتی المقدور مکه و مدینه را برای خودش نگاه می‌داشت.

چون کسانی که حکومت را امر الهی می‌دانند می‌گویند تا آخرین نفس و تا آخرین نفر و تا آخرین گلوله باید از حکومت دفاع کنیم و اگر همه ی آن را نمی توانیم نگه داریم لااقل مقداری از آن را نگاه داریم.

پس حکومت جزء دین نیست بلکه ابزاری است در دست حاکم برای اجرای احکام.

کسانی که حکومت را الهی می‌دانند با این کار امام حسن عليه السلام مشکل پیدا می‌کنند و باید بگویند امام باید حکومت را نگه می‌داشت هر چند که معاویه کار شکنی می‌کرد یا عده‌ای از مردم کشته می‌شدند. چون کسانی که در سپاه امام عليه السلام بودند به بهشت میرفتند و طرف مقابل به جهنم.

یا اگر همه‌ی حکومت را نم یتوانست بگیرد لااقل مقداری از آن را می گرفت.

اما در مورد امام رضا7

ایشان به زور حکومت و ولایتعهدی را پذیرفت به شرطی که ایشان را در امور کشور داری دخالت ندهند. در حالی که اگر حکومت الهی بود نه تنها خودش برای به دست آوردن حکومت تلاش می کرد بلكه چنین شرطی ( عدم دخالت در كشور) را هم نمی گذاشت. پس به این نتیجه رسیده است که حکومت در آن زمان نمی تواند وسیله‌ای برای پیشرفت دین باشد.

آن حضرت به گونه‌ای دیگر از آن وسیله‌، برای پیشرفت دین استفاده کرد و  علم و دانش را گسترش داد.

ایشان با شرکت در مجالس علمی و مناظره هایی که مأمون با علمای اهل سنت، مسیحی و یهودی ترتیب می‌داد به گسترش اسلام کمک می‌کرد.

پس امام وظیفه ی خود را تزکیه و تعلیم و تربیت مردم می‌دانسته اند.

اگر در زندگی امامان دیگر هم دقت کنیم می‌بینیم آنان از هر فرصتی برای بیان مطالب علمی استفاده می‌کردند. و هیچکدام از آنان تلاشی برای به دست آوردن حکومت نکرده اند.

البته اگر حکومت در دست امام معصوم باشد مثل زمان پیامبر9به راحتی احکام در جامعه به اجرا در می آید. و امام در انجام وظایف خود که تزکیه و تعلیم و تربیت انسان‌هاست موفق تر است.

البته ثمره ی دیگری که از این دو نظر پدید می آید این است که:

1ـ  اگر حکومت الهی باشد پس حق حضرت علی7و امامان پس از ایشان است و دیگران غاصب هستند.

2ـ  اگر حکومت مردمی باشد مسئله‌ی غصب مطرح نیست بلکه مسئله‌ی تزویر و اشتباه مطرح است. چند نفر تزویر کردند و مردم اشتباه.  مردم باید با توجه به عقل خود بهترین را انتخاب کنند و اگر عمدا غیر صالح را انتخاب کنند گناهکارند. اما اگر با تزویر شخصی را حاکم کردند مثل کاری که در سقیفه انجام شد. تزویر گران مقصرند. و اگر مردم هم بعداً به این امر راضی شدند آنها هم مقصرند و گناهکارند.

پس طبق هر دو نظر گناه صورت گرفته است اما در نظر اول غصب است و در نظر دوم گناه عمدی.