جلسه هشتم شرح خطبه قاصعه

برای شنیدن فایل صوتی جلسه هشتم شرح خطبه قاصعه وارد لینک زیر شوید:
↓↓↓↓↓↓↓↓↓↓↓↓↓↓↓↓↓↓
(ممکن است به خاطر ضعیف بودن اینترنت برای ورود به این لینک قدری منتظر بمانید. سعی کنید فیلترشکن خود را خاموش کنید)
متن پیاده شدۀ این جلسه
شرح خطبه قاصعه- جلسه هشتم
وَ لا تَكُونُوا كَالْمُتَكَبِّرِ عَلَى ابْنِ اُمِّهِ مِنْ غَيْرِ ما فَضْل جَعَلَهُ الله فيهِ سِوى ما اَلْحَقَتِ الْعَظَمَةُ بِنَفْسِهِ مِنْ عَداوَهِ الْحَسَدِ،
ترجمه: «شما مانند آن متکبری (قابیل) که بر فرزند مادرش (هابیل) تکبر ورزید نباشید که خداوند او را بر برادرش برتری نداده بود جز آنکه خودپسندی دلش را دچار حسادت کرده بود»
بجای تعبیر «كَالْمُتَكَبِّرِ عَلَى ابْنِ اُمِّهِ» میتوانست بگوید «كَالْمُتَكَبِّرِ عَلَى اَخِیه». باید بررسی شود که چرا از این تعبیر كه راحتتر است استفاده نکرد؟
جالب است که در قرآن داستان موسی و هارون آمده است و در مورد جریانی، همین تعبیر بکار رفته است. به این آیه دقت کنید:
قٰالَ يَا بْنَ أُمَّ لاٰ تَأْخُذْ بِلِحْيَتِي وَ لاٰ بِرَأْسِي إِنِّي خَشِيتُ أَنْ تَقُولَ فَرَّقْتَ بَيْنَ بَنِي إِسْرٰائِيلَ وَ لَمْ تَرْقُبْ قَوْلِي ﴿طه، 94﴾
گفت: ای پسر مادرم! نه ریش مرا بگیر و نه سرم را، من ترسیدم که بگویی: میان بنی اسرائیل تفرقه و جدایی انداختی و سفارش مرا [در حفظ وحدت بنی اسرائیل] رعایت نکردی.
در اینجا نیز بجای یا «اخی» از «یابن ام» استفاده شده است و در تفاسیر نکتۀ این تعبیر را اینگونه گفتهاند که هارون با گفتن این تعبیر میخواهد محبت موسی را به خود جلب کند و به او بگوید من و تو از یک مادر هستیم و در نتیجه تو باید با من مهربان باشی. همچنین میخواهد بگوید من و تو از بچگی با هم بزرگ شدهایم و تو مرا میشناسی که به تو خیانت نکردهام. پس هارون، هم میخواهد محبت برادرش را جلب کند و هم میخواهد به او اثبات کند که من به تو خیانت نکردهام.
حال در این جمله از نهج البلاغه نیز مفسران گفتهاند که این تعبیر محبت را میرساند یعنی با وجود اینکه هر دو از یک مادر بودند و باید نسبت به هم مهربان باشند ولی قابیل چنین نبود.
البته به ذهن من چیز دیگری میآید و آن اینکه با این عبارت میخواهد بگوید هر دوی آنها بچههای یک مادر بودهاند پس هر دو نیازمند هستند و فردی که نیازمند به مادر است که به او شیر دهد یا او را معالجه کند چرا باید بر دیگری تکبر کند؟ همچنین با این تعبیر میخواهد بگوید هر دو از یک رحم به دنیا آمدهاید. پس آنقدر کوچک بودهاید که در شکم مادر جای داشتید و از خون و کثافات آنجا میخوردید، قبل از آن نیز نطفه بودید. حال کسی که اولش نطفه بوده و بعد در یک رحم کوچک خون میخورده چرا باید تکبر کند؟
پس در داستان موسی و هارون آمدن از «پسر مادر» نکتهای فهمیده میشود و همین عبارت در نهج البلاغه نکتۀ دیگری را میفهماند.
به هر حال با این نکتهای که بیان شد میفهمیم که هیچیک از ما سزاوار تکبر كردن نيستيم؛ چون همۀ ما از رحمهای زنها زاییده شدهایم. پس ما خیلی ضعیفیم و نباید تکبر کنیم. شاعر میگوید:
تو آنی کز آن یک مگس رنجهای که امروز سالار و سر پنجهای
(بوستان سعدی – بخش 2)
اینکه انسان به برادر خودش تکبر کند معلوم است که توجه به محتاج بودن خود ندارد و حواسش نیست که هر دو از یک مادر هستند و یکی بر دیگری برتری ندارد.
دقت کنید که طبق تعبیر مورد بحث قابیل بر هابیل هیچ فضیلتی ندشت الا فضیلتی که خودش بر خودش بسته بود. در زبان عربی استثنائی هست که به آن استثناء منقطع میگویند مثل اینکه گفته شود همه در جلسۀ درس حاضر شدند مگر درخت.
در اینجا «درخت» اصلا جزو مستثنیمنه نیست تا استثنا شود و تنها برای تأکید بر اینکه همه آمدهاند، آورده شده است.
حال در عبارت مورد بحث نیز آمده است که قابیل فضیلتی نداشته الا آنچه که بر خودش بسته است. در این جمله «آنچه که بر خودش بسته است» در واقع فضیلت نیست. پس میخواهد بگوید هیچیک از بنیآدم بر دیگری هیچگونه فضیلتی ندارد.
پس انسانها همگی از یک مادر و همه مثل هم هستند. بنابراین تکبر کردن، هیچ دلیلی ندارد و کسی که خود را برتر از دیگری میداند راه اشتباهی رفته است.
و اما تعبیر مِنْ عَداوَهِ الْحَسَدِ میگوید حسد موجب شد که قابیل بر هابیل تکبر کند و او را بکشد.
وَ قَدَحَتِ الْحَمِيَّةُ فى قَلْبِهِ مِنْ نارِ الْغَضَبِ
ترجمه: «و عصبیت آتش خشم را در قلبش شعلهور ساخت»
این تعبیر میگوید عصبيت يا غیرت در قلب قابیل آتش غضب را شعلهور ساخت و خلاصه اینکه عصبيت مثل نفت يا بنزين عمل كرده است و آتش غضب را در قلب قابيل برافروخته است.
پس قابیل حسدی داشت و این حسد موجب دشمنی گردید و به این خاطر غیرتی شد و وقتی غیرت، آتش گرفت وجودش را آتش زد و این آتشِ برافروخته دامن هابیل را گرفت.
وَ نَفَخَ الشَّيْطانُ فى اَنْفِهِ مِنْ ريح الْكِبْرِ الَّذى اَعْقَبَهُ الله بِهِ النَّدامَةَ،
ترجمه: «شیطان هم با کبر در دماغش دمید، کبری که خداوند او را پس از آلوده شدن به آن دچار ندامت کرد،»
پس شیطان زمینه را آماده دید و کار خودش را کرد. از اینجا میفهمیم زمینههای ورود شیطان را خودمان فراهم کردهایم.
دقت کنید که پشیمانی دو نوع است: یکی آن است که انسان از گناه برمیگردد و توبه میکند که خدا آن را میبخشد. یکی دیگر پشیمانی است که توبه نمیکند مثل گربهای که از خانهای گوشتی برده و کتک میخورد و اگر پشیمان میشود به این خاطر است که چرا از این خانه گوشت برداشته نه اینکه برای اصل برداشتن گوشت پشیمان باشد.
حال، قابیل نیز از کشتن برادرش پشیمان نشد بلکه از این پشیمان شد که با جسد برادرش چه کند و چگونه آن را مخفی کند تا آبرویش نرود.
دقت کنید که در داستان آدم و حوا و ابلیس همگی گناه کردند ولی آدم و حوا پشیمان شدند و توبه کردند ولی ابلیس به گونهای پشیمان نشد که بخواهد توبه کند.
وَ اَلْزَمَهُ آثامَ الْقاتِلينَ اِلى يَوْمِ الْقِيامَةِ.
ترجمه: «و گناه هر قاتلی را تا قیامت به گردن او انداخت.»
بنابراین قابیل یک گناه برای قتل برادرش دارد و یک گناه از قتلهای دیگری دارد که تا روز قیامت رخ میدهد چون کسی که سنت بدی را پایهگذاری کند وزر هرکسی که به آن سنت عمل کند به عهدۀ او خواهد بود. بنابراین قابیل گناهش خیلی زیاد است و حتی گناه قاتلین اهل بیت نیز بر قابیل نوشته خواهد شد.
در آیۀ 32 سوره مائده آمده است:
مِنْ أَجْلِ ذٰلِكَ كَتَبْنٰا عَلىٰ بَنِي إِسْرٰائِيلَ أَنَّهُ مَنْ قَتَلَ نَفْساً بِغَيْرِ نَفْسٍ أَوْ فَسٰادٍ فِي الْأَرْضِ فَكَأَنَّمٰا قَتَلَ النّٰاسَ جَمِيعاً وَ مَنْ أَحْيٰاهٰا فَكَأَنَّمٰا أَحْيَا النّٰاسَ جَمِيعاً ….﴿المائدة، 32﴾
به این سبب بر بنی اسرائیل لازم و مقرّر کردیم که هر کس انسانی را به غير از قصاص یا فسادی كه در زمین کرده باشد، بکشد، چنان است که همۀ انسانها را کشته، و هر کس انسانی را از مرگ برهاند و زنده بدارد، گویی همه انسانها را زنده داشته است.
بد نیست به مناسبت این آیه، مطالبی بگویم و آن اینکه در کشور ما طبق قانون یکدفعه چندین نفر را اعدام میکنند. باید بدانیم قوانینی که اينگونه موجب کشتن انسانها شود، بد است. کشتن هنر نیست بلکه آدم ساختن هنر است. باید کفر کافر را از بین برد تا موحد شود نه اینکه خودش را از بین ببریم. طبق آماری که داده میشود زندانیان ما نسبت به جمعیتمان از نسبت زندانیان زمان شاه به جمعيت آن زمان بیشتر است. پس معلوم است که نحوۀ حکمرانی و مدیریت و قانون ما اشکال داشته است. بجای اینکه بزرگترین دانشگاه خاورمیانه را بسازیم دنبال ساخت بزرگترین زندان هستیم.
امروزه جهان متمدن به این نتیجه رسیده که بجای اعدام، زندان طویل المدة داشته باشیم چون اگر مجرم کشته شود تبعات زیادي دارد و مثلا موجب عصبانی شدن نزدیکانش میشود. آنها میگویند اگر میخواهیم مجرم جنایت نکند باید زندانی شود نه اینکه کشته شود. این حرف قابل تأملی است.
اینکه میبینیم آمار شرکتکنندگان در انتخابات به 40 درصد رسیده است شاید یکی از دلایلش این باشد که وقتی افرادی کشته شدند اطرافیان آنها مخالف نظام میشوند.
جالب است که در قرآن هر جا در مورد قصاص صحبت شده از عفو نیز سخن به میان آمده و تازه، عفو را بهتر دانسته است. دقت کنید که در دو مورد بیان شده در آیۀ 32 سورۀ مائده فقط کشتن جایز است، نه اينكه رجحان داشته باشد.
بنده کتابی دارم با نام ساختارشکنی در مباحث قصاص. در این کتاب ثابت کردهام بسیاری از قتلهایی که با نام قصاص انجام میگیرد صحیح نیست و مواردی که به عنوان قتل عمد معرفی میشود اصلا قتل عمد نیست. جالب است که در چاپ اول ابتدائا اجازۀ چاپ نداده بودند و من به معاون وزیر ارشاد گفتم: اشکال این کتاب چیست؟ گفتند: اسمش مشکل دارد. گفتم: اتفاقا اسمش برای من مهم است تا افراد به آن توجه داشته باشند. به او گفتم: بسیاری از قتلهایی که رخ میدهد اشتباه است و من دوست دارم این کتاب به دست قاضیان برسد تا در قیامت نزد خدا حجت داشته باشم.
البته نه برداشت من و نه برداشت فقهاء وحی منزل نیست. پس در مباحث علمی نباید دهان مخالف بسته شود بلکه باید بحث علمی کرد.
هرکسی در هرجایی خواست کسی را بکشد باید به این توجه داشته باشد که اگر کارش به ناحق بود بدترین مجازات در انتظار اوست چرا که قرآن میفرماید:
وَ لاٰ تَقْتُلُوا اَلنَّفْسَ اَلَّتِي حَرَّمَ اَللّٰهُ إِلاّٰ بِالْحَقِّ ذٰلِكُمْ وَصّٰاكُمْ بِهِ لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ ﴿الأنعام، 151﴾
و انسانی را که خدا محترم شمرده جز به حق نکشید؛ خدا این [گونه] به شما سفارش کرده تا بیندیشید.
در مجلهای خواندم که در موردی وقتی اولیاء دم متوجه شدند که همسر قاتل حامله است از قصاص گذشتند و گفتند نمیخواهیم از همان اول که بچهای به دنیا میآید بیپدر باشد چون احتمالش زیاد است که بچۀ بیپدر در جامعه مشکلاتی ایجاد کند چرا که عقدۀ بیپدری در درونش درست شده و آن را در جامعه خالی میکند. نباید کاری کرد که افرادی در جامعه به عقدۀ بیپدری گرفتار شوند. به همین خاطر میگویند جنگ بدترین چیز است و باید تا جایی که ممکن است از آن جلوگیری کرد و اگر شروع شد سریع به آن پایان داد. پس نباید گفت کشته شدهها شهیدند و به بهشت میروند. خوب باید به فکر همسر و فرزندانشان نیز باشیم. وقتی بچه، پدر میخواهد باید سریع جنگ پایان پذیرد. همچنین نباید سریع افراد را اعدام کرد. ما خبر نداریم که با جنگها و اعدامها از نظر رواني چه به سر بچههای این مملکت آوردیم.
و اما چند روز پیش در همين مسجد چیزهایی دیدم که خیلی اعصابم خورد شد و آن این بود که بچههایی را پدر و مادرش جلوي كن آوردند كه اجرای تئاتر رقيه را انجام ميدادند و برای این کار خود را به گریه وا میداشتند در حالی که اصلا نباید چنین کرد. حتي در جلسهای که بچهها حضور دارند اصلا نباید روضۀ رقیه خواند. این خیلی بد است که بچهها را به مجلسی بیاورند و جلو آنها روضۀ سر بریدن بخوانند. این طور روان بچهها از بین میرود. خوب است گهگاهي در مجالس روضه، بجای آخوند روانشناس دعوت کنند تا اینها را بفهمیم. حضرت زینب(س) مواظب بود بچهها كشتهها را نبينند تا آسیب نبینند. حال ما بر خلاف زینب(س) به بچهها آسیب میرسانیم. در خارج وقتی میخواهند فیلمی نشان دهند که مناسب بچهها نیست تذکر میدهند تا بچهها آن را نبینند. بنده در کلیپی آخوندی را دیدم که در یک مجلس روضه بچهای را سر دست گرفته بود تا مثل علي اصغر باشد و از تشنگي بگريد و اينگونه قصد گریاندن مردم را داشت و چون دید بچه گریه نمیکند او را نشگون گرفت. آیا باید از همه چیز برای گریاندن مردم استفاده کرد؟
سؤال: برخی میگویند اگر دیدگاه آقای عابدینی را قبول کنیم مردم بیدین میشوند. آنها میگویند بچههای ما طبق حرف آقای عابدینی اگر مورد سختگیری قرار نگیرند آرام آرام قید دین را میزنند. پاسخ شما به این اشکال چیست؟
جواب: آیا در این 40 سال که عابدینی رسانۀ گستردهای نداشته و حرفش به هر شهر و دیاری نرسیده مردم دیندار شدند یا اینکه با حرفهای من لااقل عدهای در دین ماندهاند. آن دینداری که شما میگویید در واقع دینداری نیست بلکه جهلداری است. دین آن است که قرآن میگوید و اهل بیت عمل کردند. حال کدامیک از کارهای ما مطابق قرآن است. حتی سبک دعای ما آن چیزی نیست که قرآن گفته است چرا که همۀ دعاهای پیامبران و اصحاب آنها خواندن خدا، بدون واسطه بوده و هیچیک از آنها از مرده حاجت نخواستهاند. همچنین حضرت علی(ع) در جنگ صفین و جمل و نهروان هیچگاه از رسول الله(ص) كه از دنيا رفته بود، کمک نخواست. بنابراین دینداری ما که شما از آن سخن میگویید در واقع دینداری نیست. و از دين بيرون رفتن برخي به خاطر عاقل شدنشان است و از دين بيرون رفتن برخي به خاطر كارهاي بد ما آخوندها و حكومت است.
