استاد احمد عابدینی

محقق قرآنی

نویسنده

دین پژوه

مدرس حوزه و دانشگاه

فعال اجتماعی

0

سبد خرید خالی است.

بازگشت به فروشگاه
استاد احمد عابدینی

محقق قرآنی

نویسنده

دین پژوه

مدرس حوزه و دانشگاه

فعال اجتماعی

نوشته وبلاگ

شرح خطبه 25 نهج البلاغه در تاریخ 2 مهر 1404

شرح خطبه 25 نهج البلاغه در تاریخ 2 مهر 1404

برای شنیدن فایل صوتی شرح خطبه 25 نهج البلاغه در تاریخ 2 مهر 1404 وارد لینک زیر شوید:

↓↓↓↓↓↓↓↓↓↓↓↓↓↓↓↓↓↓↓

لینک این جلسه

(ممکن است به خاطر ضعیف بودن اینترنت برای ورود به این لینک قدری منتظر بمانید. سعی کنید فیلترشکن خود را خاموش کنید)

متن پیاده شدۀ این جلسه

نکات درس نهج البلاغه در تاریخ 02/07/1404

شرح خطبه 25 نهج البلاغه

در رابطۀ با این خطبه شرح ابن ابی الحدید را خواندم و به ذهنم رسید نکاتی را برای شما بیان کنم به خصوص اینکه معمولا این مطالب برای طلاب و روحانیون گفته نشده و به همین خاطر نمی‌توانیم در امور جاری کشور به خوبی تصمیم‌گیری کنیم. جالب است که ما معمولا دشمنان ائمه را افرادی احمق تصور می‌کنیم و به همین خاطر آنها را ضعیف فرض می‌کنیم در حالی که اصلا چنین نیست. دشمنان تمام وقت خود را برای نقشه کشیدن می‌گذاشتند. اگر نهج البلاغه ‌خوانده‌ایم شرح ابن ابی الحدید را در کنارش نخوانده‌ایم و در نتیجه با دشمنان حضرت علی(ع) آشنا نیستیم و نمی‌دانیم حضرت در چه شرائطی این خطبه‌ها را خوانده است. متأسفانه ما با دشمنان خود نیز آشنا نیستیم و به همین خاطر مثلا فکر می‌کنیم دشمن از حملۀ هفتم اکتبر حماس به اسرائیل بی‌خبر بوده و متوجه نبوده‌ایم که آن و رویدادهای مرتبط با آن احتمالا همه برنامه‌ریزی خودشان بوده است.

جالب است که ابن ابی الحدید شرح خطبۀ 25 را در آخر جلد اول و ابتدای جلد دوم آورده است در حالی که می‌توانست کل شرح خطبه را کنار هم در یک جلد بیاورد و بنده نمی‌دانم چرا چنین کرده است. در ادامه، مطالب ابن ابی الحدید در مورد معاویه که ذیل این خطبه گفته است آورده می‌شود:

او ابتدا نسب معاویه و برادران او را گفته است. معاویه و عتبة بن ابوسفیان از یک مادر بوده و 4 برادر دیگر از زنان دیگر بوده‌اند. پدر معاویه ابوسفیان و مادرش هند دختر عتبة بوده است.

در مورد معاویه گفته شده که صاحب العیر و النفیر بوده است. این ضرب المثل از زمان پیامبر(ص) شروع شد. وقتی مسلمانان در قضیۀ جنگ بدر از مدینه خارج شدند تا کاروان ابوسفیان را بگیرند ابوسفیان با زیرکی کاروان را نجات داد. عیر به معنای کاروان است و از همان زمان ابوسفیان به صاحب العیر معروف شد. از آن طرف رئیس لشکر قریش از مکه که به جنگ مسلمانان آمد عتبه بود. به فرماندۀ لشکر صاحب النفیر می‌گفتند. زمانی که عتبه در جنگ بدر کشته شد ریاست لشکر در جنگ‌های بعدی به ابوسفیان رسید و به همین خاطر به او صاحب النفیر می‌گفتند. پس ابوسفیان ملقب به صاحب العیر و النفیر شد یعنی هم صاحب قافله بوده و هم صاحب لشگر جنگی. در مقابل برای کسی که جایگاه مهمی نداشته جملۀ «لا فی العیر و لا فی النفیر» را بکار می‌بردند یعنی نه جزو قافله است و نه جزو لشگر. پس ابوسفیان در نزد عرب آن زمان انسان بزرگی بوده است.

و اما برخی در نسب معاویه شک کرده‌اند که او فرزند ابوسفیان نیست بلکه پسر افراد دیگری است و هند با مردان دیگری در ارتباط بوده است. در این مورد قصه‌هایی نقل شده است که پاکی او را می‌رساند از جمله اینکه می‌گویند هند قبل از ابوسفیان شوهری داشته به نام فاکة که فردی مهمان نواز بوده است. روزی فاکة می‌بیند که مردی از خانۀ او خارج شد و به همین علت به هند اتهام زد که زنا کرده‌ای ولی هند قبول نمی‌کند. برای روشن شدن قضیه نزد کاهنی در یمن می‌روند. در مسیر حال هند بد می‌شود و پدرش به او می‌گوید معلوم می‌شود که زنا کرده‌ای. هند گفت حال بد من به خاطر افشاء زنا نیست بلکه به این خاطر است که شاید کاهن اشتباه فهمید و من بی‌دلیل متهم شدم. پدرش گفت من قبل از اینکه آن کاهن نظر دهد او را امتحان می‌کنم تا ببینم اهل فهم هست یا نه.

او دانه‌ای گندم در ذَکَر شتری فرو می‌کند و نزد آن کاهن می‌روند و از او راجع به شتر می‌پرسد و آن کاهن خبر می‌دهد که شما گندمی در ذَکَر شتر کرده‌اید. پدر هند از این طریق مطمئن می‌شود که آن کاهن چیزهای مخفی را می‌فهمد. از او می‌پرسد راجع به این زنانی که همراه من هستند نظر بده. او در مورد هند نظر می‌دهد که زنا کار نیست و بعدا پسری به دنیا می‌آورد که عرب را ریاست خواهد کرد. (شرح ابن ابی الحدید ج1 ص334 تا 337)

دقیقا نمی‌دانیم این نقل‌ها صحیح است یا نه ولی به هر حال از بچگی به معاویه توجهی بوده است حال یا به خاطر حرف کاهنان و یا به خاطر اینکه پدرش ریاست عرب را به عهده داشته است.

پس اینکه ما می‌گوییم پیامبر(ص) و حضرت علی(ع) از بچگی به علم شناخته شده بودند طرف مقابل نیز از کودکی مورد توجه بوده است.

و اما برخی گفته‌اند ابوسفیان کوتاه قد و زشت بوده ولی غلامی زیبا داشته و هند با او ارتباط داشته و معاویه از آن ارتباط به دنیا آمده است. ما نمی‌دانیم این حرف‌ها صحیح است یا نه.

هر چه که باشد امثال معاویه جزو بزرگان بوده‌اند و توان مدیریتی خوبی داشته‌اند و به همین خاطر در زمان عمر با وجود افراد دیگر و با وجو دسابقۀ کم آنان در اسلام، توانسته‌اند به فرمانداری شام برسند و در زمانهای بعد توانسته‌اند حکومت را از امثال حضرت علی(ع) بگیرند.

دقت شود که این گفته‌ها تعریف از معاویه نیست بلکه می‌خواهم از این طریق دشمن شناسی ما بالا رود. اگر حضرت علی(ع) نیز اهل حیله بود خیلی زرنگ‌تر از معاویه بود ولی ایشان می‌خواست راه صحیح را برود.

با نقشه‌کشی معاویه مردم مدینه و مکه با معاویه بیعت کردند. یادمان نرود که حضرت علی(ع) سه جنگ را پشت سر گذاشته بود و همین جنگ‌ها عامل اختلاف بین طرفداران حضرت علی(ع) شد به خصوص جنگ نهروان که در آن طرفداران حضرت با خود گفتند ما عده‌ای عابد و زاهد را کشتیم. به همین خاطر وقتی حضرت بعد از این جریان به طرفداران خود دستور داد با غارت‌های معاویه مقابله کنید کسی به حرف او گوش نمی‌داد.

در چنین شرائطی است که حضرت خطبۀ 25 را می‌خواند و در آن اعلام می‌دارد که تنها کوفه برای من باقی مانده و آن نیز پُر از آشوب است.

پس معاویه غیر از کوفه بقیه شهرها را از حضرت علی(ع) گرفته بود. حال واقعا او چگونه چنین کرده بود؟

در این زمینه باید گفته شود که بعد از جنگ نهروان که کوفیان با حضرت علی(ع) مخالف شدند طرفداران معاویه و دشمنان حضرت علی(ع) و عثمانیان دور معاویه را گرفتند و به او گفتند کوفه و علی تضعیف شده و مثل قبل نیست. تو باید به کوفه حمله کنی. پس گروه‌هایی معاویه را تحریک می‌کردند که عهدنامه را بشکند و به کوفه حمله کند. معاویه در این باره سکوت می‌کرد و سپس لشگر بُسر بن ابی ارطاة را به راه انداخت و او را به یمن فرستاد نه کوفه. اطرافیان معاویه به او اشکال گرفتند که چرا به کوفه حمله نمی‌کنی؟ در کلمات اصحاب معاویه این مطلب دیده می‌شود که معاویه را به این خاطر، فردی خِرِفت معرفی می‌کردند. در جلد دوم شرح ابن ابی الحدید، ص8 آمده است که ولید بن عتبة گفته است: «ما به معاویه مشورت دادیم که به کوفه لشکر بکشد ولی او به مدینه لشگر فرستاده است. پس مَثَل ما و مَثَل او مانند کسی است که گفته است من به فلانی ستارۀ سُهی را که خیلی ریز است اشاره می‌کنم ولی او ماه را به ما نشان می‌دهد.» و در فارسی معروف است که فردی به دیگری گفت: آن بز است روی کوه یا آهو؟ و آن دیگری جواب داد کدام کوه؟

پس طرفداران معاویه نسبت به او بدگویی می‌کردند ولی معاویه فرد زیرکی بود و می‌گفت ابتدا باید اطراف را تصرف کنیم تا نیروهای علی کم شود و اعصاب او به هم بخورد و طرفداران او نیز نسبت به او بدبین شوند و بفهمند که او توان مدیریتی ندارد و… پس معاویه بعد از صفین و حکمیت مستقیما با حضرت علی(ع) درگیر نشد.

اگر ما این مطالب را می‌خواندیم و می‌فهمیدیم، اولویت اول تقویت بنیۀ کشور است و کارهای نابخردانه نمی‌کردیم. ما به درون کشور نپرداختیم و بجایش سراغ یمن و غزه رفتیم و در داخل کشور سرمایه‌گذاری صحیحی نکردیم و بلکه منتقدان را نیز کنار زدیم. با این رویکرد کشور تضعیف شد و کشورهای اطراف را نیز از ما ترساندند. اگر به سیاست‌های معاویه توجه داشتیم که چگونه حضرت علی(ع) را تضعیف کرد امکاناتمان را از کشور بیرون نمی‌بردیم بلکه می‌فهمیدیم که اتفاقا این کار دشمن است که می‌خواهد امکانات ما را به بیرون کشور ببرد تا کشور از امکانات خالی شود. امکانات ما را به خارج کشور بردند و از داخل با مشکل رو به رو شدیم. آنچه الآن بر سر ما آمده است زمان‌های قبلی بر سر دیگران آورده‌اند. البته حضرت علی(ع) خودش تقصیری نداشته بلکه طبق اصول اسلامی عمل کرده است پش نام نیکش باقی مانده است، ولی ما طبق اصول عمل نکردیم بلکه نیروها را در این طرف و آن طرف متفرق کردیم و خودمان دست بسته شدیم.

به هر حال معاویه مستقیما با لشگریان حضرت علی(ع) سر شاخ نشد بلکه سیاستش این بود که حضرت را از اطراف تضعیف کند.

و اما مطلب دیگر اینکه در خود یمن و صنعاء طرفدارانی از عثمان وجود داشتند یعنی با وجود اینکه حضرت بر آنجا حکومت می‌کرد ولی طرفداران عثمان نیز حضور داشتند و به معاویه نامه نوشتند که تو افرادی را بفرست تا فرمانداران علی را بیرون کنیم. پس همۀ افراد در یمن سالم نبودند.

از همین‌جا به این نکته اشاره کنم که در قصۀ حرکت امام حسین(ع) برخی می‌گویند چرا ایشان به یمن نرفت ولی از این داستان‌ها بدست می‌آید که در یمن همه طرفدار حضرت علی(ع) و ائمه نبودند. همانطور که مردم کوفه در سال 60 هجری به یزید نامه نوشتند که یک فرماندار قوی به کوفه بفرست در سال 40 هجری نیز مردم یمن به معاویه نامه نوشتند که فرمانداری از خودت بفرست و یمن را از چتر فرماندهی علی در بیاور. علت این امر این بود که اولا گروهی طرفدار عثمان بودند و ثانیا گروهی نیز با عثمانی‌ها به خاطر دنیا مشترک شدند. ثالثا از قرائن مختلف بدست می‌آید که فرمانداران حضرت علی(ع) در یمن و صنعاء با مردم برخورد خوبی نداشتند. در واقع وقتی اخباری از نارضایتی مردم به حضرت علی(ع) رسید کسی را فرستاد تا ببیند چه شده است و مردم درخواست کردند که فرمانداران را عوض کنید.

از همینجا می‌فهمیم که گاهی اوقات حکومت مرکزی خوب است در حالی که فرستادگان آن ظالم هستند و همین موجب می‌شود که مردم با حکومت مرکزی بد شوند، چون فکر می‌کنند که حاکم اصلی از امورات آگاه است. پس حکومت مرکزی باید با دقت فرمانداران خود را نظارت کند.

0 0 رای ها
رأی دهی به مقاله
اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
0
افکار شما را دوست دارم، لطفا نظر دهیدx