شرح خطبه 26 نهج البلاغه در تاریخ 23 مهر 1404

برای شنیدن فایل صوتی شرح خطبه 26 نهج البلاغه در تاریخ 23 مهر 1404 وارد لینک زیر شوید:
↓↓↓↓↓↓↓↓↓↓↓↓↓↓↓↓↓
(ممکن است به خاطر ضعیف بودن اینترنت برای ورود به این لینک قدری منتظر بمانید. سعی کنید فیلترشکن خود را خاموش کنید)
متن پیاده شدۀ این جلسه
نکات درس نهج البلاغه در تاریخ 23/07/1404
شرح خطبه 26 نهج البلاغه
خطبه 26 سه قسمت دارد که تا اینجا دو قسمتش را توضیح دادهایم. روشن است که سخنرانی حضرت طولانی بوده و سید رضی چون هدفش جمع آوری کلمات بلیغ بوده تنها برخی از جملات آن را آورده است. البته با شواهدی که برخی ذیل خطبه23 گذشت به نظر میرسد در همان قسمتهای آورده شده نیز برخی جملات، کلمات و واژههایی را انداخته باشد.
تنظیر:
یادم هست آیت الله منتظری کتب اربعة را خیلی مهم میدانست و آنها را کتابهایی میدانست که پیوسته استاد بر شاگرد میخوانده و سعی زیادی در این شده که دقیق باشد و کم و زیاد نشود. از آن طرف کتابهایی مثل قرب الاسناد نوشته شد تا واسطهها را در سندها کم کند به این صورت که نویسندۀ این کتاب، انسانهای پیری را پیدا میکرد که روایات را به جوانها گفته باشند و این جوانها وقتی پیر شدند برای جوانان حدیث گفته باشند و در نتیجه اگر بین کلینی و پیامبر(ص) هشت واسطه است آن را شش واسطه کند. نظر آیت الله بروجردی این بوده که به کتابهایی مثل قرب الاسناد نمیتوان زیاد اعتماد کرد چون توجه شخص به این بوده که انسان معمّر پیدا کند و وقتی چنین شد توجه به اینکه شخص، عادل و ضابط است یا نه، کم میشود. به خصوص اینکه کسی که پیر است ممکن است حافظۀ خوبی نداشته باشد و نتواند مطالب را به درستی نقل کند. از آن طرف آن شخص جوان نیز به خاطر ناپختگی ممکن است نتواند ظرائف روایات را دریابد تا نقل کند. پس روایات قرب الاسناد دارای دقت در محتوا نیست.
حال سید رضی که بیش از 300 سال بعد از حضرت علی(ع) سعی داشته کلمات بلیغ حضرت را جمع کند نسبت به امور دیگر کمتوجه بوده است، لذا به ذهن من میرسد که برخی از جملات نقل شده در نهج البلاغه از دشمنان حضرت علی(ع) و از جمله از حجاج بن یوسف باشد که او نیز فردی بلیغ بوده و ممکن است که قالب و برخی از کلمات را از حضرت علی(ع) گرفته و خودش بر آن اموری را افزوده است. پس وقتی مشاهده میکنیم جملاتی در نهج البلاغه عادلانه و عاقلانه نیست باید شک کنیم که از حضرت هست یا نه.
البته علماء این مطالب را برای مردم نمیگفتند تا مردم نسبت به نهج البلاغه کماعتقاد نشوند ولی به نظر میرسد که امروزه باید این امور را برای مردم بگوییم تا بدانند همۀ جملات نهج البلاغه از حضرت نیست و در نتیجه با دین بد نشوند.
و اما در رابطۀ با قسمت دوم خطبه 26 روشن شد که حضرت گفت من یارانی ندارم که توسط آنها بخواهم قیام کنم. در این زمینه سؤالی مطرح است که اتفاقا ابوسفیان و عباس به حضرت اعلام یاری دادند که ما مدینه را پُر از لشگر میکنیم.
در جواب باید توجه شود که عباس و ابوسفیان به دنبال مقام طلبی بودند و قصد آنها این بود که حضرت علی(ع) را وسیلهای برای رسیدن به منافع خود قرار دهند. آنها قصد داشتند حضرت را جلو بیندازند و موقع جنگ خود را کنار بکشند. در این صورت بین مهاجران و انصار با اهل بیت جنگ رخ میداد و گروه دوم شکست خورده و گروه اول تضعیف میشد و در نتیجه ابوسفیان به حکومت میرسید. حضرت علی(ع) این زیرکی را داشت و به همین خاطر به حرفهای عباس و ابوسفیان توجه نکرد.
البته ما در جمهوری اسلامی این زیرکی را نداشتیم و گاهی گفتیم معیار حال فعلی افراد است و گاهی گمانت کردیمدشمنان دیرینهای مثل روسیه قابل اعتماد هستند و در مواقع اضطرار به ما کمک خواهند کرد ولی در جنگ با اسرائیل معلوم شد که روسیه اصلا قابل اتکا نیست و پشت ما را به موقع خود خالی خواهد کرد.
و اما در قسمت سوم خطبه که مربوط به دوران حکومت حضرت است از کارهای معاویه و عمر و عاص سخن گفته شده که عمروعاص برای کمک به معاویه به دنبال دنیا بود و قصدش خدا نبود.
در شرح ابن ابی الحدید ج 1 صص 61 تا 73 در مورد چگونگی پیوستن عمروعاص به معاویه مطالب فراوانی نوشته که چکیدهاش چنین است:
عمروعاص از عثمان کناره کشید و پس از کشته شدن عثمان و به راه افتادن جنگ جمل پیشنهاد معاویه را دریافت کرد که با او همکاری کند. معاویه با عتبه برادر پدری و مادری خود در مورد مشکلات حکومت و بیعت خواستن حضرت علی(ع) از او مشورت کرد و برادرش عمروعاص را پیشنهاد داد که از او کمک بگیر. عمروعاص با پسرانش عبدالله و محمد مشورت کرد. عبدالله گفت تو خوشنام بودی و اجازه بده دینت باقی بماند. محمد به او گفت حالا که پیشنهاد دریافت کردهای برو تا چیزی بدست آوری. عمروعاص خیلی مردد بود که چه کند و به همین خاطر چندین بار به غلام خود وردان گفت اسب را زین کن و سپس پشیمان میشد. غلام به او گفت من میدانم چرا مردد هستی چون اگر بمانی دینت حفظ خواهد شد و اگر بروی دنیا بدست میآوری. به هر حال عمروعاص دنیا را انتخاب کرد و نزد معاویه رفت و با او شرط کرد که به شرطی با تو همکاری میکنم و کوفه را از دست علی خارج میکنم که مصر را به من بدهی. عمروعاص خودش مصر را فتح کرده بود ولی در طول زمان کنار گذاشته شده بود. معاویه قبول کرد و چون عمروعاص در سال 43 یا 44 فوت کرده، نهایتا مصر حدود 3 یا 4 سال به او رسید و به فرزندانش گفت: طعمۀ خوبی برای شما آماده کردم.
بعد از عمروعاص فرزندش عبدالله حاکم مصر شد ولی چند ماه نگذشته بود که معاویه برادر خودش عتبه را حاکم مصر کرد و فرزند عمروعاص را کنار گذاشت و خیانتهای او دنیا و آخرتش را با هم خراب کرد.
با خواندن این وقایع ما طلاب و طبقۀ متوسط باید مواظب باشیم که اینگونه عمل نکنیم که نهایتا نه دنیا خواهیم داشت و نه آخرت.
به متن خطبه برسیم:
وَ لَمْ يُبايِعْ حَتّى شَرَطَ اَنْ يُؤْتِيَهُ عَلَى الْبَيْعَةِ ثَمَناً
ترجمه: «[عمروعاص با معاویه] بیعت نکرد مگر با این شرط که ثَمَنی به او پرداخت کند»
جالب است که در این خطبه اصلا نام عمر و عاص و معاویه نیامده است. حال یا مردمی که برایشان این خطبه خوانده شده از امور آگاه بودهاند و یا سید رضی اسامی و برخی جملات را حذف کرده است.
فَلا ظَفِرَتْ يَدُ الْبائِعِ، وَ خَزِيَتْ اَمانَةُ الْمُبْتاعِ.
ترجمه: «پس پیروز مباد دست فروشنده، و رسوا باد عهد خریدار.»
این جمله تعبیر فصیح و بلیغی است که سید رضی آن را انتخاب کرده و آورده و قسمتهای دیگر خطبه را حذف کرده است. به هر حال این نفرین حضرت علی(ع) کاملا عملی شد و همانطور که از شرح ابن ابی الحدید گذشت، عمروعاص به نتیجۀ مطلوبش نرسید.
فَخُذُوا لِلْحَرْبِ اُهْبَتَها، وَ اَعِدُّوا لَها عُدَّتَها
ترجمه: «اکنون آماده جنگ شوید، و ساز و برگ آن را آماده کنید»
یعنی حالا که عمروعاص به کمک معاویه رفته شما مردم کوفه باید آمادۀ جنگ باشید و ابزار جنگی داشته باشید. البته مراد از ابزار تنها تیر و تفنگ نیست، بلکه تیز ذهنی هم هست. در مقابل دشمنِ تیز ذهن طبیعتا ابزار تیز ذهنی نیاز است.
در توضیح این جمله بد نیست به نکاتی از شرح ابن ابی الحدید اشاره کنم:
وقتی عمروعاص نزد معاویه آمد دو حیلهگر کنار هم نشستهاند. معاویه نمیخواهد به عمروعاص نیاز اصلی خود را صریح بگوید، لذا به او گفت همین دیشب چند اتفاق افتاده است: یکی اینکه در مصر یکی از زندانیان شورشی فرار کرده و ممکن است برای حکومت مشکل ایجاد کند. دوم اینکه پادشاه روم تصمیم گرفته تا به سرزمینهای اسلامی حمله کند. سوم علی است که به حکومت رسیده و مردم با او بیعت کردهاند و او جریربن عبدالله را فرستاده تا از من برای خودش بیعت بگیرد.
عمروعاص به او گفت اولی مهم نیست و به راحتی میتوان از شر او راحت شد و پادشاه روم نیز با فرستادن هدایایی آرام میشود. مشکل اصلی علی است که هم دیندار است و هم شجاع و مدیریت نیز میداند.
معاویه از این حرف عمروعاص فهمید که او گزینۀ خوبی برای مشورت و اقدام است. عمروعاص آن دو مشکل کوچک را حل کرد و سپس به معاویه گفت: شرحبیل که دیندار و فرماندار حمص است و طرفدار علی است را بخر. اگر چنین کنی کارها خوب پیش میرود. معاویه گفت: او را چگونه بخریم؟ عمر و عاص گفت: به او بگو من میخواهم با علی بیعت کنم ولی چکار کنم که علی قاتل عثمان است. سپس گفت: باید در مسیری که شرحبیل به سمت تو میآید بزرگانی قرار دهی که دائما به او بگویند عثمان مظلوم بود و بدست علی کشته شد و خلاصه باید جوّ را به گونهای ایجاد کنی تا شرحبیل را به سمت خودت بگردانی. به خصوص اینکه شرحبیل با جریر بن عبدالله، نمایندۀ علی که برای بیعت گرفتن از تو آمده، دشمن است و این نیز خودش عاملی میشود که کار به نفع تو برگردد و اتفاقا همینگونه شد و شرحبیل فریب خورد و اتفاقا دشمن حضرت علی(ع) گردید و مردم را تحریک کرد تا لشگری برای معاویه درست شود و در نتیجه آمادۀ جنگ با حضرت علی(ع) شدند.
با این توضیحات میفهمیم زیرکی عمروعاص فقط این نبوده که قرآن سر نیزه کند بلکه زیرکیهایی قبل از آن نیز داشته است که موجب شده لشگری برای جنگ با حضرت علی(ع) فراهم شود. و جاهلان ضربه زننده منحصر در ابوموسی اشعری نبوده بلکه شرحبیلِ طرفدار حضرت علی(ع) زودتر فریب خورده و دشمن او شده بود.
نکتۀ اخلاقی دیگری که میتوان از این داستان بدست آورد این است که کینۀ شخصی با یک شخص نباید موجب اتخاذ تصمیمات اجتماعی اشتباه برای ما شود. متأسفانه در جمهوری اسلامی بارها مشاهده شده که افرادی چون از کسی کینۀ شخصی داشتهاند اجازه ندادهاند او با وجود شایستگی، مناصب حکومتی را بگیرد.
فَقَدْ شَبَّ لَظاها، وَ عَلا سَناها.
ترجمه: «شعلههای جنگ زبانه کشیده، و روشنایی آن سر کشیده»
یعنی شواهد متعددی برای رخ دادن جنگ مشاهده میشود.
وَ اسْتَشْعِرُوا الصَّبْرَ، فَاِنَّهُ اَدْعى اِلَى النَّصْرِ.
ترجمه: «پایداری را شعار خود کنید، که بهترین وسیله پیروزی است.»
معنای شعار در عربی و فارسی متفاوت است. شَعر در عربی به معنای مو است. وقتی گفته میشود فلان چیز را شعار خود قرار دهید یعنی مثل موی بدن جزو شما باشد. در مقابل شعار، دثار است که به معنای لباس رو است که از بدن به راحتی جدا میشود. پس شعار صبر یعنی صبر را به خود بچسبانید و از آن جدا نشوید.