تفسیر آیات 59 تا 64 سوره اعراف

تفسیر آیات 59 تا 64 سوره اعراف
لَقَدْ أَرْسَلْنٰا نُوحاً إِلىٰ قَوْمِهِ فَقٰالَ يٰا قَوْمِ اعْبُدُوا اللّٰهَ مٰا لَكُمْ مِنْ إِلٰهٍ غَيْرُهُ إِنِّي أَخٰافُ عَلَيْكُمْ عَذٰابَ يَوْمٍ عَظِيمٍ ﴿الأعراف، 59﴾
«همانا ما نوح را به سوى قومش فرستاديم. پس گفت: اى قوم من، خدا را بپرستيد، كه براى شما معبودى غیر او نيست. [اگر بر شرك اصرار ورزيد،] به راستى من از عذاب روزى بزرگ بر شما مىترسم.»
قٰالَ الْمَلَأُ مِنْ قَوْمِهِ إِنّٰا لَنَرٰاكَ فِي ضَلاٰلٍ مُبِينٍ ﴿الأعراف، 60﴾
«سران قوم او گفتند: به راستى ما تو را در گمراهى آشكارى مىبينيم.»
قٰالَ يٰا قَوْمِ لَيْسَ بِي ضَلاٰلَةٌ وَ لٰكِنِّي رَسُولٌ مِنْ رَبِّ الْعٰالَمِينَ ﴿الأعراف، 61﴾
«گفت: اى قوم من، هيچ گونه گمراهى در من نيست، بلكه من فرستادهاى از جانب پروردگار جهانيانم.»
أُبَلِّغُكُمْ رِسٰالاٰتِ رَبِّي وَ أَنْصَحُ لَكُمْ وَ أَعْلَمُ مِنَ اللّٰهِ مٰا لاٰ تَعْلَمُونَ ﴿الأعراف، 62﴾
«پيامهاى پروردگارم را به شما مىرسانم و خيرخواه شما هستم، و از خدا چيزهايى مىدانم كه شما نمىدانيد.»
أَ وَ عَجِبْتُمْ أَنْ جٰاءَكُمْ ذِكْرٌ مِنْ رَبِّكُمْ عَلىٰ رَجُلٍ مِنْكُمْ لِيُنْذِرَكُمْ وَ لِتَتَّقُوا وَ لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ ﴿الأعراف، 63﴾
«آيا [مرا تكذيب مىكنيد، و] در شگفتيد از اينكه توسّط مردى از شما، پيامى بيدار كننده از جانب پروردگارتان براى شما آمده است تا شما را [از كيفر خدا] بيم دهد [تا بترسید] و تا تقوا پيشه كنيد، و شايد مورد رحمت [خدا] قرار گيريد؟»
فَكَذَّبُوهُ فَأَنْجَيْنٰاهُ وَ الَّذِينَ مَعَهُ فِي الْفُلْكِ وَ أَغْرَقْنَا الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآيٰاتِنٰا إِنَّهُمْ كٰانُوا قَوْماً عَمِينَ ﴿الأعراف، 64﴾
«پس او را تكذيب كردند، و ما او و كسانى را كه با وى در كشتى بودند نجات داديم، و كسانى را كه آيات ما را دروغ شمردند غرق كرديم. به راستى آنان قومى كوردل بودند.»
چرا در سوره اعراف نامی از ابراهیم نیامده است؟
از آیه 59 به بعد داستان چندین پیامبر بیان گردیده ولی جالب است که در سوره اعراف اصلا نامی از حضرت ابراهیم نیامده است.
اولا باید گفت اینکه در قرآن از اسامی برخی پیامبران نام برده شده نه همۀ پیامبران برای این است که این دسته از پیامبران برای مردم حجاز شناخته شده بودند و در نتیجه بیان سرگذشت آنها میتواند برای مردم حجاز درس عبرت باشد. از بین همۀ پیامبران حضرت ابراهیم برای مردم حجاز بیشتر شناخته شده بوده و در نتیجه این سؤال پیش میآید که چرا در این سوره از ابراهیم سخنی به میان نیامده است؟
برای جواب به این سؤال باید مطالب سوره اعراف از ابتدا تا اینجا بررسی شود. در ابتدای سوره اعراف از تذکر به مؤمنان و انذار سخن گفته شد. حال میتوان گفت آیات 54 تا 57 نوعی تذکر به مؤمنان بود به خصوص اینکه در آیه 57 از عبارت لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ استفاده شد. از آن طرف بسیاری از آیات سوره اعراف نوعی انذار و هشدار بود. آیه 58 نیز با اشاره به «بلد طیب» در مقام تذکر و با توجه به «بلد خبیث» در صدد انذار است و انگار واسطهای در وسط آیات قبلی و بعدی است به این صورت که آیات قبل از آیۀ 58 تذکر و آیات بعد از آیۀ 58 انذار است. بله، آیۀ 59 به بعد انذار است چون اشاره به عذاب اقوام پیشین دارد و از همینجا به نظر میرسد به این دلیل در این سوره از ابراهیم سخنی به میان نیامده که قوم او با عذاب نابود نشدند. بله آن حضرت وقتی قومش را هدایت کرد و عملا با شکستن بتها ثابت کرد که بتها هیچ توانی ندارند و او را در آتش افکندند و معجزه آسا از آتش به سلامت بیرون آمد، از میان قومش بیرون رفت و آن قوم عذاب نشدند.
بله، در سورۀ اعراف قصۀ اقوامی آمده که عذاب شدند تا نوعی انذار باشد.
وجه تأکید بر ارسال نوح در آیه 59
شروع آیه 59 با عبارت «لَقَدْ» برای تأکید در ارسال است. حال چنین تأکیدی برای مردم زمان نوح که او را میدیدند میتواند برای اثبات رسالت نوح باشد و برای مردم زمان پیامبر(ص) برای اثبات رسالت حضرت نوح و برای مردم زمان ما که اصل وجود حضرت نوح را منکر هستند این تأکید برای اثبات نوح و رسالت اوست.
دقتی در واژۀ «نوح»
واژۀ «نوح» ممکن است از کلمۀ نیاحه گرفته شده باشد چون حضرت نوح زیاد گریه میکرده است. در تفسیر تسنیم،ج29، ص259 روایاتی را از کتاب علل الشرائع، ج1،ص28 در مورد اسم نوح به این صورت آورده که: اسم نوح عبد الملک بوده و چون زیاد گریه میکرده و طبق نقلی 500 سال گریه کرده اسم او نوح گذاشته شده است. روایت دیگری نیز آمده که اسمش عبد الاعلی بوده است. روایت دیگر عبدالغفار گفته است و چون برای خودش گریه میکرده اسمش نوح گذاشته شده است. هرچه که باشد این واژه به پیامبر(ص) میفهماند که باید برای خدا گریه کنی.
و اما آیا نوح اسم یک شخص است یا اسم یک سلسله است؟ اگر اسم سلسله باشد این بیشتر قابل فهم است که 950 سال رسالت داشته باشد ولی اگر اسم شخص باشد سؤال پیش میآید که چگونه ممکن است یک انسان 950 سال عمر کرده باشد؟ البته از ظاهر قرآن بر میآید که نوح شخص بوده است. بله در آیه 105 سوره شعراء چنین آمده است: كَذَّبَتْ قَوْمُ نُوحٍ الْمُرْسَلِينَ ﴿الشعراء، 105﴾ «قوم نوح پیامبران را تکذیب کردند»
این آیه ممکن است قرینهای شود بر اینکه قوم نوح سلسلهای از پیامبران را تکذیب کردند. پس شاید نوح یک سلسله بوده که پدر و پسر و اسباط یعنی نوهها همگی اسم نوح داشته و پیامبر بودهاند.
به این نکته نیز توجه شود که قوم نوح بر خلاف قوم عاد و قوم ثمود اسم دیگری نداشتهاند و در این آیات از آنها با نام قوم نوح یاد شده بر خلاف قوم عاد که پیامبرشان حضرت هود و اسمشان عاد بوده است.
دقتی در معنای واژۀ «قوم»
قوم یعنی گروهی از مردان که قیام آن گروه به واسطۀ آنهاست. پس قوم به کسانی میگویند که یک جامعه را برپا میدارند و بیشتر شامل مردان میشود. قرینهاش این آیه از سوره حجرات است که میفرماید:
لاٰ يَسْخَرْ قَوْمٌ مِنْ قَوْمٍ عَسىٰ أَنْ يَكُونُوا خَيْراً مِنْهُمْ وَ لاٰ نِسٰاءٌ مِنْ نِسٰاءٍ عَسىٰ أَنْ يَكُنَّ خَيْراً مِنْهُنَّ ﴿الحجرات، 11﴾
«نباید قومی قوم دیگر را مسخره کنند، شاید مسخره شدهها از مسخرهکنندگان بهتر باشند، ونباید زنانی زنان دیگر را [مسخره کنند] شاید مسخره شدهها از مسخرهکنندگان بهتر باشند»
در این آیه قوم و نساء مقابل هم آمدهاند که دلالت دارد قوم شامل نساء نمیشود.
از آنچه بیان شد میفهمیم که حضرت نوح به سوی مردان قومش ارسال شده و در اینجاست که این سؤال پیش میآید که آیا زنان شایستگی این را نداشتهاند که پیامبری به سوی آنها ارسال شود؟ آیا زنان مکلف نبودهاند؟
در جواب این سؤال باید گفت که در روزگار قدیم معمولا مردان سرکشی و طغیان میکردند و اگر مردان ایمان میآوردند زنان نیز به تَبَع آنان ایمان میآوردند چون در آن زمان مردسالاری و بلکه کدخداسالاری بوده است و در مواردی اگر رئیس قبیله ایمان میآورد بقیه ایمان میآوردند. پس اشاره به قوم برای اخراج خانمها نیست. پس قوم اگر چه لفظش شامل زنان نشود ولی محتوای رسالت با ملاک و معیار شامل زنان خواهد شد.
بیان داستان نوح عامل آرامشبخشی پیامبر(ص) و تهدیدی برای مشرکان
جملۀ لَقَدْ أَرْسَلْنٰا نُوحاً إِلىٰ قَوْمِهِ نوعی تسلیت و آرامشبخشی به پیامبر(ص) است به این معنا که خدا به پیامبر(ص) میگوید اگر قوم تو موجبات اذیت تو را فراهم کردهاند بقیۀ پیامبران از جمله حضرت نوح نیز همینگونه بودهاند و اگر او صبر کرد تو نیز باید صبر کنی. همچنین بیان این داستان نوعی تهدید و انذار برای مشرکان زمان پیامبر(ص) است که اگر شما مشرکان با پیامبر(ص) مخالفت کنید مثل مشرکان زمان نوح به عذاب مبتلا خواهید شد.
ظرائفی از تعبیر فَقٰالَ يٰا قَوْمِ
فاء در عبارت فَقٰالَ در آیۀ 59 دلالت دارد که نوح از همان اول که رسالتش مشخص شد فورا مردم را به یکتاپرستی که مأموریتی مهم بود دعوت کرد و در این کار هیچ تعللی نکرد.
و اما اینکه نوح تبلیغش را با عبارت يٰا قَوْمِ شروع کرد دلالت بر مهربانی دارد که شما قوم من هستید و مرا کاملا میشناسید و میدانید که من خیر و خوبی شما را میخواهم.
به این نکته نیز دقت شود که در آیات 59 و 61 دو بار از عبارت يٰا قَوْمِ استفاده شده است. یعنی نوح حتی پس از توهین ملأ و اشراف باز آنها را با خطاب يٰا قَوْمِ صدا زده است که دلالت بر نهایت مهربانی آن حضرت حتی با بدکاران قومش دارد. البته تفسیر راهنما ج 6 ص59 شمارۀ5 از تکرار عبارت يٰا قَوْمِ در آیه 61 استفاده کرده است که تودۀ مردم تحت تأثیر موضعگیری ملأ و اشراف قرار گرفتند و به همین خاطر او برای بار دوم تودۀ مردم قومش را خطاب کرده است که من گمراه نیستم.
مجهز بودن نوح به علم و تقوا و حلم
از عبارات آیات بدست میآید که اگر نوح به سوی قومش فرستاده شده خداوند قبلش او را به علم و تقوا و حلم و رأفت و مهربانی مجهز کرده است. پس مبلغان دینی باید قبل از رفتن به تبلیغ و سخنرانی به این امور مجهز باشند. بنابراین فرستادن طلابی که هنوز علم کافی ندارند و بر روی اخلاق خود کار نکردهاند برای سخنرانی به این طرف و آن طرف، کار صحیحی نیست و میتواند نوعی ضدّ تبلیغ باشد.
قوم نوح و شناخت اجمالی آنها از الله
از عبارت اعْبُدُوا اللّٰهَ بدست میآید که قوم نوح، الله را اجمالا میشناختند که خالق آسمانها و زمین است اگرچه نسبت به او شرک میورزیدند. همچنین اجمالا نسبت به عبادت نیز اطلاعاتی داشتهاند و شاید غیرخدا را عبادت میکردند که نوح به آنها میگوید باید خدا را عبادت کنید. پس همانطور که در عالم تکوین طفره محال است و مثلا نمیشود بچه یکدفعه ایجاد شود در عالم تشریع نیز همینگونه است و امور باید مرحله به مرحله پیش رود. ابتدا باید خدا شناخته شود و مردم با عبادت آشنا باشند تا بتوان آنان را به عبادت خدا تشویق کرد. در امور دیگر نیز همینگونه است و باید مرحله به مرحله پیش رفت. در اینجا نیز اگر حضرت نوح میگوید خدا را بپرستید معلوم است که قومش خدا را میشناختند. پس نمیتوان به کسی که اصلا خدا را نمیشناسد دستور به عبادت خدا داد، مثل اینکه نمیتوان از کسی که هنوز مؤمن نشده توقع حجاب داشت. باید دقت داشت که دستورات پیامبران مثل دستورات نیروهای نظامی، زوری نیست بلکه خود مردم باید بفهمند و بعد از فهم، عمل کنند. به هر حال قوم نوح خدا را میشناختند ولی شیطان آنها را فریفته بود به این صورت که یا به همراه خدا غیرخدا را نیز میپرستیدند و یا اصلا خدا را نمیپرستیدند و تنها غیرخدا را میپرستیدند؛ شاید هم اینگونه بوده که آنها ربوبیت کل عالم را مربوط به خدا میدانستند ولی ربوبیت امور کوچک را به غیرخدا نسبت میدادند.
در تفسیر التحریر و التنویر، ج8، ص145 آمده است:
و ظاهر ما في سورة نوح أنّهم كانوا لا يعبدون الله لقوله: أَنِ اعْبُدُوا اللَّهَ وَ اتَّقُوهُ [نوح: 3] و ظاهر ما في سورة فصّلت أنّهم يعترفون الله لقولهم: لَوْ شاءَ رَبُّنا لَأَنْزَلَ مَلائِكَةً [فصلت: 14] مع احتمال أنّه خرج مخرج التّسليم الجدلي فإن كانوا مشركين كان أمره إياهم بعبادة اللّه مقيّدا بمدلول قوله: ما لَكُمْ مِنْ إِلهٍ غَيْرُهُ أي أفردوه بالعبادة و لا تشركوا معه الأصنام، و إن كانوا مقتصرين على عبادة الأوثان كان قوله: ما لَكُمْ مِنْ إِلهٍ غَيْرُهُ تعليلا للاقبال على عبادة الله، أي هو الإله لا أوثانكم.
خلاصهای از ترجمه: «قوم نوح هم خدا را عبادت میکردند و هم بتها را و امر اعْبُدُوا اللّٰهَ به آنها میگوید تنها خدا را بپرستید. بله اگر قوم نوح فقط برای بتها عبادت میکردند و اصلا خدا را عبادت نمیکردند در این صورت جملۀ مٰا لَكُمْ مِنْ إِلٰهٍ غَيْرُهُ آنها را تشویق میکند که به عبادت خدای یگانه رو آورید چرا که او اله است نه بتهای شما.»(پایان)
هر چه که باشد مشرکان قوم نوح، عبادت را میدانستند و اهل عبادت بودند ولی عبادت آنها اشکالی داشته که صحیح نبوده و دستور اعْبُدُوا اللّٰهَ آنان را به عبادت خدای یگانه توصیه میکند. پس نوح ابتدا جهانبینی را برای آنان حلّ کرده و سپس دستور به عبادت داده است. اگر در جمهوری اسلامی عبادت زمین مانده و جوانها از دین زده شدهاند دلیلش این بوده که ما روی جهانبینی و عقائد کار نکردیم و تنها قانون صادر کردیم. در سخنرانیها نیز دائما احساسات و خرافه پراکنده شد و عقلها بارور نشد. به همین خاطر است که مردم نیز احساسی هستند.
جایگاه عبارت مٰا لَكُمْ مِنْ إِلٰهٍ غَيْرُهُ
عبارت مٰا لَكُمْ مِنْ إِلٰهٍ غَيْرُهُ ممکن است همانطور که التحریر و التنویر گفته قید برای الله باشد یعنی خدایی را بپرستید که معبودی جز او نیست و ممکن است دلیل عبادت خدا باشد یعنی خدا را بپرستید چون معبودی جز او نیست.
دقتی در ظاهر عبارت مٰا لَكُمْ مِنْ إِلٰهٍ غَيْرُهُ
عبارت مٰا لَكُمْ مِنْ إِلٰهٍ غَيْرُهُ در واقع چنین بوده است: مٰا إِلٰهٌ غَيْرُهُ لَكُمْ ولی آمدن مِنْ و مقدم شدم لَكُمْ هر دو نوعی تأکید را میرسانند یعنی هیچگونه معبودی غیر خدا برای شما وجود ندارد. دقت شود که 8 نفر از قاریان مٰا لَكُمْ مِنْ إِلٰهٍ غَيْرُهُ خواندهاند و کسائی و ابوجعفر مٰا لَكُمْ مِنْ إِلٰهٍ غَيْرِهِ خواندهاند. اگر غیرِهِ خوانده شود با لفظ إِلٰهٍ که موصوف است مطابق است و اگر غیرُه خوانده شود به این دلیل است که جایگاه نحوی مِنْ إِلٰهٍ مرفوع است و غیرُه که صفت آن است نیز مرفوع آمده است.
ارتباط معنایی «مٰا لَكُمْ مِنْ إِلٰهٍ غَيْرُهُ» با «لا اله الا الله»
در مورد لا اله الا الله گفته شده که الا نباید استثناء معنا شود بلکه باید به معنای غیر گرفته شود. پس معنای لا اله الا الله دقیقا مثل معنای مٰا لَكُمْ مِنْ إِلٰهٍ غَيْرُهُ این است که خدایی غیر خدا وجود ندارد. پس لا اله الا الله دو قسمت نفی و اثبات ندارد بلکه یک جمله است و اثبات خدایی میکند که غیر از او معبودی نیست. در جملۀ مورد بحث نیز از واژۀ غیر استفاده شده نه الا. در تفسیر تسنیم، ج29، ص250 آمده است:
جملۀ مٰا لَكُمْ مِنْ إِلٰهٍ غَيْرُهُ مشابه مدلول کلمۀ توحید لا اله الا الله است که مرکب از دو قضیۀ سالبه و موجبه نبوده و برای اثبات دو مطلب نیست زیرا فطرت انسانها از هر دو مطلب سلب و ایجاد تهی نیست که هم از اصل وجود خدا غافل و هم از توحید آن بیخبر باشد تا انبیای الهی نخست وجود خدا را ثابت کنند سپس به نفی شریک داشتن او بپردازند، زیرا الا در لا اله الا الله به معنای غیر است یعنی غیر از خدای محبوب و دلپذیر خدای دیگری نیست. پس الا الله مفاد استثناء را به همراه ندارد تا جملۀ پیش از الا جنبۀ سلبی پیدا کند و جملۀ پس از آن جنبۀ ایجابی، بلکه حاوی مدلول غیر و وصف اله است. مؤید این معنا که الّا در کلمۀ توحید به معنای غیر است تعبیر آیۀ مورد بحث است که میفرماید: مٰا لَكُمْ مِنْ إِلٰهٍ غَيْرُهُ. پس لا اله الا الله یعنی لا اله غیر الله.(پایان)
با این مطالب میفهمیم اینکه برخی سخنرانان میگویند لا اله الا الله دو جمله است که یکی نفی شرک و دیگری اثبات توحید است سخن دقیقی نیست.
معنای دقیق «لا اله الا الله» با بیان انواع استثناء
برای فهم بهتر سخن بالا بد نیست توضیح دهم که در عربی سه نوع استثناء داریم:
الف) استثناء متصل: در صورتی که مستثنی و مستثنی منه از یک جنس باشند مثل: جاء القوم الا زیدا که زید یکی از افراد قوم است. این نوع استثناء صحیحترین نوع است و انواع دیگر استثناء مشکل دارند.
ب) استثناء منقطع: در صورتی که مستثنی و مستثنی منه از دو جنس باشند مثل: جاء القوم الا حمار که حمار جزو قوم نیست. گفتن این استثناء اگر از زبان یک فرد معمولی خارج شود دلالت دارد که گوینده حرف زدن نمیداند و اگر از زبان فرد حکیمی خارج شود برای نوعی تأکید است تا بفهماند از مستثنی منه هیچ استثنائی نشده است.
ج) استثناء مفرغ: در این نوع اصلا مستثنی منه ذکر نمیشود مثل: ما قام الا زید
حال در مورد لا اله الا الله اگر مستثنای متصل باشد این اشکال پیش میآید که اگر الله، همجنس اله ها باشد با لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْء ﴿الشورى، 11﴾ سازگار نیست. اصلا خدا ضروری الوجود است و بقیۀ موجودات ممکن الوجودند. پس هیچ موجودی هم جنس خدا نیست و الله با غیر الله تفاوت اساسی دارد. به عبارت دیگر وجود ممکنات غیری است ولی وجود خدا ذاتی است. بنابراین نمیتوان استثناء را متصل گرفت. حال ممکن است کسی بگوید استثناء در لا اله الا الله، منقطع است و الله برای تأکید مستثنی آمده و نکتهاش این است که مستثنی منه تأکید شود. در این صورت تأکید بر روی «لا اله = نبودن معبود» میشود که اشکالش این است که معبود بودن خدا ثابت نمیشود. به همین خاطر است که باید «الا» در لا اله الا الله به معنای «غیر» گرفته شود تا معنا صحیح شود. شاهدش اینکه معمولا پیامبران با جملۀ مٰا لَكُمْ مِنْ إِلٰهٍ غَيْرُهُ مردم را به یکتا پرستی دعوت کردند.[1] با این توضیحات متوجه شدیم که معبودیت برای الله ثابت شد و اینکه غیر از خدا اصلا معبودی وجود ندارد نه اینکهبه گونهای بگوییم که انگار معبودانی غیر خدا نیز وجود دارند و نباید عبادت شوند؛ خیر. غیرخدا تنها سراب است و اگر انسان به دنبال آنها بدود فقط خسته میشود. بنابراین غیرخدایی نیست تا معبود واقع شود و عبادت غیرخدا کاملا غلط است.
امر در اعْبُدُوا اللّٰهَ امری ارشادی است
با توضیحات داده شده روشن شد که امر در اعْبُدُوا اللّٰهَ امر ارشادی است و مردم را ارشاد میکند که وقتی در جهان، خدا همه کاره است و کس دیگری نیست تا کارهای باشد پس باید او را بپرستید. غیرخدا هیچ هستند و اگر چیزی هم باشند پرتو وجود خدا و کاملا محتاج به خدا هستند؛ مثل پرتوهای خورشید که هر لحظه محتاج به خورشید هستند. مثال دیگر، سایه است که هرچه بلند باشد نمیتواند در مقابل صاحب سایه قد علم کند. با این توضیحات میفهمیم که تا چه اندازه در روضهها حرفهای اشتباه زده میشود و مثلا حضرت ابوالفضل را به گونهای معرفی میکنند که میتواند در مقابل خدا بایستد و اینگونه مردم را به سمت سراب میبرند.
چهارچوب دین نوح
در تفسیر تسنیم، ج29، ص256 روایتی از کتاب کافی، ج8، ص282 نقل شده است که:
شریعت نوح این بوده که خداوند به توحید و اخلاص عبادت شود و شریکان خدا نفی شوند که همان دین فطرت بوده است. همچنین در دین نوح امر به نماز و امر به معروف و نهی از منکر و حلال و حرام وجود داشته ولی احکام حدود و مواریث در دین نوح وجود نداشته است.(پایان)
ارتباط دین و حکومت در زمان غیبت معصوم
از همینجا بد نیست وارد بحث دیگری شویم و آن اینکه وقتی در شریعتی حدود و مواریث وجود ندارد معلوم است که آن شریعت حکومت ندارد. پس در دین نوح حکومت نبوده است و قوانین جامعۀ زمان نوح به اسم دین نبوده است.
در زمان پیامبر اکرم(ص) مادامی که ایشان در مکه بود حکومتی نداشت و دین محدود به توحید و نماز و عبادت بود. وقتی ایشان به مدینه رفت علاوه بر تبلیغ دین حکومت نیز پیدا کرد و به نظر میرسد حکومت از طرف مردم به او داده شد و در واقع حکومت، امری مردمی است. این در حالی است که معمولا در کشور ما میگویند حکومت پیامبر(ص) الهی است. هر نظری که درست باشد این قابل انکار نیست که پیامبر(ص) در مکه حکومت نداشته و در مدینه حکومت داشته است. البته دین با حکومت آمیخته نیست که حتما با هم باشند. مثلا پیامبر(ص) اسلام در مکه دین داشته ولی حکومت نداشته است. حضرت علی(ع) نیز سالهای زیادی حکومت نداشته است. پس دین و حکومت دو مقولۀ جدا هستند. و اما در عصر غیبت که امام وجود ندارد باید بررسی شود که مسلمانان چه باید بکنند؟ آیا علماء باید حکومت تشکیل دهند؟ ما در اوایل انقلاب به تبع آیت الله خمینی همین دیدگاه را داشتیم و میگفتیم برای از بین رفتن ظلم باید علمای عادل حاکم شوند ولی الآن پس از گذشت 47 سال مشاهده میکنیم که حکومت کنونی تفاوت زیادی با حکومت قبلی ندارد و البته حکومت کنونی موجب شده است که مردم با دین بد شوند. در واقع ثمرۀ حکومت دینی این است که اعتقادات دینی مردم بسیار ضعیف شده است و شاهدش خلوت بودن مساجد است. الآن به ذهنم میرسد شاید روایاتی که میگوید قبل از ظهور امام زمان حکومتی تشکیل نشود درست باشد. بد نیست به دوتا از این روایات اشاره کنم:
در وسائل الشیعه کتاب الجهاد باب 13 از ابواب جهاد العدو 17 روایت دارد که روایت 6 آن چنین است:
«هر پرچمی که قبل از قیام قائم برافراشته شود، برافرازندۀ آن طاغوت است و غیرخدا را عبادت میکند.»
یا در مقدمۀ صحیفۀ سجادیه آمده است:
«هیچ شخصی از ما اهل بیت؛ قبل از ظهور حضرت مهدی برای مقابله با ظلم و ستمی و یا برای احقاق حقی قیام ننموده و قیام نخواهد نمود، مگر این که دچار بلا و گرفتاری خواهد شد و قیام او، ما و شیعیانمان را بیشتر به زحمت خواهد انداخت.» (صحیفه سجادیه، ص 20، دفتر نشر الهادی، قم، 1376 ش)
از اینجا میفهمیم اگر سنبل و آورندۀ دین و جانشینان او یعنی امامان – طبق نظر بنده – از طرف مردم حکومت را گرفتند اشکالی ندارد چون آنها علم کافی دارند و مؤید از ناحیۀ خدا هستند و مردم را ضد دین نمیکنند ولی غیر آنها چون علم کافی ندارند و در اجراء نیز مشخص شد که امور وارونه شده است، میتوان گفت که علماء نباید حاکم شوند. پس میتوان چنین گفت که در زمان غیبت امام معصوم حکومت نباید به دست فقهاء باشد و عالم دینی در بُعد حکومت وارث انبیاء نیست به خصوص اینکه مشاهده شده همان کسانی که زمانی اهل احتیاط بودند و حتی مگسی را نمیکشتند وقتی به حکومت رسیدند به راحتی حکم به قتل دادند.
سؤال: آیا در عصر غیبت نباید امر به معروف و نهی از منکر کرد؟
جواب: باید انجام داد ولی در عین حال نباید حکومت بدست فقهاء بیفتد. در واقع همان چیزی که علماء سابق نظر داشتند صحیح است که فقهاء باید به حاکمان تذکر دهند ولی هیچگاه حکومت را بدست نگیرند. طبق این دیدگاه احترام علماء بیشتر حفظ میشود و حاکمان نیز از آنها حساب میبرند و دین بهتر حفظ میشود و مردم پناهی دارند که در مواقع خطر به علماء پناه ببرند ولی در زمان ما همۀ این موارد با مشکل رو به رو شده است.
پس به نظر میرسد که در عصر غیبت علمای دین باید دین را بشناسند و معرفی بکنند و امر و نهی نیز انجام دهند ولی خودشان حکومت را بدست نگیرند. حتی اگر مردم بخواهند علمای دین را به حکومت برسانند نباید قبول کنند الا اینکه به عنوان یک شهروند تخصص حکومتداری را فرا بگیرند و به عنوان یک شهروند مورد قبول مردم حکومت کنند نه به عنوان عالم و نمایندۀ دین؛ همانطور که آیت الله سید علی سیستانی گفته بود ورود آخوندها به حکومت اشکال ندارد با این شرط که لباس روحانیت را در آورند.
به خصوص اینکه در بین روحانیت حسادت زیاد است و با ورود آنها به حکومت و به دست آوردن قدرت به خاطر رقابتهایی که بین آنهاست نزاعها و دعواهای داخلی رخ میدهد. علاوه بر این روحانیت علم مدیریت نمیداند و بر فرض هم بداند با ورودش به حکومت، موجب سلب اعتماد مردم به دین خواهد شد چون روحانیت علم صحیحی از دین ندارند و تنها با ظواهر قرآن و روایات رو به رو هستند و در نتیجه چه بسا اصلا دین را اشتباه فهمیده باشند. با این اوضاع ممکن است قانونی را حاکم کنند که خلاف دین باشد. وقتی ما نمیدانیم دین دقیقا چیست پس حاکم شدن به نام دین اشکال دارد. بعد از 47 سال تجربه و اینکه خود ما شعار میدادیم که حکومت اسلامی تشکیل شود تا حدود الهی جاری گردد، اکنون شاهدیم که هرچقدر حدّ جاری کردهایم بدتر شده است و زمانی که از لحاظ علمی بررسی میکنیم میبینیم اصلا روایاتی که میگوید ائمه حدّ رجم جاری کردهاند هیچیک مستند صحیحی ندارد. بله شمشیر قضا باید بالا باشد تا مجرم بترسد ولی نباید پایین بیاید، زیرا وقتی پایین آمد ترس مجرمان میریزد و کار بدتر خواهد شد. انسان عاقل باید بررسی کند که چرا پس از 47 سال اجرای حود چنین شده است، نه اینکه بگوییم راهی را شروع کردهایم و باید هر طور که هست ادامه دهیم. باید در کار خود تجدید نظر کنیم که چرا موفق نبودهایم. یکی از دلایل اصلیاش این است که به نام دین حکومت و مجازات کردهایم و میراث تقسیم نمودهایم و اقتصاد اسلامی را تنظیم کردهایم و نتیجهاش این شده که میبینیم. به عنوان یک مثال ساده فقهاء گفتهاند: یتیمان که پدرشان مرده و جدشان زنده است پس از مردن جدّشان از جدّ ارث نمیبرند و مثلا اگر پسر پدری زودتر از پدرش مرد ارث پدر به بچههای آن پسر نمیرسد و خود این عامل بیعدالتی شده است که به نام دین تمام میشود.
بنده خودم خیلی خوشحالم که در این 47 سال پست اجرایی نداشتهام ولی همینکه در دانشگاه ورقههای دانشجویان را تصحیح میکنم و نمره میدهم میترسم که آیا حق آنها همین است یا نه، ولی در حکومت به راحتی به نام دین برای این و آن حکم زندان یا اعدام صادر میکنند. ما قبلا بسیاری از چیزها را شرعی میپنداشتیم ولی الآن میفهمیم که عرفی بوده مثل مقدار دیه که در حجاز با معیار شتر سنجیده میشده است و ضرورتی ندارد ما در هر زمان و مکانی دیه را طبق شتر حساب کنیم.
البته بنده نمیگویم این نظر بنده قطعا صحیح است ولی به هر حال اینگونه میفهمم که علمای دین چون 1. از نظر هوای نفس پاک نیستند و 2. همه چیز را نمیدانند پس نباید به اسم دین و تشکیل حکومت دینی حاکم شوند.
بنده خودم پس از سالها فهمیدهام بسیاری از علومی که در حوزه و غیرحوزه آنها را یقینی و علم محض حساب میکردم/ میکردند جهل بوده است. بنده به این حقیقت معترف هستم و علمای حوزه یا هنوز به این مرحله نرسیدهاند یا توان اعترافش را ندارند و به هرحال چطور میتوان چنین اموری را به اسم دین حق و دین خدا حاکم کرد؟!
مهربانی نوح(ع) با قوم خود
اینکه حضرت نوح طبق آیه 59 گفته است: (إِنِّي أَخٰافُ عَلَيْكُمْ عَذٰابَ يَوْمٍ عَظِيمٍ: من بر شما از عذاب روزی بزرگ میترسم)، مهربانی او را میرساند. در واقع نوح(ع) از حالت درونی خود صحبت میکند که من از عذاب شدن شما میترسم. نوح میتوانست بجای این جمله از عبارت یعذبکم الله استفاده کند ولی اینکه او با تأکید میگوید: «من میترسم» دلالت دارد که او به شدت نگران قومش بوده است و همین نهایت مهربانی او را نسبت به قومش میرساند.
مراد از عذاب یوم عظیم در آیه 59
اگر کسی بجای خدا سراغ غیرخدا رفت و با اینکه همه چیزش از خدا بود غیرخدا را پرستید، ابتدا روحش معذب خواهد شد چرا که وجدانش به او خواهد گفت که چرا چنین کردی؟ چرا از جایی نان خوردی و جای دیگر خدمت کردی؟ عذاب بعدی این است که خدا او را تهدید به عذاب در دنیا کرده است که اگر اشتباهش را ادامه دهد و تازه راهنما را که برای هدایتش آمده تهدید کند و او را گمراه بداند، در همین دنیا عذاب خواهد شد. عذاب سوم نیز عذاب قیامت است که در واقع باطن همین عذابهای دنیاست. حال تعبیر إِنِّي أَخٰافُ عَلَيْكُمْ عَذٰابَ يَوْمٍ عَظِيمٍ میتواند هر سه عذاب را شامل شود.
با این توضیحات میفهمیم خبر دادن به مشرکان در مورد عذاب شدنشان کاری عاقلانه است چرا که آنان با از بین بردن وقت و دارایی و عمر خود برای پرستش غیرخدا فقط به خود ضربه زدهاند و روشن است که از بین بردن سرمایه چیزی جز زیان و عذاب نیست.
اشرافیگری عاملی برای مبارزه با عدالت
عبارت قٰالَ الْمَلَأُ مِنْ قَوْمِهِ در آیه 60 قابل تأمل است چرا که در برخی آیات دیگر قرآن عبارت قٰالَ الْمَلَأُ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ قَوْمِهِ آمده است مثل آیه 66 همین سوره، ولی در آیۀ مورد بحث قید الَّذِينَ كَفَرُوا نیامده است. از همینجا به نظر میرسد که تمامی اشراف با نوح(ع) در افتاده بودند نه فقط اشراف کافر. پس اشرافیگری و پست و مقام داشتن زمینۀ مهمی برای مبارزه با عدالت است و معمولا اشراف بودند که با پیامبران در میافتادند. از آن طرف فقر، بیشتر زمینۀ ایمان را فراهم میکرده است.
ارتباط فقر و ایمان در ضمن پاسخ به یک شبهه
اشکال: برخی حکومتها سعی میکنند مردم را فقیر نگه دارند تا آنها بیشتر اهل ایمان باشند و شما نیز همین حرف را میزنید.
جواب: این تفکر استالین است ولی پیامبران اینگونه نبوده که مردم را فقیر کنند بلکه وقتی آمدند مردم خود به خود بسیاری فقیر و برخی ثروتمند بودند و انبیاء به کمک فقراء آمدند. پس نباید این گونه فهمید که باید مردم را فقیر کنیم تا ایمان بیاورند. پیامبران اتفاقا به دنبال عدالت و از بین بردن فاصلۀ طبقاتی بودند و قوانین وضع شده توسط آنها همین مطلب را میرساند و اصلا روش آنها این نبوده که مردم را فقیر نگه دارند. فقیر کردن مردم روش استالین بوده نه روش پیامبران.
اشارهای به عملکرد ملأ و ظلمستیزی پیامبران
از آیه 60 بدست میآید که ملأ و سرمایهداران و پولداران در مقابل پیامبران میایستادهاند. مستضعفان داعیهای برای مخالفت با انبیاء ندارند، چون سخن از عدالت گفتن و عمل به عدالت به نفع آنان بود/ است، ولی ثروتمندان که خود را همهکاره میدانستند و به فقراء ظلم میکردند حاضر نمیشدند حرف انبیاء را گوش دهند. از همینجا میفهمیم دستور اعْبُدُوا اللّٰهَ در درونش دوری از ظلم و ستم نیز هست و الا اگر مراد از اعْبُدُوا اللّٰهَ تنها نماز خواندن باشد مستکبران بدشان نمیآید که مردم مشغول به کارهایی باشند که نخواهند در مقابل ظلم آنها قیام کنند. مستکبران مردم را نوکر خود میدانستند و برای آنها قابل تصور نبود که بخواهند با فقراء هم سطح شوند. از همینجا میفهمیم که اعْبُدُوا اللّٰهَ مردم را علیه ظلم میشوراند و نتیجهاش این است که ملأ و اشراف علیه پیامبران میشوریدند. اگر مراد از اعْبُدُوا اللّٰهَ تنها عبادت ظاهری باشد اتفاقا ملأ و مُلّاها با هم متحد شده و با زر و زور و تزویر پدر مردم را در میآورند و صدای مردم به جایی نمیرسد. از همینجا مشخص میشود که چرا ملأ به حضرت نوح گفتند که: إِنّٰا لَنَرٰاكَ فِي ضَلاٰلٍ مُبِينٍ چون اصلا برای آنها قابل تصور نبود که بخواهند ظلمهای خود را کنار بگذارند و به مستضعفان زور نگویند. اینجاست که یک پیامبر الهی را که قصد اجرای عدالت دارد در گمراهی آشکار معرفی میکنند. در سوره نحل آمده است:
وَ لَقَدْ بَعَثْنٰا فِي كُلِّ أُمَّةٍ رَسُولاً أَنِ اعْبُدُوا اللّٰهَ وَ اجْتَنِبُوا الطّٰاغُوتَ ﴿النحل، 36﴾
«و همانا در ميان هر امتى پيامبرى برانگيختيم كه [بگويد:] خدا را بپرستيد و از [پرستش] طاغوت بپرهيزيد.» این آیه با صراحت میگوید که بازداشتن مردم از اطاعت طاغوت از وظایف پیامبران بوده است. پس اگر از آیۀ مورد بحث ظلمستیزی پیامبران بدست نیاید، آیه 36 سورۀ نحل صریح است. پس کار پیامبران تنها دستور به عبادت نبوده و گرنه ظالمان با چنین چیزی مخالفتی نداشتند.
مراد از ضلال مبین در آیه 60
طبق آیه 60 ملأ و اشراف قوم نوح به او نسبت گمراهی دادند. با توجه به اینکه ملأ و اشراف، خودشان ظالم و گمراه بودند به نظر میرسد مراد از ضلال مبین که به نوح نسبت دادند این است که تو راه سوار شدن و آقایی بر مردم را نمیدانی. راه آقایی بر مردم این است که آنان را به خرافات مشغول سازیم و اموال آنها را به نفع خودمان برداریم و آنها را در جهل نگه داریم ولی تو بر عکسِ این را میگویی و به همین خاطر معلوم است که در گمراهی هستی.
دقتی در معنای إِنّٰا لَنَرٰاكَ
اینکه چرا اشراف قوم نوح به او گفتند: إِنّٰا لَنَرٰاكَ فِي ضَلاٰلٍ مُبِينٍ در مورد تعبیر «ما حتما تو را در گمراهی میبینیم»؟ چرا از عبارت : إِنّٰا لَنَرٰاكَ استفاده کردهاند؟ رؤیت ضلالت یا دیدن گمراهی چگونه قابل تصور است؟
مجمع البیان گفته است:
قيل معناه رؤية القلب الذي هو العلم أي إنا لنعلمك في ذهاب من الحق بين ظاهر لدعائك إيانا إلى ترك عبادة الأصنام و قيل معناه رؤية البصر أي نراك بأبصارنا على هذه الحال و قيل أنه من الرأي الذي هو غالب الظن فكأنه قال إنا لنظنك
خلاصهای از ترجمه: «مراد از رؤیت در اینجا به قرینۀ اینکه ضلالت را نمیتوان با چشم دید، 1. دیدن قلبی است نه دیدن چشمی. احتمال دیگری نیز داده شده که 2. با بصیرت میفهمیم و احتمال سوم اینکه 3. لَنَرٰاكَ از ریشۀ رؤیت نباشد بلکه از ریشۀ رأی باشد و در نتیجه مراد این است که رأی و نظر ما این است که تو در گمراهی آشکار هستی.»
چرا نوح بجای ملأ، قوم را مورد خطاب قرار داد؟
طبق آیه 61 حضرت نوح بجای پاسخ دادن به اشراف که او را متهم به گمراهی کردند، تمامی قوم را مورد خطاب قرار داد، زیرا اگرچه ملأ شعار إِنّٰا لَنَرٰاكَ فِي ضَلاٰلٍ مُبِينٍ را مطرح کردند ولی تودۀ مردم سخن آنان را قبول کردند و کاملا تحت تأثیر شایعات اشراف قرار گرفتند. به خصوص اینکه حضرت نوح اولین پیامبر صاحب کتاب بوده ومردم هنوز این را نمیدانستند که اشراف ممکن است به خاطر حفظ موقعیت خود دروغ بگویند. پس حضرت نوح فهمید که باید تودۀ مردم را بیدار کرد چون آنها غرضی ندارند بر خلاف اشراف که دارای پست و مقام بودند و میخواستند به هر قیمتی که شده آن را حفظ کنند.
زبان محبتآمیز حضرت نوح
با وجود توهینی که اشراف به حضرت نوح کردند و او را گمراه واضح و آشکار نامیدند ولی حضرت نوح طبق آیه 61 با زبان محبت آمیز با قوم خود صحبت کرد. این دلالت دارد که انبیاء الهی واقعا خودساخته بودند و خشمگین نمیشدند و مردم را دوست داشتند و حتی در مقابل توهین آنها با صبر و شکیبایی برخورد میکردند.
دقتی در عبارت لَيْسَ بِي ضَلاٰلَةٌ
در عبارت لَيْسَ بِي ضَلاٰلَةٌ ضلالت به صورت نکره آمده تا بفهماند حضرت نوح هیچگونه ضلالتی ندارد. علاوه بر این مقدم شدن «بِي» بر «ضَلاٰلَةٌ» دلالت دارد که نوح میگوید به من اصلا ضلالتی نچسبیده و اگر ضلالتی هست مربوط به ملأ است. به این نکته نیز دقت شود همین که نوح جواب اشراف قومش را با جملۀ لَيْسَ بِي ضَلاٰلَةٌ داده دلالت دارد که انسان باید در برابر اتهامات از خود دفاع کند نه اینکه بگوید «الباطل یموت بترک ذکره: باطل با بیتوجهی به آن خواهد مرد». گاهی اوقات باطلی است که در مردم نفوذ نکرده و پخش نشده است؛ در چنین مواردی لزوم به پاسخدهی نیست ولی اگر حرف باطلی زده شد که مردم از آن مطلع شدند باید جواب آن را داد.
رسالت، دلیل بر هدایتیافتگی
با توجه به فروتنی و سادگی انبیاء و مالداری و خودبرترنمایی اشراف ممکن است مردم حقانیت پیامبران را نفهمند و نپذیرند. پس نوح(ع) باید برای آنان دلیل بیاورد که گمراه نیست و بلکه پیامبر است. به نظر بنده عبارت وَ لٰكِنِّي رَسُولٌ مِنْ رَبِّ الْعٰالَمِينَ دلیل جملۀ قبلی یعنی لَيْسَ بِي ضَلاٰلَةٌ است و یک ادعای صِرف نیست.
وقتی حضرت نوح اعلام میکند که من فرستاده از طرف ربّ العالمین هستم روشن است که این ادعای پُست و مقام نیست بلکه در دل این حرف هدایت داشتن نهفته است. بله، رسالت دلالت بر هدایت دارد، زیرا روشن است تا کسی هدایت نیافته باشد رسول خدا نخواهد شد و وقتی رسول بود باید بار سخت هدایتگری را بر دوش بکشد. بنابراین دو سخن «من هیچ گمراه نیستم» و «من فرستادۀ پروردگار جهانیانم» ادعای بیدلیل نیست. بله اینکه به چه دلیل حضرت نوح رسول است بحث دیگری است که از طریق عقل یا معجزه ثابت میشود.
از آیات قرآن بنده برای حضرت نوح معجزهای نفهمیدم. چه بسا معجزۀ حضرت نوح مثل معجزۀ پیامبر اکرم(ص) توجه به عقل بوده است. عقل میگوید آن کسی که آسمانها و زمین را آفریده، همو اله و ربّ است. همین سخنان عاقلانه میتواند دلیل بر رسالت او باشد، چون وقتی کسی حرف عاقلانه میزند بدون اینکه توجه به منافع مادی داشته باشد و حتی حاضر است منافع مادی را از دست دهد معلوم است که اِشراقی بر نفسش رخ داده است. پس سخنان و کارهای عاقلانه و مطابق فطرت پیامبران خودش دلیل بر پیامبری آنان است.
پاسخ به شبهۀ استاد ملکیان
بله برخی افراد این شبهه را مطرح کردهاند که ممکن است افرادی خود را زاهد و مسلمان بگیرند و از منافع مادی بگذرند و حتی خود را به سختی بیندازند برای اینکه منفعت بالاتری در ذهن آنهاست مثل بزرگ شدن و مشهور شدن نزد مردم و ادعای پیامبری کردن.
پاسخ: وقتی در زمان حاضر به زمان گذشته نگاه میکنیم چنین احتمالی میدهیم، ولی در زمان خود پیامبران خودشان از کجا میدانستهاند که چند روز دیگر زنده هستند؟ وقتی کسی نمیداند که چقدر زنده میماند انجام چنین زهدفروشی اصلا عاقلانه نیست به خصوص برای افرادی مثل پیامبران که همه با آنان درگیر میشدند و هیچ سپر حمایتی نداشتند و هر لحظه احتمال کشته شدنشان وجود داشته است. کسی که هیچ خبری از آینده ندارد و امیدی به پست و مقام ندارد چگونه ممکن است خود را به خطر بیندازد؟ این حرف مثل حرف آخوندهای سنتی است که میگویند ابوبکر و عمر در مکه منافقانه مسلمان شدند تا بعد از پیامبر خلیفه شوند، در حالی که در مکه جز اذیت و شکنجه چیزی نبود. چگونه ممکن است کسی در مکه ایمان منافقانه داشته باشد؟
جهانی بودن رسالت نوح و دیگر انبیاء
عبارت وَ لٰكِنِّي رَسُولٌ مِنْ رَبِّ الْعٰالَمِينَ اشعار دارد که فرستادۀ پروردگار جهانیان رسالتش برای جهانیان است. پس رسالت نوح(ع) جهانی بوده است، چون بجای «رَسُولٌ مِنْ الله» از عبارت «وَ لٰكِنِّي رَسُولٌ مِنْ رَبِّ الْعٰالَمِينَ» استفاده کرد. اصلا باید دقت داشت که حرفهای پیامبران منطقهای نبوده است. قضایای حقیقیه که پیامبران میگفتند مربوط به منطقۀ خاصی نبوده است همانطور که جدول ضرب مخصوص منطقۀ خاصی نیست. پس اینکه حضرت نوح قوم خود را مخاطب قرار داد دلالت ندارد که حرفهای او مخصوص قومش بوده است. یک پیامبر طبیعتا ابتدا باید از قوم خود شروع کند و آرامآرام حرف خود را به دیگران برساند.
نکته: روش عملی پیامبران بر عکس کار ما بود که اوایل انقلاب میخواستیم کل جهان را اصلاح کنیم ولی کمکم به اینجا رسیدیم که فعلا باید به اصلاح کشور خود بپردازیم. پس از مدتی فکر کردیم که به اصلاح اطرافیانمان بپردازیم و در آخر به فکر میافتیم که ای کاش خودم را اصلاح کرده بودم. در مجموع میخواهم بگویم صحبتهای انبیاء مربوط به همۀ مردم جهان است، اگرچه آنان پس از خودسازی، باید ابتدا از اطرافیان خود شروع کنند.
روش برخورد نوح(ع) با توهینها و تهدیدهای قومش و نقدی بر قانون مجازات اسلامی
به این نکته نیز دقت شود که حضرت نوح هیچیک از کافران را نکشت و حتی زن خود را در خانۀ خود که به او ایمان نیاورد آزاد گذاشت. پس ایشان تبلیغ کرد، ولی مردم را برای ایمان آزاد گذاشته بود و این بر خلاف سخن عدهای است که میگویند باید مردم را به زور به بهشت برد. حتی این روش نوح ردّی بر آن حکم فقهی است که میگویند سابّ النبی باید کشته شود. با وجود اینکه قوم نوح او را گمراه آشکار دانستند و این توهین بزرگی است، ولی حضرت نوح هیچ عکس العمل خشنی نشان نداد. متأسفانه حرفهای جاهلانهای زده شده و در فقه هم نوشتهاند در حالی که هیچیک از این موارد در زمان پیامبر(ص) و ائمه نبوده است و بلکه خلاف آن مشاهده شده مثل این نقلی که در نهج البلاغه در حکمت 420 آمده است که:
رُوِيَ أَنَّهُ (عليه السلام) كَانَ جَالِساً فِي أَصْحَابِهِ، فَمَرَّتْ بِهِمُ امْرَأَةٌ جَمِيلَةٌ فَرَمَقَهَا الْقَوْمُ بِأَبْصَارِهِمْ، فَقَالَ (عليه السلام):إِنَّ أَبْصَارَ هَذِهِ الْفُحُولِ طَوَامِحُ، وَ إِنَّ ذَلِكَ سَبَبُ هِبَابِهَا؛ فَإِذَا نَظَرَ أَحَدُكُمْ إِلَى امْرَأَةٍ تُعْجِبُهُ، فَلْيُلَامِسْ أَهْلَهُ، فَإِنَّمَا هِيَ امْرَأَةٌ كَامْرَأَتِهِ. فَقَالَ رَجُلٌ مِنَ الْخَوَارِجِ: قَاتَلَهُ اللَّهُ كَافِراً، مَا أَفْقَهَهُ! فَوَثَبَ الْقَوْمُ لِيَقْتُلُوهُ، فَقَالَ (عليه السلام):
رُوَيْداً، إِنَّمَا هُوَ سَبٌّ بِسَبٍّ، أَوْ عَفْوٌ عَنْ ذَنْبٍ.
ترجمه: «نقل شده كه آن حضرت در ميان يارانش نشسته بود، زنى زيبا بر آنان عبور كرد، آنان ديده بر او دوختند، آن حضرت عليه السّلام فرمود: ديده اينان به شهوت نگران، و اين نظر اندازى موجب هيجان است، هرگاه يكى از شما به زنى كه او را خوش آيد نظر كند بايد با همسر خود در آميزد، كه اين زنى است همانند آن. مردى از خوارج گفت: خدا اين كافر را نابود كند، چقدر داناست! مردم برجستند تا او را نابود كنند، فرمود: او را واگذاريد، پاسخ ناسزاگويى ناسزاست، يا گذشت از گناه.»
با وجود چنین نقلهایی چرا میگویند سابّ النبی باید کشته شود؟ همۀ پیامبران از طرف مخالفانشان مورد توهین و تهدید واقع شدند ولی هیچیک از پیامبران با آنها برخورد بدی نداشتند.
تفاوت تبلیغ و اعلان
در عبارت أُبَلِّغُكُمْ رِسٰالاٰتِ رَبِّي در آیه 62 نوح از تبلیغ صحبت کرده است و باید توجه داشت که تبلیغ با اعلان فرق دارد. اعلان تنها اعلام کردن است ولی تبلیغ به این معناست که مطلبی علمی بارها تکرار شود و با بیانهای مختلف گفته شود و پاسخ اشکالات نیز داده شود تا افراد بفهمند. حال وقتی نوح از تبلیغ صحبت کرده به این معناست که حضرت نوح مطالب وحی را به طور کامل به گونهای که مردم بفهمند به آنها گفته است. دقت شود که أُبَلِّغُكُمْ باب تفعیل است که دلالت بر تدریج میکند. پس در تبلیغ دین تدریج لازم است تا افراد آرام آرام مطالب دین را درک کنند.
در تسنیم ج 29 ص264 آمده: مادۀ بلغ در باب تفعیل افزون بر معنایی لغوی تبلیغ، معنای تکثیر، تدریج، تفصیل و تبیین را به همراه دارد
ماضی یا مضارع آمدن بحث تبلیغ در قرآن
در سورۀ اعراف بحث تبلیغ در چند مورد به صورت فعل مضارع آمده مثل همین آیه 62 و آیه 68 ولی در همین سوره در دو مورد بجای أُبَلِّغُكُمْ از اَبلَغتُکُم که ماضی است استفاده شده است مثل آیه 79 و 93. همچنین در آیه 57 سوره هود نیز به صورت ماضی آمده است. موارد ماضی مربوط به وقتی است که پیامبران تبلیغ را انجام دادهاند و سپس میخواهند برای اتمام حجت بگویند ما قبلا تبلیغ را انجام دادهایم، ولی زمانی که در حین تبلیغ باشند از فعل مضارع استفاده شده است. ماضی و مضارع بودن بحث تبلیغ در آیات دیگر قرآن نیز آمده است مثلا خداوند در سوره احزاب میفرماید:
اَلَّذِينَ يُبَلِّغُونَ رِسٰالاٰتِ اللّٰهِ وَ يَخْشَوْنَهُ وَ لاٰ يَخْشَوْنَ أَحَداً إِلاَّ اللّٰهَ وَ كَفىٰ بِاللّٰهِ حَسِيباً ﴿الأحزاب، 39﴾
«همانان كه پيامهاى خدا را میرسانند و از او مىترسند، و از هيچكس جز خدا نمىترسند. و خدا براى حسابرسى كافى است.»
در اینجا که مربوط به حین تبلیغ است از فعل مضارع استفاده شده ولی در سوره جن که مربوط به بعد از تبلیغ است فعل ماضی آورده است. به این آیه از سوره جن توجه شود:
لِيَعْلَمَ أَنْ قَدْ أَبْلَغُوا رِسٰالاٰتِ رَبِّهِمْ وَ أَحٰاطَ بِمٰا لَدَيْهِمْ وَ أَحْصىٰ كُلَّ شَيْءٍ عَدَداً ﴿الجن، 28﴾
«تا بداند كه آنان به خوبى پيامهاى پروردگارشان را رساندهاند، و او به آنچه نزدشان است احاطه دارد و هر چيزى را به عدد شماره كرده است.»
در این آیه مشاهده میشود که أَبْلَغُوا به صورت ماضی آمده است.
وظیفۀ تبلیغ دین توسط پیامبر(ص) در ضمن معرفی حضرت علی(ع)
بد نیست به مناسبت بحث تبلیغ به این نکته اشاره کنم که در سوره مائده آمده است:
يٰا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مٰا أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَمٰا بَلَّغْتَ رِسٰالَتَهُ ﴿المائدة، 67﴾
«اى پيامبر، برسان، آنچه را كه از جانب پروردگارت به سوى تو نازل شده است، و اگر نكنى، پيام او را نرساندهاى.»
بنده در تفسیر این آیه گفتهام که مراد از بَلِّغْ که فعل امر از تبلیغ است، تنها اعلام امامت یا نصب علی(ع) به امامت یا خلافت نیست. همانطور که قبلا توضیح دادم و از تسنیم ج29 ص 264 نقل کردم در تبلیغ تدریج نهفته است و با اعلام یا اعلان متفاوت است. نصب حضرت علی(ع) اعلام یا اعلان است، در صورتیکه تبلیغ، امری مستمر است. بنابراین در بارۀ مفعول «تبلیغ کن» در آیه 67 سوره مائده باید دقت بیشتری بشود؛ علاوه بر این بارها گفتهام که آیات یک سوره طبیعتا پشت سر هم نازل شده است. حال چگونه ممکن است آیه 67 سوره مائده ابتدا نازل شده باشد تا پیامبر(ص) حضرت علی(ع) را نصب کند و سپس آیه سوم این سوره که مربوط به اکمال دین و اتمام نعمت است نازل شده باشد؟
این سؤالات مرا به این دیدگاه نزدیک کرد که مراد از «الیوم» در آیه سوم سوره مائده یک شبانه روز یا روشنی یک روز نیست بلکه دوره است و اشاره به دورۀ 23 سالۀ رسالت پیامبر اکرم(ص) دارد. یعنی در 23 سال رسالت پیامبر(ص) -که دو سه ماه بیشتر به پایانش نمانده- دینی که از زمان آدم و نوح و ابراهیم و… شروع شده بود کامل شد. وقتی چنین شد مراد از آیه 67 سوره مائده این است که تو باید خلاصۀ دین را که در طول 23 سال بر تو نازل شده است، برای مردم بگویی و خلاصۀ دین «صلح و همزیستی مسالمتآمیز» است و سخنرانیهای پیامبر(ص) در طول حج نیز دقیقا با همین موضوع مرتبط بوده و هر موقع این موارد را تذکر میداد از مردم عهد میگرفت که: «هَل بَلَّغتُ» و مردم نیز جواب میدادند که بله تو تبلیغ کردی. پیامبر(ص) ابتدا در عید قربان به همزیستی مسالمت آمیز و اینکه همۀ انسانها با هم برابر هستند اشاره کرد. سپس در روز دوازدهم اهل بیت خود را معرفی نمود. بعد از آن در روز هجدهم حضرت علی(ع) را معرفی کرد و جملۀ «من کنت مولاه فهذا علی مولاه» را گفت تا به مردم بفهماند اگر میخواهید دین صلح پیاده شود باید به دنبال حضرت علی(ع) بروید. بله اگر حضرت علی(ع) حاکم شده بود اسلام، امروزه دین جنگ معرفی نمیشد. جالب است که خداوند پیروزی مسلمانان در جنگ بدر و احزاب را فتح مبین ننامید، ولی صلح حدیبیه را -که در ظاهر بسیار تحقیر آمیز بود- فتح مبین معرفی کرد. دینی که با اقرء شروع شد و اسمش اسلام است و آخرین سورۀ نازله در مورد همزیستی مسالمتآمیز است باید توسط کسی پیش رود که دقیقا همین امور را بفهمد و اجرا کند و آن کسی نیست جز حضرت علی(ع). مردم از ظاهر قرآن، با توجه به آیات فراوان مربوط به جنگ و عذاب، دین جنگ و خشونت میفهمند ولی باید حضرت علی(ع) حاکم شود تا دین صلح و مهربانی به آنها معرفی و به آن عمل شود. پس معرفی و برافراشتن حضرت علی(ع) برای معرفی دین صلح و مهربانی و همچنین مشخص کردن فرد لایق برای اجرا است نه صِرفِ حکومت. بله در غدیر، حضرت علی(ع) به عنوان چنین شخصیتی معرفی شد و این بسیار فراتر از نصب است که تنها یک اعلام رسمی است که کار جارچیان است. پس حضرت علی(ع) به عنوان فرد لایق برای خلافت و تعلیم دین صلح و مهربانی و اجرای آن معرفی گردید و این با نصب متفاوت است؛ زیرا دومی حق انتخاب مردم را میگیرد، ولی اولی خیر.
درسهایی از تبلیغ نوح برای طلاب
ما طلاب باید از تبلیغ حضرت نوح حداقل دو چیز یاد بگیریم: یکی اینکه تبلیغ باید با تدریج و آرامش باشد و دوم اینکه باید ارتباط خود با خدا را حفظ کنیم و از خوف خدا گریه کنیم. وقتی نام نوح را میشنویم باید یاد بگیریم که مثل نوح اهل گریه باشیم. باید مثل نوح خودسازی کنیم و سپس وارد اجتماع و تبلیغ شویم.
وجه جمع بودن واژۀ رسالات در آیه 62
طبق آیه 62 حضرت نوح از عبارت أُبَلِّغُكُمْ رِسٰالاٰتِ رَبِّي استفاده کرده است که «رسالات» به صورت جمع است، این در حالی است که در برخی آیات مثل آیه 79 همین سوره اعراف از عبارت أَبْلَغْتُكُمْ رِسٰالَةَ رَبِّي استفاده شده که در آن «رسالة» مفرد است و در هیچیک از این آیات در این کلمه اختلاف قرائتی وجود ندارد. جالب است که برخی علماء گفتهاند قرائات قرآن اجتهادی بوده در حالی که اگر چنین بود در این موارد اجتهاد کرده و مثلا رسالات را به رسالة تبدیل میکردند. اینکه در این موارد هیچ نسخۀ بدلی و قرائت دیگری وجود ندارد دلالت دارد که این آیات همینگونه نازل شده است و کسی در قرائت این کلمه اجتهاد نکره است.
در مورد جمع بودن «رسالات» گفته شده 1. مراد صفات خدا و توحید و حکمت الهی است. 2. مراد از رسالات عقائد و اخلاق و احکام است. 3. مراد توحید و معاد و نبوت است. خلاصه اینکه رسالات باید به گونهای معنا شود که متعدد باشد. 4. احتمال دیگری که به ذهن میرسد اینکه رسالات همگی امور دینی نیست بلکه موارد دیگری نیز هست و فرستادگان خدا ممکن است وظیفۀ معرفی خواص برخی گیاهان یا مواد غذایی مفید برای مردم را نیز به عهده داشتهاند. حتی شاید بتوان گفت پیامبران بودهاند که به مردم یاد دادهاند که برخی حیوانات میتوانند رام انسان باشند. شاید اینها نیز جزو رسالات باشد. پس شاید رسالات منحصر به بیان دین صحیح نیست. 5. احتمال دیگر این است که حضرت نوح بحث توحید را بارها بیان کرده است و جمع آمدن رسالات به اعتبار بیان چندین باره است.
ارتباط تبلیغ مُبلّغ و ربوبیت الهی
در عبارت أُبَلِّغُكُمْ رِسٰالاٰتِ رَبِّي استفاده از ربّ بجای الله این نکته را میرساند که من پیامهای آن کسی را که صاحباختیار و پرورش دهندۀ من است، میرسانم و چون خدا مرا رشد داده و پرورش داده من خودم را مدیون او میدانم و چون او ربّ من است وظیفه دارم پیامهای او را به مردم برسانم.
نکته: آنچه بیان شد دقیقا بر عکس آن چیزی است که در جامعۀ ما گفته میشود. مردم ما دائما در دعاها خدا را به حق پیامبر (ص) و امامان معصوم سوگند میدهند و میگویند: بحقّ پیامبر، به حق علی، به حق …» یعنی امامان حقی از خدا طلبکار هستند. این در حالی است که روح کلام حضرت نوح این است که من خود را بدهکار خدا میدانم و به همین دلیل تلاش میکنم پیام او را برسانم، نه اینکه از او طلبکار هستم. یادمان نرود که اگر کسی خوب است توفیق الهی است نه اینکه به خاطر خوب بودن، طلبکار خدا باشد.
ارتباط تبلیغ و رسالت
دقت شود که جملۀ أُبَلِّغُكُمْ رِسٰالاٰتِ رَبِّي با جملۀ لٰكِنِّي رَسُولٌ مِنْ رَبِّ الْعٰالَمِينَ ارتباط دارد و آن ارتباط این است که حضرت نوح با وجود توهینها و تهدیدات باز تبلیغ خود را ادامه میدهد چون خود را رسول ربّ العالمین میداند. ممکن است کسی تنها وظیفهاش تبلیغ باشد و در این صورت وقتی مطالبش را گفت و مردم گوش ندادند آنها را رها میکند، ولی نوح(ع) چون خود را رسول خدا میداند تا وقتی که خدا از او قطع تبلیغ را نخواهد نمیتواند تبلیغ را رها کند.
از همینجا به این نکته اشاره کنم که در رژیم سابق، طلاب خیلی اصرار بر تبلیغ داشتند و مردم نیز با روی باز از آنها استقبال میکردند ولی امروزه -به خاطر ضربههایی که به اسم دین به مردم وارد شده- بر عکس شده و مردم چندان مایل به قبول مُبلّغ نیستند. اینجاست که مبلغان باید -ضمن برائت از راههایی که به مردم ضربه زده- سعی کنند به روشهای مختلف سخن دین را به مردم برسانند و حتی اگر لازم باشد بدون لباس روحانیت منبر بروند.
سخنان نوح وحی الهی نه اجتهاد شخصی
از جملات حضرت نوح بدست میآید که سخنان حضرت نوح اجتهاد شخصی نیست بلکه وحی الهی از طرف خداست بر خلاف صحبتهای ما آخوندها که چون دین به ما وحی نمیشود باید اعلام کنیم که آنچه میگوییم فهم ما از وحی الهی است نه اینکه حتما نظر خداست.
معنای لغوی «نصح»
در آیه 62 از نصیحت نوح به قوم خود صحبت شده است. راغب در معجم الفاظ مفردات قرآن مشهور به مفردات راغب در ص515 ذیل ریشۀ «نصح» چنین آورده است:
النُّصْحُ: تَحَرِّي فِعْلٍ أو قَوْلٍ فيه صلاحُ صاحبِهِ. قال تعالى: لَقَدْ أَبْلَغْتُكُمْ رِسالَةَ رَبِّي وَ نَصَحْتُ لَكُمْ وَ لكِنْ لا تُحِبُّونَ النَّاصِحِينَ [الأعراف/ 79]، و قال: وَ قاسَمَهُما إِنِّي لَكُما لَمِنَ النَّاصِحِينَ [الأعراف/ 21]، وَ لا يَنْفَعُكُمْ نُصْحِي إِنْ أَرَدْتُ أَنْ أَنْصَحَ لَكُمْ [هود/ 34] و هو من قولهم: نَصَحْتُ له الوُدَّ. أي: أَخْلَصْتُهُ، و نَاصِحُ العَسَلِ: خَالِصُهُ، أو من قولهم: نَصَحْتُ الجِلْدَ: خِطْتُه، و النَّاصِحُ: الخَيَّاطُ، و النِّصَاحُ: الخَيْطُ، و قوله: تُوبُوا إِلَى اللَّهِ تَوْبَةً نَصُوحاً [التحريم/ 8] فمِنْ أَحَدِ هذين، إِمَّا الإخلاصُ، و إِمَّا الإِحكامُ، و يقال: نَصُوحٌ و نَصَاحٌ نحو ذَهُوب و ذَهَاب، قال:أَحْبَبْتُ حُبّاً خَالَطَتْهُ نَصَاحَة.(پایان)
خلاصهای از ترجمه: «نصح بررسی وجستجو کردن کار یا سخنی است که در آن مصلحت طرف مقابل باشد و نصح از این قول گرفته شده که میگویند: نصحت له الودّ یعنی دوستی را برای او خالص کردم به این معنا که خالصانه او را دوست دارم و همچنین میگویند: ناصح العسل یعنی عسل خالص. پس این کلمه از خالص بودن گرفته شده است. برخی دیگر گفتهاند: جملۀ نصحت الجلد یعنی آن را دوختم و ناصح به خیاط گفته میشود و نِصاح یعنی نخ. توبۀ نصوح یا معنای اول را میدهد یعنی توبۀ خالصانه یا معنای دوم را میدهد یعنی توبۀ محکم. همچنین جملۀ احببت حبا خالتطه نصاحة یعنی آن نوع دوستی را میخواهم که خالص باشد یا محکم باشد.» (پایان)
در تفسیر التحریر و التنویر ج8 ص 149 آمده است:
و النّصح و النّصيحة كلمة جامعة، يعبّر بها عن حسن النّيّة و إرادة الخير من قول أو عمل، و في الحديث: «الدّين النّصيحة» – و أن تناصحوا من ولّاه اللّه أمركم. و يكثر إطلاق النّصح على القول الذي فيه تنبيه للمخاطب إلى ما ينفعه و يدفع عنه الضّر. و ضدّه الغشّ. و أصل معناه أن يتعدّى إلى المفعول بنفسه، و يكثر أن يعدّى إلى المفعول بلام زائدة دالة على معنى الاختصاص للدّلالة على أنّ النّاصح أراد من نصحه ذات المنصوح، لا جلب خير لنفس النّاصح، ففي ذلك مبالغة و دلالة على إمحاض النصيحة، و أنّها وقعت خالصة للمنصوح، مقصودا بها جانبه لا غير، فربّ نصيحة ينتفع بها النّاصح … و في الإتيان بالمضارع دلالة على تجديد النّصح لهم، و إنّه غير تاركه من أجل كراهيتهم أو بذاءتهم.(پایان)
خلاصهای از ترجمه: «نصح و نصیحت یک کلمۀ جامع و پر معناست که به معنای حسن نیت و ارادۀ خیر است و در حدیث آمده است که «الدین النصیحة» یعنی دین همان خیرخواهی است. و نصح در بسیاری از موارد بر گفتهای که در آن هشدار و بیدارباش به مخاطب و دفع ضرر از او است گفته میشود و ضدّ آن غش است و اصل در معنای نصح این است که خودش متعدی است ولی در مواردی با لام متعدی میشود مثل جملۀ آیۀ مورد بحث یعنی أَنْصَحُ لَكُمْ و این لام دلالت بر اختصاص دارد یعنی این نصیحتها خالصانه به نفع شماست نه به نفع من. چه بسا نصیحتی که خود ناصح نیز از آن نفع میبرد…. و اما اینکه در جملۀ أَنْصَحُ لَكُمْ بحث نصیحت به صورت مضارع آمده دلالت بر استمرار نصیحت توسط نوح دارد.»(پایان)
لزوم توجه به نصیحت نصیحتگران
با توجه به اینکه بحث «الدین النصیحة» مطرح شد باید بگویم که متأسفانه در کشور ما گاهی کسانی هستند که متملقند و افراد خیرخواهی که از روی خیرخواهی انتقاداتی مطرح کردهاند به زندان میروند. نمیدانم چرا عدهای از چنین خیرخواهیهایی ناراحت میشوند.
خاطره: قبل از جنگ 12 روزه نصیحت کردم که ما باید از توهینها به سران کشورهای دیگرعذرخواهی کنیم تا جنگی پیش نیاید، ولی دادگاه ویژه به همین خاطر مرا احضار کرد و شاهد بودیم که با شروع جنگ چه ضربههایی خوردیم.
ما وظیفه داریم حاکمان را نصیحت کنیم. اگر آنها بالا نشستهاند و از اموری خبر دارند ما نیز در بین مردم هستیم و از امور دیگر مثل فقر مردم خبر داریم. اگر کسی خیرخواهی و نصیحت نکند در واقع دین ندارد ولی برخی دوست دارند ما ساکت باشیم و نصیحتگری نداشته باشیم. امروزه نصیحتگران، خائن معرفی شده و متملقان، دوست نامیده میشوند.
نصیحتی برای وزارت آموزش و پرورش
حال که بحث نصیحت و خیرخواهی مطرح است به عنوان یک خیرخواه باید بگویم در این سالهای جمهوری اسلامی چرا یک وزیر آموزش و پرورش زن نداشتهایم؟ تعلیم و تربیت نیاز به ظرافت دارد که مردها کمتر از آن بهرهمندند. اگر میخواهیم امور درسی دانشآموزان اصلاح شود باید از خانمهای فهیم استفاده کرد. باید کسانی را وزیر کرد که عامل جذب دانشآموزان شوند نه اینکه موجب شوند دانشآموزان کتابهای خود را پس از سال تحصیلی پاره کنند یا آتش بزنند. امیدوارم مسئولان تدبیری بیندیشند که برای وزارت آموزش و پروش یک زن وزیر شود.
توضیح جملۀ أَعْلَمُ مِنَ اللّٰهِ مٰا لاٰ تَعْلَمُونَ
باید توجه داشت که پیامبران بعد از حضرت نوح میتوانند مثال بزنند که قوم نوح در اثر نافرمانی عذاب شدند و این درس عبرت است ولی حضرت نوح مثالی از امتهای قبلی نداشت تا برای قوم خود مثال بزند، به همین خاطر است که گفت من شما را نصیحت میکنم و در کنارش گفت: «أَعْلَمُ مِنَ اللّٰهِ مٰا لاٰ تَعْلَمُونَ یعنی من چیزهایی از ناحیۀ خدا میدانم که شما نمیدانید» و این میتواند اشاره به عذاب آیندۀ قومش داشته باشد.
در تفسیر التحریر و التنویر ج 8 ص 150 آمده است:
وَ أَعْلَمُ مِنَ اللَّهِ ما لا تَعْلَمُونَ جمعا لمعان كثيرة ممّا تتضمّنه الرّسالة و تأييدا لثباته على دوام التّبليغ و النّصح لهم، و الاستخفاف بكراهيتهم و أذاهم، لأنّه يعلم ما لا يعلمونه ممّا يحمله على الاسترسال في عمله ذلك، فجاء بهذا الكلام الجامع، و يتضمّن هذا الإجمال البديع تهديدا لهم بحلول عذاب بهم في العاجل و الآجل، و تنبيها للتّأمّل فيما أتاهم به، و فتحا لبصائرهم أن تتطلب العلم بما لم يكونوا يعلمونه، و كل ذلك شأنه أن يبعثهم على تصديقه و قبول ما جاءهم به.(پایان)
خلاصهای از ترجمه: «جملۀ أَعْلَمُ مِنَ اللّٰهِ مٰا لاٰ تَعْلَمُونَ معانی زیادی در بردارد که محتوای رسالتش را شامل میشود و دلالت دارد که نوح بر تبلیغش استوار است و خیرخواه قومش میباشد و آزارها و اذیتهای قومش او را از تبلیغ باز نمیدارد؛ زیرا او اموری را میداند که قومش نمیدانند و همین امور موجب میشود که به کار تبلیغش ادامه دهد. این جمله با اجمالی که دارد نوعی تهدید نیز هست که طبق شرایطی عذاب دنیا یا آخرت بر آنها نازل میشود و هشداری به انان است که در آنچه حضرت نوح آورده است تأمل کنند و بصیرتشان میبخشد تا علومی را که نمیدانند بیایند و فرا بگیرند.»(پایان)
به این نکته نیز دقت شود که مراد از جملۀ أَعْلَمُ مِنَ اللّٰهِ مٰا لاٰ تَعْلَمُونَ ضرورتاً علم غیب نیست بلکه علومی است که عاقلانه به خداشناسی و معادشناسی منجر میشود. همچنین میتوان آن را اینگونه معنا کرد که من دربارۀ خدا ویژگیهایی میدانم که شما نمیدانید و مراد از آن، صفات الهی یا رحمت خدا یا این است که خدا پاداش و عذاب دارد.
دو شرط در تبلیغ دین
از آیه 62 سوره اعراف میفهمیم که دو شرط در تبلیغ دین لازم است: یکی خلوص و دیگری علم کافی. حال به نظر شما، چند درصد از ما روحانیون که به تبلیغ میرویم این دو شرط را داریم؟ آیا علم ما مثل علم نوح است؟ مسلم است که اینگونه نیست. حداکثر این است که ما با ظواهری از قرآن رو به رو هستیم. همچنین روایاتی در مقابل خود داریم که بسیاری از آنها خبر واحد هستند که هم در سند آنها مشکل وجود دارد و هم در دلالتش و حداکثر این است که برای ما گمان درست میکند. پس مطلب یقینی خیلی کم داریم. اهل احتیاط مطالب غیر عاقلانه را اصلا مطرح نمیکنند و آنچه را که از قرآن و روایات میفهمند، مستقیما به دین نسبت نمیدهند بلکه میگویند این فهم من است. پس در تبلیغ دین باید صراحتا اعلام کنیم که بسیاری از مطالب، یقینی نیستند. اگر این را اعلام میکردیم چه بسا بسیاری از دینستیزیها وجود نداشت.
مرحوم آیت الله خوئی پس از پاسخ به سؤالی شرعی به سؤال کننده گفت هرجا رفتی بگو این فهم ابوالقاسم خوئی است. ما نیز باید این مطلب را از ایشان یاد بگیریم و به مردم بگوییم این مطلبی که میگوییم فهم ماست نه اینکه ضرورتا نظر اسلام باشد.
اشارهای به احادیث «من بلغ»
با توجه به اینکه در آیۀ مورد بحث از تبلیغ حضرت نوح سخن گفته شده باید دقت داشت که تبلیغ به معنای رساندن مطلبی به طور یقینی توسط مبلّغ است. از طرف دیگر شخص مورد تبلیغ نیز باید تکالیف تبلیغ شده کاملا به او برسد تا حجت بر او تمام شود و در صورت انجام تکلیف اجر و مزد و پاداش طلبکار باشد. اما در اینجا برخی از علماء قانونی به نام قاعدۀ «تسامح در ادلۀ سنن» درست کردهاند و گفتهاند شارع در دلیلهای امور مستحبی آسان گیری کرده است و همین که روایت ضعیفی به گوش کسی رسیده باشد که فلان کار بهمان ثواب را دارد و او برای رسیدن به آن ثواب آن عمل را انجام دهد آن ثواب گفته شده به او داده خواهد شد. با این قاعده مستحبات زیادی درست شده که هیچیک سند معتبری ندارد و معلوم نیست که پیامبر یا امام معصوم هیچ یک از آنها را فرموده باشد. این گروه از علما برای اثبات قاعدۀ مورد ادعا به احادیثِ «من بلغ» استناد کردهاند. مضمون آن احادیث این است که «مَن بَلَغَهُ ثواب… هر کسی به او رسید که… و این احادیث را اینگونه فهمیدهاند که اگر کار دارای ثوابی حتی از طریق ناصحیحی از پیامبر یا امام به شما رسید و شما آن را انجام دادید حتی اگر امام آن را نگفته باشد آن ثواب را خواهید برد.
بنده نظرم این است که مراد از «بَلَغَ» در احادیثِ «من بلغ» رسیدن حدیث از راههای صحیح عقلایی است نه هر به گوش خوردنی و نه رسیدن از هر راهی و لو از راه انسانهای دروغگو. پس ثوابی که به شخص میدهند مربوط به احادیثی است که در مورد آن تحقیق شده و از نظر عقلا صحیح دانسته شده است، نه احادیثی که بدون تحقیق گفته یا نوشته شده و مورد عمل قرار گرفتهاند. مقالۀ بنده در این زمینه در مجلۀ کاوشی نو در فقه، شماره 49، پاییز 1385در 37 صفحه چاپ شده است که پیشنهاد میکنم به آن مقاله مراجعه کنید. به نظر بنده مستحبات باید تک به تک مورد بررسی قرار گیرند و تنها هر کدام سند صحیح دارند مستحب دانسته شود. پس «بَلَغَ» یعنی از راه صحیح و عقلایی یا از راه اطمینان بخش «رسید» نه از هر راهی؛ از همینجا به بحث دیگری برویم و آن اینکه در بسیاری از موارد قاضی به استناد حرف یک مأمور حکم میدهد و میگوید به من رسید. این در حالی است که سخن یا گزارش یک مأمور که تقوا و عدالتش معلوم نیست نمیتواند برای دادگاه بیّنه باشد، تا بر اساس آن حکم صادر کند.
خاطره: زمانی بنده مُعین روحانی حج بودم و خانم بنده نیز معینه بود. معاون کاروان پیرزنان بسیاری را ثبت نام کرده بود تا به این بهانه بتواند همسر خود را بر مدیر کاروان تحمیل کند و به حج ببرد ولی چون خانم من به عنوان معینه به آن کاروان معرفی شد، زمینه برای حج خانم معاون فراهم نشد. من و خانمم در مکه پیرزنها و پیرمردها را کمک کردیم و اعمالشان انجام شد و بسیار اذیت شدیم. پس از آن از بعثه ما را خواستند، گمان کردیم که برای تشویق است، وقتی حدود دو ساعتی در اتاقی ما را حبس کردند و بعد از آن با خشونت به ما گفتند: شما به رهبری توهین کردهاید و… بعدا معلوم شد آن معاون که میخواست همسر خود را بیاورد چون نتوانسته بود چنین کند علیه ما دروغهایی ساخته و به واسطۀ ناظر به بعثه گزارش کرده بود. بعد از حج که به ایران برگشتم به سازمان حج و زیارت رفتم و گفتم با سخن یک نفر نباید قضاوت کنید که من به کسی توهین کردهام و باید در این زمینه تحقیق کنید و جواب شنیدم که نمیخواهیم تحقیق کنیم و گزارش مأمور برای ما حجت است.
امروزه هم میبینید با یک تلفن یا یک پیامک یا… فردی را دستگیر، شکنجه و.. میکنند. به هر حال اگر میخواهیم کشور روی سعادت ببیند اولا باید مأموران با تقوا استخدام شوند تا گزارش اَلَکی ندهند و ثانیا بر طبق گزارش یک مأمور یا یک تلفن یا.. نباید پروندهسازی کرد. باید دقت کرد که تبلیغ به معنای رساندن صحیح و بلوغ به معنای رسیدن صحیح است و باید با علم یا حداقل خبر صحیح باشد، نه با هر خبری.
پاسخ به یک سؤال
سؤال: چرا شما اینقدر در ذیل آیات مباحث متفرقه مطرح میکنید؟ ممکن است کسی بگوید چون وقت مطالعه نداشتهاید مباحث متفرقه را مطرح میکنید.
پاسخ: 1. ممکن است برخی اوقات نتوانم مطالعه کنم، ولی حداقل در مورد این آیات اینگونه نیست؛ 2. گاهی بسیار مطالعه میکنم ولی به نتیجه نمیرسم مثل بحث واو در عبارت أَ وَ عَجِبْتُمْ در آیه 63 که هرکسی نظری داده و برخی مفسران و مترجمان اصلا به آن توجه نداشتهاند، اینجاست که برای رسیدن به یک نتیجۀ مشخص بیشتر فکر میکنم و منتظر میمانم؛ 3. بنده برخی مباحث را قبلا مطرح کردهام و در زمان خودش زود بوده است و موجب شده سر و صدا ایجاد شود و برخی قبول نکنند و برخی به بنده تهمتهایی بزنند، حال که جامعه برای شنیدن آن مباحث آمادهتر شده است، لازم میبینم به آنها اشاره کنم که معلوم شود قبلا آن مطلب را بیان کردهام تا اهل تحقیق بروند و مطالعه کنند و اکنون با بیان خلاصۀ آن مطلب، بهتر جا بیفتد؛ 4. یکی از دلایلی که موجب میشود مباحث متفرقه مطرح شود سؤالاتی است که افراد میپرسند و بنده به مناسبت مباحث تفسیری به آن سؤالات پاسخ میدهم؛ زیرا جای دیگری برای پاسخ به آنها ندارم؛ 5. به این نکته نیز اشاره شود که الفاظ آیات به گونهای است که مباحث مختلف را بر میتابد، پس باید با مطرح کردن آن مباحث کاری کرد که قرآن به صحنه بیاید. به همین دلایل است که برخی آیات تفسیرش طول میکشد و بنده سعی میکنم مباحث مختلف را مطرح کنم.
اشارهای به روایات ذیل آیات
با این صحبتهایی که شد ممکن است کسی اشکال کند که عابدینی روایات را قبول ندارد، چون از هر دری سخن میگوید، ولی روایات را نمیخواند؟
در این باره باید بگویم که اولا بسیاری از روایاتی که ذیل آیات آمده سند صحیحی ندارد. علاوه بر این خوب است روایاتی که ذیل آیات مورد بحث بیان شده را بخوانیم تا خودتان قضاوت کنید. در تفسیر مجمع البیان، مجلد2، ج3-4، ص434 و 435 روایاتی آمده از جمله:
رواه الشيخ أبو جعفر بن بابويه بإسناده في كتاب النبوة مرفوعا إلى أبي عبد الله (ع) قال لما بعث الله عز و جل نوحا دعا قومه علانية فلما سمع عقب هبة الله بن آدم من نوح تصديق ما في أيديهم من العلم و عرفوا أن العلم الذي في أيديهم هو العلم الذي جاء به نوح صدقوه و سلموا له فأما ولد قابيل فإنهم كذبوه و قالوا إن الجن كانوا قبلنا فبعث الله إليهم ملكا فلو أراد أن يبعث إلينا لبعث إلينا ملكا من الملائكة. حنان بن سدير عن أبي عبد الله (ع) قال آمن مع نوح من قومه ثمانية نفر.
خلاصهای از ترجمه: «در روایتی مرفوعه از امام صادق(ع) آورده است: وقتی نوح تبلیغش را شروع کرد فرزندان هبة الله به او ایمان آوردند و فرزندان قابیل به او ایمان نیاورند و گفتند جنیان قبل از ما بودهاند و خدا برایشان فرشته فرستاد و اگر خدا میخواست ما هم هدایت شویم برایمان فرشته میفرستاد. روایت دیگری نیز آورده که 8 نفر به نوح ایمان آوردند.»(پایان)
اینها چیزهایی است که در روایات ذیل آیات مورد بحث آمده که نه ثابت و یقینی است و نه مفید. بسیاری از احادیث دیگر ذیل آیات نیز همینگونه یه بدتر است. مثل اینکه در کشتی باد وزید لباس نوح کنار رفت عورتش پیدا شد برخی فرزندانش خندیدند نوح بیدار شد و او را نفرین کرد و نسل او سیاه پوست شدند و…
روایت نقل شده از تفسیر تسنیم
آیت الله جوادی آملی در تسنیم ج29 ص 269 ذیل آیه 62 دو روایت نقل کردهاند که اشاره به آن خوب است:
روایت اول: مَنْ يَضْمَنْ لِي خَمْسا أَضْمَنْ لَهُ الْجَنَّةَ النَّصِيحَةَ لِلَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ النَّصِيحَةَ لِرَسُولِهِ وَ النَّصِيحَةَ لِكِتَابِ اللَّهِ وَ النَّصِيحَةَ لِدِينِ اللَّهِ وَ النَّصِيحَةَ لِجَمَاعَةِ الْمُسْلِمِينَ .(الخصال شیخ صدوق، ج1، ص294)
ترجمه: «رسول خدا صلّى اللّٰه عليه و آله فرمود: هر كس به انجام پنج چيز خودش را ملزم سازد من بهشت را برايش ضمانت میكنم: خيرخواهى براى خداى عزّ و جلّ، خيرخواهى براى رسول خدا، خيرخواهى براى كتاب خدا، خيرخواهى براى دين خدا، خيرخواهى براى تمامى مسلمانان.»
آیت الله جوادی بعد از نقل این روایت گفته است:
«هرچند نصایح پنجگانه در برابر یکدیگر یاد شدهاند نصیحت نخست که نصیحت برای خدا باشد در حکم متن نصیحت است و نصایح چهارگانه به مثابۀ شرح آن. البته خصوصیت هریک از آنها نسبت به دیگری روشن است.»(پایان).
روایت دوم: در نهج البلاغة خطبه 34 آمده است: « ان لی علیکم حقا و لکم علی حق . فاما حقکم علی فالنصیحة لکم ، و توفیر فیئکم علیکم ، و تعلیمکم کیلا تجهلوا، و تأدیبکم کیلا تعلموا و اما حقی علیکم فالوفاء بالبیعة ، و النصیحة فی المشهد و المغیب ، و الاجابة حین ادعوکم ، و الطاعة حین آمرکم.»
ترجمه: «مرا بر شما حقی است و شما را نیز بر من حقی است. حق شما بر من اینست که برای شما خیر خواهی و دلسوزی کنم ، و دارائی بیت المال را بدون کم و کاست به شما رسانم ، و شما را بیاموزم تا نادان نمانید ، و به شما آداب آموزم تا بدانید (تا عمل کنید). و اما حق من بر شما آنست که در بیعت خود وفادار بمانید ، و در حضور و غیاب، خیرخواه من باشید ، و هر گاه شما را بخوانم اجابتم کنید ، و چون فرمانتان دهم فرمان ببرید.» بررسی واو در ابتدای آیه 63
در ابتدای آیه 63 عبارت أَ وَ عَجِبْتُمْ قابل تأمل است. واو در این عبارت عاطفه است و دلالت دارد که آیه 63 عطف بر جمله یا جملات محذوفی است. شبیه این مورد در آیات دیگری نیز هست مثلا در سوره انعام آمده است: وَ كَذٰلِكَ نُرِي إِبْرٰاهِيمَ مَلَكُوتَ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ وَ لِيَكُونَ مِنَ الْمُوقِنِينَ ﴿الأنعام، 75﴾
در این آیه جملۀ وَ لِيَكُونَ مِنَ الْمُوقِنِينَ عطف بر محذوف است و آیت الله صالحی اینگونه ترجمه کرده است: تا [حقایقی ماورائی را در یابد] و از اهل یقین باشد. آیۀ مورد بحث را نیز اینگونه ترجمه کرده: آیا [مراتکذیب کردید] و در شگفتید
بله، وجود یک واو در قرآن نکته دارد، چون قرآن عین کلام خداست و از علم مطلق او نشأت گرفته است، بر خلاف کلام دیگران که چنین دقتهایی را لازم ندارد.
طبق این ترجمه ایشان عَجِبْتُمْ را عطف بر کَذَّبتُم محذوف گرفتهاند.[2]
در تفسیر فخر رازی، ج14، ص159 احتمال داده شده که واو عطف به «کذبتم» محذوف است.
دکتر صادقی تهرانی نیز در ترجمۀ خود توجه داده است که این واو نکتهای دارد و در پاورقی چنین نوشته است: این واو برای عطف به جریانی معروف و غیر مذکور است مانند تعجبشان از معجزۀ پیامبرشان.(پایان). ترجمۀ بر اساس تفسیر المیزان اصلا به واو اشاره نکرده است.
یادآوری: هیچیک از این دیدگاهها در بارۀ واو در این آیه مرا قانع نکرد. مثلا آیت الله صالحی که نوشته: «آیا [مرا تکذیب میکنید] و در شگفتید» از لحاظ ترتیبی درست نیست چون ابتدا شگفتزدگی رخ میدهد و سپس تکذیب در حالی که در این ترجمه بر عکس آمده است. به همین خاطر باید چیزی غیر از تکذیب در تقدیر گرفت که بنده احتمالاتی در این زمینه دادهام که برای شما بیان میکنم:
أَ لم تعلموا و باهتّم وَ عَجِبْتُمْ = آیا ندانستید و بهت زده شدید و شگفت زده شدید؟!
أَ لم تؤمنوا وَ عَجِبْتُمْ = آیا ایمان نیاوردید و شگفت زده شدید؟!
أَ رأیتم رسالة رجل منکم محالا وَ عَجِبْتُمْ = آیا رسالت فردی از خودتان را محال دانستید و شگفت زده شدید؟!
أَ لم تتفکروا وَ عَجِبْتُمْ = آیا فکر نکردید و شگفت رده شدید؟!
أَ لم تتدبروا وَ عَجِبْتُمْ = آیا تدبر نکردید و شگفت زده شدید؟!
أَ اتبعتم الهوی وَ عَجِبْتُمْ =آیا از هوای نفستان پیروی کردید و شگفت زده شدید؟!
أَ جهلتم قدرة الانسان او قدرة الرّبّ وَ عَجِبْتُمْ = آیا از قدرت رسول شدن انسان یا قدرت رسول کردن پروردگار بیخبرید و شگفت زده شدید؟!
أَ تجاهلتم وَ عَجِبْتُمْ = آیا خود را به جهالت زدید و شگفت زده شدید؟!
أَ انکرتم رسالتی من ربی وَ عَجِبْتُمْ = آیا منکر رسالت من از جانب پروردگارم شدید و شگفت زده شدید؟!
بعد از این باز به فکر افتادم که کُلًّا وقتی انسانهایی تعجب میکنند حالت قبلی آنها چگونه است و این فکر باز احتمالات دیگری را به ذهن من آورد از جمله اینکه میتوان گفت همۀ این احتمالها میتوانند با هم جمع شوند و شاید همگی درست باشد. پس تنها به دنبال یک جمله نگردیم. شاید جملات مذکور چنین بوده است:
أَ جهلتم حاجة الانسان الی الذکر او انکرتم قوة الانسان علی قبول الوحی او قدرة الله علی انزال الذکر او اتهمتمونی بالضلالة و الهوی وَ عَجِبْتُمْ … = آیا نیاز انسان به ذکر را ندانستید یا قدرت انسان در قبول وحی را منکرید یا قدرت خدا بر انزال ذکر بر بشر را منکرید یا مرا به دروغگویی یا گمراهی یا پیروی از هوای نفس متهم کردید و شگفت زده شدهاید که …
در تفسیر التحریر و التنویر ج8 ص 150 نوشته است:
أَ وَ عَجِبْتُمْ أَنْ جاءَكُمْ ذِكْرٌ مِنْ رَبِّكُمْ مفتتحا الجملة بالاستفهام الإنكاري بعد واو العطف، و هذا مشعر بأنّهم أحالوا أن يكون رسولا.
خلاصهای از ترجمه: «واو عطف اشعار دارد که قوم نوح رسول بودن نوح را محال میدانستند.»(پایان)
به هر حال با این مباحث بیشتر در مورد نانوشتههای قرآن بحث کردیم و واو در آیۀ مورد بحث میخواهد ما را ترغیب کند که دنبال آن نانوشتهها نیز بگردیم.
فایدۀ این مباحث چیست؟
اشکال: چرا متن قرآن چنین است که اینقدر انسان را برای فهم معطل کند؟ این بحثها چه فایدهای دارد؟ شما در بارۀ نوشتههای قرآن دائماً میگویید یقین به فهم خود نداریم. پس به طریق اولی در نانوشتههای قرآن یقینی به آنچه که بیان شد نیست. پس چه ضرورتی به مطرح کردن این مباحث وجود دارد؟
جواب: احتمالا خداوند اینگونه بیان میکند تا ما فکرمان را بکار ببریم و نظر بدهیم. پس قرآن میخواهد فکر ما را تقویت کند. یکی با حل کردن مسائل ریاضی فکر خود را تقویت میکند و خداوند با متن قرآن فکرها را تقویت میکند. قرآن برای فعالیت ذهن، سؤال ایجاد میکند. اگر برای کسی سؤالی پیش نیاید ذهنش تقویت نمیشود ولی زمانی که سؤال پیش بیاید دروازۀ علم به رویش باز میشود.
آنها که افکاری را دیکته کرده و اجازۀ سؤال نمیدهند ذهنها را بسته نگه میدارند. در حوزه و دانشگاه باید جوّ سؤالگری وجود داشته باشد. قرآن باب فکر را باز کرده است و همین فکرها هستند که موجب پرورش ذهن و مطرح کردن ایدههای جدید میشوند. در بهترین مراکز علمی دنیا سعی میکنند بچهها را از کودکی با ذهن فعال و سؤالگر رشد دهند. قرآن نیز موجب رشد فکری خوانندۀ خود میشود. پس پرورش فکر و بیان نظرات مختلف مسألۀ مهمی است که باید به آن توجه داشت. احتمالات مختلف در قرآن موجب انسانسازی است و موجب میشود تئوریهای مختلف مطرح شده و مورد بحث قرار گیرد. آنگونه که در علوم مختلف بیان احتمالات گوناگون موجب رشد علم شد. متأسفانه ما آخوندها در علوم انسانی چنین نکردیم و ذهن را پرورش ندادیم و بیشتر در مورد طهارت و نجاست سخن گفتیم و ذهن را فعال کردیم؛ حتی برخی روحانیون جلو افکار و ایدههای نو را میگیرند و پیوسته افراد را در سطح پایین نگه میدارند و جامعۀ دارای جمود را دوست دارند. کار به جایی کشیده است که عدهای نه تنها عقل بلکه لفظ را نیز جامد کردهاند که هر لفظی نمیتوانید بگویید.[3]
خلاصه، قرآن با بیانش میخواهد راه را باز کند و احتمالات را زیاد کند ولی برخی از علماء میخواهند راه بسته باشد. ما از ابتدای تفسیر قرآن بارها شاهد بودهایم که آیات قرآن دارای احتمالات زیادی است تا جایی که علامه طباطبایی ذیل آیه 102 سوره بقره میگوید این آیه ابتدا بیش از یک میلیون دویست هزار احتمال دارد. این یعنی خدا میخواهد راهها را باز کند ولی متدینین راهها را میبندند به گونهای که هرکسی احتمال جدیدی مطرح کرد میخواهند دهان او را ببندند.
تعجب انکاری
دقت شود که گاهی اوقات تعجب به این معناست که کسی از وقوع یک حادثه شگفتزده و خوشحال شود مثل تعجب از اینکه یک بچۀ سه ساله قرآن میخواند ولی گاهی اوقات تعجب برای انکار است و در اینجا تعجب به معنای دوم است و قوم نوح در واقع منکر یکی از این چند چیز بودند: ا. نیاز به وحی باشد؛ 2. انسانی با وحی مرتبط باشد؛ 3. شخص نوح با وحی مرتبط باشد؛ 4. موضوع وحی این اموری باشد که نوح میگوید.
مقام پیامبری و جنس زن
سؤال: تعجب و شگفتی قوم نوح طبق آیه 63 از چند چیز بوده است. آیا ممکن است گفته شود یکی از آن چیزها این بوده که چرا وحی الهی بر مرد نازل شده نه بر زن؟
پاسخ: به نظر میرسد انسانهای آن زمان اصلا به ذهنشان نمیرسیده که وحی الهی بر زنی نازل شود و به همین خاطر وقتی از واژۀ مرد استفاده کردهاند تعجبشان این نبوده که چرا زنی پیامبر نشده است، بلکه مرادشان این بوده که اگر بناست پیامبری باشد باید فرشته باشد. آنها گمان میکردند که چون فرشته شهوت و غضب ندارد بالاتر از انسان است و در نتیجه فرشته است که میتواند وحی الهی را دریافت کند. این در حالی است که اگر انسانی شهوت و غضب خود را کنترل کرد بالاتر از فرشته میشود.
به هر حال معمولا اقوام مختلف، فرشتگان را برتر از مردان و مردان را بالاتر از زنان میدانستند و به همین خاطر گمان میکردند وحی خدا باید بر فرشتگان نازل شود. پس تعجب آنها این بوده که چرا وحی بر مَلَک نازل نشده و بر مردی نازل شده است و هیچگاه این شبهه را نداشتند که چرا وحی بر زنی نازل نشده است.
امروزه که شرائط تغییر کرده این سؤال مطرح است که چرا پیامبر زن نداریم؟ و پاسخش این است که اگر برگزیدگی مطرح است، مواردی مثل حضرت مریم را داریم که برگزیدۀ خدا بود. پس میشود که زنی برگزیدۀ خدا باشد و حتی طبق آیاتی از سوره آلعمران خدا با او سخن بگوید. اما اگر کسی بگوید چرا یک زن پیامبر نشده جوابش این است که رسالت یک کار اجرایی و سخت بوده که حتی با شکنجه شدن یا کشته شدن همراه بوده و به همین خاطر خداوند این کار را به مردان واگذار کرده است.
پس از لحاظ مقام معنوی زن میتواند به مقام مردان برسد ولی در امور اجرائیِ سخت خداوند این امور را به دوش زن نگذاشته است چون اولا بدن زن از مرد ضعیفتر است و ثانیا مردم در طول تاریخ قبول نمیکردند. وقتی مردان رسالت مردان را قبول نکردند به طریق اولی رسالت زن را قبول نمیکردند. به همین خاطر خداوند هیچ زنی را فرستادۀ خود برای مردم قرار نداده است.
متعلق تعجب قوم نوح
تعجب و انکار قوم نوح میتواند از چند چیز باشد: یکی اینکه چرا وحی بر مردی مثل خود ما نازل شده است؟ طبق این دیدگاه آنها از اینکه فردی از خودشان رسول شده تعجب میکردند. معمولا مردم برای اعتقاد چیزهای معمولی را قبول نمیکنند و دنبال امور معجزهآسا هستند و از همین باب قوم نوح تعجب کردند که چگونه ممکن است فردی مثل خود ما پیامبر شده باشد.
احتمال دیگر اینکه آنها تعجب میکردند که اصلا آیا ممکن است از طرف خدا وحی نازل شود؟ ممکن هم هست که آنان از اهداف بیان شده در آیه تعجب میکردند به این معنا که ما انذاری نیاز نداریم. ممکن هم هست از انتخاب نوح برای رسالت تعجب میکردند. این احتمال نیز هست که از مطالب بیان شده توسط حضرت نوح مثل ربوبیت خدا تعجب میکردند.
دقت شود که ما وقتی شگفتزده شده و تعجب میکنیم که امری را محال میدانیم و زمانی که میبینیم آن چیزی که محال میدانستیم واقع شد شگفتزده میشویم. گاهی اوقات نیز از بیعقلی فردی تعجب میکنیم. تعجب قوم نوح از نوع اول است چون آنها محال میدانستند که شخصی آنقدر رشد کند که بتواند وحی الهی را دریافت کند.
منظور از ذکر در آیه 63
در آیه 63 در عبارت أَ وَ عَجِبْتُمْ أَنْ جٰاءَكُمْ ذِكْرٌ مِنْ رَبِّكُمْ باید معنای ذکر مشخص شود. شاید «ذکر» به معنای وحی الهی باشد، ولی باید دقت داشت که آیه از واژۀ ذکر سخن گفته است، نه وحی؛ ممکن است گفته شود منظور از «ذکر» کتاب حضرت نوح است. ممکن است منظور از ذکر، (ما یُنذَرُ بِه) باشد یعنی چیزی که به وسیلۀ آن انذار صورت میگیرد. در تفسیر راهنما ج4 ص63 تا 65 ذکر به معنای دین و معارف الهی دانسته شده است.
احتمال دیگری که به ذهن بنده میرسد این است که «ذکر» به معنای «ما یُذکَر به» باشد، یعنی آنچه پیوسته در خاطر انسان است، دقیقاً مقابل نسیان. در ذیل آیه 51 معنای نسیان را اینگونه گفتیم که به معنای بیاعتنایی است که منجر به فراموشی میشود و چنین نسیان کنندهای مستحق عذاب است. پس منظور از ذکر در آیۀ مورد بحث این است که پیامبران چیزهایی میآورند که پیوسته ذهن انسان را به خود مشغول میکند به گونهای که نمیتوان به راحتی آن را فراموش کرد. پیامبران از خداوند و قیامت و بهشت و جهنم و عدل و ظلم و… سخن میگویند و این حرفها ذهن انسان را مشغول میکند.
باید توجه داشت که پیامبران از ابتدا نه حکومتی داشتند و نه مریدانی، ولی حرفهایی میزدند که در عمق وجود مردم نفوذ میکرده و ذهن آنها را به شدت به آن حرفها مشغول میکرد. پس منظور از ذکر تنها یک لفظ نیست بلکه چیزی است که اثری واقعی در درون انسانها میگذارد.
نکتۀ «عَلی» در جملۀ جَاءَكُمْ ذِكْرٌ مِنْ رَبِّكُمْ عَلىٰ رَجُلٍ مِنْكُمْ
صاحب التحریر و التنویر، ج8، ص151 چنین گفته است:
و معنى (على) من قوله عَلى رَجُلٍ مِنْكُمْ يشعر بأنّ جاءَكُمْ ضمّن معنى نزل: أي نزل ذكر من ربّكم على رجل منكم.
حرف «علی» اشعار دارد که «جاء» معنای «نازل شد» را در بر دارد و در واقع ذکر از بالا فرود آمده است و بر او ریخته شده است.» بر طبق این بیان علوم انبیاء از نوع علوم حصولی مدرسهای نیست، بلکه علمی موهبتی است که از بالا بر آنها فرود آمده و از نوع علم حضوری است. پس پیامبران تنها برای انجام تکلیف الهی انذار نمیکنند، بلکه از درون مییابند که مشرکان و ظالمان در عذابند و از عمق وجودشان میخواهند مردم را نجات دهند مثل مادری که وقتی میبیند فرزندش در حال افتادن در آتش است، برای نجات او بیشترین تلاش را میکند. پس علوم انبیاء از درون آنها فوران میکند و آنها را به انذار میکشاند. آنها بیچارگی مردم را مییابند و برای نجات آنها نهایت تلاش خود را میکنند. پس تلاش انبیاء برای هدایت مردم به خاطر امر بیرونی نیست بلکه به خاطر درخواست درونی است.
تبدیل آیه 63 به یک قضیۀ حقیقیه
برای فهم آیه 63 میتوان استفهام و انکار مطرح شده در آن را حذف کرد و چنین جملۀ خبری بدست آورد:
جٰاءَكُمْ ذِكْرٌ مِنْ رَبِّكُمْ عَلىٰ رَجُلٍ مِنْكُمْ لِيُنْذِرَكُمْ وَ لِتَتَّقُوا وَ لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ
این یک قضیۀ حقیقیه است و دلالت دارد که برای انسانها از ناحیۀ خدا پیامبری از خودشان آمده که مردم را انذار کند تا مردم به تقوا برسند و مورد رحمت خدا قرار گیرند.
تفاوت اجزاء عالم و توجه به استعداد پیامبران
باید به این مطلب دقت داشت که خداوند همۀ افراد و اشیاء را متساوی و یکسان قرار نداده است. خداوند امور جهان را متفاوت قرار داده و به همه، استعداد و امکانات متساوی نداده است و اساساً نباید انتظار داشت که خداوند همه چیز و همه کس را متساوی با دیگری بیافریند؛ زیرا تساوی همۀ موجودات متساوی با خلق نشدن است. دقت شود که در بدن انسان اگرچه قلب و مغز بسیار مهم هستند ولی بالاخره بدن انسان نیاز به دست و پا نیز دارد. حال اگر اعضاء بدن همه بگویند ما میخواهیم قلب یا مغز یا چشم باشیم آیا انسانی آفریده خواهد شد؟ اگر خدا میخواست همۀ اجزاء بدن ما را متساوی بیافریند این کار متساوی با عدم آفرینش بود. پس انسان نیاز به اجزاء مختلف دارد تا بتواند انسان شود. جهان نیز همینگونه است. مثلا زمین نیاز به کوه و دریا و سنگ و … دارد تا بتواند زمینی شود که قابلیت زندگی داشته باشد. پس اساس خلقت این است که خدا جهان را متفاوت آفریده است و تفاوت لازمۀ خلقت است.
با این توضیحات میگوییم که در بین انسانها کسانی هستند که نیازمند هدایتند و کسانی هستند که قابلیت و استعداد بیشتری دارند تا بتوانند دیگران را هدایت کنند. به همین خاطر خداوند کسانی را که استعداد بیشتری دارند و البته خودشان نیز اهل تلاش هستند انتخاب کرده تا نیازمندان به هدایت را هدایت کنند. پیامبر اکرم(ص) کسی بود که استعداد فراوان داشت؛ خودش نیز استعدادش را در مسیر صحیح بکار برد. این بود که خدا نیز دست او را گرفت و بالا برد و والا ساخت و او را پیامبر کرد تا مردم را هدایت کند.
وجه نیاز به هدایتگر
اگر کسی مردم را هدایت نکند آنان به طبع اولی خود به سوی هوای نفس رفته و به سوی والا شدن نمیروند؛ زیرا برخی چیزها -مثل قوای جنسی- خود به خود شکوفا میشود و برخی چیزها -مثل قدرت تکلم- باید شکوفا شود. اگر بر روی تکلم بچهای کار نشود استعداد تکلمش شکوفا نمیشود. به نظر میرسد چیزهایی که مربوط به جسم است به صورتی طبیعی رشد میکند و امور معنوی و عقلی باید شکوفا شود. به همین خاطر خداوند انبیا را فرستاد تا استعدادهای معنوی، عقلی و روحی ما را به سمت شکوفا شدن ببرند.
ترتیب سه جملۀ پایانی آیه 63
فخر رازی در جلد 14 تفسیر کبیر، ص159 گفته است:
هذا الترتيب في غاية الحسن فان المقصود من البعثة الإنذار و المقصود من الإنذار التقوى عن كل ما لا ينبغي و المقصود من التقوى الفوز بالرحمة في دار الآخرة.
خلاصهای از ترجمه: «ترتیب در جملۀ لِيُنْذِرَكُمْ وَ لِتَتَّقُوا وَ لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ در نهایت زیبایی است. مقصود از بعثت انذار است و مقصود از انذار رسیدن به تقواست و مقصود از تقوا رسیدن به رحمت الهی در سرای آخرت است.»(پایان)
مقصود از تقوا در این آیه پرهیز از شرک و ظلم و عبادت غیرخداست تا انسانهای متعادل و عادلی شویم. پس هدف پیامبران این بوده که ما را انسانهای شایسته و صالحی کنند و این هدف نهاییِ ارسال رسل است و شاید دستوراتی مثل توحید و نماز نیز برای رساندن به همین هدف است.
انذار بجای تبشیر؟
سؤال: چرا در آیۀ 63 هدف از بعثت حضرت نوح(ع) انذار بیان شده نه تبشیر؟ به عبارت کلیتر چرا در قرآن دائما از عذاب سخن گفته شده است؟ یا چرا در قرآن در بسیاری از موارد انذار بر تبشیر غلبه دارد؟
پاسخ: 1. سورۀ اعراف به قرینۀ آیۀ دومش برای انذار نازل شده است و شاید خود پیامبر(ص) نیز در ذهنش این سؤال بود که آیا من از همان اول رسالتم باید بترسانم و به همین خاطر در ابتدای سوره به پیامبر(ص) گفته شد که بله تو با این سوره باید مردم را بترسانی. البته هم پیامبر(ص) و هم حضرت نوح طبق آیات مختلف قرآن، هم انذار داشتهاند و هم بشارت، ولی آیات مورد بحث به این دلیل تنها از انذار سخن گفته که سورۀ اعراف برای انذار است؛
- وقتی افرادی واقعا بد هستند با بشارت خوب نمیشوند. مثلا اگر به ظالم گفته شود حق مردم را نخور تا به بهشت بروی قبول نمیکند و میگوید همینجا بهشت من است. پس بشارت دادن برای خوب نمودن افراد بد مفید نیست بلکه انذار است که فایده دارد. اشراف قوم نوح با توجه به اینکه افرادی ظالم بودند باید مورد انذار قرار بگیرند. پس انذار به مقتضای حال افراد است؛
- به طور کلی افراد با انذار بیشتر به سمت خوبی میروند تا با تبشیر، شاهدش این که نماز صبح خوانها بسیار بیشتر از نماز شب خوانها هستند؛ زیرا نماز صبح واجب است و نخواندنش جهنم دارد، ولی نماز شب مستحب است و خواندنش برای بدست آوردن بهشت است. پس در حالت عادی نیز انذار بیشتر از تبشیر اثر دارد.
در تسنیم، ج29، ص273 در این زمینه چنین آمده:
راز آغاز رسالت با انذار
حضرت نوح پیش از آنکه قومش را به رحمت الهی بشارت دهد بیم میدهد. دربارۀ سرّ آغاز رسالت رهبران الهی با انذار وجوهی محتمل است مانند:
- گسترس فساد در جامعه و ابتلای بسیاری به رذائل اخلاقی در کنار شرک.
- انسانها از نظر تأثر و انفعال در برابر پیامهای الهی متفاوتند. برخی در برابر وعید به سوی حق میآیند و برخی با ملاحظۀ وعدههای نیکو سر تسلیم فرود میآورند. بیشتر مردم از دستۀ نخستند و تأثیر تخویف و هشدار بر آنان بیشتر است. از این رو پیام آوران حق و حقیقت طلیعۀ دعوتشان را با انذار آغاز میکنند.»(پایان)
بنده مطلب سومی نیز اضافه کردم و گفتم سورۀ اعراف سورۀ انذار است و به همین خاطر به پیامبران انذار کننده اشاره کرده است.
حدّ و اندازۀ هریک از واژهها و جملات آیه 63 برای گروههای مختلف
در آیات 59، 62 و 63 بارها ضمیر جمع مخاطب به صورت «کُم» و غیر آن تکرار شده که باید دید منظور از این ضمیر مخاطب چه کسانی هستند تا معنای لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ روشن گردد. آیا مراد ملأ و اشراف هستند یا منظور گروه مستضعف قوم نوح هستند یا مراد مجموع قوم نوح هستند؟ همچنین باید با مشخص کردن مخاطب این سؤال را جواب داد که آیا انسانهای بدی مثل اشراف قوم نوح میتوانند مورد خطاب جملۀ لِتَتَّقُوا وَ لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ واقع شوند؟
یادمان باشد که خدا یقیناً رحمت دارد و با این حال در انتهای آیه 63 از عبارت لعلّ استفاده شده تا نشان دهد هر مشکلی که هست از ناحیۀ گیرندۀ رحمت میباشد. و آن مشکل این است که تقوا درست رعایت نشده است. تقوا به معنای خویشتنبانی است و معلوم است که قوم نوح خویشتنبانی نکردهاند. بالاترین بیتقوایی قوم نوح از ناحیۀ اشراف بوده که از ظالمان بودند و توحید را نپذیرفتند و به شرک رو آوردند و به پیامبرشان تهمت ضلالت زدند و… کاملا از رحمت خدا دور شدند. معلوم است که اینها اگر بخواهند به رحمت الهی برسند باید دست از عقاید و کارهای اشتباه خود بردارند. پس ملأ و اشراف برای رسیدن به رحمت خدا مسیر و مصیری طولانی دارند. دستۀ دوم مردمی هستند که راه و مرام اشراف را برگزیدند و به سخن نوح(ع) گوش ندادند، آنان در واقع سخنان ملأ و اشراف را که بدون دلیل بود پذیرفتند و سخنان نوح(ع) را که مستدل و مطابق فطرت بود، نپذیرفتند. آنها نیز یک مرحله کمتر از اشراف، از رحمت الهی به دور هستند. اگر آنها مورد رحمت الهی واقع نشدند به این خاطر نیست که خدا رحمت ندارد بلکه به این خاطر است که خودشان خود را از رحمت دور کردند.
با توضیحاتی که دادیم مشخص شد که جملات لِيُنْذِرَكُمْ وَ لِتَتَّقُوا وَ لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ برای هر گروهی محدودهای دارد. انذار اشراف با انذار مردم متفاوت است. همچنین احتمال رسیدن رحمت به اشراف با احتمال رسیدن رحمت به مردم نیز متفاوت است. تقوای مورد نیاز برای اشراف با تقوای مورد نیاز برای مردم نیز فرق دارد.
لزوم رعایت تقوا تا آخر عمر
جملۀ لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ بر احتمال بوجود آمدن موانعی برای رسیدن به رحمت الهی، در آینده دلالت دارد، یعنی ممکن است شخصی نتواند تقوای خواسته شده را تا آخر عمر ادامه دهد. و چون دنیا جذابیت دارد و هر لحظه ممکن است انسان از تقوا دور شود در حالی که باید تقوا تا آخر عمر ادامه یابد تا فرد یا جامعه مورد رحمت الهی قرار گیرد پس پیوسته باید با تقوا بود.
لزوم پرهیز از منهیات و انجام واجبات
متعلق تقوا در عبارت لِتَتَّقُوا محذوف است و روشن است که منظور تنها پرهیز از نهیشدهها نیست، بلکه انجام واجبات نیز هست. ممکن است افرادی نهیشدهها را مرتکب نشوند ولی بایدها را انجام ندهند و در نتیجه مورد رحمت قرار نگیرند. برای رسیدن به رحمت الهی باید هم اوامر را انجام داد و هم از نبایدها پرهیز کرد.
تکذیب قوم نوح
از تعبیر فَكَذَّبُوهُ در آیه 64 بدست میآید که تمامی قوم نوح او را تکذیب کردند. در واقع ابتدا ملأ و اشراف حضرت نوح(ع) را تکذیب کردند و مردم نیز حرف آنها را پذیرفتند و تنها عدۀ کمی به نوح ایمان آوردند ولی آنقدر کم بودند که در آیه 64 قابل ذکر نبودهاند.
تکذیب و قصد نابودی پیامبران، عامل هلاکت قوم نوح
باید توجه داشت که عذاب قوم نوح تنها به خاطر تکذیب نبوده است بلکه آنها علاوه بر تکذیب قصد نابودی پیامبرشان و مؤمنمان را نیز داشتند. اگر پیامبر و مؤمنان تعدادشان بسیار کم باشد به صورتی که نتوانند از خود دفاع کنند در چنین مواردی خداوند از آنها دفاع میکند تا اصل دین حق بماند. پس در درون فَكَذَّبُوهُ علاوه بر تکذیب، قصد نابودی خوبان نیز نهفته است. در سوره شعراء آمده است:
قٰالُوا لَئِنْ لَمْ تَنْتَهِ يٰا نُوحُ لَتَكُونَنَّ مِنَ الْمَرْجُومِينَ ﴿الشعراء، 116﴾
«گفتند: اى نوح، اگر [از دعوت خود] بازنايستى، قطعا از سنگسار شدگان خواهى بود.»
از این آیه بدست میآید که قوم نوح او را با شدیدترین تأکیدات تهدید به نابودی کردهاند. پس اگر پیامبری مردم را به راه راست هدایت کرد و عدهای حرف او را قبول نکردند ولی کاری به آن پیامبر و مؤمنان نداشتند، آزادند و خدا در دنیا کاری به آنها ندارد، ولی اگر قصد نابودی پیامبرشان و مؤمنان را داشتند در این صورت است که اگر پیامبر و مؤمنان توان دفاع نداشتند، عذاب خدا بر کافران ظالم نازل میشود.
انسانهای بیطرف در قوم نوح
به نظر میرسد در قوم نوح با توجه به اینکه ایشان 950 سال تبلیغ کرده گروهی که تنها تکذیب کنند و کاری به مؤمنان نداشته باشند یا بیطرف باشند وجود نداشته است. بله در آیه 64 عبارت وَ الَّذِينَ مَعَهُ آمده که قید ایمان ندارد بر خلاف آیه 40 سوره هود که قید ایمان دارد و ما دقیقا نمیدانیم آیا در قوم نوح کسانی بودهاند که بیطرف باشند یا نه.
تصور امروز ماست که مشاهده میکنیم عدهای مؤمن واقعی و عدهای کافر واقعی و عدهای بیطرفند ولی به نظر میرسد قبلا به خصوص در قوم نوح گروه بیطرفی وجود نداشته است. البته باز اشاره کنم که میتوان این احتمال را در ذهن بارور کرد که با توجه به عبارت وَ الَّذِينَ مَعَهُ و همچنین عبارت أَغْرَقْنَا الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآيٰاتِنٰا شاید کسانی در قوم نوح بودهاند که نه ایمان آوردند و نه اهل تکذیب بودند و در نتیجه غرق نشدند. بد نیست این احتمال را گوشۀ ذهنمان بگذاریم تا شاید در ادامه، قرائنی بر این مطلب پیدا کنیم.
جواب به سه سؤال در مورد عبارت وَ أَغْرَقْنَا الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآيٰاتِنٰا
در مورد عبارت وَ أَغْرَقْنَا الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآيٰاتِنٰا در آیه 64 چندین سؤال مطرح است: یکی اینکه چرا در ابتدای این عبارت از واو بجای فاء استفاده شده است؟ دوم اینکه بجای این عبارت طولانی میتوانست از عبارت وَ أَغْرَقْنَاهُم استفاده کند. چرا جملۀ کوتاهتر را نیاورد؟ سؤال دیگر این است که چرا بحث غرق شدن مکذبان بعد از نجات مؤمنان آمده در حالی که در عالَم واقع ابتدا مکذبان غرق شدند و سپس مؤمنان نجات یافتند.
در رابطۀ با سؤال سوم جوابش این است که تقدم نجات مؤمنان بر غرق شدن مکذّبان 1. برای نشان دادن سبقت رحمت خدا بر غضبش است؛ 2. وقتی خدا ابتدا نجات را گفته و سپس غرق را، میخواهد به ما یاد دهد که در تبلیغ کردن برای مردم ابتدا به نجات اشاره کنیم و در واقع به افراد امید دهیم؛ 3. سوار بر کشتی نجات شدن و مقدمات نجات را پیمودن خودش نوعی نجات است.
و اما اینکه عبارت طولانی الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآيٰاتِنٰا را آورد تا 1. علت غرق شدن آنان را بیان کند و بگوید ما بیدلیل آنان را عذاب نکردیم بلکه چون اهل تکذیب بودند عذاب شدند؛ 2. شاید این نکته را نیز برساند که اگر افرادی وجود داشتهاند که به نوح ایمان نیاوردند ولی تکذیب هم نکردند چنین افرادی مورد عذاب قرار نگرفتند و آیه دلالت بر نابودی آنان نمیکند.
وجه ضمیر جمع متکلم در آیه 64
در آیه 64 خداوند از خودش با ضمیر «نا» به معنای «ما»یاد کرده است در حالی که میتوانست بجای آن از واژۀ «الله» استفاده کند. معمولا گفته شده که آوردن ضمیر «نا» برای این است که نقش علل و اسباب را بیان کند. اگر خداوند مؤمنان قوم نوح را نجات داد از طریق علل و اسباب بوده که همان ساخت کشتی و ورود آنها به کشتی بوده است. همچنین غرق شدن مکذبان نیز از طریق علل و اسباب مثل باران و طوفان بوده است.
متعلق تکذیب قوم نوح
ضمیر غایب در فَكَذَّبُوهُ یا مفعول یا متعلق تکذیب چند چیز میتواند باشد: تکذیب رسالت حضرت نوح، تکذیب محتوای رسالت او، تکذیب عذاب وعده داده شده در دنیا و آخرت، تکذیب ادعای خیرخواهی نوح.
منظور از آیات در عبارت الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآيٰاتِنٰا
اولا باید دقت داشت که واژۀ «آیه» معانی متعددی دارد: گاهی به معنای نشانه آمده است که چیزی نشانۀ چیز دیگری باشد. مثل خود آیات قرآن که به مجموع کلمات فاصله شده بین دو شماره، آیه میگویند که این نشانه قرار دادی است و به آن علامت هم گفته میشود و گاهی به نشانۀ طبیعی آیه گفته میشود مثل اینکه سرفه کردن نشانۀ سرماخوردی است. آیه به معنای نمونه نیز آمده است مثل اینکه گفته میشود مشت نمونۀ خروار است یا فلان چیز نمونۀ قدرت خداست مثلا خورشید آیه یا نمونۀ قدرت خداست. آیه به معنای نمایش دهنده نیز هست که در مورد امور غیر طبیعی بکار میرود و معجزات انبیاء از این باب است.
حال اینکه آیه در عبارت مورد بحث به چه معناست، یعنی قوم نوح کدام آیات را تکذیب کردهاند؟ از آیات 59 تا 64 هیچ چیزی به عنوان آیه معرفی نشده است. در دیگر آیات قرآن نیز در داستان نوح چیزی به معنای آیه پیدا نکردم. جالب است که مفسران نیز در ذیل آیه 64 توضیح ندادهاند که مراد از آیات چیست. بله چیزی که به ذهنم میرسد این است که مراد از آیات همان دلیلهای گفتاری یعنی سخنان عاقلانۀ حضرت نوح بوده است. مؤید این مطلب آیات 35 و 36 و 40 سوره اعراف است:
يٰا بَنِي آدَمَ إِمّٰا يَأْتِيَنَّكُمْ رُسُلٌ مِنْكُمْ يَقُصُّونَ عَلَيْكُمْ آيٰاتِي فَمَنِ اتَّقىٰ وَ أَصْلَحَ…… ﴿الأعراف، 35﴾
وَ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآيٰاتِنٰا وَ اسْتَكْبَرُوا عَنْهٰا أُولٰئِكَ أَصْحٰابُ النّٰارِ هُمْ فِيهٰا خٰالِدُونَ ﴿الأعراف، 36﴾
إِنَّ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآيٰاتِنٰا وَ اسْتَكْبَرُوا عَنْهٰا لاٰ تُفَتَّحُ لَهُمْ أَبْوٰابُ السَّمٰاءِ…… ﴿الأعراف، 40﴾
در این آیات مراد از آیات، همان مطالبی است که پیامبران برای مردم میگفتند. به هر حال به نظر میرسد منظور از آیات، مطالب عاقلانهای است که پیامبران برای مردم میگفتند. به این آیه از سوره هود توجه کنید:
قٰالَ يٰا قَوْمِ أَ رَأَيْتُمْ إِنْ كُنْتُ عَلىٰ بَيِّنَةٍ مِنْ رَبِّي وَ آتٰانِي رَحْمَةً مِنْ عِنْدِهِ فَعُمِّيَتْ عَلَيْكُمْ أَ نُلْزِمُكُمُوهٰا وَ أَنْتُمْ لَهٰا كٰارِهُونَ ﴿هود، 28﴾
«[نوح] گفت: اى قوم من، به من خبر دهيد، اگر از جانب پروردگارم دليلى روشن داشته باشم، و او از نزد خود رحمتى به من ارزانى داشته باشد كه بر شما [به سبب اعراضتان] ناشناخته مانده است، آيا ما مىتوانيم آن را با اينكه از آن كراهت داريد بر شما تحميل كنيم؟»
در این آیه و آیات بعدش که مربوط به داستان نوح است مطالبی عاقلانه بیان شده است. با خواندن سورۀ نوح نیز که مجموعش در مورد داستان این پیامبر است همین مطلب استفاده میشود که مراد از آیاتی که نوح به مردم ارائه داد همان مطالب عاقلانه بوده است نه اینکه معجزه یا کار خارق العادهای به آنها ارائه داده باشد. پس آیات در داستان نوح به این معنا نیست که معجزهای برای آنها آورده شود بلکه به معنای مطالب عاقلانۀ حضرت نوح است.
ما و تکذیب آیات الهی
با توجه به آنچه بیان شد متوجه میشویم که در بسیاری از موارد خود ما تکذیبکنندۀ آیات هستیم چرا که سخنهای عاقلانه را قبول نمیکنیم و تابع هواهای نفسانی یا حرفهای پدرانمان هستیم.
علت تأخیر در عذاب قوم نوح
عذاب قوم نوح با دیگر اقوام متفاوت است. خداوند دیگر اقوام را یکدفعه عذاب کرده، ولی برای عذاب قوم نوح عجله نکرده است. مدت زیادی برای ساخت کشتی طول کشید. سپس زمان زیادی برای پر کردن کشتی از حیوانات مختلف سپری شد. شاید علت تأخیر عذاب این بوده که قوم نوح اولین قومی بودند که قرار شد عذاب شوند و نمونۀ تاریخی وجود نداشت که به آنان ارائه شود تا پند و عبرت گیرند و به همین خاطر خداوند به آنان مهلت بیشتری داد تا حتی در اوایل نزول عذاب نیز اگر توبه کردند فرصت برای برگشت داشته باشند.
باید توجه داشت که طوفان نوح مربوط به منطقۀ خاصی بوده و علت اینکه باید کشتی پر از حیوانات میشد این بوده که وقت بیشتری سپری شود تا قوم نوح فرصت توبه و برگشت داشته باشند.
معنای عمی
مراد از قَوْماً عَمِينَ در انتهای آیه 64 این است که قوم نوح کوردل بودند. در تفسیر تسنیم، ج29، ص279 در مورد معنای عمین با کمک گیری از مفردات و کشاف چنین آمده است:
عمین در اصل «عمیین» و جمع «عَمِیٌ» بوده که به جهت اعلال صرفی یکی از دو یاء آن حذف شده است. اعمی یعنی نابینا و عَمی یعنی بیبصیرت و کور باطن. برخی فَرق بین عَمی و عامی را این دانستهاند که عَمی برای کوری ثابت و عامی برای کوری حادث است.(پایان)
در کتاب التحقیق، ج8، ص279، ذیل مادۀ عمی آورده است:
مصبا- عَمِيَ: فقد بصره، فهو أَعْمَى،.. مقا- عمى: أصل واحد يدلّ على ستر و تغطية. من ذلك العمى: ذهاب البصر من العينين كلتيهما… و التحقيق أنّ الأصل الواحد في المادّة: هو فقدان البصر، و سبق في البصر: انّه هو العلم بنظر العين أو القلب. فَالْعَمَى: هو فقدان العلم بنظر العين أو بنظر القلب. فمن مصاديقه: فقدان العينين الباصرتين. و فقدان البصيرة الباطنيّة و فقدان الهداية و الرشاد بضلال و جهل.
خلاصهای از ترجمه: «مصباح المنیر گفته است: عمی یعنی چشمش را از دست داد، پس کور است… مقاییس اللغة گفته است عمی لغتی است که به معنای پرده و پوشاندن است و به کسی که دو چشمش نبیند عُمی میگویند. و اما به نظر مؤلف التحقیق، یگانه اصل در این ماده فقدان بصر است و در بحث معنای بصر گفته که بصر علمی است که از راه دیدن یا از راه قلب باشد، پس عَمَی به معنای فقدان علم است چه علمی که از راه چشم بیاید و یا از راه قلب بیاید و از مصادیق آن نداشتن بینایی ظاهری، نداشتن بصیرت باطنی و نداشتن هدایت است، به سبب گمراهی و جهل.»(پایان)
با توجه به آنچه بیان شد میفهمیم اینکه آیت الله جوادی بین اعمی و عمی تفکیک قائل شده و یکی را برای کوری ظاهری و دیگری را برای کوری باطنی گرفتهاند قابل مناقشه است، بلکه باید با قرائن متوجه شد که کدام مورد نظر است.
به هر حال قوم نوح کوردل بودند و حقایق بیان شده توسط حضرت نوح را نمیفهمیدند.
تفاوت داستان حضرت آدم و بقیۀ پیامبران در سورۀ اعراف
جالب است که در اوایل سورۀ اعراف قصۀ آدم بیان شد و سپس قصۀ نوح و دیگر پیامبران بیان گردید. تفاوت قصۀ آدم با قصۀ دیگر پیامبران این است که در مورد آدم خودسازی خود آدم مطرح است، ولی مثلا در داستان نوح خودسازی خود او مطرح نیست و فرض این است که خودسازی نوح انجام شده و نیازی به گفتن آن نیست. در واقع آدم چون اولین انسان بود خودسازی خود او مطرح بوده، چون مکلف به هدایت دیگران نبوده است، ولی در مورد نوح بحث خودسازی خود او مطرح نشده بلکه بُعد هدایتگری او مطرح شده است. در مورد دیگر پیامبران نیز همینگونه است. به عبارت روشتر در داستان حضرت آدم خودسازی خود او زیر نظر پروردگار مطرح بود، ولی در مورد سایر پیامبران در این سوره خودسازی آنان مفروغٌ عنه دانسته شده و آنچه هدف از مطرح کردن داستان آنها بوده رفتنشان به سوی مردم و مردم سازی توسط آنها با انذار بوده است.
خودسازی پیامبران توسط مطالب پیامبر قبلی
در تفسیر تسنیم، ج29،ص253 و 254 به نقل از جلد هشتم کافی،ص114 و 115 و 116 دو روایت آورده است که آدم بشارت نوح را بیان کرد که فردی به نام نوح خواهد آمد و توصیه کرد که سال به سال این مطلب را برای مردم بگویید. همچنین حضرت نوح نیز همین توصیه را در مورد حضرت هود کرد. شاید این روایات در صدد بیان خودسازی هر پیامبری با مطالب پیامبر قبلی باشد.
.[1] . ر.ک اعراف:65 و 73 و 85 و همچنین هود:50 و61 و 84 و مؤمنون:23 و 32.
[2] . جالب است بدانید که در ترجمۀ قرآن ایشان که به دست آیت الله محمدعلی کوشا ویراستاری شده اصلا واو مورد توجه واقع نشده و چیزی در کروشه گذاشته نشده و پرسش بنده از ایشان در این باره در تلگرام نیز دیده شده ولی جواب داده نشده است. بههرحال در چاپ اول ترجمۀ ایشان که به اسم فرهنگ و معارف قرآن چاپ شده، این دقت شده که در اینجا فعلی محذوف است.
[3] . به تازگی یکی از معممین به بنده تلفن زد و با توپ و تشر گفت: چرا برای رفتن پیامبر از مکه به مدینه لفظ «فرار» را به کار بردهای؟! در حالی که قرآن لفظ هجرت را به کار برده است.
