استاد احمد عابدینی

محقق قرآنی

نویسنده

دین پژوه

مدرس حوزه و دانشگاه

فعال اجتماعی

0

سبد خرید خالی است.

بازگشت به فروشگاه
استاد احمد عابدینی
استاد احمد عابدینی

محقق قرآنی

نویسنده

دین پژوه

مدرس حوزه و دانشگاه

فعال اجتماعی

تفسیر آیات 65 تا 72 سوره اعراف

تفسیر آیات 65 تا 72 سوره اعراف

تفسیر آیات 65 تا 72 سوره اعراف

وَ إِلىٰ عٰادٍ أَخٰاهُمْ هُوداً قٰالَ يٰا قَوْمِ اعْبُدُوا اللّٰهَ مٰا لَكُمْ مِنْ إِلٰهٍ غَيْرُهُ أَ فَلاٰ تَتَّقُونَ  ﴿الأعراف‏، 65﴾

«و به سوى قوم عاد، برادرشان هود را [فرستاديم‏]. گفت: اى قوم من، خدا را بپرستيد كه براى شما معبودى غیر از او نيست. پس آيا تقوا پيشه نمى‏كنيد؟»

قٰالَ الْمَلَأُ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ قَوْمِهِ إِنّٰا لَنَرٰاكَ فِي سَفٰاهَةٍ وَ إِنّٰا لَنَظُنُّكَ مِنَ الْكٰاذِبِينَ  ﴿الأعراف‏، 66﴾

«كسانى از سران قومش كه كافر بودند، گفتند: به راستى ما تو را در سفاهتى [عجيب‏] مى‏بينيم، و قطعا تو را از دروغگويان مى‏دانيم.»

قٰالَ يٰا قَوْمِ لَيْسَ بِي سَفٰاهَةٌ وَ لٰكِنِّي رَسُولٌ مِنْ رَبِّ الْعٰالَمِينَ  ﴿الأعراف‏، 67﴾

«گفت: اى قوم من، هيچ گونه سفاهتى در من نيست، بلكه من فرستاده‏اى از جانب پروردگار جهانيانم.»

أُبَلِّغُكُمْ رِسٰالاٰتِ رَبِّي وَ أَنَا لَكُمْ نٰاصِحٌ أَمِينٌ  ﴿الأعراف‏، 68﴾

«پيام‏هاى پروردگارم را به شما مى‏رسانم، و براى شما خيرخواهى امينم.»

أَ وَ عَجِبْتُمْ أَنْ جٰاءَكُمْ ذِكْرٌ مِنْ رَبِّكُمْ عَلىٰ رَجُلٍ مِنْكُمْ لِيُنْذِرَكُمْ وَ اذْكُرُوا إِذْ جَعَلَكُمْ خُلَفٰاءَ مِنْ بَعْدِ قَوْمِ نُوحٍ وَ زٰادَكُمْ فِي الْخَلْقِ بَصْطَةً فَاذْكُرُوا آلاٰءَ اللّٰهِ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ  ﴿الأعراف‏، 69﴾

«آيا [انکار مى‏كنيد، و] در شگفتيد از اين‏كه توسّط مردى از شما، پيامى بيداركننده از جانب پروردگارتان براى شما آمده است تا شما را [از كيفر خدا] بيم دهد؟ و ياد كنيد زمانى را كه [خدا] شما را پس از قوم نوح جانشين [آنان‏] كرد و در خلقت بر تنومندى شما افزود، پس نعمت‏هاى خدا را ياد كنيد، باشد كه ظفرمند شويد.»

قٰالُوا أَ جِئْتَنٰا لِنَعْبُدَ اللّٰهَ وَحْدَهُ وَ نَذَرَ مٰا كٰانَ يَعْبُدُ آبٰاؤُنٰا فَأْتِنٰا بِمٰا تَعِدُنٰا إِنْ كُنْتَ مِنَ الصّٰادِقِينَ  ﴿الأعراف‏، 70﴾

«گفتند: آيا به سوى ما آمده‏اى كه تنها خدا را بپرستيم و آنچه را پدرانمان مى‏پرستيدند واگذاريم؟ اگر راست مى‏گويى، آنچه را كه ما را بدان تهديد مى‏كنى براى ما بياور.»

قٰالَ قَدْ وَقَعَ عَلَيْكُمْ مِنْ رَبِّكُمْ رِجْسٌ وَ غَضَبٌ أَ تُجٰادِلُونَنِي فِي أَسْمٰاءٍ سَمَّيْتُمُوهٰا أَنْتُمْ وَ آبٰاؤُكُمْ مٰا نَزَّلَ اللّٰهُ بِهٰا مِنْ سُلْطٰانٍ فَانْتَظِرُوا إِنِّي مَعَكُمْ مِنَ الْمُنْتَظِرِينَ  ﴿الأعراف‏، 71﴾

«گفت: قطعا پليدى [كفر] و خشمى از پروردگارتان بر شما واقع شده است. آيا درباره اسم‏هايى [بى‏مسمّى‏] كه شما و پدرانتان [براى بت‏ها] نهاده‏ايد، و خدا هيچ دليلى [بر حقانيّت‏] آنها نازل نكرده است با من مجادله مى‏كنيد؟ پس منتظر [عذاب‏] باشيد كه من هم با شما از منتظرانم.»

فَأَنْجَيْنٰاهُ وَ الَّذِينَ مَعَهُ بِرَحْمَةٍ مِنّٰا وَ قَطَعْنٰا دٰابِرَ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآيٰاتِنٰا وَ مٰا كٰانُوا مُؤْمِنِينَ  ﴿الأعراف‏، 72﴾

«پس او و كسانى را كه با وى بودند، به رحمتى از جانب خودمان نجات داديم، و دنباله كسانى را كه آيات ما را تكذيب كردند و مؤمن نبودند قطع كرديم.»

تفصیل بیشتر داستان قوم عاد نسبت به قوم نوح

داستان قوم عاد در سوره اعراف مفصل‌تر از داستان قوم نوح آمده است و می‌توان در بازۀ دلیل یا علت آن فکر و جستجو کرد.

دقتی در عبارت إِلىٰ عٰادٍ در ابتدای آیه 65

إِلىٰ عٰادٍ در ابتدای آیه 65 متعلق به «ارسلنا» است که در آیه 59 آمده بود. البته دقت کنید که إِلىٰ عٰادٍ عطف به آیه 59 نیست چرا که اگر عطف بود باید اینگونه شروع می‌شد که: «و هودا» ولی اینگونه نیامده بلکه آیه 65 با إِلىٰ عٰادٍ شروع شده تا احتمالا حصر را هم برساند و دلالت داشته باشد که هود پیامبری خاص برای قوم عاد بوده نه برای اقوام دیگر. البته حرف‌های انبیاء جهانی است چرا که مطالب گفته شده توسط آنها قضایای حقیقیه است که مکان نمی‌شناسد مثل توحید. بله این قضایای حقیقیه وقتی قرار است به مردم رسانده شود بعضی از پیامبران وظیفه دارند که تنها به قوم خودشان برسانند. پس حرف‌های انبیاء عام است ولی وظیفۀ هریک از انبیاء متفاوت است. اگر پیامبری تنها محدود به قوم خودش بوده یعنی وظیفه‌اش محدود است نه اینکه پیام هم محدود باشد.

البته تفسیر التحریر و التنویر از عبارت إِلىٰ عٰادٍ استفادۀ دیگری کرده و آن اینکه:

و قدّم المجرور على المفعول الأصلي ليتأتى الإيجاز بالإضمار حيث أريد وصف هود بأنّه من إخوة عاد و من صميمهم، من غير احتياج إلى إعادة لفظ عاد، و مع تجنّب عود الضّمير على متأخر لفظا و رتبة، فقيل و إلى عاد أخاهم هودا. (التحرير و التنوير، ج‏8، ص154)

خلاصه‌ای از ترجمه: «اگر اینگونه نگفته بود نمی‌توانست به «اخاهم» اشاره کند مگر اینکه از واژه‌های تکراری استفاده کند.»(پایان)

اشاره به اخاهم و ضرورت مهربانی با مخالفان

اشاره به «اخاهم» خیلی مهم است و به همین خاطر سبک و سیاق جمله به گونه‌ای است که حتما بتوان به این کلمه اشاره کرد. در واقع «اخاهم» شرح و توصیف هود است و طبیعتا شرح و وصف، باید بعد از هود بیاید ولی برای بیان اهمیت، قبل از هود آمده است. از همین‌جا می‌فهمیم اعلام این مطلب که هود برادر قوم عاد است خیلی مهم است. حال سؤال این است که برادر یک قوم بودن به چه معناست؟ مگر می‌شود شخصی برادر تنی و نَسَبی یک قوم باشد؟ معلوم است که چنین چیزی نمی‌شود. از آن طرف هود برادر دینی قوم عاد نیز نبود، زیرا دین هود با دین قومش متفاوت بود. بنابراین می‌توان گفت هود برادر عاطفی و انسانی قومش بود. در واقع هود آنقدر قومش را دوست داشت و نسبت به آنها مهربان بود که برای آنها مثل برادر بوده است. البته این امر منحصر به حضرت هود نیست بلکه همین عبارت یعنی برادر بودن در آیات مختلف قرآن برای حضرت صالح و شعیب و نوح نیز آمده است. پس پیامبران برادران قومشان بوده‌اند، آن هم اقوامی که آنقدر بد بودند که خداوند آنها را هلاک کرد. این مطلب برای ما باید درس‌آموز باشد که ما نیز با دیگران برادرانه رفتار کنیم.[1]

جالب است که علاوه بر قرآن، روایات نیز همین را می‌گوید که باید نسبت به غیر خودمان مهربان باشیم. در نهج البلاغه عبارات مختلفی وجود دارد که این مطلب را تأیید می‌کند مثلا حضرت علی(ع) به مالک اشتر سفارش می‌کند که مردم مصر اگر در دین با تو اشتراک نداشتند در خلقت نظیر تو هستند. آیت الله جوادی آملی در جلد 29 تفسیر تسنیم، ص290 روایتی را از پیامبر(ص) نقل کرده است که: الانسان اخ الانسان احبّ او کره یعنی انسان‌ها برادر یکدیگر هستند چه دوست داشته باشند و چه نداشته باشند.

به هر حال با اینکه خداوند اقوام مختلف را با عذاب استیصال هلاک کرد ولی پیامبرشان را برادر آنها معرفی نمود. اتفاقا در جای دیگر نیز همین مطلب را داریم. در بحث قصاص، خداوند اولیای مقتولی را که عمدا به دست قاتل کشته شده است، برادر قاتل معرفی کرده است. به این آیه توجه کنید:

فَمَنْ عُفِيَ لَهُ مِنْ أَخِيهِ شَيْءٌ فَاتِّبٰاعٌ بِالْمَعْرُوفِ وَ أَدٰاءٌ إِلَيْهِ بِإِحْسٰانٍ ﴿البقرة، 178﴾

«پس هركس از سوى برادرش (=ولىّ مقتول)، چيزى [از حقّ قصاص‏] به او بخشيده شود، بايد [پرداخت ديه را] به طور شايسته دنبال كند، و آن را با خوشرفتارى به او بپردازد.»

در این آیه اولیای مقتول برادر قاتل معرفی شده‌ است و چون اخوّت طرفینی است می‌توان قاتل را نیز برادر آنان دانست. در واقع برادر در اینجا یک امر دو طرفی است همانطور که در بحث پیامبران نیز برادری دو طرفی است اگرچه پیامبران حق برادری را بجا آوردند ولی اقوامشان برادری نکردند و قصد کشتن پیامبرشان را داشتند.

پس اگر طرفدار قرآن هستیم باید اهل خوبی در گفتار و برادری با دیگران در عمل باشیم. اگر بخواهیم فقط به افراد خوب خوبی کنیم هنر نیست. هنر آن است که به افراد بد نیز خوبی کنیم.[2]

قاعدۀ «اصالة الاحترام»

جالب است بدانید در قرآن حداقل هشت مورد آمده است که پیامبران الهی برادران قومشان معرفی شده‌اند. می‌توان از مطالبی که گفتیم قاعدۀ «اصالة الاحترام» را نتیجه گرفت و گفت قاعدۀ قرآنی و دینی این است که باید به هر انسانی احترام گذاشت و کاری به اعتقاد او نداشت. پس نباید گفت که اگر کسی مسلمان یا شیعه نبود می‌توان به او بی‌احترامی کرد. با این صحبت می‌فهمیم که لعن کردن دیگران دلیل می‌خواهد و تا دلیل محکمی وجود نداشته باشد نمی‌توان کسی را لعن کرد همانطور که همه چیز پاک است الا اینکه دلیل محکمی بر نجاست چیزی اقامه شود. وقتی هشت آیه داریم که می‌گوید پیامبران برادر قومشان بودند با تک روایتی که می‌گوید فلان گروه را لعن کنید نمی‌توان به اطمینان رسید.

در اینجا با توجه به اینکه مرحوم آیت الله العظمي بروجردی را در حوزه خیلی قبول دارند و فقیه بزرگی بوده است، خوب است همین قاعده را از زبان ایشان بیان کنم. ایشان در قضیۀ ثوب المربیة یعنی لباس کسی که دایۀ یک کودک است این قاعده را مطرح می‌کرده و می‌گفته است كه در این باره روایاتی داریم که لباس چنین زنی اگر نجس باشد برای نماز مشکلی ندارد ولی چون این روایات خلاف قاعدۀ طهارت لباس برای نماز است، به همین خاطر باید قدرمتیقن گرفت و مثلا بايد چنین گفت که منظور از مربیة اولا زن است نه مرد. ثانیا بچه باید قبل از دو سالگی باشد یعنی شیر خوار باشد نه غذا خوار. دیگر اینکه این زن تنها یک لباس داشته باشد و لباس دیگری در دسترسش نباشد و همچنین روزی یک بار لباسش را بشوید.

حال چرا ایشان این قیدها را اضافه می‌کند؟ مگر روایات مطلق نیست؟ جواب ایشان اين است كه از این روایات اجمالا می‌فهمیم چنين مسأله‌اي نزد امام مطرح شده است و امام اجمالا اجازه‌ای در این زمینه صادر کرده است ولی این اجازه باید به قدر متیقن حمل شود چون خلاف قاعدۀ اولیه در طهارت است.

این حرف در بحث طهارت و نجاست است که چندان مهم نیست. حال وقتی بحث در مورد حقوق و احترام به دیگران است و ما با توجه به آیات متعدد و روایات متواتر، اصلی به نام اصالة الاحترام در ذهنمان شکل می‌گیرد و در مقابلش روایتی در جواز لعن و فحش داریم نمی‌توان به آن یک روایت عمل کرد؛ زیرا احتمال دروغ بودنش قوی است. حتی در بحث قصاص و اخلاقِ مربوط به آن وارد شده است که اگر کسی مهدور الدم باشد درست است که می‌توان او را به عنوان قصاص کشت ولی نمی‌توان به او فحش داد.

متأسفانه زبان برخی خیلی رها شده و در منابر و مداحی‌ها به راحتی برخی افراد را ولد الزنا معرفی می‌کنند.

سؤال: مگر امام حسین(ع) نسبت به ابن زیاد نگفته است که الدعی بن الدعی یعنی زنا زاده پسر زنا زاده؟

جواب: این جمله بد معنا شده است. الدعی از ادعا می‌آید چرا که ابن زیاد کسی بود که دربارۀ نطفۀ او چند نفر ادعا داشته‌اند و این غیر از آن است که به کسی زنازادگی نسبت داده شود. البته اینکه قطعا امام این را گفته باشد نیز بحث دیگری است.

خصوصیات قوم عاد

در سوره احقاف آمده است که قوم عاد در یک ریگستان ساکن بوده و انسان‌های بلند قد و زوردار و دارای هیکل‌های قوی بودند؛ به همین خاطر قرآن وقتی نابودی آنها را نقل کرده آنها را به تنۀ درخت نخل تشبیه کرده است.

قوم عاد سازندگان اهرام مصر

به ذهن بنده می‌رسد که اهرام مصر را قوم عاد ساخته‌اند نه مصری‌ها. اگر آنها در ریگستانی نزدیک یمن بوده‌اند دلیلی ندارد که به جای دیگری نرفته باشند. بنده مقاله‌ای در این زمینه نوشته‌ام که می‌توانید در مجلۀ بینات، شماره 21، بهار سال 1378، از صفحه 120 تا 132 آن را مشاهده کنید. به هر حال قوم عاد انسان‌های قد بلندی بودند که بعید نیست برای قدرت‌نمایی به مصر رفته و اهرام را در آنجا ساخته باشند. یادم هست در مجلۀ بینات، شماره 17 مصاحبه‌ای با یک محقق مصری در مورد باستان‌شناسی مصر را مطالعه کردم که ایشان می‌گفت اهرام مصر را مصریان نساخته‌اند. بعد از آن با بررسی آیات قرآن به همین نتیجه رسیدم و مقاله‌ام را در شماره 21 چاپ کردم. قرینۀ اصلی بنده در مورد این نظریه آیات سوره فجر است که می‌فرماید:

أَ لَمْ تَرَ كَيْفَ فَعَلَ رَبُّكَ بِعٰادٍ  ﴿الفجر، 6﴾

«مگر نديدى كه پروردگارت با عاديان چه كرد؟»

إِرَمَ ذٰاتِ الْعِمٰادِ  ﴿الفجر، 7﴾

«[سازندگان] ارم(= هِرَم) كه داراى صلابت است؛»

اَلَّتِي لَمْ يُخْلَقْ مِثْلُهٰا فِي الْبِلاٰدِ  ﴿الفجر، 8﴾

«همان كه مانندش در شهرها آفريده نشده است»

این آیات می‌تواند دلالت داشته باشد که اهرام مصر را همان قوم عاد ساخته‌اند و اهرام جمع هِرَم است که با اِرَم کاملا هماهنگ هستند که طبق آیه 8 در هیچ کجای دیگر مانند ندارد. پیشنهاد می‌دهم حتما این مقاله را مطالعه نمایید.

نکتۀ ذکر فاء در داستان نوح و عدم ذکر آن در داستان دیگر پیامبران

در آیه 65 از عبارت قٰالَ يٰا قَوْمِ استفاده شده است. در مورد حضرت صالح و شعیب نیز همین عبارت استفاده شده است ولی در آیه 59 از عبارت فَقٰالَ يٰا قَوْمِ استفاده شده است که یک فاء اضافه دارد. آیت الله جوادی آملی در جلد 29 تفسیر تسنیم، ص288 در این باره چنین گفته است:

«راز ذکر نشدن فاء بر سر قٰالَ در داستان هود و ذکر شدن آن در داستان نوح این است که داستان نوح اولین قصۀ این موسوعه است و آنچه بعد از جملۀ نخست یاد شد مطلبی است که باید گوینده آن را متفرع از مضمون قبل مطرح می‌کرد و شنونده از آن اطلاع نداشت. از این رو با فاء تفریع گفت ولی در جریان عاد که پس از قصۀ نوح است بعد از ذکر جملۀ نخست وقتی شنونده می‌پرسد وقتی هود رسالت قوم خود را یافت به آنها چه گفت جواب این است که هود به آنها گفت یا قوم. پس در قصۀ نوح ذکر فاء لازم بود و در قصۀ هود ذکر فاء لازم نبود.»(پایان)

نظر بنده این است که حضرت نوح پیامبری جهانی است ولی به هر حال باید تبلیغش را از قوم خودش شروع کند. به همین خاطر شروع گفتار نوح با فاء آغاز شد تا این نکته را بفهماند که اگرچه نوح رسالت جهانی دارد ولی باید از قوم خودش شروع کند.

و اما جالب است که در سوره هود داستان نوح اینگونه شروع شده است:

وَ لَقَدْ أَرْسَلْنٰا نُوحاً إِلىٰ قَوْمِهِ إِنِّي لَكُمْ نَذِيرٌ مُبِينٌ  ﴿هود، 25﴾

«بی‌تردید نوح را به سوی قومش فرستادیم [که به آنان بگو:] من برای شما بیم دهنده‌ای آشکارم.»

در این آیه اصلا جملۀ قٰالَ يٰا قَوْمِ نیامده و تنها به محتوا اشاره شده است که جالب توجه است. شاید این تفاوت‌ها تفنن عبارتی است نه اینکه واقعا نکتۀ خاصی داشته باشد. آنچه مهم است اینکه پیامبران با توجه به اینکه انسان‌های عاقلی بودند برای صحبت خود زمینه‌چینی می‌کردند که ضرورتا آن زمینه‌چینی‌ها در قرآن نیامده است و تنها با تفنن بیان اصل گفتار آنها ذکر شده است.

معنای جملۀ مٰا لَكُمْ مِنْ إِلٰهٍ غَيْرُهُ

جملۀ اعْبُدُوا اللّٰهَ مٰا لَكُمْ مِنْ إِلٰهٍ غَيْرُهُ که در آیه 65 آمده در قرآن بارها تکرار شده است که دلالت دارد عنایتی بر روی این جمله و این کلمات هست. باید توجه داشت که جملۀ مٰا لَكُمْ مِنْ إِلٰهٍ غَيْرُهُ دلیل جملۀ اعْبُدُوا اللّٰهَ است.

برای فهم این جمله بد نیست ابتدا مثالی بزنم: اگر چند نفر برای ریاست جمهوری کاندید شوند ممکن است بگوییم فلانی عالی است و دیگران خوبند و ممکن است بگوییم فلانی بهتر از دیگران است یا بگوییم فلانی خوب است و دیگران صلاحیت ندارند. در تمامی این مثال‌‌ها درست است که ما یکی را انتخاب می‌کنیم ولی در مقابل او دیگرانی هم هستند، ولی در بحث خدا این چنین نیست؛ زیرا اصلا غیر از خدا که یگانه است هیچ‌ چیزی وجود ندارد. در واقع در مقابل خدا اصلا چیزی نیست که بخواهد اظهار اندام کند. به عبارت واضح‌تر در مقابل خدا چیزی نیست نه اینکه هست ولی شایستۀ پرستش نیست. نباید فراموش کرد که خداوند وجودش از خودش است. (ذاتُه بِذاتِه لِذاتِه) ولی غیر خدا وجود بالغیر دارند. یعنی توسط غیر خود -یعنی توسط خدا- به وجود آمده‌اند. پس غیر خدا چیزی نیستند و تنها می‌توان به عنوان پرتو از آنها یاد کرد. برخی خواسته‌‎اند خدا و غیر خدا را به دریا و نم دریا تشبیه کنند ولی این نیز اشتباه است. جهان نسبت به خدا مثل نم نسبت به دریا نیست چون نم بالاخره قسمتی یا قطره‌ای است از دریا یا مقابل دریا که اگر از دریا جدا شود برای خود وجودی مستقل است ولی غیر خدا نسبت به خدا هیچند و کوچکترین استقلالی ندارند و جدایی آنها از خدا متساوی با نابودی آنهاست. عبارت مٰا لَكُمْ مِنْ إِلٰهٍ غَيْرُهُ همین را می‌گوید که غیر خدا اصلا چیزی نیست که بخواهد مورد پرستش قرار گیرد. با توجه به این دلیل، روشن است که عبادات و درخواست‌ها تنها باید از خدا باشد چون غیر خدا اصلا چیزی نیستند. خلاصه اینکه همۀ عالَم، مخلوق خدا و محتاج به خداست و نسبتش به خدا از نسبت نم به دریا هم ضعیف‌تر است و شاید بتوان گفت مثل سایه نسبت به خورشید است که سایه چیزی نیست و از خود چیزی ندارد و هر چه هست نبود نور است که نمودی پیدا کرده است. با توجه به این بیان باید همیشه مطیع خدا و گوش به فرمان او بود و غیر خدا را عبادت نکرد و برای خود و کارمان در مقابل خدا ارزش و استقلالی ندید و خود را طلبکار ندانست. این مطلب از لحاظ فلسفی برای ما برهانی است و سزاوار است که تلاش کنیم تا مثل عرفاء آن چنین چیزی را با تمام وجود بیابیم.

خداوند پیوسته به عالم نظر دارد و اگر یک لحظه نظر خود را بردارد همگی نابود خواهیم شد. ما موجود ربطی هستیم نه رابطی. در وجود رابطی دو طرف وجود دارد ولی وجود ما نسبت به خدا یک طرفی است و هر چه هست اشراقات خداست. پس غیر خدا را دیدن و به آن اهمیت دادن اوج حماقت است. بنابراین چرا باید به خاطر خوشامد شاه، حرف خدا را زمین بگذاریم؟ اینجاست که معنای جملۀ أَ فَلاٰ تَتَّقُونَ در انتهای آیه 65 روشن می‌شود یعنی تنها و تنها باید از خدا کمک خواست و نسبت به او تقوا پیشه کرد. درست است که دنیا علل و معلول دارد، ولی این سلسلۀ علت و معلول‌ها تنها پرتو و سایه هستند و نباید جای خدا را بگیرند؛ پس دست از بت‌پرستی بردارید.

«لا اله الا الله» یا «لا اله غیر الله»؟

با این صحبت‌ها این سؤال پیش می‌آید که چرا اصرار پیامبر(ص) بر جملۀ لا اله الا الله بوده نه لا اله غیر الله؟ شما می‌گویید الّا به معنای غیر است. چرا بجای الا از غیر استفاده نشده است؟

جواب این است که 1. باید دانست که قضیۀ خارجیه موقت است و مربوط به زمان و مکان خاص است ولی قضیۀ حقیقه عام و مربوط به هر زمان و مکانی است. 2. جملات قرآن معمولا به گونه‌ای است که هم قضیۀ حقیقیه دارد و هم قضیۀ خارجیه و باید بین این دو تفکیک قائل شد. 3. وقتی پیامبر(ص) مبعوث شد در عالم خارج آلهۀ زیادی وجود داشت و پیامبر(ص) برای مقابله با مشرکان از جملۀ لا اله الا الله استفاده کرد، زیرا مشرکان در ذهنشان بت‌هایی داشتند و برای آنها ارزش، اعتبار و توانی قائل بودند و آنها را تا حدودی مستقل می‌دانستند و چون ذهنشان محدود و کوچک بود به آنها گفته شد که بت‌ها اله نیستند بلکه الله است که اله است. بعد از آن وقتی شرائط تغییر کرد و خدا بهتر شناخته شد طبیعتا باید فهمید و فهماند که معنای لا اله الا الله یعنی لا اله غیر الله. در اینجا می‌توان داستان موسی و شبان را مثال زد که وقتی شبانی خدا را به گونۀ جسمانی معرفی می‌کرد موسی با او برخورد تندی کرد ولی خدا به موسی تذکر داد که به او بگو: «هر چه می‌خواهد دل تنگت بگو» البته این حرف به این معنا نیست که خدا جسم است بلکه می‌خواهد به موسی بگوید تو باید مردم را آرام آرام رشد بدهی. حال مشرکان مکه نیز ابتدا باید بفهمند که بت‌های آنها خدا نیستند و کم‌کم بفهمند که بت‌هایشان در برابر خدا کلّا هیچند.

داستان پیامبران الهی در قالب‌های مختلف

در آیه 66 از عبارت الْمَلَأُ الَّذِينَ كَفَرُوا استفاده شده بر خلاف آیه 60 که مربوط به داستان نوح بود و در آن قید الَّذِينَ كَفَرُوا نیامده بود و با توجه به اینکه در سورۀ هود و مؤمنون در داستان نوح از عبارت الْمَلَأُ الَّذِينَ كَفَرُوا استفاده شده می‌فهمیم که نیامدن قید الَّذِينَ كَفَرُوا در داستان نوح در سوره اعراف نکتۀ خاصی ندارد و در هر جایی قسمتی از داستان نقل شده است. در مقایسۀ داستان پیامبران در سوره‌های مختلف باید سعی کنیم محتوا را نگاه کنیم و به اصطلاح، مُلّا لغتی نشویم. به نظر می‌رسد خداوند محتوای داستان انبیاء را در قالب‌های مختلف بیان کرده است. اگر مشاهده می‌کنیم که قوم عاد طبق آیه 66 به هود نسبت سفاهت می‌دادند و قوم نوح طبق آیه 60 به او نسبت ضلالت می‌دادند نکتۀ لفظی و لغوی ندارد بلکه هر دو قوم به پیامبرانشان، هم نسبت سفاهت می‌دادند و هم نسبت ضلالت. البته ضلالت با سفاهت فرق دارد. ضلالت مربوط به کسی است که راه را گم کرده، ولی سفاهت مربوط به کسی است که عقل صحیحی ندارد. پس سفیه بودن بدتر از ضالّ بودن است. البته این دلیل نیست که قوم عاد بدتر از قوم نوح بوده‌اند چرا که طبق دیگر آیات قرآن، قوم نوح به پیامبرشان، جنون نیز نسبت ‌داده‌اند که بدتر از سفاهت است. پس قرآن در هر جایی قدری از داستان را و مقداری از سخنان مخالفان انبیا را نقل کرده است و مخالفان افراد حکیمی نبودند که سخنانشان حساب و کتاب داشته باشد بلکه هر اتهامی را نثار پیامبرانشان می‌کردند و قرآن هر جایی مقداری از آن اتهامها را نقل کرده است.

ضرورت حلم در مقابل اذیت و آزار دیگران

اینکه حضرت هود طبق آیه 67 بی‌احترامی قومش را با ملایمت جواب داد دلالت دارد که باید در مقابل اذیت دیگران حلم داشته باشیم همانطور که در سورۀ فرقان در صفات «عباد الرحمن» چنین آمده است:

وَ إِذٰا خٰاطَبَهُمُ الْجٰاهِلُونَ قٰالُوا سَلاٰماً  ﴿الفرقان‏، 63﴾

«و هنگامى كه جهالت پيشگان به آنان خطاب مى‏كنند، [در پاسخشان‏] سخنانى مسالمت‏آميز مى‏گويند.»

وَ إِذٰا مَرُّوا بِاللَّغْوِ مَرُّوا كِرٰاماً  ﴿الفرقان‏، 72﴾

«و هنگامی که بر [گفتار و کردار] لغو می‌گذرند، بزرگوارانه می‌گذرند.»

پس باید از قصۀ حضرات نوح و هود این را یاد بگیریم که در مقابل توهین‌های دیگران صبور باشیم.

حضرت هود و دفع اتهام از خود

اینکه حضرت هود اعلام کرد وَ لٰكِنِّي رَسُولٌ مِنْ رَبِّ الْعٰالَمِينَ به قول فخر رازی: بهترین مدح از خودش است.

اما قوله: وَ لكِنِّي رَسُولٌ مِنْ رَبِّ الْعالَمِينَ‏ فهو مدح للنفس بأعظم صفات المدح. و انما فعل ذلك لأنه كان يجب عليه اعلام القوم بذلك و ذلك يدل على ان مدح الإنسان نفسه إذا كان في موضع الضرورة جائز. (التفسير الكبير   ج‏14 ص 301)

خلاصه‌ای از ترجمه: «این جمله بهترین مدح و تعریف از خود است و چنین کاری در موارد ضرورت جایز است مثل همینجا تا مردم بفهمند هود رسول خداست.»(پایان)

پس در مواردی لازم است که انسان خود را نزد دیگران مدح کند. وقتی مثلا افرادی هستند که به انسان تهمت می‌زنند فرد باید از خودش دفاع کند و برای رفع اتهام، کمالات خودش را بیان کند.

بی‌انصافی قوم هود نسبت به او

باید به این نکته دقت داشت که پیامبران الهی از جمله حضرت هود قبل از رسالت به امین بودن معروف بوده‌اند. از همین‌جا می‌فهمیم که قوم هود واقعا نسبت به او بی‌انصافی کردند چرا که با وجود شناختی که از او داشتند به خاطر ادعای جدیدش نسبت کذب به او دادند و امین بودن او را فراموش کردند. این خیلی بد است.[3]

مراد از رِسٰالاٰتِ

برخی گفته‌اند مراد از رِسٰالاٰتِ در آیه 68 اشاره به نوشته‌های پیامبران قبل بوده که بدست پیامبران بعدی می‌رسیده است. برخی دیگر گفته‌اند مراد از رسالات اعتقادات و اخلاق  و قوانین است. البته ما قبلا در ذیل آیات مربوط به سورۀ نوح این احتمال را نیز مطرح کردیم که شاید مراد از رسالات علاوه بر علوم الهی شامل علوم بشری مثل امور طبی یا نحوۀ رام کردن حیوانات و نحوۀ حکومت و امثال آن بوده باشد.

ناصح و امین بودن نیازمند دلیل و تضمین

در جملۀ أَنَا لَكُمْ نٰاصِحٌ أَمِينٌ در آیه 68 ناصح به صورت اسم فاعل آمده بر خلاف داستان نوح که بحث نصیحت‌گری به صورت فعل مضارع بیان شد. ناصح به صورت اسم فاعلی شدت بیشتری در نصح را می‌رساند. اشاره به ناصح و امین بودن در اینجا دلالت دارد که هود از قبل به خیرخواهی و امانت‌داری مشهور بوده است و گرنه خود این ادعاها دلیل می‌طلبد. امروزه بسیار دیده‌ایم که افرادی ادعای خیرخواهی دارند ولی کارهایی را به عهده گرفته و خراب کرده‌اند. بنابراین نمی‌توان به راحتی ادعای افراد به ناصح و امین بودن را پذیرفت. ابلیس کسی بود که طبق آیه 21 سوره اعراف برای آدم و حوا قسم خورد که من ناصح امین هستم. آدم و حوا حرف او را پذیرفتند و از جنت بیرون شدند. پس باید حواسمان را جمع کنیم و حرف کسی را بدون اینکه تضمینی به ما بدهد قبول نکنیم. نباید بدون بررسیِ سابقۀ فرد در مورد ناصح و امین بودن، ادعای او را پذیرفت و  به دنبال او راه افتاد.

پاسخ به سؤالی پیرامون امین بودن پیامبران

در رابطۀ با امین بودن پیامبران برخی این سؤال را مطرح کرده‌اند که شاید آن افراد مقداری از زمان را درست امانتداری کرده‌اند تا در دل افراد نفوذ کننند و بعداً خیانتی بزرگ بکنند یا بتوانند در آینده به پست و مقام بالایی برسند.

جواب: وقتی کسی از زمان مرگ خود و از آیندۀ خود خبر ندارد چگونه ممکن است چنین کاری انجام دهد به خصوص پیامبران که خود را با گروه‌های مختلف درگیر می‌کردند و هر لحظه احتمال قتل آنها وجود داشته است. انسان عاقل نقد حال را برای رسیدن به نسیه‌ای که هیچ یقین و حتی احتمالی نسبت به آن نمی‌دهد رها نمی‌کند.

اهمیت امانت‌داری در اسلام

در تفسیر التحریر و التنویر، ج8،ص158 در مورد امین بودن توضیحات خوبی آمده که بد نیست به آن اشاره شود:

و الأمانة من أعزّ أوصاف البشر، و هي من أخلاق المسلمين، و في الحديث: «لا إيمان لمن لا أمان له» و في الحديث: «إنّ الأمانة نزلت في جذر قلوب الرّجال ثم علموا من القرآن ثمّ علموا من السّنّة- ثمّ قال- ينام الرجل النّومة فتقبض الأمانة من قلبه- إلى أن قال- فيقال: إنّ في بني فلان رجلا أمينا و يقال للرّجل ما أعقله و ما أظرفه و ما أجلده و ما في قلبه مثقال حبّة من خردل من إيمان» فذكر الإيمان في موضع الأمانة. و الكذب من الخيانة، و الصّدق من الأمانة، لأنّ الكذب الخبر بأمر غير واقع في صورة توهم السّامع واقع، فذلك خيانة للسّامع، و الصّدق إبلاغ الأمر الواقع كما هو فهو أداء لأمانة ما علمه المخبر.

خلاصه‌ای از ترجمه: «امانت‌داری از عزیزترین اوصاف بشر و از اخلاق مسلمین است و در حدیث آمده است کسی که امانت‌دار نیست ایمان ندارد. باز در حدیثی آمده است: امانت در ریشۀ قلب مردان فرود آمده است و سپس آن را از قرآن و سنت یاد گرفته‌اند. و ممکن است انسان با لحظه‌ای غفلت از امانت‌داری سقوط کند. اگر بخواهند کسی را در یک قوم بالا ببرند به او نسبت امانت‌داری می‌دهند و از آن طرف اگر کسی خیلی عاقل باشد ولی امانت‌دار نباشد در بین قوم محبوبیتی ندارد. دروغ مصداق خیانت و صداقت مصداق امانت است چون خبر دروغ واقعی جلوه دادن امر غیر واقعی است که نوعی خیانت است و خبر صدق رساندن خبری درست است و این همان اداء امانت است.» (پایان)

در روایات شیعه نیز از امام سجاد(ع) نقل شده است که:

«اگر قاتل پدرم شمشیری را که با آن پدرم را به شهادت رساند نزد من امانت می‌گذاشت آن را به صاحبش برمی‌گرداندم». (بحارالانوار، ج72، ص144)

پیامبر اکرم(ص) نیز به امانت‌داری معروف بود تا جایی که مشرکان حتی پس از بعثت اموال خود را نزد او به امانت می‌گذاشتند. حتی پیامبر(ص) پس از هجرت، حضرت علی(ع) را در مکه باقی گذاشت تا امانت‌های مشرکان را به آنها بازگرداند.

به هر حال از عقل و قرآن و سنت و وجدان و فطرت، خوبی امانت‌داری فهمیده می‌شود. متأسفانه قسمتهایی از زندگی‌های ما بر دروغ که همان خیانت است پایه ریزی شده است و این خیلی بد است. همچنین در بسیاری از موارد در شغل‌های مختلف از جمله در بازار دروغ می‌گویند تا بتوانند جنس خود را بفروشند و اگر یک نفر جنسش را کاملا درست بفروشد همه تعجب می‌کنند. اینکه انسان یک رنگ باشد و خیانت نکند و خودش را همانگونه که هست نشان دهد، خیلی مهم است.

منظور از ذِکر در آیه 69

ذِکر در آیه 69 همانطور که قبلا در ذیل آیه 63 گفتم می‌تواند نقطۀ مقابل نسیان باشد و نسیان نیز به معنای بی‌اعتنایی است که عامل فراموشی می‌شود. ذکری که انبیاء می‌آوردند چیزی بوده که موجب می‌شد ذهن همیشه مشغول آن باشد و آن را فراموش نکند. اینکه انسان از کجا آمده و به کجا می‌رود و هدف زندگی چیست و آثار کارهایش چیست مصداقی از ذکرهایی است که انبیاء آورده‌اند. پس ذکر، آن چیزی است که انسان را به هوشیاری همیشگی دعوت می‌کند و نتیجۀ آن انذار شدن است لِيُنْذِرَكُمْ یعنی توجه به ذکر عاملی برای انذار و ترس است.

مشغولیت ذهنی، خوب یا بد؟

سؤال: امروزه می‌گویند نباید کاری کرد که ذهن افراد درگیر و مشغول باشد. چه ضرورتی دارد که ذهن افراد را مشغول بکنیم؟ افراد دوست دارند از زندگی لذت ببرند ولی پیامبران با مشغول کردن ذهن مردم آنها را از لذت‌ها دور کرده‌اند.

جواب: اینکه ذهن به چه چیزی مشغول باشد مهم است. برخی از ذهن‌مشغولی‌های ما واقعا اهمیتی ندارد مثل دعواهایی که بین برخی از ما رخ می‌دهد ولی اشتغالات علمی که موجب کمال انسان است بسیار خوب است. مثلا وقتی کسی از افتادن سیب ذهنش مشغول شد عاملی برای کشف جاذبۀ زمین گردید. حال می‌توان گفت مهم‌ترین ذهن‌مشغولی که عامل کمال ماست در مورد همین صحبت‌های انبیاء است که: از کجا آمده‌ام آمدنم بهر چه بود به کجا می‌روم آخر ننمایی وطنم.

علت تفاوت داستان نوح و هود

تفاوتها دو دسته است:  1. دسته‌ای مربوط به گفتار مردم و اتهام‌های به انبیاست، به نظرم گذشتن از این قسم به صلاح است؛ زیرا اقوام مختلف به پیامبران نسبت‌های ناروای متعددی می‌دادند و قرآن در هر جایی به مناسبت یکی از آنها را گفته است. پس نمی‌توان نسبت به این تفاوت‌ها حرفی یقینی و اطمینان بخش زد؛ زیرا شاید خدا خواسته با بیان متفاوت، متفاوت بودن حرف آنان را برساند یا بفهماند که برخی این را و برخی آن را گفته‌اند یا گاهی این را و گاهی آن را گفته‌اند و از کم عقلی یا کم دقتی در دو داستان متشابه دو حرف متفاوت گفته‌اند و…

  1. دستۀ دوم سخنان خدا و انبیاست که باید مورد دقت قرار گیرد؛ زیرا این سخنان حکیمانه است و بنابراین نباید بینشان تهافتی باشد.

تفاوتهای دو داستان از نگاه فخر رازی[4]

فخر رازی در مجلد 7، جلد 14، ص161 تا ص163 دربارۀ تفاوت داستان نوح و هود چنین گفته است:

بدان که الفاظ این داستان (داستان هود) شبیه الفاظی است که در داستان نوح(ع) آمده، مگر در چند مورد:

  1. تفاوت اول

در داستان نوح آمده است: «فَقالَ يا قَوْمِ اعْبُدُوا اللَّهَ» ولی در داستان هود آمده: «قالَ يا قَوْمِ اعْبُدُوا اللَّهَ». تفاوت این است که نوح(ع) پیوسته مردمش را دعوت می‌کرد و حتی یک لحظه پاسخ به شبهات آنان را به تأخیر نمی‌انداخت؛ اما هود به این اندازه پافشاری نداشت. بنابراین در سخن نوح «فاء تعقيب» (فَقالَ = بلافاصله گفت) آمده ولی در سخن هود نیامده.

  1. تفاوت دوم

نوح(ع) گفت: «اعْبُدُوا اللَّهَ… إِنِّي أَخافُ عَلَيْكُمْ عَذابَ يَوْمٍ عَظيمٍ» اما هود گفت: «اعْبُدُوا اللَّهَ… أَفَلا تَتَّقُونَ؟». تفاوت این است که پیش از نوح، حادثه‌ی بزرگی مانند طوفان در جهان رخ نداده بود، و نوح مردم را از آن حادثه بزرگ می‌ترساند. اما مردم زمان هود از واقعه‌ی نوح خبر داشتند و آن حادثه در ذهن‌ها بود، پس هود با گفتن «أفلا تتقون؟» به همان واقعه‌ی معروف اشاره کرد.

  1. تفاوت سوم

در داستان نوح آمده: «قالَ الْمَلَأُ مِنْ قَوْمِهِ» اما در داستان هود آمده: «قالَ الْمَلَأُ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ قَوْمِهِ». تفاوت این است که در میان بزرگان قوم هود، “مرثد بن سعد” بود که ایمان آورد و ایمانش را پنهان می‌کرد، پس خداوند «الذین کفروا» را اضافه کرد تا مؤمنِ پنهانی را خارج کند. اما در میان اشراف قوم نوح هیچ مؤمنی وجود نداشت.

  1. تفاوت چهارم

قوم نوح گفتند: «إِنَّا لَنَراكَ فِي ضَلالٍ مُبين». قوم هود گفتند: «إِنَّا لَنَراكَ فِي سَفاهَةٍ وَ إِنَّا لَنَظُنُّكَ مِنَ الْكاذِبينَ».

تفاوت این است که نوح مردم را از طوفان عمومی می‌ترساند و مشغول ساختن کشتی بود، اما هنوز نشانه‌ای از آب و باران دیده نمی‌شد، پس او را گمراه خواندند. اما هود تنها بت‌پرستی را رد کرد و بت‌پرستی را «سفاهت» دانست، آنان نیز در پاسخ، او را «سفیه» خواندند و گفتند تو را دروغگو می‌پنداریم. برخی مفسران گفته‌اند «ظنّ» در اینجا به معنای «یقین» است، مثل آیه‌ی «الَّذِينَ يَظُنُّونَ أَنَّهُمْ مُلاقُوا رَبِّهِم».

  1. تفاوت پنجم

نوح گفت: «أُبَلِّغُكُمْ رسالاتِ رَبِّي وَ أَنْصَحُ لَكُمْ وَ أَعْلَمُ مِنَ اللَّهِ ما لا تَعْلَمُونَ». اما هود گفت: «أُبَلِّغُكُمْ رسالاتِ رَبِّي وَ أَنَا لَكُمْ ناصِحٌ أَمِينٌ». نوح از فعل «أَنْصَحُ» استفاده کرد که بر تجدد و تکرار دلالت می‌کند، چون نوح هر روز و هر ساعت مردم را نصیحت می‌کرد («ربّ إني دعوتُ قومي ليلًا ونهارًا»). اما هود از اسم فاعل «ناصح» استفاده کرد که بر ثبات دلالت دارد، نه تکرار پیوسته.

[تفاوت دیگر] همچنین نوح گفت: «وَ أَعْلَمُ مِنَ اللَّهِ ما لا تَعْلَمُونَ»، اما هود این را نگفت و در عوض خود را «امین» نامید. علتش این است که نوح مقام بالاتری داشت و از اسرار الهی بیشتر می‌دانست. اما هود برای ردّ تهمت دروغگویی و اثبات رسالتش، «امین» بودنش را مطرح کرد.

  1. تفاوت ششم

نوح گفت: «أَوَعَجِبْتُمْ… لِيُنْذِرَكُمْ وَلِتَتَّقُوا وَلَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ». ولی در داستان هود، عبارت تکرار شده اما بخش «وَلِتَتَّقُوا وَلَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ» حذف شده است. چون این معنا قبلاً در داستان نوح بیان شده بود و تکرارش لازم نبود. (پایان)

بررسی: این صحبت‌های فخر رازی بود ولی وقتی آیات مشابه در سوره‌های هود و مؤمنون را می‌خوانیم متوجه خواهیم شد که برخی از عباراتِ مربوط به داستان هود برای داستان نوح و بالعکس هم آمده است. بنابراین اجمالا علت تفاوت‌هایی که فخر رازی بیان کرده، قابل اشکال است.

لزوم تلاش برای فهم مطالب نو

از جلوگیری از تکرار که آخرین علتی بود که فخر رازی برای آخرین فرق بیان کرد می‌خواهم نکته‌ای را بیان کنم و آن اینکه بیایید همانند قرآن از تکرار خودداری کنیم بیایید همواره دنبال یادگیری چیزهای جدید برویم. متأسفانه تودۀ مردم دنبال این هستند که دائما حرف‌های قبلی تکرار شود[5] ولی راه و رسم کتابهای آسمانی و انبیاء این نبوده است. در اینجا نیز مشاهده می‌کنیم که خداوند در داستان هود مطالب جدیدی را بیان نمود نه اینکه تنها مطالب قبلی را تکرار کند.

علت تکرار و اجمال و تفصیل در داستان‌های قرآنی

از این بحث که بگذریم این سؤال پیش می‌آید که اصلا چرا خداوند یک داستان را در چند سوره ذکر کرده یا چرا یک داستان را در چند جا متفاوت نقل کرده یا یکجا اجمالی و در جای دیگر همان را با تفصیل بیان کرده یا یک داستان را با تفصیل و دیگری را در کنار همان با اجمال نقل کرده است؟

در این زمینه باید توجه شود که هر سوره‌ای هدفی را دنبال می‌کند. مثلا هدف از سوره اعراف انذار و هشدار است. در سوره هود هدف بیان مهربانی پیامبران است. به همین خاطر داستان‌ها طبق این اهداف تنظیم شده و نکاتی در آن سوره‌ها بیان گردیده که خواننده را به آن اهداف برساند.

بررسی سیر تدریجی نزول آیات مربوط به داستان قوم عاد

به نظر می‌رسد باید به سیر تدریجی نزول آیات قرآن دقت ویژه شود. علامۀ طباطبایی در مورد سیر آیات شراب بررسی کرده و بنده در بارۀ یتیمان و در مورد حقوق بانوان بررسی کرده‌ام که قرآن بحث بانوان را از کجا تا کجا مطرح کرده است و گفته‌ام قرآن در آیات ابتدایی نازل شده، زنان را از زنده به گور شدن نجات داد و در انتهایی‌ترین آیات آنها را به مقام ولایت رساند. حال همین دقت را باید در مورد دیگر مباحث از جمله داستان حضرت هود و قوم عاد داشته باشیم و آیات را به ترتیب نزول بررسی کنیم. برای این کار ابتدا بررسی کردم و متوجه شدم که اسم عاد 24 بار در 18 سوره آمده است. سپس این 18 سوره را طبق جدول ترتیب سوره‌ها از دکتر رامیار به ترتیبی که نازل شده‌اند تنظیم کردم که در ادامه به آنها اشاره می‌کنم:

شماره 1: آیات 6 تا 8 سوره فجر

أَ لَمْ تَرَ كَيْفَ فَعَلَ رَبُّكَ بِعٰادٍ  ﴿الفجر، 6﴾ إِرَمَ ذٰاتِ الْعِمٰادِ  ﴿الفجر، 7﴾ اَلَّتِي لَمْ يُخْلَقْ مِثْلُهٰا فِي الْبِلاٰدِ  ﴿الفجر، 8﴾

شماره 2: آیه 50 سوره نجم

وَ أَنَّهُ أَهْلَكَ عٰاداً الْأُولىٰ  ﴿النجم‏، 50﴾

شماره 3: آیات 12 و 13 سوره ق

كَذَّبَتْ قَبْلَهُمْ قَوْمُ نُوحٍ وَ أَصْحٰابُ الرَّسِّ وَ ثَمُودُ  ﴿ق‏، 12﴾ وَ عٰادٌ وَ فِرْعَوْنُ وَ إِخْوٰانُ لُوطٍ  ﴿ق‏، 13﴾

شماره 4: آیات 18 تا 22 سوره قمر

كَذَّبَتْ عٰادٌ فَكَيْفَ كٰانَ عَذٰابِي وَ نُذُرِ  ﴿القمر، 18﴾ إِنّٰا أَرْسَلْنٰا عَلَيْهِمْ رِيحاً صَرْصَراً فِي يَوْمِ نَحْسٍ مُسْتَمِرٍّ  ﴿القمر، 19﴾ تَنْزِعُ النّٰاسَ كَأَنَّهُمْ أَعْجٰازُ نَخْلٍ مُنْقَعِرٍ  ﴿القمر، 20﴾ فَكَيْفَ كٰانَ عَذٰابِي وَ نُذُرِ  ﴿القمر، 21﴾ وَ لَقَدْ يَسَّرْنَا الْقُرْآنَ لِلذِّكْرِ فَهَلْ مِنْ مُدَّكِرٍ  ﴿القمر، 22﴾

شماره 5: آیه 12 سوره ص

كَذَّبَتْ قَبْلَهُمْ قَوْمُ نُوحٍ وَ عٰادٌ وَ فِرْعَوْنُ ذُو الْأَوْتٰادِ  ﴿ص‏، 12﴾

شماره 6: آیات 65 تا 72 سوره اعراف

یادآوری: 1. طبق ترتیب مصحف این اولین سوره‌ای است که در آن اسم عاد آمده است؛ 2. داستان قوم عاد در این سوره تقریبا مفصل بیان شده است.)

شماره 7: آیات 38 و 39 سوره فرقان

وَ عٰاداً وَ ثَمُودَ وَ أَصْحٰابَ الرَّسِّ وَ قُرُوناً بَيْنَ ذٰلِكَ كَثِيراً  ﴿الفرقان‏، 38﴾ وَ كُلاًّ ضَرَبْنٰا لَهُ الْأَمْثٰالَ وَ كُلاًّ تَبَّرْنٰا تَتْبِيراً  ﴿الفرقان‏، 39﴾

شماره 8: آیات 123 تا 140 سوره شعراء (این سوره از لحاظ تعداد آیه داستان عاد را مفصل‌تر از سوره اعراف بیان کرده است و نکاتی نیز در آن بیان شده که در سوره‌های دیگر نیامده است)

كَذَّبَتْ عٰادٌ الْمُرْسَلِينَ  ﴿الشعراء، 123﴾ إِذْ قٰالَ لَهُمْ أَخُوهُمْ هُودٌ أَ لاٰ تَتَّقُونَ  ﴿الشعراء، 124﴾ إِنِّي لَكُمْ رَسُولٌ أَمِينٌ  ﴿الشعراء، 125﴾ فَاتَّقُوا اللّٰهَ وَ أَطِيعُونِ  ﴿الشعراء، 126﴾ وَ مٰا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ مِنْ أَجْرٍ إِنْ أَجْرِيَ إِلاّٰ عَلىٰ رَبِّ الْعٰالَمِينَ  ﴿الشعراء، 127﴾ أَ تَبْنُونَ بِكُلِّ رِيعٍ آيَةً تَعْبَثُونَ  ﴿الشعراء، 128﴾ وَ تَتَّخِذُونَ مَصٰانِعَ لَعَلَّكُمْ تَخْلُدُونَ  ﴿الشعراء، 129﴾ وَ إِذٰا بَطَشْتُمْ بَطَشْتُمْ جَبّٰارِينَ  ﴿الشعراء، 130﴾ فَاتَّقُوا اللّٰهَ وَ أَطِيعُونِ  ﴿الشعراء، 131﴾ وَ اتَّقُوا الَّذِي أَمَدَّكُمْ بِمٰا تَعْلَمُونَ  ﴿الشعراء، 132﴾ أَمَدَّكُمْ بِأَنْعٰامٍ وَ بَنِينَ  ﴿الشعراء، 133﴾ وَ جَنّٰاتٍ وَ عُيُونٍ  ﴿الشعراء، 134﴾ إِنِّي أَخٰافُ عَلَيْكُمْ عَذٰابَ يَوْمٍ عَظِيمٍ  ﴿الشعراء، 135﴾ قٰالُوا سَوٰاءٌ عَلَيْنٰا أَ وَعَظْتَ أَمْ لَمْ تَكُنْ مِنَ الْوٰاعِظِينَ  ﴿الشعراء، 136﴾ إِنْ هٰذٰا إِلاّٰ خُلُقُ الْأَوَّلِينَ  ﴿الشعراء، 137﴾ وَ مٰا نَحْنُ بِمُعَذَّبِينَ  ﴿الشعراء، 138﴾ فَكَذَّبُوهُ فَأَهْلَكْنٰاهُمْ إِنَّ فِي ذٰلِكَ لَآيَةً وَ مٰا كٰانَ أَكْثَرُهُمْ مُؤْمِنِينَ  ﴿الشعراء، 139﴾ وَ إِنَّ رَبَّكَ لَهُوَ الْعَزِيزُ الرَّحِيمُ  ﴿الشعراء، 140﴾

شماره 9: آیات 50 تا 60 سوره هود. (به نظر می‌رسد اگر سوره هود به این اسم نامگذاری شده به این دلیل است که داستان هود در این سوره با نکات بسیار مهمی همراه است که این نکات در دیگر سوره‌ها نیست)

وَ إِلىٰ عٰادٍ أَخٰاهُمْ هُوداً قٰالَ يٰا قَوْمِ اعْبُدُوا اللّٰهَ مٰا لَكُمْ مِنْ إِلٰهٍ غَيْرُهُ إِنْ أَنْتُمْ إِلاّٰ مُفْتَرُونَ  ﴿هود، 50﴾ يٰا قَوْمِ لاٰ أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِنْ أَجْرِيَ إِلاّٰ عَلَى الَّذِي فَطَرَنِي أَ فَلاٰ تَعْقِلُونَ  ﴿هود، 51﴾ وَ يٰا قَوْمِ اسْتَغْفِرُوا رَبَّكُمْ ثُمَّ تُوبُوا إِلَيْهِ يُرْسِلِ السَّمٰاءَ عَلَيْكُمْ مِدْرٰاراً وَ يَزِدْكُمْ قُوَّةً إِلىٰ قُوَّتِكُمْ وَ لاٰ تَتَوَلَّوْا مُجْرِمِينَ  ﴿هود، 52﴾ قٰالُوا يٰا هُودُ مٰا جِئْتَنٰا بِبَيِّنَةٍ وَ مٰا نَحْنُ بِتٰارِكِي آلِهَتِنٰا عَنْ قَوْلِكَ وَ مٰا نَحْنُ لَكَ بِمُؤْمِنِينَ  ﴿هود، 53﴾ إِنْ نَقُولُ إِلاَّ اعْتَرٰاكَ بَعْضُ آلِهَتِنٰا بِسُوءٍ قٰالَ إِنِّي أُشْهِدُ اللّٰهَ وَ اشْهَدُوا أَنِّي بَرِيءٌ مِمّٰا تُشْرِكُونَ  ﴿هود، 54﴾ مِنْ دُونِهِ فَكِيدُونِي جَمِيعاً ثُمَّ لاٰ تُنْظِرُونِ  ﴿هود، 55﴾ إِنِّي تَوَكَّلْتُ عَلَى اللّٰهِ رَبِّي وَ رَبِّكُمْ مٰا مِنْ دَابَّةٍ إِلاّٰ هُوَ آخِذٌ بِنٰاصِيَتِهٰا إِنَّ رَبِّي عَلىٰ صِرٰاطٍ مُسْتَقِيمٍ  ﴿هود، 56﴾ فَإِنْ تَوَلَّوْا فَقَدْ أَبْلَغْتُكُمْ مٰا أُرْسِلْتُ بِهِ إِلَيْكُمْ وَ يَسْتَخْلِفُ رَبِّي قَوْماً غَيْرَكُمْ وَ لاٰ تَضُرُّونَهُ شَيْئاً إِنَّ رَبِّي عَلىٰ كُلِّ شَيْءٍ حَفِيظٌ  ﴿هود، 57﴾ وَ لَمّٰا جٰاءَ أَمْرُنٰا نَجَّيْنٰا هُوداً وَ الَّذِينَ آمَنُوا مَعَهُ بِرَحْمَةٍ مِنّٰا وَ نَجَّيْنٰاهُمْ مِنْ عَذٰابٍ غَلِيظٍ  ﴿هود، 58﴾ وَ تِلْكَ عٰادٌ جَحَدُوا بِآيٰاتِ رَبِّهِمْ وَ عَصَوْا رُسُلَهُ وَ اتَّبَعُوا أَمْرَ كُلِّ جَبّٰارٍ عَنِيدٍ  ﴿هود، 59﴾ وَ أُتْبِعُوا فِي هٰذِهِ الدُّنْيٰا لَعْنَةً وَ يَوْمَ الْقِيٰامَةِ أَلاٰ إِنَّ عٰاداً كَفَرُوا رَبَّهُمْ أَلاٰ بُعْداً لِعٰادٍ قَوْمِ هُودٍ  ﴿هود، 60﴾

شماره 10: آیه 31 سوره غافر

وَ قٰالَ الَّذِي آمَنَ يٰا قَوْمِ إِنِّي أَخٰافُ عَلَيْكُمْ مِثْلَ يَوْمِ الْأَحْزٰابِ  ﴿غافر، 30﴾ مِثْلَ دَأْبِ قَوْمِ نُوحٍ وَ عٰادٍ وَ ثَمُودَ وَ الَّذِينَ مِنْ بَعْدِهِمْ وَ مَا اللّٰهُ يُرِيدُ ظُلْماً لِلْعِبٰادِ  ﴿غافر، 31﴾

شماره 11: آیات 13 تا 16 سوره فصلت

فَإِنْ أَعْرَضُوا فَقُلْ أَنْذَرْتُكُمْ صٰاعِقَةً مِثْلَ صٰاعِقَةِ عٰادٍ وَ ثَمُودَ  ﴿فصلت‏، 13﴾ إِذْ جٰاءَتْهُمُ الرُّسُلُ مِنْ بَيْنِ أَيْدِيهِمْ وَ مِنْ خَلْفِهِمْ أَلاّٰ تَعْبُدُوا إِلاَّ اللّٰهَ قٰالُوا لَوْ شٰاءَ رَبُّنٰا لَأَنْزَلَ مَلاٰئِكَةً فَإِنّٰا بِمٰا أُرْسِلْتُمْ بِهِ كٰافِرُونَ  ﴿فصلت‏، 14﴾ فَأَمّٰا عٰادٌ فَاسْتَكْبَرُوا فِي الْأَرْضِ بِغَيْرِ الْحَقِّ وَ قٰالُوا مَنْ أَشَدُّ مِنّٰا قُوَّةً أَ وَ لَمْ يَرَوْا أَنَّ اللّٰهَ الَّذِي خَلَقَهُمْ هُوَ أَشَدُّ مِنْهُمْ قُوَّةً وَ كٰانُوا بِآيٰاتِنٰا يَجْحَدُونَ  ﴿فصلت‏، 15﴾ فَأَرْسَلْنٰا عَلَيْهِمْ رِيحاً صَرْصَراً فِي أَيّٰامٍ نَحِسٰاتٍ لِنُذِيقَهُمْ عَذٰابَ الْخِزْيِ فِي الْحَيٰاةِ الدُّنْيٰا وَ لَعَذٰابُ الْآخِرَةِ أَخْزىٰ وَ هُمْ لاٰ يُنْصَرُونَ  ﴿فصلت‏، 16﴾

شماره 12: آیات 21 تا 26 سوره احقاف

وَ اذْكُرْ أَخٰا عٰادٍ إِذْ أَنْذَرَ قَوْمَهُ بِالْأَحْقٰافِ وَ قَدْ خَلَتِ النُّذُرُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ أَلاّٰ تَعْبُدُوا إِلاَّ اللّٰهَ إِنِّي أَخٰافُ عَلَيْكُمْ عَذٰابَ يَوْمٍ عَظِيمٍ  ﴿الأحقاف‏، 21﴾ قٰالُوا أَ جِئْتَنٰا لِتَأْفِكَنٰا عَنْ آلِهَتِنٰا فَأْتِنٰا بِمٰا تَعِدُنٰا إِنْ كُنْتَ مِنَ الصّٰادِقِينَ  ﴿الأحقاف‏، 22﴾ قٰالَ إِنَّمَا الْعِلْمُ عِنْدَ اللّٰهِ وَ أُبَلِّغُكُمْ مٰا أُرْسِلْتُ بِهِ وَ لٰكِنِّي أَرٰاكُمْ قَوْماً تَجْهَلُونَ  ﴿الأحقاف‏، 23﴾ فَلَمّٰا رَأَوْهُ عٰارِضاً مُسْتَقْبِلَ أَوْدِيَتِهِمْ قٰالُوا هٰذٰا عٰارِضٌ مُمْطِرُنٰا بَلْ هُوَ مَا اسْتَعْجَلْتُمْ بِهِ رِيحٌ فِيهٰا عَذٰابٌ أَلِيمٌ  ﴿الأحقاف‏، 24﴾ تُدَمِّرُ كُلَّ شَيْءٍ بِأَمْرِ رَبِّهٰا فَأَصْبَحُوا لاٰ يُرىٰ إِلاّٰ مَسٰاكِنُهُمْ كَذٰلِكَ نَجْزِي الْقَوْمَ الْمُجْرِمِينَ  ﴿الأحقاف‏، 25﴾ وَ لَقَدْ مَكَّنّٰاهُمْ فِيمٰا إِنْ مَكَّنّٰاكُمْ فِيهِ وَ جَعَلْنٰا لَهُمْ سَمْعاً وَ أَبْصٰاراً وَ أَفْئِدَةً فَمٰا أَغْنىٰ عَنْهُمْ سَمْعُهُمْ وَ لاٰ أَبْصٰارُهُمْ وَ لاٰ أَفْئِدَتُهُمْ مِنْ شَيْءٍ إِذْ كٰانُوا يَجْحَدُونَ بِآيٰاتِ اللّٰهِ وَ حٰاقَ بِهِمْ مٰا كٰانُوا بِهِ يَسْتَهْزِؤُنَ  ﴿الأحقاف‏، 26﴾

شماره 13: آیات 41 و 42 سوره ذاریات

وَ فِي عٰادٍ إِذْ أَرْسَلْنٰا عَلَيْهِمُ الرِّيحَ الْعَقِيمَ  ﴿الذاريات‏، 41﴾ مٰا تَذَرُ مِنْ شَيْءٍ أَتَتْ عَلَيْهِ إِلاّٰ جَعَلَتْهُ كَالرَّمِيمِ  ﴿الذاريات‏، 42﴾

شماره 14: آیه 9 سوره ابراهیم

أَ لَمْ يَأْتِكُمْ نَبَؤُا الَّذِينَ مِنْ قَبْلِكُمْ قَوْمِ نُوحٍ وَ عٰادٍ وَ ثَمُودَ وَ الَّذِينَ مِنْ بَعْدِهِمْ لاٰ يَعْلَمُهُمْ إِلاَّ اللّٰهُ جٰاءَتْهُمْ رُسُلُهُمْ بِالْبَيِّنٰاتِ فَرَدُّوا أَيْدِيَهُمْ فِي أَفْوٰاهِهِمْ وَ قٰالُوا إِنّٰا كَفَرْنٰا بِمٰا أُرْسِلْتُمْ بِهِ وَ إِنّٰا لَفِي شَكٍّ مِمّٰا تَدْعُونَنٰا إِلَيْهِ مُرِيبٍ  ﴿إبراهيم‏، 9﴾

شماره 15: آیات 6 تا 8 سوره حاقه

وَ أَمّٰا عٰادٌ فَأُهْلِكُوا بِرِيحٍ صَرْصَرٍ عٰاتِيَةٍ  ﴿الحاقة، 6﴾ سَخَّرَهٰا عَلَيْهِمْ سَبْعَ لَيٰالٍ وَ ثَمٰانِيَةَ أَيّٰامٍ حُسُوماً فَتَرَى الْقَوْمَ فِيهٰا صَرْعىٰ كَأَنَّهُمْ أَعْجٰازُ نَخْلٍ خٰاوِيَةٍ  ﴿الحاقة، 7﴾ فَهَلْ تَرىٰ لَهُمْ مِنْ بٰاقِيَةٍ  ﴿الحاقة، 8﴾

شماره 16: آیه 38 سوره عنکبوت

وَ عٰاداً وَ ثَمُودَ وَ قَدْ تَبَيَّنَ لَكُمْ مِنْ مَسٰاكِنِهِمْ وَ زَيَّنَ لَهُمُ الشَّيْطٰانُ أَعْمٰالَهُمْ فَصَدَّهُمْ عَنِ السَّبِيلِ وَ كٰانُوا مُسْتَبْصِرِينَ  ﴿العنكبوت‏، 38﴾

شماره 17: آیه 42 سوره حج

وَ إِنْ يُكَذِّبُوكَ فَقَدْ كَذَّبَتْ قَبْلَهُمْ قَوْمُ نُوحٍ وَ عٰادٌ وَ ثَمُودُ  ﴿الحج‏، 42﴾

شماره 18: آیه 70 سوره توبه

أَ لَمْ يَأْتِهِمْ نَبَأُ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ قَوْمِ نُوحٍ وَ عٰادٍ وَ ثَمُودَ وَ قَوْمِ إِبْرٰاهِيمَ وَ أَصْحٰابِ مَدْيَنَ وَ الْمُؤْتَفِكٰاتِ أَتَتْهُمْ رُسُلُهُمْ بِالْبَيِّنٰاتِ فَمٰا كٰانَ اللّٰهُ لِيَظْلِمَهُمْ وَ لٰكِنْ كٰانُوا أَنْفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ  ﴿التوبة، 70﴾

باید بررسی شود که آیا موارد ذکر شده مثل حرمت شراب یا بحث حقوق بانوان ترتیب خاصی دارند یا نه؟

به نظر می‌رسد آیاتی که تنها کلمۀ عاد در آن آمده تنها برای تهدید، انذار وعبرت آموزی است و اما جاهایی که توضیحاتی داده است ترتیب نزولش اول چکیده‌ای از کارهای عجیب نظیر ساختن اهرام مصر در سورۀ فجر شروع کرده سپس در آیات میانی از کفر آنان و برخورد با پیامبرشان سخن گفته و در آیات متأخرتر از چگونه عذاب شدن آنان سخن گفته است. پس ترتیب نزول داستانهای مفصل قوم عاد بر طبق کارهای آنان در طول زندگی آنان است.

نفی تعجب مشرکان از پیامبری یک انسان

بر طبق آیه 69 مشرکان از اینکه فردی مثل خودشان پیامبر شود تعجب می‌کردند در حالی که تعجبی ندارد. بسیاری از چیزهایی در اطراف ما هست که تعجب برانگیز است ولی ما آن را طبیعی می‌دانیم مثل اینکه نطفه‌ای به انسان تبدیل شود. حال در مورد پیامبر شدن یک انسان چه دلیلی بر محال بودن آن وجود دارد؟ اگر نطفه‌ای بد بو می‌تواند انسان شود چرا یک انسان نتواند به مقامی برسد که علوم الهی را دریافت کند؟

مراد از خلیفه بودن قوم عاد

در مورد عبارت وَ اذْكُرُوا إِذْ جَعَلَكُمْ خُلَفٰاءَ مِنْ بَعْدِ قَوْمِ نُوحٍ چند احتمال مطرح شده است:

الف) قوم عاد جانشین قوم نوح بودند.

ب) قوم نوح خلیفۀ خدا بودند و بعد از آنها قوم عاد خلیفۀ خدا شدند.

باید دقت داشت که در هیچ آیه‌ای از قرآن عنوان خلیفة الله نیامده است و ما دلیل قرآنی بر این نداریم که انسان خلیفۀ خداست. پس احتمال دوم با اشکال بی‌دلیلی رو به رو است. بنابراین می‌توان گفت که قوم عاد جانشین قوم نوح و قوم نوح نیز جانشین انسان‌های قبلی بوده‌اند. و اما این جانشینی می‌تواند در اموال و زمین‌ها باشد و ممکن است در تجربه باشد به این معنا که قوم عاد باید از قوم نوح عبرت بگیرند و اشتباهات آنها را مرتکب نشوند.

عمومیت بسط در خلقت قوم عاد

جملۀ وَ زٰادَكُمْ فِي الْخَلْقِ بَصْطَةً اشاره به نعمت دیگری دارد که خدا به قوم هود داده است و مراد از بسط در خلقت می‌تواند جهات مختلفی باشد مثل جسمی یا عقلی یا حتی فناوری. از آیات قرآن بدست می‌آید طول قامت افراد قوم هود زیاد بوده است و همچنین توان جسمی آنها نیز خیلی بالا بوده است. همچنین بعید نیست عقل آنها نیز بسط داشته است. اگر آنها اهل ساخت و سازهای عظیم بوده‌اند دلالت بر رشد عقلی آنها دارد. حتی شاید از لحاظ روانی و زیبایی نیز برتر از دیگران بودند. برخی گفته‌اند قوم عاد دارای روابط خوبی با یکدیگر بوده‌اند. به هر حال آنها از جنبه‌های گوناگون برتر از دیگران بوده‌اند و جملۀ وَ زٰادَكُمْ فِي الْخَلْقِ بَصْطَةً قیدی ندارد که بخواهیم آن را محدود به مورد خاصی کنیم. پس قوم عاد بر همۀ اقوام دیگر برتری داشته‌اند. در سوره فصلت در مورد این قوم چنین آمده است:

فَأَمّٰا عٰادٌ فَاسْتَكْبَرُوا فِي الْأَرْضِ بِغَيْرِ الْحَقِّ وَ قٰالُوا مَنْ أَشَدُّ مِنّٰا قُوَّةً أَ وَ لَمْ يَرَوْا أَنَّ اللّٰهَ الَّذِي خَلَقَهُمْ هُوَ أَشَدُّ مِنْهُمْ قُوَّةً وَ كٰانُوا بِآيٰاتِنٰا يَجْحَدُونَ  ﴿فصلت‏، 15﴾

«امّا قوم عاد در آن سرزمين به ناحق تكبّر ورزيدند و گفتند: كيست كه از ما نيرومندتر باشد؟ آيا [عقل خود را به كار نگرفتند و] ندانستند كه آن خدايى كه خلقشان كرده از آنان نيرومندتر است؟ و آنان آيات ما را انكار مى‏كردند.»

از این آیه بدست می‌آید قوم دیگری بر قوم عاد از نظر نیرو برتری نداشته و به همین خاطر در جواب آنها گفته شده که خدا قوی‌تر از شماست.

دو معنا از خلق در عبارت وَ زٰادَكُمْ فِي الْخَلْقِ بَصْطَةً

دقت شود که «خلق» در فِي الْخَلْقِ ممکن است مصدر باشد به این معنا که شما را در آفرینش بسط دارید یعنی از لحاظ جسم و عقل و امکانات، عالی هستید و ممکن است مفعول به معنای مخلوق باشد یعنی شما در بین مخلوقات بسط پیدا کرده‌اید و از دیگران برترید.

دقتی در واژۀ بصطة و بسطة

واژۀ بصطة در عبارت وَ زٰادَكُمْ فِي الْخَلْقِ بَصْطَةً به معنای بسط و گسترش است و اصل آن با سین است و اتفاقا در آیه 247 سوره بقره با سین آمده است. البته برخی قرائت‌ها در آیۀ مورد بحث با سین آمده است. بله گفته‌اند وقتی سین به طاء می‌رسد هم به صورت سین خوانده می‌شود و هم صاد. گروهی که اهل اعجاز عددی قرآن هستند نیز گفته‌اند سوره اعراف با حرف مقطعۀ المص شروع شده و صاد در سورۀ اعراف مضربی از عدد 19 است و اگر صاد در اینجا سین باشد آن مضرب به هم می‌خورد. به هر حال اگر قائل باشیم که حروف قرآن و تعداد آنها نکته دارد صاد در این آیه نیز قابل تأمل است.

توضیحاتی در مورد عبارت فَاذْكُرُوا آلاٰءَ اللّٰهِ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ

عبارت فَاذْكُرُوا آلاٰءَ اللّٰهِ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ در انتهای آیه 69 ذکر عام بعد از خاص است. نعمت‌های خدا بسیار زیاد است که دو مورد از آنها برای قوم عاد بیان شد. و اما تُفْلِحُونَ از ریشۀ «فلح» است که به معنای این است که وقتی دانه از درون خاک با تلاش خود توانست بر خاک غلبه پیدا کند و خاک‌ها را عقب بزند و بیرون بیاید می‌گویند فلاح پیدا کرده است. رستگاری نیز به این معناست که بتوانیم بر مشکلات غلبه پیدا کنیم و به رشد و تکامل برسیم. با توجه به این معنا باید دقت کنیم که برای رستگاری تنها یادآوری نعمت‌ها کافی نیست بلکه باید شکر عملی نیز بجا آوریم. باید با عقل نظری نعمت‌ها را بشناسیم و سپس عقل عملی را بکار اندازیم و با عمل خود از خدا تشکر کنیم. پس بین فَاذْكُرُوا و تُفْلِحُونَ چیزهایی مثل شکر عملی باید در نظر گرفته شود. بنابراین تنها شمردن و یاد نعمت‌ها عامل رستگاری نیست. وقتی خطاب آیه به انسان‌های عاقل است انسان با عقل می‌فهمد که یاد نعمت به دنبالش باید تشکر عملی بیاید. به این نکته نیز دقت شود که ما اصلا آلاء بودن برخی چیزها را نمی‌فهمیم. بنابراین در هر صورتی باید از خدا به خاطر نعمت‌های آشکار و پنهان تشکر کنیم.

عقل معاش و عقل معاد

طبق آیه 70 سوره اعراف قوم عاد خدایان مختلفی داشتند و وحدت اله را که امری روشن است قبول نداشتند. با این حرف این سؤال پیش می‌آید که اگر قوم عاد طبق گفته‌های قبلی در عقل نیز بسط داشتند چرا برای خدا شریک قائل بودند؟ آیا عقل آنها توحید را نمی‌فهمید؟

جواب این است که ممکن است کسی یا گروهی عقلشان در جنبه‌ای شکوفا باشد ولی در جنبۀ دیگر رشدی نداشته باشد. قوم عاد نیز در امر معاش رشد داشتند ولی در امر خداشناسی عقلشان رشد نکرده بود. پس افرادی عقل معاش دارند ولی عقل معاد ندارند. بنابراین تصور نکنیم اگر کسی در علمی قوی باشد در علوم دیگر نیز قوی است.

انکار نبوت هود توسط قومش با بکار بردن لفظ جِئْتَنٰا

قوم عاد با گفتن جملۀ أَ جِئْتَنٰا لِنَعْبُدَ اللّٰهَ وَحْدَهُ می‌خواهند نبوت هود را منکر شوند. دقت کنید که عبارت جِئْتَنٰا دلالت دارد که هود (ع) خودش آمده و بنابراین از طرف خدا ارسال نشده است.

دو مشکل قوم عاد طبق آیه 70

طبق آیۀ 70 قوم عاد دو مشکل داشتند: یکی اینکه خدا را نشناختند و نفمیدند خدا یکی است که دو ندارد. آنها پیامبرشان را سفیه خطاب کردند ولی خودشان سفیه بودند. دیگر اینکه آنها مقلّد محض پدرانشان بودند و نمی‌توانستند از افکاری که پدران برای آنها به ارث گذاشته بودند دست بردارند.

وعدۀ عذاب بیان شده توسط حضرت هود

اینکه در انتهای آیه 70 قوم عاد عذاب‌های الهیِ گفته شده توسط حضرت هود را منکر شدند دلالت دارد که او حرف از عذاب می‌زده است در حالی که در آیات قبلی در این سوره حرفی از عذاب زده نشده است.

در این زمینه دو جواب می‌توان داد: 1. طبق دیگر آیات قرآن در صحبت‌های حضرت هود وعدۀ عذاب نیز بوده است اگر چه این وعده‌ها در سورۀ اعراف نیامده است. 2. ممکن هم هست بگوییم وعدۀ عذاب از همین آیات سورۀ اعراف قابل برداشت است مثلا وقتی حضرت هود طبق آیه 69 گفته است: فَاذْكُرُوا آلاٰءَ اللّٰهِ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ از مفهوم این جمله بدست می‌آید که اگر آنها نعمت‌های خدا را یاد نکنند رستگار نخواهند شد و این یعنی عذاب الهی منتظر آنها خواهد بود. همچنین عبارت لِيُنْذِرَكُمْ نیز نوعی تهدید به عذاب است.

زجر کشیدن پیامبران از سفاهت مردم

وقتی آیۀ 70 با دقت خوانده شود متوجه می‌شویم قوم هود واقعا حرف سفیهانه‌ای زده‌اند و تعجب می‌کنیم آن قوم با توجه به اینکه برتری‌هایی دشته‌اند چرا در این زمینه اینقدر سفیه بوده یا خود را به سفاهت زده‌اند؟ از همین‌جا می‌فهمیم که پیامبران الهی واقعا زجر می‌کشیده‌اند، اگر گروهی واقعا چیزی را نفهمند پیامبران و آنان تکلیف ندارند، ولی زمانی اعصاب انسان خورد می‌شود که افرادی قدرت فهم دارند، ولی چیز خاصی را عمدا نفهمند. مشرکان می‌دانستند که الله همه‌کاره است و همه چیز مخلوق اوست، ولی در عین حال ساختۀ دست خود را می‌پرستیدند. تازه همین‌ها به پیامبرشان می‌گویند چرا تو به ما می‌گویی باید یک خدا را پرستید؟ در واقع آنها نمی‌خواستند حقیقت را بفهمند. در تفسیر التحریر و التنویر، ج8، ص160 در این زمینه چنین آمده است:

جاوبوا هودا بما أنبأ عن ضياع حجّته في جنب ضلالة عقولهم و مكابرة نفوسهم‏.

خلاصه‌ای از ترجمه: «قوم هود به او جوابی دادند که دلالت دارد حجت آوردن برای آنها در کنار گمراهی عقلهاشان و زورگویی نفسهایشان فایده ندارد.» (پایان)

برخورد غیر عاقلانۀ قوم هود با احتمال عذاب الهی

عقل می‌گوید حت اگر احتمال ضعیف باشد وقتی که محتمَل قوی است انسان باید احتیاط‌های لازم را انجام دهد مثلا اگر چه احتمال تصادف کم است ولی چون در صورت تصادف مقدار دیه زیاد است انسان ماشین خود را بیمه می‌کند. حال جالب است که قوم نوح که از او طلب عذاب می‌کنند در عین حال وانمود می‌کنند که حتی احتمال عذاب هم وجود ندارد و با عبارت إِنْ كُنْتَ مِنَ الصّٰادِقِينَ حضرت هود را متهم به دروغ‌گویی نیز می‌کنند. از اینجا معلوم می‌شود که آنها به آخر خط رسیده‌اند و به اصطلاح اصلا در باغ نیستند.

دو احتمال در ماضی بودن فعل «وَقَعَ» در آیه 71

در مورد عبارت قَدْ وَقَعَ عَلَيْكُمْ مِنْ رَبِّكُمْ رِجْسٌ وَ غَضَبٌ در آیه 71 دو دیدگاه وجود دارد: برخی گفته‌اند درست است که فعل در این عبارت ماضی است ولی از باب مستقبل محقق الوقوع اشاره به آینده دارد و منظور این است که رجس و غضب بر شما واقع خواهد شد. آیت الله جوادی آملی در تفسیر تسنیم، ج29، ص316 گفته است: «در پاسخ به درخواست عذاب آنها فرمود عذاب الهی قطعی است و به زودی به شما فرود می‌آید.» در ادامه نیز در ص318 گفته است: از آنجا که مستقبل محقق الوقوع در حکم ماضی است آمدن عذاب را با فعل ماضی بیان فرمود مانند آیۀ اول سورۀ نحل.(پایان)

احتمال دیگر این است که بگوییم ماضی درست است و با توجه به اینکه قوم هود حقیقت را می‌فهمیدند ولی خود را به نفهمی زدند واقعا پلیدی و غضب بر آنها واقع شده است. پس ماضی آمدن فعل به خاطر ماضی بودن محتوای آن است و قوم هود به خاطر اینکه پلیدی و غضب بر آنها واقع شده بوده است، پیامبر خود را تکذیب کردند. پس قوم هود در عذاب الهی بودند و عذابشان همین بود که نمی‌توانستند پیرو حق شوند. فکر نکنیم عذاب فقط به آتش است. همین‌که انسان عقل خود را زیر پا بگذارد و راهی را برود که می‌داند غلط است نوعی عذاب است. البته این عذاب تنها منحصر به قوم عاد نیست. خود ما نیز در بسیاری از موارد می‌دانیم راه اشتباه را می‌رویم ولی دست بر نمی‌داریم. به هر حال لازم نیست بگوییم عبارت قَدْ وَقَعَ عَلَيْكُمْ مِنْ رَبِّكُمْ رِجْسٌ وَ غَضَبٌ مستقبل محقق الوقوع است و به لفظ ماضی آمده است.

ضرورت وجود دلیل متقن در امور غیبی

طبق آیه 71 حضرت هود(ع) به قومش می‌گوید: شما دلیلی بر اینکه باید بت‌پرستی کرد، ندارید. از همینجا به دست می‌آید که انسان برای هر کارش باید دلیل داشته باشد. البته باید توجه داشت که در امور دنیایی و طبیعی دلیل هرچیزی طبعی و دنیایی و روشن است ولی هرکسی بخواهد در مورد امور غیبی نظر دهد باید دلیل متقن از طرف خدا بیاورد. اگر مشرکان می‌گویند فلان بت آلهۀ باران است و باران می‌دهد باید دلیل متقنی بر این امر از ناحیۀ خدا بیاورند. و اما اسم‌گذاری‌های انسانها بر اشیاء چیزی را تغییر نمی‌دهد و چیزی ایجاد نمی‌کند. اینکه اسم بتی آلهۀ نور گذاشته شود موجب نمی‌شود که واقعا آن بت، نور ایجاد کند یا واسطۀ نور شود یا.. [6]

وجوه متعدد در معنای آیه 71

آیه 71 جزو آیاتی است که در آن احتمالات مختلفی وجود دارد. مثلا قَدْ وَقَعَ عَلَيْكُمْ ممکن است ماضی معنا شود و ممکن است به صورت مضارع معنا شود. اگر مضارع معنا شود ممکن است مراد آیندۀ دنیایی یا برزخی یا قیامتی باشد. در مورد رجس نیز احتمالات مختلفی هست که مثلا مراد از رجس پلیدی است یا عذاب یا … و هریک از این معانی دارای مصادیق متعددی است. غضب نیز مصادیق متعددی می‌تواند داشته باشد. وقتی این احتمالات را با یکدیگر ضرب کنیم عدد بالایی بدست می‌آید.

معانی مختلف رجس

رجس ممکن است به معنای پلیدی یا به معنای عذاب باشد در صورت اول رجس یا پلیدی ممکن است حقیقی و تکوینی باشد و ممکن است رجس اعتباری باشد. مثال رجس حقیقی گوشت مردار است که حقیقتا پلید است و شاهدش بوی بد آن است. مثال رجس اعتباری برخی از نجاست‌هاست که در فقه گفته شده است مثل نجاست آبی که قدری کمتر از کر است و اندازۀ سر سوزن خون به آن رسیده است. معنای دیگر رجس یعنی عذاب می‌تواند دنیایی یا برزخ یا آخرتی باشد که باز خودش مصداق‌های متعددی دارد. اگر این معنا را گرفتیم این سؤال پیش می‌آید که چرا رجس به این معنا قبل از غضب آمده است در حالی که علی القاعده عذاب باید پس از غضب بیاید چون ابتدا غضب است و سپس عذاب. با توجه به این سؤال ممکن است برخی احتمالات ضعیف‌تر واقع شوند. البته بسیاری از این احتمالات با هم منافاتی ندارند و می‌توانند با یکدیگر جمع شوند.

آیت الله جوادی آملی رجس را به عذاب معنا کرده و قرائنی از لغت نیز برای این حرف آورده است. در جلد 29 تفسیر تسنیم، ص317 آمده است:

رجس در این آیه به معنای عذاب است. گفته شده که واژۀ رجس همان رجز است که حرف زاء آن سین شده است.(تبیان و کشف البیان) و ارتجاس یعنی اضطراب (جوامع الجامع) و به صوت رعد نیز ارتجاس گفته شده (معجم مقاییس اللغة) و در روایت آمده شبی که پیامبر(ص) در آن متولد شد «اِرتَجَسَ ایوانُ کسری» یعنی ایوان کسری لرزید[7] و ابن کثیر و ابن منظور و طریحی ارتجاس را به معنای اضطراب و حرکتی که صوت دارد معنا کرده‌اند.(پایان)

به هر حال ایشان با قرائنی که در آیه است رجس را به معنای عذاب گرفته و شواهدی نیز از لغت برای آن آورده است. البته این حرف با واقع شدن رجس قبل از غضب چندان سازگار نیست. آنچه بنده می‌خواهم بگویم این است که رجس معنای عذاب نمی‌دهد و معنایی اعم دارد. در کتاب التحقیق فی کلمات القرآن الکریم آمده است که:

أنّ الأصل الواحد فيها هو ما يكون غير مناسب و غير لايق شديدا بحيث يعدّ في الخارج عند العرف العادلة و العقل السالم مكروها و قبيحا مؤكّدا. و هذا الأصل له مصاديق: كالقذر و النجس و الخلط و الوسخ و كل ما يستقذر و الصوت الشديد الخارج عن الاعتدال أو الصوت المكروه و الشكّ و الكفر و اللعنة و ما يرتفع في القبح و ما لا خير فيه و هدير البعير و النتن.

خلاصه‌ای از ترجمه: «اصل واحد در واژۀ رجس آن چیزی است که اصلا مناسب و لایق نباشد به گونه‌ای که نزد عرف عادل و عقل سالم آن را با تأکید ناپسند می‌دانند. این اصل مصادیقی دارد مثل کثافات و نجاسات و چرک و هر چیزی که پلید حساب شود. همچنین صوت وحشتناک که از حالت عادی خارج باشد نیز مصداقی از رجس است. صوت مکروه که آزار دهنده باشد نیز همین‌گونه است. همچنین شکّ و کفر و لعنت نیز از مصادیق رجس است.» (پایان)

حتی موارد دیگری نیز امروزه مصداق رجس هستند مثل آلودگی هوا یا غذاهای ناسالمی که به وجود آمده است. به هر حال هرچه که باشد مراد از رجس در آیۀ مورد بحث می‌تواند بسیاری از مصادیقی باشد که در اینجا بیان گردید. در واقع قوم هود به رجس روحی و جسمی مبتلا شده به گونه‌ای که نمی‌توانستند چیز خوب به دست آورند. پس رجس به معنای پلیدی است و انواع آن را شامل می‌شود. البته به نظر می‌رسد بیشتر رجس معنوی مراد باشد یعنی قوم عاد آنقدر پست و پلید شده بودند که حقیقت را قبول نمی‌کردند و به جایی رسیدند که اصلا حقیقت را نمی‌فهمیدند.

ظرائفی از تعبیر عَلَيْكُمْ مِنْ رَبِّكُمْ

مقدم شدن جملۀ عَلَيْكُمْ مِنْ رَبِّكُمْ بر «رجسٌ» که فاعل جمله است، می‌تواند حصر را برساند یعنی حضرت هود به قومش می‌گوید عذاب مطرح شده تنها بر شما واقع شده/ خواهد شد نه بر همۀ مردم. اشاره به مِنْ رَبِّكُمْ نیز این نکته را می‌رساند که سر منشأ همۀ چیزها خداست و حتی عذاب که امری نامطلوب است از طرف خداست اگرچه نامطلوبی عذاب به خاطر عملکرد بد خود افراد است. پس مِنْ رَبِّكُمْ این نکته را می‌رساند که کسی استقلالا هیچ چیزی از خود ندارد. کسی فکر نکند اگر عذاب بر گروهی نازل شد استقلالا از طرف خود آنهاست و کاری به خدا ندارد. همه چیز چه خوبی‌ها و چه بدی‌ها به خدا برمی‌گردد. خود واژۀ ربّ نیز این نکته را می‌رساند که قوم عاد آنقدر بد بودند که ربّ به عنوان مهربان و پرورش دهنده بر آنها عذاب نازل کرده است. ببینید انسان چقدر بد می‌شود که حتی خدای مهربان و سراسر رحمت که پرورش‌دهنده است بر او عذاب نازل می‌کند. با این صحبت‌های آخر فهمیدیم که آیه توحید افعالی را می‌گوید نه جبر را.

توجه به هشدار آیه

آنچه مهم است این است که بفهمیم این آیه هشدار است که اگر غیر خدا را معبود خود قرار دادیم و راه را کج رفتیم رجس و غضب بر ما نیز واقع خواهد شد. قوم عاد غیر خدا را به عنوان اله اتخاذ کرده بودند. ما باید هوشیار باشیم که چنین نکنیم. متأسفانه در جامعۀ ما بجای خدا از غیر خدا حاجت می‌خواهند و فکر می‌کنند این فلان امام زاده است که رزق ما در دست اوست.

برگزیدن توهم و مطالب بی‌دلیل بجای واقعیت و مطالب دلیل‌مند

بد نیست برای توضیح بیشتر مطلب مثالی بزنم: شخصی عکس ماه را در چاه آب می‌بیند و می‌خواهد برای مبارزه با ماه سنگی در چاه بیندازد و وقتی عکس ماه در آب چاه از بین رفت با خود فکر می‌کند که من ماه را شکست دادم و نابود کردم. آیا این کار سفاهت نیست؟ تازه در اینجا بالاخره ماه و چاه و سنگ وجود دارد. بدا به حال کسانی که کُلًّا توهم زده هستند و امور موهوم را مورد توجه قرار می‌دهند؛ چیزهایی که مصداق بارز أَسْمٰاءٍ سَمَّيْتُمُوهٰا أَنْتُمْ وَ آبٰاؤُكُمْ مٰا نَزَّلَ اللّٰهُ بِهٰا مِنْ سُلْطٰانٍ هستند. چنین رویکردی عامل اذیت انسان‌های والا و فهیم می‌شود. فرض کنید کارمندان ادارۀ برق برای تولید برق و رساندنش به ترانس و درست کردن سیم‌های برق و غیره زحمت‌ها کشیده‌اند و زمانی که همه چیز‌ها درست شد و سویچ زده شد، در همین حال پیرزنی سرفه کرد و لامپ هم روشن شد، حال اگر کسی سرفۀ پیرزن را عامل روشن شدن لامپ بداند، کارمندان آورندۀ برق و فرد آگاه به روند برق‌رسانی چه حالی پیدا می‌کند!! چقدر از این همه جهالت حالشان بد می‌شود!!

کارهای خدا را به بت یا غیرخدا نسبت دادن همین قدر سخیف است. بله در امور این جهانی قابل تغییر شرایط هستیم تا معلوم شود وصل و قطع برق موجود به عهدۀ کلید برق است و آوردن برق کار سیم و تولید آن کار توربین و… اما در امور معنوی نمی‌توان با امور این جهانی آنها را تشخیص داد پس باید تابع وحی بود و آن سلطان بیّن است. حال در قوم عاد یک گروه بزرگ متوهم هستند و در مقابل حضرت هود می‌ایستند و می‌گویند خدا باران نداده بلکه فلان ستاره باران داده است و بجای خدا بت‌ها را دارای نقش بدانند.[8] طبق آیات قرآن و متن دعاهایی مثل دعاهای ماه رجب یا ماه ذی‌الحجه یا ماه رمضان تنها خداست که همه‌کاره است، ولی در تبلیغات جامعۀ ما غیرخداها همه‌کاره‌اند؛ این در ‌حالی است که غیرخداها تنها پرتو هستند و نباید بجای خدا مورد توجه قرار گیرند. اینکه دائما در جامعۀ ما از خوبانی نظیر پیامبر و امامان و امام‌زادگان یا از نامهای محمد، علی، حسن، حسین یا عباس یا… که همگی از دنیا رفته‌اندکمک خواسته می‌شود اشتباه است. هیچ‌گاه کتابهای آسمانی و پیامبران و ائمه به مردم نگفته‌اند که ما را بخوانید و از ما کمک بخواهید، ولی مردم بدون هیچ دلیل منصوصی بجای خدا ائمه را صدا می‌زنند در حالی که هیچ آیۀ قرآنی این کار را تأیید نمی‌کند و بلکه بر عکس در قرآن با عبارت‌های مختلف آمده است که فقط خدا باید خوانده شود. متأسفانه این همه آیات قرآن را رها کرده و غیر خدا را صدا می‌زنند. جالب است برخی می‌گویند ما ائمه را در عرض خدا نمی‌خوانیم بلکه در طول خدا می‌خوانیم در حالی که در آیات قرآن اصلا چنین مطالبی نیامده و حرفی از خواندن غیر خدا در طول یا عرض زده نشده است.

بله ممکن است از غیرخدا کرامتی سر بزند ولی آنها نیز منشأ الهی دارند. در نزد ما پیامبر(ص) و ائمه وقتی از دنیا رفتند و جسمشان از روحشان جدا شد؛ روحشان پیوسته متکامل می‌شود.

بررسی پیروی از نیاکان در قرآن

آباء جمع أب و به معنای پدران است و مقصود از آن نیاکان است. در آیات 70 و 71 از آباء سخن گفته شد که دلالت دارد قوم هود بر عقیدۀ نیاکانشان خیلی اصرار داشتند. کلمۀ آباء در قرآن بارها تکرار شده است که در مواردی منفی است، مثلا در 9 مورد از تقلید مردم از آباء مشرک مذمت شده است. از آن طرف 5 مورد نیز هست که تقلید از پدران، مثبت تلقی شده است، مثل پیروی فرزندان یعقوب از پدرشان در توحید یا پیروی یوسف از آباءش در توحید. بقیۀ موارد نیز یا مشکوک است یا خنثی.

حال باید بررسی کرد که آیا پیروی از آباء یا نیاکان بد است یا خوب؟

در این زمینه باید توجه داشت که بحث اصلی بر سر پیروی از عقل است. اگر پدران بت پرست باشند، تبعیت از آنان بد است ولی اگر از عقل پیروی کنند و موحد باشند پیروی از آنان خوب است. پس پیروی از آباء به خودی خود بد نیست بلکه ملاک آن تبعیت کردن یا نکردن از عقل است. البته به نظر می‌رسد بسیاری از ما از سنت گذشته پیروی می‌کنیم و به آن عادت کرده‌ایم و کاری نداریم که آن کار عاقلانه است یا نه. من از جوانان نسل امروز خیلی خوشم می‌آید چون آنها نسبت به عملکرد پدرانشان چون و چرا می‌کنند. بله ما نباید عملکرد پدرانمان را ارج و قرب ندهیم بلکه باید آن را بررسی کنیم.

هر چه که باشد در آیات 70 و 71 سوره اعراف پیروی از آباء و اجداد منفی است و دلالت دارد که نباید از اعمال و افکار اشتباه پدران پیروی کرد.

ممنوع بودن نامگذاری‌های بی‌دلیل

باید دقت داشت که اسم‌گذاری از ویژگی‌های خوب انسان است و تفاوت انسان با حیوانات همین است که می‌تواند تکلم کند و بر روی اشیاء نامگذاری کند، تا بتواند راحت علم خود را منتقل کند. مشکل در قوم عاد این بوده که بر روی اموری غیر واقعی اسم بزرگی می‌گذاشتند و آنها را برای خود و مردم مقدس جلوه می‌دادند. مثلا بر روی یکی از بت‌ها اسم هبل گذاشته و از آن حاجت می‌خواستند. یا مثلا بر روی فلان ستاره نامی گذاشته و می‌گفتند وقتی این ستاره ظاهر شود باران خواهد آمد. بله ممکن است به صورت اتفاقی با ظهور ستاره‌ای باران ببارد ولی اینکه بخواهیم آن را به عنوان یک قاعده یا عامل باران بیان کنیم صحیح نیست. ما نباید امری را که نمی‌دانیم یا حتی نسبت به آن شک داریم به عنوان یک قاعده مطرح کنیم. نباید امور بی‌دلیل را ملاک امورمان قرار دهیم مثل اینکه عطسه یا سرفۀ شخصی را دلیل بر خراب شدن یا روشن شدن لامپ بدانیم. حتی امروزه افرادی اسم افراد را عوض می‌کنند و می‌گویند فلان اسم موجب خوش‌یمنی یا بدیمنی است در حالی که چنین اموری بی‌دلیل است. یا برخی افراد اصرار بر اعداد دارند که به فلان تعداد ذکری بگویند یا فلان تعداد آیه‌ای را بخوانند در حالی که چنین اموری در بسیاری از موارد دلیل محکمی ندارد. همچنین در مواردی باران آمدن یا نیامدن را به اموری که ربطی ندارند ربط می‌دهند. پس در زندگی خود ما متأسفانه مثل قوم عاد از روی توهمات اموری را با یکدیگر مرتبط می‌کنند. حتی طبق نقل‌هایی که شده در ژاپن آلهه‌ای وجود دارد که به شکل آلت تناسلی مرد است و برخی از خانم‌ها با توسل به آن، امید بچه‌دار شدن دارند. ما باید اموری را قبول کنیم که از طرف خدا دارای دلیل باشد؛یا نَزَّلَ اللّٰهُ بِهٰا مِنْ سُلْطٰانٍ باشد یعنی از طرف خدا دلیل متقنی برای آن وجود داشته باشد.

یادآوری: دقت شود که قوم عاد، الله را قبول داشتند و به همین خاطر به آنها گفته شد که باید حرفتان مصداق نَزَّلَ اللّٰهُ بِهٰا مِنْ سُلْطٰانٍ باشد و اگر کسی الله را قبول نداشته باشد طبیعتا باید بر نظر و عملش برهان عقلی محض داشته باشد.

دقتی در معنای سلطان

دقت شود که در بین ما «سلطان» بیشتر به کسی گفته می‌شود که رئیس است و قوۀ قاهره دارد. در کتاب التحقیق در ذیل ریشۀ سلط آمده است:

مقا- سلط: أصل واحد و هو القوّة و القهر، من ذلك‏ السَّلَاطَةُ من التسلّط و هو القهر، لذلك سمّي‏ السُّلْطَانُ‏ سلطانا، و السلطان: الحجّة. و السليط من الرجال: الفصيح اللسان الذرب. و السَّلِيطَةُ: المرأة الصخّابة (شديدة الصياح)…

مصبا- سليط: صخّاب بذيّ اللسان، و امرأة سليطة، و سَلَطَ سَلَاطَةً… و السلطان إذا أريد به الشخص مذكّر. و السلطان: الحجّة و البرهان. و السلطان: الولاية و السلطنة، و التذكير أغلب عند الحذّاق، و قد يؤنّث فيقال قضت به السلطان أي‏ السَّلْطَنَةُ، و سَلَّطْتُهُ‏ على الشي‏ء تسليطا: مكّنته منه، فتسلّط: تمكّن و تحكّم.

الجمهرة 3/ 27- و السلط منه قولهم- لسان سليط: بيّن السلاطة و السُّلُوطَةُ. و يقال امرأة سِلِطَّانَةٌ: إذا كانت طويلة اللسان. و السلطان يذكّر و يؤنّث و التأنيث أعلى، و السَّلِيطُ للذكر مدح و للأنثى ذمّ، يقال سليطة كثيرة الشرّ و الصخب، و رجل سليط اللسان فصيحه، و المصدر فيهما السلاطة. و سلطان كلّ شي‏ء: حدّته و سطوته، و منه اشتقاق السلطان. و سلطان الدم تبيّغه (هيجانه).

و سلطان النار التهابها. و فلان‏ مُسَلَّطٌ على بني فلان إذا كان متأمّرا عليهم.

مفر- السَّلَاطَةُ: التمكّن من القهر- و لو شاء اللّه لسلّطهم، و منه سمّي السلطان. و السلطان يقال في السلاطة- فقد جعلنا لوليّه سلطانا. و قد يقال لذي السلاطة و هو الأكثر، و سمّي الحجّة سلطانا و ذلك لما يلحق من الهجوم على القلوب، لكنّ أكثر تسلّطه على أهل العلم و الحكمة من المؤمنين- فأتوا بسلطان مبين.

و التحقيق‏:

أنّ الأصل الواحد في هذه المادّة: هو التمكّن مع تفوّق، سواء كان قاهرا أو غير قاهر، و سواء كان في شخص أو في قول أو في عقيدة، و سواء كان طبيعيّا أو غير طبيعيّ بافاضة أو بجعل أو بتكلّف. فالتكلّف كما في قولهم: مرأةٌ سَلِيطَةٌ، إذا تكلّفت في الكلام و أكثرت حتّى تتفوّق.

خلاصه‌ای از ترجمه: «مقاییس اللغة گفته است سلط به معنای توان و قهر است. همچنین به معنای حجت نیز آمده است. سلیط برای مردان به معنای سخنور و سلیطة برای زنان به کسی گفته می‌شود که شدیدا جیغ می‌زند و سر و صدا می‌کند. مصباح المنیر گفته است: سلیط به معنای نعره‌زن و بد زبان است و زن سلیط به زنی گفته می‌شود که جیغ می‌زند. همچنین سلطان به معنای ولایت و سلطنت گفته می‌شود. مفردات نیز گفته است: سلاط مسلط شدن از روی غلبه و توان است. سپس خود نویسندۀ التحقیق گفته است: اصل در مادۀ سلط تمکن و مسلط بودن به همراه برتری است چه در قول و عقیده باشد و چه در مورد امور طبیعی یا غیر طبیعی به خاطر افاضه، چه تفوقش اعتباری باشد و چه تکوینی و چه با زور و خود را به سختی انداختن.»(پایان)

حال سلطان در آیۀ مورد بحث به معنای حجت و برهان است و مقصود از عبارت مٰا نَزَّلَ اللّٰهُ بِهٰا مِنْ سُلْطٰانٍ این است که توهمات شما هیچ دلیل عقلی و واقعی ندارد. بت‌های شما نه دلیل مستدلی دارند و نه در خارج، توانی دارند.

ضرورت وجود دلیل سلطان‌گونه برای افکار و اعمال

با توجه به مطالب گفته شده ما از علل و معالیل هستی در امور غیبی بی‌خبریم. پس نمی‌توانیم در این زمینه نظر دهیم مگر در مواردی که خداوند به ما اطلاع داده است و در واقع مصداق نَزَّلَ اللّٰهُ بِهٰا مِنْ سُلْطٰانٍ باشد. در بسیاری از موارد ما نمی‌توانیم تشخیص دهیم که علت فلان اتفاق دقیقا چیست؟ مثلا ممکن است علت شفای یک مریض را به آخرین کاری که انجام داده‌ایم یا آخرین ذکر که گفتیم ربط دهیم در حالی که شاید اینگونه نباشد. به هر حال می‌خواهم بگویم متأسفانه خود ما نیز مثل قوم عاد حرف‌های بی‌دلیل زیادی می‌زنیم و ارتباطاتی که بین امور می‌دهیم کوچکترین دلیلی ندارد. حتی گاهی اوقات به خلفاء و پادشاهان نسبت می‌دهند که آنها لنگر بین آسمان‌ها و زمین هستند ولی این چیزها هیچ دلیلی ندارد. ما باید برای هر چیزی به دنبال دلیل منطقی و عقلی باشیم. قرآن از دلیل و منطق با عنوان سلطان یاد کرده یعنی حرفی که بر عقل و منطق سلطنت داشته باشد و آن را قانع کند. ما باید برای هر ادعای غیبی و معنوی دلیلی از طرف خدا داشته باشیم؟ حتی اگر حضرت عیسی مرده زنده می‌کرده دلیل بر این نمی‌شود که حضرت موسی یا حضرت محمد(ص) نیز چنین کرده باشند. امور غیر طبیعی نیاز به سلطان دارد. حتی تجربه‌ای که تنها برای یک نفر رخ داده نمی‌تواند سلطان و برهان محکمی برای دیگران و حتی خود او در سایر امور باشد. آن چیزی دلیل و سلطان برای همه چیز است که در هر زمان و مکانی قابل آزمایش باشد. علاوه بر این چیزی می‌تواند سلطان باشد که در قرآن آمده باشد و الا بسیاری از جملاتی که در غیر قرآن آمده قابل اثبات نیست که حتما از طرف خدا باشد. اموری که به دنبالش شاید و ممکن می‌آید قابل پیروی نیستند. خلاصه اینکه هرکسی در امور معنوی و غیبی حرفی زد باید دلیل بیاورد و تازه باید به میزان دلالت آن دلیل نیز توجه داشت. مثلا اگر قرآن گفته است شهیدان زنده‌اند این زنده بودن به این معنا نیست که در دنیا زنده هستند و در جبهه می‌جنگند بلکه به این معناست که نزد خدا روزی می‌خورند و درجه‌شان بالا می‌رود. پس اینگونه نیست که شهیدان برای ما زندگان کاری بکنند یا حاجات ما را بدهند.

پیامبران الهی و بیان علل و معالیل غیبی و عدم دخالت در زندگی مردم

وظیفۀ پیامبران هدایت و اتمام حجت برای مردم بوده است تا مواردی از نَزَّلَ اللّٰهُ بِهٰا مِنْ سُلْطٰانٍ را برای مردم بگویند. در واقع انبیاء علت و معلول‌ها در امور غیبی و معنوی را برای مردم بیان کردند و به آنها فهماندند که بت نمی‌تواند مشکلی را حل کند. پس انبیاء در کار مردم دخالت آمرانه و زورگویانه نمی‌کردند بلکه فقط خوب و بد را تذکر می‌دادند. این مشرکان بودند که آزادی بیان را از پیامبران گرفتند و حتی قصد کشتن آنها را داشتند. بنابراین کار انبیاء بیدار کردن فکر مردم بوده نه دخالت در زندگی آنها.

اشکال1: در قرآن مواردی از مجازات دیده می‌شود که دلالت دارد دین در زندگی مردم نیز دخالت می‌کند.

پاسخ: این مجازات‌ها مربوط به حکومت‌داری می‌باشد و حکومت‌داری غیر از دین‌داری است. وقتی که مردم به حضرت محمد(ص) حکومت دادند خداوند او را رهنمون کرد که این مجازاتها را برای این گناهان به مردم ابلاغ کن و اگر از فلان طریق عمل به این معاصی اتفاق افتاد این مجازات را  إعمال کن.

دقت شود که دین و حکومت ضدّ هم نیستند بلکه غیر هم هستند. در مَثَل سفیدی و سیاهی ضدّ هم هستند ولی سفیدی و شیرینی غیر هم هستند و چیزی مثل گز، هم سفید است و هم شیرین ولی برخی چیزها سفیدند اگرچه شیرین نیستند مثل پیراهن سفید و برخی چیزها شیرینند ولی سفید نیستند مثل کاکائو.

حکومت و دین هم همین‌گونه‌اند یعنی غیر هم هستند. پیامبران زیادی اصلا حکومت نداشتند. پیامبر اسلام(ص) نیز تا در مکه بود دین داشت ولی حکومت نداشت. وقتی به مدینه آمد مردم به او حکومت هم دادند. پس در مدینه هر دو را با هم داشت و حکومتش غیر از دیانتش بود/ است. حال، وقتی پیامبر(ص) می‌خواهد حکومت کند طبیعتا باید جامعه را اداره کند و خداوند به پیامبرش یاد داد که با دزد یا زناکار فلان برخورد صورت گیرد.

پس جایی که پیامبران در زندگی مردم دخالت می‌کنند مربوط به وقتی است که با خواست مردم بر مردم حکومت داشته باشند.

وجوب امر به معروف و نهی از منکر و خودداری از دخالت در امور شخصی دیگران

اشکال2: آیا امر به معروف و نهی از منکر دخالت در امور مردم نست؟

پاسخ: در مورد امر به معروف و نهی از منکر باید توجه شود که مهم‌ترین مورد آن امر و نهی حکومت است. در نامۀ 47 نهج البلاغه آمده است:

لَا تَتْرُكُوا الْأَمْرَ بِالْمَعْرُوفِ وَ النَّهْيَ عَنِ الْمُنْكَرِ، فَيُوَلَّى عَلَيْكُمْ [أَشْرَارُكُمْ] شِرَارُكُمْ ثُمَّ تَدْعُونَ فَلَا يُسْتَجَابُ لَكُمْ.

ترجمه: «امر به معروف و نهى از منكر را ترك نكنيد كه بدهاى شما بر شما مسلّط مى گردند، آنگاه هر چه خدا را بخوانيد جواب ندهد.»

از این عبارت متوجه می‌شویم که مصداق اصلی کسانی که باید امر به معروف و نهی از منکر شوند، حاکمان هستند؛ زیرا وقتی به کسی قدرت دادیم و او را بر خود مسلط کردیم کم‌کم قدرت وسلطه فساد ‌می‌آورد و برای اینکه به فساد حاکم گرفتار نشویم پیوسته باید مواظب او باشیم و او را امر و نه کنیم. باید از حضرت زهراء بیاموزیم که ایشان در زمانی که همه ابوبکر را قبول داشتند و او را حاکم کرده بودند بدون هیچ ترسی و بدون ملاحظۀ سابقۀ خوب او به او اعتراض کرد. پس حاکم هر چقدر خوب باشد اگر کوچکترین خطایی مرتکب شد باید به او تذکر داد و در مواقع لزوم او را امر و نهی کرد.

و اما امر به معروف و نهی از منکرهای جزئی از آیه 71 سوره توبه بدست می‌آید که می‌فرماید:

وَ الْمُؤْمِنُونَ وَ الْمُؤْمِنٰاتُ بَعْضُهُمْ أَوْلِيٰاءُ بَعْضٍ يَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ يَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ

«و مردان و زنان مؤمن بعضى‏شان دوست صمیمی و ياور بعضى ديگرند؛ به كارهاى پسنديده وامى‏دارند و از كارهاى ناپسند بازمى‏دارند.»

از این آیه بدست می‌آید که مؤمنان باید واقعا ولیّ و دوست هم باشند تا بتوانند همدیگر را امر و نهی کنند.

یادآوری: امر و نهی مربوط به معروف و منکر است نه چیزهایی که معروف یا منکر بودنش معلوم نیست یا در عرف‌های مختلف متفاوت است. پس نمی‌توان در امور شخصی و سلیقه‌های افراد دخالت کرد و مثلا در مورد اینکه چه نوع لباسی بپوشد یا کوتاه و بلند بودن موی آنان امر و نهی کرد.

جواز تخلف از دستور پیامبر(ص) در امور شخصی

حتی طبق آیه 37 سوره احزاب پیامبر(ص) نیز در امور شخصی افراد امر ونهیش نافذ نیست و تخلف از آن گناه ندارد. طبق این آیه زید بن حارثه که بردۀ آزاد شدۀ پیامبر(ص) بوده و تنها صحابه‌ای است که نامش در قرآن آمده است از دستور پیامبر(ص) در امور شخصی‌اش تخلف کرده است و مورد سرزنش واقع نشده است.

زید از هر لحاظ ذیل پیامبر(ص) بوده چون اولا پیامبر(ص) او را آزاد کرد؛ ثانیا او را پسرخواندۀ خود قرار داد؛ ثالثا اسلام را به او معرفی کرد و موجب مسلمان شدن او شد؛ رابعا دختر عمۀ خود را که از قریش بود و شخصیتی داشته و زیبا رو بوده برای او به همسری گرفت. پس زید حتما در ذیل پیامبر(ص) تعریف می‌شود. با این حال وقتی پیامبر(ص) با تأكيد به او گفت: «تقوا پيشه كن و همسرت را طلاق نده». زید این دستور پیامبر(ص) را رعایت نکرد و كسي از صحابه و تابعین و مفسران نگفته كه چون زيد ذيل پيامبر بود بايد به حرف پيامبر گوش مي‌داد؛ چون دوست داشتن همسر يا دوست نداشتن او، یک امر شخصی است و یک مرد به هر دلیلی ممکن است یک زن را دوست نداشته باشد. پس زید همسرش را طلاق داد و با این حال کسی زید را به خاطر گوش ندادن به دستور پیامبر(ص) سرزنش نكرده و او را فاسق ندانسته است. پس از اين داستان معلوم مي‌شود كه امر و نهی در امور شخصی افراد ذیل امر به معروف و نهی از منکر نمی‌گنجد و هیچ کس -حتی مثل پیامبر(ص)- حق دخالت در امور شخصی افراد -حتی مثل زید- را ندارد. ما هم در امر و نهی باید مواظب باشیم در امور شخصی دیگران دخالت نکنیم.

فَانْتَظِرُوا إِنِّي مَعَكُمْ مِنَ الْمُنْتَظِرِينَ

پس از اینکه حضرت هود با راههای مختلف برای قوم عاد روشن ساخت که خدا حق است و واقعیت دارد و جهان را ایجاد کرده است و بت‌ها موهومات و توهماتی هستند که اسمهای دهان‌پُرکُن بر آنها نهاده‌اید ‌و آنان استدلالهای حضرت هود را قبول نکردند و بر حقانیت راه خودشان نیز دلیلی ارائه نکردند، حضرت هود آنان را به حال خود واگذاشت و فرمود: حال که چنین است شما منتظر باشید و من هم همراه شما از منتظرانم.

بررسی متعلق انتظار در انتهای آیه 71

 متعلق انتظار در عبارت فَانْتَظِرُوا إِنِّي مَعَكُمْ مِنَ الْمُنْتَظِرِينَ حذف شده است. باید بررسی کرد که این متعلق چیست و آیا متعلق در دو طرف یکی است یا اینکه متفاوت است؟ آیا متعلق انتظار را باید در جملات قبلی پیدا کرد یا اینکه می‌توان بدون توجه به ماقبل متعلقی برای آن در نظر گرفت؟

با توجه به اینکه حضرت هود قوم خود را از عذاب الهی ترساند و قومش نیز او را از عذاب به خاطر بدگویی از بت‌ها ترساندند می‌توان گفت مراد این است که حضرت هود گفته: شما منتظر عذاب الهی باشد و من نیز منتظر عذاب به خاطر مبارزه با بت‌پرستی هستم. طبق این احتمال متعلق انتظار در دو طرف متفاوت است.

احتمال دیگر این است که انتظار می‌تواند با بحث رجس و غضب در آیات قبلی مرتبط باشد به این صورت که قوم هود نمی‌فهمیدند که در رجس و غضب واقع شده‌اند. به همین خاطر حضرت هود به آنها می‌گوید منتظر باشید تا آثار رجس و غضب را ببینید و من هم منتظر هستم که وقوع این آثار بر شما را ببینم. طبق این احتمال متعلق انتظار در دو طرف یکی است.

این احتمال نیز هست که منظور انتظار برای کشف حقیقت باشد یعنی شما منتظر باشید که آیا بت‌های شما عامل نجات شما خواهند بود یا نه و من هم منتظرم که چنین امری را مشاهده کنم.

باز ممکن است بحث انتظار با سفیه خواندن حضرت هود مرتبط باشد به این صورت که چون قوم عاد، حضرت هود را سفیه می‌دانستند به آنها گفته می‌شود منتظر باشید تا مشخص شود چه کسی سفیه است.

پرهیز از حرف‌های بی‌دلیل در مورد مرگ افراد

در مورد عبارت فَانْتَظِرُوا إِنِّي مَعَكُمْ مِنَ الْمُنْتَظِرِينَ این بحث مطرح است که اگر کسی با شرک و خرافات مبارزه کرد و به مشرکان گفت منتظر عذاب باشید و اتفاقا خودش به حادثۀ ناگوار از دنیا رفت، این مردن دلیل بر بطلان توحید و حقانیت شرک نیست؛ اگرچه ممکن است مشرکان و خرافیون بگویند علت مرگ او مبارزه‌اش با شرک و خرافه بوده است. در حالی که اصلا چنین نیست. اگر کسی با خرافه‌ای مخالفت کرد و برایش مشکلی پیش آمد، نباید آن مشکل را به مبارزه‌اش با خرافات نسبت داد. قرآن می‌خواهد به ما یاد دهد که برای هر چیزی باید دلیل و برهان عاقلانه وجود داشته باشد. پس نباید حرف‌های بی‌دلیل بزنیم و اگر کسی به دلیلی مُرد بگوییم او سزای کارهایش را دید.

قصه: مرحوم آیت الله سید علی آیت نجف‌آبادی دستور داده بود درختی را که در کنار مسجد قطبیه اصفهان از نظر عوام مقدس شده بود، ببرند ولی بریدن آن را منوط به بازگشتش از مسافرت کرده و گفته بود اگر من در مسیر از دنیا رفتم مردم خرافی می‌گویند مردن او به خاطر این بود که دستور به قطع درخت مقدس داده است و تازه بر جهل و خرافه گرایی مردم افزوده می‌شود، پس اجازه دهید تا برگردم و سپس درخت را ببرید.

خاطره: در جنگ هشت ساله اگر ما به عراقی‌ها خسارت می‌زدیم می‌گفتیم خدا سزای اعمال آنها را داد و این را نوعی یاری خدا معرفی می‌کردیم. در حالی که جنگ با علل و اسباب طبیعی پیش می‌رود و نباید فکر کرد خدا به نفع یک گروه دخالت می‌کند. همچنین اگر کسی بعد از دعوایی تصادف یا سکته کرد نمی‌توان گفت که او سزای اعمالش را دید؛ زیرا قرار نیست خدا نظم جهان را به هم بزند و در امور جهان به طور مستقیم دخالت کند. با توجه به این امور می‌فهمیم که اگر مقصود از عبارت فَانْتَظِرُوا إِنِّي مَعَكُمْ مِنَ الْمُنْتَظِرِينَ عذاب و نابودی دشمنان است، آیه مخصوص جایگاه خودش است. یعنی تنها این تعبیر مربوط به جایی است که یک طرف پیامبر باشد و طرف مقابل باطل محض باشد که می‌خواهد حق را نابود کند و پیامبر خدا راه و چارۀ دیگری نداشته باشد.

پس ما نمی‌توانیم در اختلافات و دعواهای خودمان این عبارت را بکار ببریم و بگوییم: فَانْتَظِرُوا إِنِّي مَعَكُمْ مِنَ الْمُنْتَظِرِينَ. اصلا چه کسی گفته است که ما حق محض هستیم و طرف مقابل ما باطل محض است؟ حتی اگر یک طرف حق محض باشد مثل امام حسین(ع) باز در ظاهر شکست می‌خورد و خدا مستقیما وارد عمل نمی‌شود؛ زیرا با شهادت امام حسین(ع) دین خدا نابود نمی‌شود.

با این صحبت‌ها متوجه می‌شویم بسیاری از چیزهایی که برای ما گفته می‌شود جزو شایعات و توهمات است. مثلا اگر شنیدید امام رضا(ع) به عکس شیر بر روی پرده دستور داد که از پرده بیرون بیا و فلان شخص را بخور و عکس شیر به شیر واقعی تبدیل شد و… این گفته‌ها تا خبر متواتر نباشد و اشکالات پیرامونش پاسخ داده نشود، نباید مورد توجه قرار گیرد. اگر چنین اتفاقاتی رخ داده بود در دنیا صدا می‌کرد نه اینکه در فلان کتاب مشکوک آمده باشد.

پس می‌خواهم بگویم ورود معجزه‌آسای خدا در برخی امور، محدود به مواردی است که پیامبری به اضطرار افتاده باشد وکافران قصد نابودی او و دین خدا را داشته باشند به گونه‌ای که اگر پیامبر نابود می‌شد دین خدا از بین می‌رفت.

پس مواردی که مثل شیر در پرده نقل می‌شود یا دروغ است یا توهم است یا برای جذب مشتری است. حتی ممکن است برخی برای هدایت مردم دروغ بگویند یعنی معجزاتی بتراشند تا مردم به سمت دین بیایند.

نکته: از آیت الله سید احمد مددی استفتاء شده بود که آیا برای هدایت دیگران دروغ گفتن جایز است به این صورت که به دروغ چیزی معجزه‌آسا به امام رضا(ع) نسبت دهیم تا مردم معتقدتر شود؟

ایشان فرمود: در این زمینه سه قول وجود دارد: برخی چنین دروغی را جایز می‌دانند و می‌گویند مصلحت هدایت‌گری بالاتر از مفسدۀ دروغگویی است. برخی دیگر می‌گویند حرام است. خود ایشان می‌گفت: با دروغ هدایت ممکن نیست؛ زیرا ممکن است انسان ساده‌ای هدایت شود ولی این دروغ ماندگار است و بسیاری را از هدایت دور می‌کند. پس هدایت‌گری با امر باطل ممکن نیست.

امروزه بسیار می‌شنویم که خشکسالی به خاطر بدحجابی خانم‌هاست ولی پس از مدتی که بدحجابی زیاد شد و اتفاقا باران آمد معلوم شد باران ربطی به حجاب ندارد. از آن طرف عده‌ای می‌گویند باران‌هایی که آمده به خاطر نماز باران علماء بوده است. با این حرف این‌گونه نتیجه‌گیری می‌شود که زمان خشکسالی تقصیر علماء بوده که نماز باران نخوانده‌اند!!

خاطره: آیت الله موسوی اردبیلی برایم تعریف ‌کرد که شخصی نزد من آمد و پول زیادی آورده بود و گفت امام زمان در خواب به من گفته است موسوی اردبیلی نمایندۀ من است و باید خمس مالت را به او بدهی، ولی من از خانه بیرونش کردم. من عابدینی پرسیدم چرا؟ پاسخ داد: شاید فردا بیاید و بگوید خواب دیدم که امام زمان گفت موسوی اردبیلی دشمن من است او را بکش؛ من چکار کنم؟

پس نباید عقل و دین خود را بدست افراد و حوادث بدهیم. ورود این امور به جامعه خطرناک است. کارهای جامعه باید بر اساس عقل و علم پیش رود.

خلاصه اینکه اگر مقصود از فَانْتَظِرُوا إِنِّي مَعَكُمْ مِنَ الْمُنْتَظِرِينَ آمدن عذاب تعیین کنندۀ حق از باطل است این انتظار خاص حضرت هود و قوم خودش است و ما نمی‌توانیم از این ادبیات برای خود استفاده کنیم.

معنای عام از عبارت فَانْتَظِرُوا إِنِّي مَعَكُمْ مِنَ الْمُنْتَظِرِينَ

طبق آنچه در کتاب ژرفایی قرآن و شیوۀ برداشت از آن نگاشته‌ام می‌توان عبارت انْتَظِرُوا إِنِّي مَعَكُمْ مِنَ الْمُنْتَظِرِينَ را از سیاق خودش خارج کرد و برای موارد دیگر نظیر ثواب انتظار فرج از آن بهره برد؛ شاهدش روایت 52 از جلد تفسیر عیاشی است که در آن از امام رضا(ع) نقل کرده: صبور بودن و منتظر فرج بودن چقدر خوب است. آیا قول بندۀ صالح خدا را نشنیده‌اید که گفته است: انْتَظِرُوا إِنِّي مَعَكُمْ مِنَ الْمُنْتَظِرِينَ.

پس به نظر می‌رسد که می‌توان از عبارت مورد بحث استفادۀ عام کرد و چنین گفت که با انتظار و صبر می‌توان به نتایج والایی دست یافت. به عنوان مثال با وجود اینکه کرونا تعداد زیادی را به کشتن داد ولی با گذشت زمان مشاهده کردیم که چقدر علم پزشکی را پیش برد. یا مثلا دانشمندان علوم اجتماعی نظراتی در مورد پیشرفت جوامع می‌دهند که در ابتدا ممکن است مردم یا شاهان قبول نکنند ولی پس از مدتی اگر منتظر بمانیم متوجه می‌شویم که همان نظرها درست بوده است. پس متعلق عبارت انْتَظِرُوا إِنِّي مَعَكُمْ مِنَ الْمُنْتَظِرِينَ.

را می‌توان عام گرفت و برای مصادیق متعدد بکار برد.

متعلق فَأَنْجَيْنٰاهُ

متعلق فَأَنْجَيْنٰاهُ در آیه 72 ممکن است اذیت‌های قوم عاد باشد یعنی حضرت هود را از اذیت‌های قومش نجات دادیم. البته علامه طباطبایی و آیت الله جوادی متعلق فَأَنْجَيْنٰاهُ را عذاب‌های الهی دانسته‌اند. به این فرمایش این اشکال وارد است که نجات مربوط به بعد از عذاب است ولی در اینجا اول به نجات اشاره شده و سپس عذاب قوم عاد. البته به این اشکال جواب داده شده که رحمت خدا بر غضبش سبقت دارد و به همین خاطر خداوند ابتدا به نجات اشاره کرده و سپس به عذاب. به نظر بنده همان احتمال اول راحت‌تر است و نیازی به توجیه ندارد.

مبهم بودن مصداق رحمت در آیه 72

مراد از رحمت در عبارت بِرَحْمَةٍ مِنّٰا در آیه 72 دقیقا مشخص نیست که چه مصداقی دارد. بله در آیه 64 چیزی که موجب نجات نوح و مؤمنان شد کشتی بود ولی در داستان قوم عاد دقیقا مشخص نشده که هود(ع) و مؤمنان با چه چیزی نجات پیدا کردند. به هر حال قوم عاد با چندین روز باد عذاب شدند و خداوند از طریقی که دقیقا برای ما روشن نیست حضرت هود و مؤمنان را از این باد حفظ کرد.

ظرائفی از تعبیر قَطَعْنٰا دٰابِرَ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآيٰاتِنٰا

تعبیر قَطَعْنٰا دٰابِرَ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآيٰاتِنٰا جالب توجه است. اولا استفاده از عنوان كَذَّبُوا بِآيٰاتِنٰا علت حکم را بیان می‌کند یعنی نابودی قوم عاد به دلیل تکذیب آیات الهی بوده است. ثانیا استفاده از جملۀ قَطَعْنٰا بجای اهلکنا نیز جای تأمل دارد. اگر از اهلکنا استفاده کرد فقط نابودی خود آنها را می‌رساند نه نابودی نسل آنها را ولی جملۀ قَطَعْنٰا دٰابِرَ الَّذِينَ دلالت دارد که نسل قوم عاد نیز نابود شد و کسی از آنها باقی نماند.

علت هلاکت نسل قوم عاد

 سؤال: اگر قوم عاد به خاطر کفر هلاک شدند، چرا بچه‌های آنها نابود شدند؟ نسل قوم عاد چه گناهی داشتند که نابود شدند؟

پاسخ: در داستان نوح در سورۀ نوح آمده است نسل قوم نوح همه فاجر و کفار خواهند بود و به همین خاطر نسلشان نیز نابود شد. حال به نظر می‌رسد قوم عاد نیز همینگونه بوده‌اند و نسلشان نیز خوب نبود و گرنه به عذاب استیصال دچار نمی‌شدند. اگر امکان داشت که از نسل قوم نوح یا عاد انسان‌های دینداری به دنیا بیایند اینگونه نبود که نسلشان نیز نابود شوند.

نقدی بر تفسیر تسنیم در مورد عمومیت عذاب استیصال

در تفسیر تسنیم، ج29، ص327 و 328 گفته است:

«خداوند قوم عاد را به عذاب استیصال گرفتار کرد و در آیات سوره‌های احقاف و حاقه به عذاب آنها اشاره شده است. گفتنی است که این نوع عذاب به قوم عاد اختصاص ندارد بلکه بر پایۀ ذیل آیۀ 25 سوره احقاف سنت الهی است که اگر ملتی پس از اتمام حجت بالغ خدا ایمان نیاورد و هدایت الهی را نپذیرد و روشن شود که از نسلشان هم کسی ایمان نمی‌آورد گرفتار این عذاب بنیان‌کن [می‌گردند] و منقرض می‌شوند. بر این اساس دربارۀ هر قومی که امید به ایمان آوردن آنها و نسلشان نمی‌رود عذاب استیصال پدیدار می‌شود.»(با اختصار)

بررسی: طبق عبارات فوق نظر صاحب تسنم این است که هر قوم دیگری مثل قوم عاد که ایمان نیاورند و حجت بر آنها تمام شده باشد و معلوم باشد که از نسلشان هم کسی ایمان نمی‌آورد به همان عذاب مبتلا می‌شوند.

بررسی: 1. این ادعا نه قابل ابطال است و نه اثبات. چون ما از کجا می‌دانیم که از نسل فلان قوم مؤمنی خارج نمی‌شود؟

  1. فرمایش ایشان که این سنت الهی است با سخن دیگرشان در تعارض است که بارها فرموده که اگر افرادی ایمان نیاوردند ولی کاری به تبلیغ انبیاء و مؤمنان نداشتند عذاب الهی بر آنها نازل نخواهد شد. عذاب استیصال مربوط به وقتی بوده که مشرکان می‌خواستند پیامبران و مؤمنان را از بین ببرند و مؤمنان توان دفاع نداشتند، ولی اگر کاری به کار کسی ندارند نمی‌توان گفت که سنت الهی در مورد عذاب بر آنها جاری خواهد شد.

[1] . خاطره: یادم هست در سال 1398 که به حج مشرف شدم وقتی از لفظ «برادران اهل سنت» استفاده می‌کردم روحانی کاروان ما عصبانی می‌شد و می‌گفت نباید این حرف را زد این وهابی‌ها برادر ما نیستند و… در حالی که خداوند پیامبران را برادر قومشان معرفی کرده است. همچنین چندین دهه است که بر گروه‌های مختلف مرگ می‌فرستیم یا با هر کسی که از لحاظ فکری با ما مخالفت می‌کند فحش و ناسازا می‌گوییم. چرا ما که ادعای مسلمان بودن داریم اینگونه با غیر خود برخورد می‌کنیم؟!

[2] . روحانیون که معلم اخلاق هستند باید در این امر پیشقدم باشند ولی متأسفانه شاهدیم که برخی از روحانیون و مداحان روی منبر به اهل سنت توهین می‌کنند و بزرگان نیز نه تنها به آنها ایراد نمی‌گیرند بلکه با عنوان انقلابی از آنها دفاع می‌کنند. خداوند در سورۀ عبس پیامبر(ص) یا شخصی نزدیک به پیامبر(ص) را به خاطر کمترین بی‌توجهی به نابینا مذمت کرده است. حال چرا در کشور ما به هر کسی که مخالف ما بوده توهین می‌کنند؟ واقعا زبان خوب ما کجا رفته است؟ اگر مشاهده می‌کنیم که مساجد خلوت شده و بسیاری از مردم از روحانیت دور شده‌اند یکی از دلایل آن، زبان بد بوده است. به هر حال مردم فطرت پاک دارند و در نتیجه از کسانی که دائما برای دیگران طلب مرگ کرده و اهل بی‌احترامی هستند دوری می‌کنند.

[3] . اتفاقا در کشور ما نیز چنین اتفاقی افتاده است به این صورت که زمان انقلاب همه یک دست بودند و همدیگر را خوب می‌دانستند ولی پس از انقلاب به خاطر اختلافات سیاسی گذشتۀ خوب یکدیگر را فراموش کرده و نسبت‌های بد به یکدیگر می‌دهند.

[4] . برای اینکه تفسیر فخر رازی کمی شناخته شود به این نکته اشاره کنم که وقتی بنده از قم به اصفهان آمدم پای درس فقه مرحوم آیت الله محمد تقی مجلسی می‌رفتم. او فقیه عمیقی بود، هر چه بیشر سؤال پرسیده می‌شد سطح بحث را بالاتر می‌برد و مطالب دقیق‌تری می‌گفت. او می‌دانست که بنده تفسیر کار می‌کنم به همین خاطر روزی با تواضع خاص خودش پرسید: من اگر بخواهم تفسیر کار کنم چه تفسیری بخوانم؟ من در حال فکر کردن بودم که چه بگویم که خود ایشان گفت: به نظرم برای من تفسیر فخر رازی خوب است؟ من هم گفتم همین‌طور است. تفسیر فخر رازی دقت بالایی دارد و ذهن انسان را این طرف و آن طرف می‌کند و اگرچه نویسندۀ اهل سنت است ولی کتاب ارزشمندی نوشته است.

[5] . و مثلا در جامعۀ شیعه دائما از این روضه به آن روضه می‌روند تا حرف‌های تکراری گوش دهند.

[6] . به روزگار ما و حرف‌ها و نام‌گذاری‌های بی‌دلیلی که بر روی افراد و چیزهای مختلف گذاشته می‌شود، بنگرید از هر امام و امام‌زاده و ضریح و درخت و سنگ حاجت خواستن کاری بدون داشتن سلطان مبین  یا آوردن یک دلیل قرآنی صریح است و  از اموری است که بدون دلیل یقینی به دین چسبیده است.

[7] . مناسبت است به این نکته اشاره کنم که طبق نقل‌ها، هنگام تولد پیامبر(ص) اتفاقات منفی فراوانی در ایران رخ داده است مثل آنچه که از لرزیدن ایوان کسری یا خشکیدن دریاچۀ ساوه یا خاموش شدن آتشکدۀ فلان یا…گفته شده است، در حالی که ایرانی‌ها زرتشتی بوده که دینی توحیدی بوده است در حالی که عرب‌ها مشرک بودند و برای دیار عرب که مشرک بودند، چنین اتفاقاتی نقل نشده  است. از همین‌جا به نظر می‌رسد که شاید این نقل‌ها ساختگی باشد و عرب‌ها چون با ایرانی‌ها بد بوده‌اند چنین چیزهایی را ساخته‌اند.

[8] .  امروزه برخی متوهمان می‌گویند فلان فرمانده که شهید شده روحش در حال فرماندهی است و ما از او دستور می‌گیریم. اینها در توهم از قوم عاد جلو زده‌اند. بله توهمات قوم عاد قسمتی از سرگذشت امروز ماست. پس کسی نگوید که نباید داستان قوم عاد را خواند، بلکه باید خواند و امروزی فهمید. متأسفانه همان افکار غلط قوم عاد به شدت در بین ما نفوذ دارد و حتی ما را بر همان افکار باطل تشویق می‌کنند.

برچسب ها:
0 0 رای ها
رأی دهی به مقاله
اشتراک در
اطلاع از

0 نظرات
0
افکار شما را دوست دارم، لطفا نظر دهیدx