استاد احمد عابدینی

محقق قرآنی

نویسنده

دین پژوه

مدرس حوزه و دانشگاه

فعال اجتماعی

0

سبد خرید خالی است.

بازگشت به فروشگاه
استاد احمد عابدینی

محقق قرآنی

نویسنده

دین پژوه

مدرس حوزه و دانشگاه

فعال اجتماعی

نوشته وبلاگ

تفسیر آیات 73 تا 79 سوره اعراف

تفسیر آیات 73 تا 79 سوره اعراف

تفسیر آیات 73 تا 79 سوره اعراف

وَ إِلىٰ ثَمُودَ أَخٰاهُمْ صٰالِحاً قٰالَ يٰا قَوْمِ اعْبُدُوا اللّٰهَ مٰا لَكُمْ مِنْ إِلٰهٍ غَيْرُهُ قَدْ جٰاءَتْكُمْ بَيِّنَةٌ مِنْ رَبِّكُمْ هٰذِهِ نٰاقَةُ اللّٰهِ لَكُمْ آيَةً فَذَرُوهٰا تَأْكُلْ فِي أَرْضِ اللّٰهِ وَ لاٰ تَمَسُّوهٰا بِسُوءٍ فَيَأْخُذَكُمْ عَذٰابٌ أَلِيمٌ  ﴿الأعراف‏، 73﴾

«و به سوى قوم ثمود، برادرشان صالح را [فرستاديم‏]. گفت: اى قوم من، خدا را بپرستيد كه براى شما معبودى جز او نيست. بى‏ترديد، براى شما از جانب پروردگارتان دليلى روشن آمده است. اين ناقه خداست كه معجزه‏اى براى شماست. آن را بگذاريد در زمين خدا بچرد، و هيچ گونه آزارى به آن نرسانيد كه عذابى دردناك شما را فرو گيرد.»

وَ اذْكُرُوا إِذْ جَعَلَكُمْ خُلَفٰاءَ مِنْ بَعْدِ عٰادٍ وَ بَوَّأَكُمْ فِي الْأَرْضِ تَتَّخِذُونَ مِنْ سُهُولِهٰا قُصُوراً وَ تَنْحِتُونَ الْجِبٰالَ بُيُوتاً فَاذْكُرُوا آلاٰءَ اللّٰهِ وَ لاٰ تَعْثَوْا فِي الْأَرْضِ مُفْسِدِينَ  ﴿الأعراف‏، 74﴾

«و ياد كنيد زمانى را كه شما را پس از قوم عاد جانشين [آنان‏] كرد، و در اين سرزمين به شما جاى داد، درحالى‏كه در هموارى‏هاى آن قصرها مى‏سازيد، و از كوه‏ها خانه‏هايى مى‏تراشيد. پس نعمت‏هاى خدا را به ياد آوريد و در زمين به فساد نكوشيد.»

قٰالَ الْمَلَأُ الَّذِينَ اسْتَكْبَرُوا مِنْ قَوْمِهِ لِلَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا لِمَنْ آمَنَ مِنْهُمْ أَ تَعْلَمُونَ أَنَّ صٰالِحاً مُرْسَلٌ مِنْ رَبِّهِ قٰالُوا إِنّٰا بِمٰا أُرْسِلَ بِهِ مُؤْمِنُونَ  ﴿الأعراف‏، 75﴾

«سران مستكبر قوم او، به آن گروه از مستضعفان كه ايمان آورده بودند، گفتند: آيا شما مى‏دانيد كه صالح فرستاده‏اى از جانب پروردگار خويش است؟ گفتند: البته ما به آنچه او بدان فرستاده شده است ايمان داريم.»

قٰالَ الَّذِينَ اسْتَكْبَرُوا إِنّٰا بِالَّذِي آمَنْتُمْ بِهِ كٰافِرُونَ  ﴿الأعراف‏، 76﴾

«مستكبران گفتند، ما آنچه را كه شما به آن ايمان آورده‏ايد منكريم.»

فَعَقَرُوا النّٰاقَةَ وَ عَتَوْا عَنْ أَمْرِ رَبِّهِمْ وَ قٰالُوا يٰا صٰالِحُ ائْتِنٰا بِمٰا تَعِدُنٰا إِنْ كُنْتَ مِنَ الْمُرْسَلِينَ  ﴿الأعراف‏، 77﴾

«پس ناقه را كشتند، و از فرمان پروردگار خود سرپيچى كردند و گفتند: اى صالح، اگر تو از پيامبرانى، آنچه را كه ما را بدان تهديد مى‏كنى براى ما بياور.»

فَأَخَذَتْهُمُ الرَّجْفَةُ فَأَصْبَحُوا فِي دٰارِهِمْ جٰاثِمِينَ  ﴿الأعراف‏، 78﴾

«پس زلزله آنان را فروگرفت و در خانه‏هايشان برجاى مردند.»

فَتَوَلّٰى عَنْهُمْ وَ قٰالَ يٰا قَوْمِ لَقَدْ أَبْلَغْتُكُمْ رِسٰالَةَ رَبِّي وَ نَصَحْتُ لَكُمْ وَ لٰكِنْ لاٰ تُحِبُّونَ النّٰاصِحِينَ  ﴿الأعراف‏، 79﴾

«پس [صالح‏] از آنان روى برتافت و گفت: اى قوم من، به راستى، من پيام پروردگارم را به شما رساندم و شما را نصيحت كردم، ولى شما نصيحت‏كنندگان را دوست نمى‏داريد.»

بررسی واژه‌های ثمود و صالح و ناقة در آیات قرآن

این اولین باری است که واژۀ ثمود در قرآن آمده است. واژۀ ثمود در قرآن 26 بار آمده است. اسم صالح نیز در کل قرآن طبق شمارش من 9 بار ذکر شده است. اسم ناقۀ صالح نیز 7 بار در قرآن آمده است. جالب است که بحث قوم ثمود در 19 سوره و بحث قوم عاد در 18 سوره آمده است. خود واژۀ عاد که مخصوص قوم عاد باشد نیز 24 مرتبه در قرآن آمده است. و اما در جاهایی که عاد و ثمود با هم آمده ابتدا به عاد اشاره شده و سپس ثمود و در همۀ سوره‌ها ابتدا داستان عاد آمده و سپس قصۀ ثمود ذکر شده مگر در سوره‌های ق و حاقه که به نظر می‌رسد برای رعایت قافیۀ برعکس شده است. و اما معنای واژۀ ثمود کمی یا قِلّت است و قوم ثمود در جایی که بودند آب کم بوده است و به همین خاطر به آنها قوم ثمود گفته شده است. در کتاب التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج1،ص31 آمده است:

«ریشۀ «ثمد» به آب کمی گفته می‌شود که پشتیبانی ندارد تا در صورت کم شدن، آن را جبران کند. سپس از برخی کتب نقل کرده است که عده‌ای از افراد منازل قوم ثمود را دیده‌اند.»(پایان)

تفاوت قوم عاد و ثمود و علت تکرار قصه‌ها

سؤال: آیا قصه‌های قرآن مانند قصه‌های هزار و یک شب است که می‌خواهد حجم قرآن زیاد شود یا اینکه هر کدام از این داستان‌ها نکات خاصّ خود را دارد؟

جواب: هریک از این قصه‌ها نکته‌ای خاصّ دارد. به عنوان مثال در مورد قوم صالح به نظر می‌رسد که قومش ابتدا او را قبول داشته‌اند و سپس در مورد او اختلاف کرده‌اند. از آیات قرآن بدست می‌آید که قوم نوح و عاد از همان ابتدا پیامبرانشان را قبول نداشتند ولی قوم صالح اینگونه نبودند. جالب است که قوم عاد و ثمود پسر عمو بودند و زمانی که قوم ثمود مشاهده کردند که قوم نوح و عاد عذاب شدند ابتدا متذکر شده و پیامبرشان را تکذیب نکردند ولی پس از گذشت زمان، مستکبران و مال‌داران قوم، او را منکر شدند. پس قصۀ قوم ثمود با قوم عاد متفاوت است. قرآن داستان‌ها را در چند سوره گفته و در هریک، به بُعدی از داستان اشاره کرده است.

لزوم درس عبرت از اتفاقات گذشته

به هر حال این داستان‌ها باید درس عبرت باشند. حتی از موارد دیگر نیز باید درس عبرت بگیریم. مثلا وقتی آمریکا شهرهایی از ژاپن را با بمب اتم بمباران کرده ما نیز باید عبرت بگیریم و کاری نکنیم که مثل آنها بمباران شویم. نباید بگوییم ما می‌خواهیم مثل امام حسین(ع) شهید شویم. باید دقت داشت که امام حسین(ع) تا جایی که می‌توانست از جنگ جلوگیری کرد. ایشان هیچ‌گاه مردم را به سمت کشته شدن نبرد و تمام تلاش خود را کرد تا از جنگ جلوگیری شود و در طول مسیر و حتی شب عاشورا به اهل بیتش گفت می‌توانید بروید. پس امام حسین(ع) همۀ راه‌های صلح و زنده ماندن افراد را طی کرد. اگر قرار است از داستان‌ها عبرت بگیریم باید از داستان ژاپن نیز عبرت بگیریم و اجازه ندهیم کشورمان بمباران شود. حتی در مواردی می‌توان بر روی این مطلب فکر کرد که صلح کنیم یا حتی مانند امام مجتبا (ع) تسلیم شویم تا کشور نابود نشود.

بررسی واژۀ بینة

بینة در عبارت قَدْ جٰاءَتْكُمْ بَيِّنَةٌ مِنْ رَبِّكُمْ در آیه 73 از بین به معنای جدایی است و تاء در آن برای مبالغه است و در نتیجه به معنای امری بسیار روشن است که حق را از باطل جدا می‌کند.

بررسی واژۀ ناقة

ناقة به شتر ماده گفته می‌شود بر خلاف شتر نر که به آن جَمَل گفته می‌شود. جمل به اقتضای نر بودن چموش است و برای سواری و باربری مناسبت نیست چون نمی‌توان از آن کار کشید. به همین خاطر عرب‌ها بیشتر با ناقة سر و کار داشته‌اند چون هم شیر داشته و هم رام بوده است. در کتاب التحقیق، ج12، ذیل ریشۀ «نوق» آمده است:

«ناقة به شتر مؤنث گفته می‌شود و سپس از آن مشتقاتی گرفته شده است. به لحاظ اینکه ناقة مؤنث است و شیر دارد و رام است و منافعی برای مردم دارد عرب‌ها به هریک از این منافع که می‌رسند برای آن ناقة را بکار می‌برند. مثلا کسی که سرکش بوده و سپس رام شده وقتی رام شد در مورد او می‌گویند اِستَنوَقَ یعنی رام شد. همچنین به مردی که منفعت زیادی برای مردم داشته باشد رَجل نوّاق می‌گویند.»(پایان)

پس لفظ ناقة، نفع داشتن را می‌رساند. از همینجا می‌فهمیم ناقۀ قوم ثمود فوق العاده نافع بوده است و این قوم از روی جهالتشان حیوانی به این مفیدی را کشتند.

وجه آیه بودن ناقۀ صالح

این داستانِ سومین پیامبران است که در سورۀ اعراف بیان می‌شود. برای دو پیامبر قبلی بینة و نشانه‌ای ذکر نشد، اگرچه عمر طولانی حضرت نوح میتواند خودش آیه باشد. ولی برای حضرت صالح شتر ماده به عنوان آیه و بیّنه بیان گردیده است. عبارت نٰاقَةُ اللّٰهِ که در آن ناقة به الله اضافه شده کسب تشریف کرده است یعنی آن ناقه با اضافه شدن به الله شرافت پیدا کرده است. ناقة به معنای ماده شتر است و در قرآن چیزی نیامده که چرا ناقة الله نامگذاری شده و چرا به عنوان آیه و بیّنه بیان گردیده است. بله در روایات که البته چندان معتبر نیستند آمده است که قوم صالح از او معجزه خواستند که از دل کوه برای ما ماده شتر بیرون بیاور و حضرت صالح چنین کرد و ماده شتری به همراه یک بچه برای آنها خارج کرد. یک روایت در این مسألۀ چنین مهمی نمی‌تواند مستند قرار گیرد. به هر حال از کوه بیرون آمدن در قرآن نیامده است.

در تفسیر تسنیم، ج29، ص353 آمده است:

«گفتنی است که در قرآن کریم سخنی دربارۀ چگونگی آفرینش این ماده شتر نیست. اگر از روایات صحیح و معتبر یا در قصه‌های تاریخی شایستۀ اعتماد چیزی در این زمینه گزارش شده باشد که این ناقه از دل صخره یا کوهی بیرون آمده در حدّ اسناد ظنی پذیرفته است و گرنه اثبات کیفیت آن آسان نیست. هرچقدر دلیل بر بطلان کیفیت خاص هم وجود ندارد.»(پایان)

به هر حال ایشان نیز به صورت قطعی نمی‌گوید که این شتر از دل کوهی بیرون آمد. بله ایشان از کتاب کافی، ج8، ص185 و 186 روایتی آورده که این مطلب را تأیید می‌کند که شتر از دل کوه بیرون آمده است. البته جلد هشتم کافی قابل نقد است چرا که روایات آن با روایات بقیۀ جلدهای کافی سنخیت ندارد و امور عجیب و غریبی در آن آمده و به همین خاطر برخی شک دارند که این جلد از مرحوم کلینی باشد یا نه. به هر حال اثبات چنین امری که وراء عقل است با یک خبر بسیار مشکل می‌باشد.

آیا عابدینی در اخذ روایات یک بام و دو هوا عمل می‌کند؟

بد نیست در همین‌جا به مناسبت به این مطلب اشاره کنم که برخی افراد حوزوی و غیر حوزوی می‌گویند عابدینی در قبول و رد روایات سلیقه‌ای عمل می‌کند چون در جایی روایتی را می‌گیرد و در جای دیگر روایت را رد می‌کند.

جواب من این است که موضوعات متفاوت است. اگر روایت در مورد اموری عاقلانه و طبیعی باشد اخذ آن با مشکلی رو به رو نیست. زمانی اعتماد به روایات با اشکال رو به رو می‌شود که مربوط به امور غیر طبیعی باشد. وقتی کسی امری غیر طبیعی ادعا کند باید قرائن متعددی در مورد آن وجود داشته باشد. به عنوان مثال طبیعی این است که دست‌ها در وضوء از بالا به پایین شسته شود و اگر خبری در این‌باره وجود داشته باشد مشکلی در اعتماد به آن نیست. ولی اگر روایتی بگوید امام دست‌های خود را از پایین به بالا می‌شست این روش شستن، غیر طبیعی است و به راحتی نمی‌توان به نقل‌های آن اعتماد کرد.

حال در مورد بحث نیز همین‌گونه است. وقتی امری عجیب مثل خروج معجزه‌آسای یک ماده شتر از دل کوه مطرح باشد نمی‌توان با یک روایت به آن اعتماد کرد. بله اگر چنین مطلبی در قرآن آمده باشد قبول می‌کنیم ولی با یک یا چند روایت نمی‌توان امور عجیب و خارق العاده را باور کرد.

روایت مربوط به خروج ناقة الله از کوه

عَنْ أَبِي حَمْزَةَ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ ع قَالَ: قَالَ إِنَّ رَسُولَ اللَّهِ ص سَأَلَ جَبْرَئِيلَ ع كَيْفَ‏ كَانَ‏ مَهْلَكُ‏ قَوْمِ‏ صَالِحٍ‏ ع فَقَالَ يَا مُحَمَّدُ إِنَّ صَالِحاً بُعِثَ إِلَى قَوْمِهِ وَ هُوَ ابْنُ سِتَّ عَشْرَةَ سَنَةً فَلَبِثَ فِيهِمْ حَتَّى بَلَغَ عِشْرِينَ وَ مِائَةَ سَنَةٍ لَا يُجِيبُونَهُ إِلَى خَيْرٍ قَالَ وَ كَانَ لَهُمْ سَبْعُونَ صَنَماً يَعْبُدُونَهَا مِنْ دُونِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فَلَمَّا رَأَى ذَلِكَ مِنْهُمْ قَالَ يَا قَوْمِ بُعِثْتُ إِلَيْكُمْ وَ أَنَا ابْنُ سِتَّ عَشْرَةَ سَنَةً وَ قَدْ بَلَغْتُ عِشْرِينَ وَ مِائَةَ سَنَةٍ وَ أَنَا أَعْرِضُ عَلَيْكُمْ أَمْرَيْنِ إِنْ شِئْتُمْ فَاسْأَلُونِي حَتَّى أَسْأَلَ إِلَهِي فَيُجِيبَكُمْ فِيمَا سَأَلْتُمُونِي السَّاعَةَ وَ إِنْ شِئْتُمْ سَأَلْتُ آلِهَتَكُمْ فَإِنْ أَجَابَتْنِي بِالَّذِي أَسْأَلُهَا خَرَجْتُ عَنْكُمْ فَقَدْ سَئِمْتُكُمْ وَ سَئِمْتُمُونِي‏ قَالُوا قَدْ أَنْصَفْتَ يَا صَالِحُ فَاتَّعَدُوا لِيَوْمٍ يَخْرُجُونَ فِيهِ قَالَ فَخَرَجُوا بِأَصْنَامِهِمْ إِلَى ظَهْرِهِمْ‏ ثُمَّ قَرَّبُوا طَعَامَهُمْ وَ شَرَابَهُمْ فَأَكَلُوا وَ شَرِبُوا فَلَمَّا أَنْ فَرَغُوا دَعَوْهُ فَقَالُوا يَا صَالِحُ سَلْ فَقَالَ لِكَبِيرِهِمْ‏ مَا اسْمُ هَذَا قَالُوا فُلَانٌ فَقَالَ لَهُ صَالِحٌ يَا فُلَانُ أَجِبْ فَلَمْ يُجِبْهُ فَقَالَ صَالِحُ مَا لَهُ لَا يُجِيبُ قَالُوا ادْعُ غَيْرَهُ قَالَ فَدَعَاهَا كُلَّهَا بِأَسْمَائِهَا فَلَمْ يُجِبْهُ مِنْهَا شَيْ‏ءٌ فَأَقْبَلُوا عَلَى أَصْنَامِهِمْ فَقَالُوا لَهَا مَا لَكِ لَا تُجِيبِينَ‏ صَالِحاً فَلَمْ تُجِبْ فَقَالُوا تَنَحَّ عَنَّا وَ دَعْنَا وَ آلِهَتَنَا سَاعَةً ثُمَّ نَحَّوْا بُسُطَهُمْ وَ فُرُشَهُمْ وَ نَحَّوْا ثِيَابَهُمْ وَ تَمَرَّغُوا عَلَى التُّرَابِ‏ وَ طَرَحُوا التُّرَابَ عَلَى رُءُوسِهِمْ وَ قَالُوا لِأَصْنَامِهِمْ‏ لَئِنْ لَمْ تُجِبْنَ صَالِحاً الْيَوْمَ لَتُفْضَحْنَ قَالَ ثُمَّ دَعَوْهُ فَقَالُوا يَا صَالِحُ ادْعُهَا فَدَعَاهَا فَلَمْ تُجِبْهُ فَقَالَ لَهُمْ يَا قَوْمِ قَدْ ذَهَبَ صَدْرُ النَّهَارِ وَ لَا أَرَى آلِهَتَكُمْ تُجِيبُونِي فَاسْأَلُونِي حَتَّى أَدْعُوَ إِلَهِي فَيُجِيبَكُمُ السَّاعَةَ فَانْتَدَبَ لَهُ‏ مِنْهُمْ سَبْعُونَ رَجُلًا مِنْ كُبَرَائِهِمْ وَ الْمَنْظُورِ إِلَيْهِمْ مِنْهُمْ فَقَالُوا يَا صَالِحُ نَحْنُ نَسْأَلُكَ فَإِنْ أَجَابَكَ رَبُّكَ اتَّبَعْنَاكَ وَ أَجَبْنَاكَ وَ يُبَايِعُكَ جَمِيعُ أَهْلِ قَرْيَتِنَا فَقَالَ لَهُمْ صَالِحٌ ع سَلُونِي مَا شِئْتُمْ فَقَالُوا تَقَدَّمْ بِنَا إِلَى هَذَا الْجَبَلِ وَ كَانَ الْجَبَلُ قَرِيباً مِنْهُمْ فَانْطَلَقَ مَعَهُمْ صَالِحٌ فَلَمَّا انْتَهَوْا إِلَى الْجَبَلِ قَالُوا يَا صَالِحُ ادْعُ لَنَا رَبَّكَ يُخْرِجْ لَنَا مِنْ هَذَا الْجَبَلِ السَّاعَةَ نَاقَةً حَمْرَاءَ شَقْرَاءَ وَبْرَاءَ عُشَرَاءَ بَيْنَ جَنْبَيْهَا مِيلٌ فَقَالَ لَهُمْ صَالِحٌ لَقَدْ سَأَلْتُمُونِي شَيْئاً يَعْظُمُ عَلَيَّ وَ يَهُونُ عَلَى رَبِّي جَلَّ وَ عَزَّ قَالَ فَسَأَلَ اللَّهَ تَعَالَى صَالِحٌ ذَلِكَ فَانْصَدَعَ الْجَبَلُ صَدْعاً  كَادَتْ تَطِيرُ مِنْهُ عُقُولُهُمْ لَمَّا سَمِعُوا ذَلِكَ ثُمَّ اضْطَرَبَ ذَلِكَ الْجَبَلُ اضْطِرَاباً شَدِيداً كَالْمَرْأَةِ إِذَا أَخَذَهَا الْمَخَاضُ ثُمَّ لَمْ يَفْجَأْهُمْ إِلَّا رَأْسُهَا قَدْ طَلَعَ عَلَيْهِمْ مِنْ ذَلِكَ الصَّدْعِ فَمَا اسْتُتِمَّتْ رَقَبَتُهَا حَتَّى اجْتَرَّتْ‏ – ثُمَّ خَرَجَ سَائِرُ جَسَدِهَا ثُمَّ اسْتَوَتْ قَائِمَةً عَلَى الْأَرْضِ فَلَمَّا رَأَوْا ذَلِكَ قَالُوا يَا صَالِحُ مَا أَسْرَعَ مَا أَجَابَكَ رَبُّكَ ادْعُ لَنَا رَبَّكَ يُخْرِجْ لَنَا فَصِيلَهَا فَسَأَلَ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ ذَلِكَ فَرَمَتْ بِهِ فَدَبَّ حَوْلَهَا فَقَالَ لَهُمْ يَا قَوْمِ أَ بَقِيَ شَيْ‏ءٌ قَالُوا لَا انْطَلِقْ بِنَا إِلَى قَوْمِنَا نُخْبِرُهُمْ بِمَا رَأَيْنَا وَ يُؤْمِنُونَ بِكَ قَالَ فَرَجَعُوا فَلَمْ يَبْلُغِ السَّبْعُونَ إِلَيْهِمْ حَتَّى ارْتَدَّ مِنْهُمْ أَرْبَعَةٌ وَ سِتُّونَ رَجُلًا وَ قَالُوا سِحْرٌ وَ كَذِبٌ قَالُوا فَانْتَهُوا إِلَى الْجَمِيعِ‏ فَقَالَ السِّتَّةُ حَقٌّ وَ قَالَ الْجَمِيعُ كَذِبٌ وَ سِحْرٌ قَالَ فَانْصَرَفُوا عَلَى ذَلِكَ ثُمَّ ارْتَابَ مِنَ السِّتَّةِ وَاحِدٌ فَكَانَ فِيمَنْ عَقَرَهَا. قَالَ ابْنُ مَحْبُوبٍ فَحَدَّثْتُ بِهَذَا الْحَدِيثِ رَجُلًا مِنْ أَصْحَابِنَا يُقَالُ لَهُ سَعِيدُ بْنُ يَزِيدَ فَأَخْبَرَنِي أَنَّهُ رَأَى الْجَبَلَ الَّذِي خَرَجَتْ مِنْهُ بِالشَّامِ قَالَ فَرَأَيْتُ جَنْبَهَا قَدْ حَكَّ الْجَبَلَ فَأَثَّرَ جَنْبُهَا فِيهِ وَ جَبَلٍ آخَرَ بَيْنَهُ وَ بَيْنَ هَذَا مِيلٌ.(کافی،ج8، ص185 و 186)

ترجمه: از ابوحمزه، از امام ابوجعفر (امام باقر) علیه‌السلام نقل شده که فرمود:

رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌وآله از جبرئیل علیه‌السلام پرسید: «هلاکت قوم صالح چگونه بود؟»

جبرئیل گفت: «ای محمد، صالح در حالی به سوی قومش برانگیخته شد که شانزده سال داشت، و در میان آنان ماند تا به سن صد و بیست سالگی رسید، اما آنان او را به هیچ خیری پاسخ ندادند. آنان هفتاد بت داشتند که به جای خداوند عزّوجلّ می‌پرستیدند.

وقتی صالح این وضع را از آنان دید، گفت: ای قوم من، من در شانزده‌سالگی به سوی شما فرستاده شدم و اکنون به صد و بیست سالگی رسیده‌ام و دو پیشنهاد به شما می‌دهم:

اگر بخواهید، از من بخواهید تا من از خدایم درخواست کنم و همان ساعت پاسخ شما را بدهد؛ و اگر بخواهید، من از خدایان شما درخواست می‌کنم، پس اگر آنها به آنچه از ایشان می‌خواهم پاسخ دادند، از میان شما می‌روم، چرا که از شما خسته شده‌ام و شما هم از من خسته شده‌اید.

گفتند: ای صالح، منصفانه سخن گفتی. پس روزی را قرار گذاشتند که در آن بیرون آیند.

آنان بت‌های خود را با خود به صحرا بردند، سپس خوراک و نوشیدنی خود را نزدیک کردند، خوردند و نوشیدند. وقتی فارغ شدند، صالح را فراخواندند و گفتند: ای صالح، درخواست کن.

او به بزرگِ آنان گفت: نام این بت چیست؟ گفتند: فلان.

صالح گفت: ای فلان، پاسخ بده! اما پاسخ نداد.

صالح گفت: چرا پاسخ نمی‌دهد؟ گفتند: دیگری را بخوان.

پس همه بت‌ها را با نام‌هایشان خواند، ولی هیچ‌کدام پاسخ ندادند.

آنگاه رو به بت‌های خود کردند و گفتند: چرا به صالح پاسخ نمی‌دهید؟ اما باز هم پاسخی نشنیدند.

پس گفتند: از ما کنار برو و ما و خدایانمان را ساعتی به حال خود بگذار.

آنگاه بساط‌ها، فرش‌ها و لباس‌هایشان را کنار زدند، بر خاک غلتیدند، خاک بر سر ریختند و به بت‌هایشان گفتند: اگر امروز به صالح پاسخ ندهید، رسوا خواهید شد.

سپس دوباره صالح را فراخواندند و گفتند: ای صالح، آنها را بخوان.

پس صالح آنان را خواند، ولی پاسخ ندادند.

صالح گفت: ای قوم من، بخش زیادی از روز گذشته و من نمی‌بینم که خدایان شما پاسخم دهند؛ از من بخواهید تا خدای خود را بخوانم تا همین ساعت پاسخ شما را بدهد.

در این هنگام، هفتاد نفر از بزرگان و سرشناسانشان پیش آمدند و گفتند: ای صالح، ما از تو درخواست می‌کنیم؛ اگر پروردگارت پاسخ داد، تو را پیروی می‌کنیم و همه مردم شهرمان با تو بیعت خواهند کرد.

صالح علیه‌السلام گفت: هر چه می‌خواهید بپرسید.

گفتند: ما را به سوی این کوه ببر. کوه نزدیک آنان بود.

صالح همراهشان رفت. وقتی به کوه رسیدند گفتند: ای صالح، از پروردگارت بخواه همین الآن از این کوه، شتری سرخ‌فام، زردمو، پشم‌آلود و آبستن (در ماه دهم بارداری) بیرون آورد که فاصله دو پهلویش یک میل باشد.

صالح گفت: چیزی از من خواستید که بر من سنگین است، ولی بر پروردگارم آسان.

پس صالح از خداوند متعال درخواست کرد. ناگهان کوه با شکافی عظیم از هم گسست، چنان‌که نزدیک بود از شدت صدا عقل‌هایشان بپرد. سپس کوه به‌شدت لرزید، مانند زنی که درد زایمان گرفته باشد.

ناگهان سر شتر از آن شکاف بیرون آمد. هنوز گردنش کامل بیرون نیامده بود که آروغ کشید، سپس تمام بدنش بیرون آمد و بر زمین ایستاد.

وقتی این صحنه را دیدند گفتند: ای صالح، پروردگارت چه زود دعایت را اجابت کرد! از پروردگارت بخواه بچه‌اش را هم برای ما بیرون آورد.

پس صالح از خداوند درخواست کرد و شتر بچه‌اش را زایید و آن بچه اطرافش به حرکت درآمد.

صالح گفت: ای قوم من، آیا چیزی باقی مانده؟

گفتند: نه، ما را نزد قوممان ببر تا آنچه دیدیم به آنان خبر دهیم تا به تو ایمان بیاورند.

پس بازگشتند، اما هنوز آن هفتاد نفر به قوم خود نرسیده بودند که شصت‌وچهار نفر از آنان برگشتند و گفتند: این سحر و دروغ است.

وقتی نزد همه مردم رسیدند، شش نفر گفتند: حق است، ولی همه گفتند: دروغ و سحر است.

بر همین نظر پراکنده شدند. سپس یکی از آن شش نفر هم دچار تردید شد و او از کسانی بود که شتر را پی کردند.

ابن محبوب می‌گوید: این حدیث را برای یکی از یارانمان به نام سعید بن یزید نقل کردم. او به من خبر داد که کوهی را که شتر از آن بیرون آمده بود، در شام دیده است.

گفت: من دیدم که پهلوی شتر به کوه کشیده شده و اثر آن بر کوه مانده، و کوه دیگری نیز هست که فاصله‌اش با آن کوه یک میل است.

دو نقل متفاوت از قوم ثمود

در رابطۀ با قوم ثمود کلمات متفاوتی گفته شده است. از جمله در حدیثی از امام باقر(ع) که تفسیر تسنیم، ج29، ص343 نقل کرده چنین آمده است که:

«برخی از انبیاء مخصوص قریۀ خاصی بودند و برخی رسالت عامی داشتند و صالح برای قوم ثمود که یک قریه بود فرستاده شد و این قوم نزدیک 40 خانوار بودند که در کنار دریایی زندگی می‌کردند و خداوند آنها را به عذاب گرفتار کرد.»(پایان)

در مقابل این روایت در تفسیر التحریر و التنویر،ج8، ص166 آمده است که ثمود امت بزرگی از عرب بودند و خانه‌هایشان در سرزمین حجر بود.

حال کدامیک از این دو نقل صحیح است؟ خود آیت الله جوادی به نظرش رسیده 40 خانوار چندان صحیح به نظر نمی‌رسد و به همین خاطر در ص344 از جلد 29 تفسیر تسنیم گفته است: «ممکن است منطقۀ 40 خانوار در طلیعۀ رسالت حضرت صالح بوده است.»(پایان)

وجه مقدم شدن «لکم»

در عبارت هٰذِهِ نٰاقَةُ اللّٰهِ لَكُمْ آيَةً مقدم شدن «لکم» دلالت بر حصر دارد یعنی ناقه تنها برای قوم ثمود نشانه بوده است و الا شاید اگر همین اتفاق برای ما بیفتد معجزه نباشد. باید دقت داشت که برخی چیزها مثل قرآن برای همه آیه است ولی برخی معجزات تنها برای قوم آن پیامبر معجزه بوده است.

دقتی در جملۀ فَذَرُوهٰا تَأْكُلْ فِي أَرْضِ اللّٰهِ

در جملۀ فَذَرُوهٰا تَأْكُلْ فِي أَرْضِ اللّٰهِ علت جزم داشتن تَأْكُلْ این است که قبلش جملۀ شرطی محذوف است و در اصل اینگونه بوده است: اِن تذروها تأکل فی ارض الله. اگر مشاهده می‌شود که مترجمان جملاتی را در کروشه قرار می‌دهند به خاطر همین جملات محذوف است که علامت نحوی آن در عبارت موجود است.

و اما اضافه شدن ارض به الله به این علت است که زمین در ملک خداست. همچنین تعبیر ارض الله با ناقة الله ارتباط دارد یعنی زمین، زمین خداست و ناقه نیز ناقۀ خداست. پس اجازه بدهید که از زمین خدا بخورد چرا که چیزی از شما کم نمی‌شود.

تفاوت آزاررسانی به انسان و حیوان

اگر در مورد انسان از عبارت وَ لاٰ تَمَسُّوهٰا بِسُوءٍ استفاده شود به این معناست که هیچگونه بدی چه بدنی چه روحی نباید به انسان رسیده شود ولی این عبارت وقتی در رابطۀ با حیوان بکار رود به این معناست که حیوان را گرسنگی نده و به او ضربه نزن. پس چون حیوان فهم ندارد کارها یا حرف‌هایی که با فهم او مرتبط باشد توهین حساب نشده و عبارت وَ لاٰ تَمَسُّوهٰا بِسُوءٍ شامل آن نمی‌شود. در انسان‌ها زخم با کلام بیشتر از زخم با شمشیر اثر دارد ولی در حیوان اینگونه نیست. دقت کنید که نکره بودن سوء در عبارت وَ لاٰ تَمَسُّوهٰا بِسُوءٍ دلالت دارد که کمترین بدی نباید به آن شتر برسد. پس بحث فقط بر سر قتل شتر نیست بلکه قوم ثمود موظف بودند کوچکترین بدی به آن شتر نرسانند.

غرور قوم ثمود عامل هلاکت آنها شد

با توجه به اینکه قوم ثمود از نوع هلاکت قوم عاد خبر داشتند ترسیدند و به همین خاطر در دل کوه، خانه‌سازی کردند. آنها با این کار مغرور شدند و فکر نمی‌کردند عذاب شوند ولی همین موجب عذابشان شد.

مراد از وَ اذْكُرُوا در آیه 74

مراد از وَ اذْكُرُوا در ابتدا و انتهای آیه 74 ذکر ذهنی یا یاد است نه ذکر لفظی یعنی مثلا همیشه در ذهنتان باشد که گروه‌های قبلی به خاطر طغیان نابود شدند. پس شما هم اگر مسیر آنها را رفتید نابود خواهید شد. پس ذکر در اینجا مثل فاذکروا الله در دیگر آیات قرآن، ذکر لفظی نیست.

تراشیدن قسمتی از کوه‌ها توسط قوم ثمود

در عبارت تَنْحِتُونَ الْجِبٰالَ بُيُوتاً واژۀ جبال از لحاظ عربی، منصوب به نزع خافض است و قبل از آن یک «مِن» در تقدیر است چرا که قوم ثمود کل کوه را نمی‌تراشیدند بلکه قسمتی از آن را می‌تراشیدند. مؤید این مطلب آیۀ دیگری است که همین مطلب را به این صورت آورده است:

وَ تَنْحِتُونَ مِنَ الْجِبٰالِ بُيُوتاً فٰارِهِينَ  ﴿الشعراء، 149﴾

«و ماهرانه و هنرمندانه از کوه‌ها خانه‌هایی می‌تراشید؟»

البته اینکه در آیۀ مورد بحث «مِن» نیامده شاید نکته‌ای داشته باشد و به همین خاطر ما در ترجمۀ آیه، «از» را در کروشه می‌آوریم.

از همین‌جا می‌فهمیم که اگر ما نماز را به زبان عربی می‌خوانیم به این خاطر است که نمی‌توانیم ریزه‌کاری‌های زبان عربی را در ترجمه بیاوریم.

دقتی در واژۀ بُيُوتاً

واژۀ بُيُوتاً در عبارت تَنْحِتُونَ الْجِبٰالَ بُيُوتاً مفعول نیست، بلکه حال یا تمییز است؛ چون اگر مفعول باشد عبارت معنای درستی پیدا نخواهد کرد. پس مراد این است که وقتی کوه‌ها را تراشیدید به بیت تبدیل می‌شود. بنابراین بُيُوتاً باید به گونه‌ای معنا شود که نتیجۀ تَنْحِتُونَ الْجِبٰالَ باشد.

علت دو گونه ساخت و ساز قوم ثمود

اینکه قوم ثمود در زمین‌های نرم قصر می‌ساختند و در کوه خانه می‌ساختند ممکن است به این خاطر بوده باشد که در فصل‌های مختلف بتوانند از آنها استفاده کنند. ممکن هم هست به خاطر تنوع طلبی آنها بوده باشد. به هر حال کسانی که امکانات و وضع مالی خوبی دارند تنوع طلبند و برای خود خانه‌های مختلف در مکان‌های گوناگون می‌سازند.

توان نرم افزاری قوم ثمود

قوم عاد توان سخت افزاری داشتند ولی قوم ثمود بیشتر توان نرم افزاری داشتند. قوم ثمود در واقع هنرمند بودند و به همین خاطر می‌توانستند در زمین نرم، قصر بسازند یا کوه‌ها را بترشاند.

فساد فی الارض در قوم ثمود و ضرورت عبرت گرفتن از آن

تعبیر وَ لاٰ تَعْثَوْا فِي الْأَرْضِ مُفْسِدِينَ در انتهای آیه 74 می‌خواهد به قوم ثمود بگوید که نعمت را باید در مسیر صحیح مصرف کنید. آنها نعمت‌های زیادی داشتند و می‌خواستند از آن نعمت‌ها آن طور که خودشان می‌خواستند استفاده کنند و مثلا در دل کوه خانه بسازند تا عذاب به آنها نرسد. این یعنی نعمت خدا را در مسیر غیر صحیح استفاده کردند و در نتیجه به عذاب مبتلا شدند. این همان معنای فَاذْكُرُوا آلاٰءَ اللّٰهِ است. بله یاد کردن نعمت‌های الهی نیز به معنای ذکر لفظی نیست بلکه به این معناست که باید نعمت‌های الهی در راه درست مصرف شود. این جملات به ما نیز تذکر می‌دهد تا مواظب باشیم مسیر قوم ثمود را در استکبار نرویم وگرنه ما نیز نابود خواهیم شد. طبق برداشت بنده از خطبه 93 حضرت علی(ع) در نهج البلاغه سنت الهی این است که اگر گروهی ظلم کردند گروه مستضعف بر علیه آنها قیام کرده و آنها را سرنگون می‌کنند و چه بسا خودشان مستکبر شده و دوباره گروهی بر علیه‌شان قیام می‌کنند و این سیر تا دنیا هست ادامه دارد. پس ما باید مواظب باشیم. در کشور ما عده‌ای روزانه میلیون‌ها دلار درآمد و عده‌ای به نان شب محتاجند؛ واقعا نتیجۀ چنین چیزی چیست؟

استکبار قوم ثمود

استفاده از تعبیر الَّذِينَ اسْتَكْبَرُوا مِنْ قَوْمِهِ در آیه 75 دلالت دارد که کافران قوم ثمود اهل استکبار بودند و خود را بالاتر از حضرت صالح می‌دانستند و همین استکبارشان موجب کفر و در نتیجه عاقبت بد برای آنها شد. به هر حال قدرت، استکبار می‌آورد و چون قوم ثمود قدرت زیادی داشتند به استکبار رسیدند. حتی کسانی که قدرت زیادی از لحاظ بله قربان‌گو دارند آنها نیز کم‌کم به استکبار می‌رسند. به هر حال استکبار مانع ایمان و علت تحقیر مؤمنان است.

چهار دسته افراد طبق آیه 75

از آیه 75، چهار دسته افراد استفاده می‌شود:

الف) ملأ و اشراف مستکبر

ب) ملأ و اشراف غیر مستکبر

ج) مستضعفین با ایمان

د) مستضعفین بی‌ایمان

البته دقت کنید که به نظر می‌رسد که قید «الَّذِينَ اسْتَكْبَرُوا مِنْ قَوْمِهِ» برای «الْمَلَأُ» قید توضیحی باشد چون معمولا ملأ مستکبر هستند.

زبان طرفداری از علم در بین مستکبران قوم ثمود

از این چهار دسته دو دسته هستند که با یکدیگر صحبت می‌کنند و آن ملأ و اشراف مستکبر هستند که با مستضعفان مؤمن سخن می‌گویند و برای آنها نسبت به حضرت صالح شبهه ایجاد می‌کنند و با زبانی تصنّعی و به ظاهر طرفداری از حقیقت می‌گویند آیا شما علم دارید که صالح پیامبر خداست؟ این نوع سخن گفتن دلالت دارد که مستکبران قوم ثمود خود را طرفدار حقیقت می‌دانستند و از این طریق قصد منحرف کردن مستضعفان را داشتند.

انکار از طریق سؤال

عرب‌ها می‌گویند شروع جنگ با سیلی است. « بدء الحرب من اللطم». من هم می‌گویم شروع انکار با تشکیک است. البته ابزار تشکیک، پرسش از روی عناد است نه پرسش از روی جهل. حال مستکبران با مطرح کردن سؤالِ «أَ تَعْلَمُونَ أَنَّ صٰالِحاً مُرْسَلٌ مِنْ رَبِّهِ» قصد داشتند مؤمنان را نسبت به حضرت صالح به شک بیندازند.

ارتباط استضعاف و ایمان و پاسخ به یک شبهه در همین زمینه

از این آیات بدست می‌آید که قشر مستضعف، بیشتر از قشر مستکبر اهل ایمان هستند. پس پیامبران تنها به دنبال ایمان پادشاهان نیستند بلکه ایمان مستضعفان نیز جزء اهدافشان است و برای آن تلاش می‌کنند. البته نباید کسی بگوید برای مؤمن نگه داشتن مردم لازم است که آنها را مستضعف نگه داشت؛ زیرا اگر طبق آیات قرآن مستضعفان بیشتر ایمان می‌آوردند آنها کسانی بوده‌اند که قبل از آمدن دین فقیر بوده‌اند نه کسانی که دین آنان را به فقر بکشاند یا جلو رشدشان را بگیرد.

رفع یک توهم

 شاید برخی توهم کنند که چون مستضعفان بیشتر ایمان می‌آورند پس باید مردم را مستضعف نگه داشت. این تفکر غلط است؛ زیرا مستکبران ایمان نمی‌آورند چون ایمان به منافعشان ضربه می‌زند، حال اگر دین به منافع تودۀ مردم زیان زد آنان نیز با آن دشمن می‌شوند. در حدیث داریم که: کاد الفقر ان یکون کفرا یعنی فقر نزدیک است که به کفر بینجامد.(کافی،ج2،ص307). منظور فقری است که از ناحیۀ دین بر مردم تحمیل شده است.

کسانی که با اسم دین و حکومت دینی در نداری قرار می‌گیرند به خدا و دین و پیامبران بدبین می‌شوند چون با خود می‌گویند: دین که برای سعادت دنیا و آخرت ما آمده چرا ما را کمک نمی‌کند؟! پس از کجا معلوم که وعده‌های آخرتی آن راست باشد. پس مراد از مستضعفان در این آیات کسانی هستند که قبل از آمدن دین مستضعف بودند و چون دین شعار عدالت داده آنان طرفدارش شده‌اند. همانطور که مراد از دینی که در اینجا می‌گوییم دین صحیح است نه دینی که وسیلۀ تسلط بیشتر مستکبران باشد و الا آنان یقیناً طرفدار دین کاسب‌کارانه هستند.

منظور از مستضعف

منظور از مستضعف کسی است که نیاز اولیه‌اش در حد خودش تأمین است، نه کسی که به شدت گرسنه است. کسی که واقعا گرسنه باشد اصلا نمی‌تواند به فکر دین باشد. مرحلۀ دین بعد از مرحلۀ رفع نیازهای ضروری است. اول باید نیازهای ضروری مردم را تأمین کرد و بعد سخن از دیانت به میان آورد.

لطیفه: عده‌ای نگران بودند که چرا در برخی روستاها فرستادن مُبلّغ برای تبلیغ دین اثری ندارد و شخص خردمندی به آنها گفته بود این روستاهایی که من می‌بینم مُبلّغ نمی‌خواهند، بلکه مَبلَغ نیاز دارند.

بله اگر این همه پول که به ارگان‌های فرهنگی و تبلیغی می‌دهند به فقراء جامعه داده می‌شد مردم بیشتر به دین گرایش پیدا می‌کردند. چون مردمی که در نیازهای اولیه مانده‌اند تبلیغ دین برای آنها فایده‌ای ندارد. پس اگر استضعاف به حدی باشد که نیازهای اولیه، تأمین نباشد دین نیز برپا نخواهد شد و مردم به سمت کفر می‌روند و انقلاب توده‌های فقیر ایجاد می‌شود. نمی‌شود مردم را گرسنه نگه داشت و اگر اعتراض کردند نام          اغتشاش‌گر بر آنان نهاد.

خاطره: یادم هست در یکی از عملیات جنگی بسیار گرسنه بودم. به مسئول تدارکات گفتم: غذا بده. عذرهای واهی آورد. گفتم: زود به من غذا بده و الا تو را می‌کشم.

 از استالین نقل شده که گفته است مردم را باید گرسنه نگه داشت تا به دنبال حکومت بدوند. این در حالی است که تحقیر انسان در ذهن می‌ماند و زمانی که کوچکترین راهی برای انتقام پیدا شود انتقام می‌گیرد. پس اینکه گروهی دیگران را به استضعاف بکشند و فکر کنند همیشه همین‌طور است اشتباه است. فکر استالینی و استکباری اشتباه است و مانند خود او به فنا می‌رود. به هر حال مستضعفان به دنبال راهی هستند که بتوانند خود را نجات دهند و مستکبران را از تخت پایین بکشند. پس مواظب باشیم اگر پست و مقامی به دستمان رسید استکبار نکنیم و بدانیم که اگر استکبار کردیم ما را نیز از تخت پایین خواهند کشید.

 

دقتی در مجهول بودن فعل اسْتُضْعِفُوا

باید توجه داشت که اسْتَكْبَرُوا فعل معلوم است چرا که خود مستکبران عامل استکبار خودشان بودند ولی فعل اسْتُضْعِفُوا مجهول است یعنی گفته نشده که چه کسی موجب استضعاف آنها شده است. معمولا مستکبران عامل استعضاف مستضعفین بوده‌اند. زورداران و پادشاهان معمولا عامل بدبختی مردم بوده‌اند. ملأ با زرنگی و حیله و تقلب و در مواردی با زور، عامل استضعاف مردم می‌شوند و تازه طبق آیه 75 برای ایمان آنها نیز تصمیم‌گیری می‌کنند.

زبان شبهه در مستکبران قوم ثمود

از آیات مورد بحث بدست می‌آید که مستکبران می‌خواستند دور حضرت صالح را از مؤمنان خالی کنند. به همین خاطر با زبان شبهه پیش آمدند. اگر آنها صراحتا می‌گفتند صالح پیامبر نیست کسی حرف آنها را نمی‌پذیرفت و تازه باید بر این مطلب دلیل می‌آوردند، ولی مستکبران به گونه‌ای سخن گفتند که طرف مقابل باید دلیل بیاورد. طبق آیه 75 مستکبران به مستضعفان گفتند آیا شما مطمئن هستید که صالح از طرف خدا ارسال شده است؟ و با این حرف قصد داشتند آنها را به شک بیندازند.

پاسخ به شبهه‌ای در مورد اعجاز قرآن

اشکال: می‌توان مثل قرآن را آورد چون مثلا در آیه 75 جملات مستکبران و مستضعفان نقل شده است و این جملات در واقع حرف مردم است که در قرآن نقل شده است.

جواب: خداوند حرف‌های مردم را جمع کرده و در جملات فصیحی بیان کرده است نه اینکه این جملات زیبا را مردم گفته باشند. در واقع خداوند چکیدۀ نظر مردم را در جملات فصیح و بلیغ بیان کرده است.

دقتی در جواب مستضعفان

در بین کلمات ما تملق و دروغ زیاد است و درون ما چیز دیگری است. این در حالی است که گاهی آنچه در درون است مطابق واقعیت است و در آیه 75 خداوند از درون افراد سخن می‌گوید. جملۀ «إِنّٰا بِمٰا أُرْسِلَ بِهِ مُؤْمِنُونَ» حرف خدا از درون قلب مستضعفان در جواب مستکبران است.

جالب است که مستضعفان می‌توانستند در جواب پرسش مستکبران: آیا شما می‌دانید که صالح از سوی پروردگارش فرستاده شده است؟ غیر از این جواب که قرآن در اینجا از آنان نقل کرده است، چند جواب دیگر بدهند از جمله: 1. بله. 2. بله می‌دانیم که او از ناحیۀ پروردگارش فرستاده شده است. 3. بله می‌دانیم که او از ناحیۀ پروردگارش رسول است و ما به او ایمان هم آورده‌ایم. 4. ما به او ایمان آورده‌ایم. 5. ما به او ایمان آورده‌ایم و آنچه که او از ناحیۀ پروردگار آورده است درست است. 6. ما به او ایمان آورده‌ایم و به آنچه که او آورده است هم ایمان آورده‌ایم. 7. ما به آنچه که او آورده است ایمان آورده‌ایم.

بجای همۀ این جملات گفتند: إِنّٰا بِمٰا أُرْسِلَ بِهِ مُؤْمِنُونَ

یقیناً ما به آنچه او برای [ابلاغ] آن فرستاده شده است مؤمن هستیم.

 این جمله همۀ جواب‌های قبلی را در بردارد و علاوه بر این مقدم شدن بِمٰا أُرْسِلَ بِهِ اهمیت پیام را می‌رساند و استفاده از مُؤْمِنُونَ بجای آمنّا دلالت بر رسوخ ایمان آنها دارد.

پس مستضعفان جمله‌ای گفتند که مستکبران فهمیدند نمی‌توانند در عقائد آنها هیچگونه شبهه‌ای بیندازند و بعد از آن مستکبران مطلبی گفتند که در آیه 76 نقل شده و در واقع خبر از درون فاسد خود دادند.

اقرار مستکبران بر کفر خود

 مستکبران اگرچه قصد گمراهی مستضعفان را داشتند ولی با جوابی مواجه شدند که کاملا خلع سلاح گشته و حتی طبق آیه 76 به ضعف خودشان اقرار کرده و از عنوان کفر برای خودشان استفاده کردند یعنی اقرار کردند که ما می‌فهمیم حضرت صالح و مطالبش حق است ولی نمی‌خواهیم قبول کنیم.

در واقع مستکبران به خاطر دارایی‌هایشان خود را برتر می‌دانستند و قصد داشتند به مستضعفان بگویند ما که اهل علم و فهم هستیم به صالح کافریم و شما چون چیزی نمی‌فهمید به او ایمان آورده‌اید. شبیه این مطلب در این آیه از سورۀ احقاف نیز آمده که می‌فرماید:

وَ قٰالَ الَّذِينَ كَفَرُوا لِلَّذِينَ آمَنُوا لَوْ كٰانَ خَيْراً مٰا سَبَقُونٰا إِلَيْهِ ﴿الأحقاف‏، 11﴾

«و کافران درباره مؤمنان گفتند: اگر [آیین محمّد] بهتر [از آیین ما] بود [آنان در پذیرفتنش] بر ما نسبت به آن پیشی نمی‌گرفتند [بلکه خود ما زودتر از آنان به این کتاب ایمان می‌آوردیم].»

پس مستکبران خود را معیار دانسته و پول داشتن را دلیل بر حقانیت می‌دانستند. مثل فرعون که می‌گفت:

وَ نٰادىٰ فِرْعَوْنُ فِي قَوْمِهِ قٰالَ يٰا قَوْمِ أَ لَيْسَ لِي مُلْكُ مِصْرَ وَ هٰذِهِ الْأَنْهٰارُ تَجْرِي مِنْ تَحْتِي أَ فَلاٰ تُبْصِرُونَ  ﴿الزخرف‏، 51﴾ أَمْ أَنَا خَيْرٌ مِنْ هٰذَا الَّذِي هُوَ مَهِينٌ وَ لاٰ يَكٰادُ يُبِينُ  ﴿الزخرف‏، 52﴾ فَلَوْ لاٰ أُلْقِيَ عَلَيْهِ أَسْوِرَةٌ مِنْ ذَهَبٍ أَوْ جٰاءَ مَعَهُ الْمَلاٰئِكَةُ مُقْتَرِنِينَ  ﴿الزخرف‏، 53﴾

«و فرعون در میان قومش ندا داد: گفت: ای قوم من! آیا حکومت و پادشاهی مصر ویژه من نیست و این نهرها از زیر [کاخ های] من [به فرمان من] روان نیستند؟ آیا [عظمت و حشمت من و فقر و تهیدستی موسی را] نمی‌بینید؟!» «مگر نه این است که من از این کسی که خوار و بی مقدار است و نمی‌تواند روشن و گویا سخن گوید، بهترم؟» «[اگر موسی، عزت، سربلندی، کرامت و شخصیت داشت] پس چرا دستبندهای زرین و طلا بر او آویخته نشده است؟ یا [چرا] فرشتگانی [برای اثبات نبوتش] همراه او نیامده‌اند؟»

این یک مغالطه است که گروهی می‌گویند چون مال ما بیشتر است پس حق هستیم در حالی که اینگونه نیست. خدا موجودات را متفاوت می‌آفریند تا جهان بگردد. به همین خاطر ممکن است عالِمی بی‌پول باشد و جاهلی ثروتمند تا هریک به دیگری نیازمند باشند.

به هر حال ایمان نیاوردن مستکبران ثروتمند دلیل بر بدی ایمان و خوبی کفر نیست. از آن طرف بی‌پولی مؤمنان دلیل بر بدی ایمان نیست.

اشکال: کشورهای اروپایی که دین ندارند پیشرفته‌تر از کشورهای اسلامی هستند و این نشان از آن دارد که آنها به حقیقت نزدیک‌ترند.

جواب: این مطلب باید علت‌یابی شود. باید بدانیم که غربی‌ها با نقشه‌هایی، کشورهای مسلمان را فقیر کردند. پس دلیل فقیر بودن کشورهای اسلامی، اسلام و ایمانشان نیست بلکه تضعیف شدن آنها به خاطر چپاول شدنشان است. فکر نکنیم چون غربی‌ها پولدارتر و قوی‌ترند، حق با آنها است. علت پولداری آنها و بی‌پولی ما ربطی به کفر و ایمان ندارد.

لطیفه: شیعه و سنی با هم در حقانیت مذهبشان بحث می‌کردند در همین حال به حبانۀ آبی رسیدند، یکی به دیگری گفت اگر من توانستم ده لیوان آب بخورم حق با من است و اگر تو توانستی حق با تو است!!!

استدلالهای شما برحقانیت غرب دقیقا از همین قبیل است در حالی که معیار حق و باطل بودن چیز دیگری است.

آیا دین با ظالمان همراه است؟

اشکال: برخی می‌گویند دین بیشتر کمک ظالمان است و مال و ملأ و ملّا  یا زر و زور و تزویر دست به دست هم داده تا مردم را به استضعاف بکشند.

پاسخ: چنین دینی یقیناً تقلبی است نه واقعی. نمایندۀ این دین معاویه است که تا قبل از فتح مکه جزو مخالفان اسلام بود و سپس اسلام آورد و 30 سال پس از رحلت پیامبر(ص) حاکم اسلام و خلیفۀ رسول الله شد. در این اسلام زر و زور و تزویر همه کاره است و اسلامی که امروزه در دست ماست نیز از همین قبیل است. این دین با اشرافی‌گری سازگار است. در حالی که اشراف با انبیا مخالف بودند.

در نامه حضرت علی(ع) به مالک اشتر آمده است: ان هذا الدین قد کان اسیرا فی ید الاشرار یعنی این دین در دست اشرار اسیر بوده است.

جالب است که حضرت این سخنان را زمانی گفته که تنها سه خلیفه بعد از رحلت پیامبر(ص) بر سر کار بوده‌اند و منظور حضرت یا هر سه خلیفه بوده و یا تنها خلیفۀ سوم مراد بوده است. پس دین در طول تاریخ در دست حاکمان ظالم بوده است.

ما باید بدانیم که سراسر قرآن علیه ظلم قیام کرده و اشراف مقابل آن ایستاده‌اند. بله دین حقیقی با استکبار و ظلم مبارزه می‌کند و این معاویه‌صفتان بوده‌اند که دین را منحرف کرده‌اند تا به نفعشان تمام شود و خودشان دیندار و بلکه حاکم بر دینداران شوند. اینکه می‌گویند وقتی امام زمان بیاید دینداران با او مخالفت می‌کنند کاملا صحیح است و منظور اینگونه دینداران است.

فخر رازی در مجلد هفتم تفسیر خود، ج14، ص172 ذیل این آیات نوشته است:

«خداوند کافران را به استکبار وصف کرده و مؤمنان را به استضعاف وصف کرده و استکبار دلیلی بر مذمت کافران است و اینکه مؤمنان مستضعف هستند یعنی دیگرانی آنها را به استضعاف کشانده و آنها را تحقیر کرده‌اند. مؤمنان عامل استضعاف خود نبوده‌اند بلکه دیگران به آنها ظلم کرده‌اند و مذمت شامل حال مستکبران است.»

آنچه می‌خواهم بگویم این است که دین واقعی با ظلم سازگاری ندارد و قرآن دائما ملأ را انسان‌های ظالمی معرفی کرده است. بله چون به نام اسلام ظلم‌های زیادی شده این شبهه پیش آمده که دین به سود ظالمان است. این در حالی است که ما باید افراد را از دین جدا کنیم. دین قرآنی استکبار ستیز و طرفدار مظلوم است.

اوج عصبانیت قوم ثمود از حقیقت

جملۀ مستکبران در آیه 76 که گفتند: إِنّٰا بِالَّذِي آمَنْتُمْ بِهِ كٰافِرُونَ اوج عصبانیت آنها را می‌رساند چرا که حتی حاضر نشدند اسم حضرت صالح یا اسم دین او را بیاورند و تنها اعلام کردند که ما به آنچه شما بدان مؤمنید کافریم.

راه گریز برای منکران

خداوند در مقابل منکران دلایلی می‌آورد که بالاخره منکران جایی برای شبهه داشته باشند. بنابراین دلایل صریح که به اصطلاح، مو لای درزش نرود نمی‌آورد. دلیل این امر این است که کافران بهانه‌ای داشته باشند. پس همه چیز از طرف خدا روشن روشن نیست. همین موجب می‌شود که اگر منکران کفر ورزیدند در همان لحظه عذاب نشوند و این نیز از رحمت الهی است.

ما هم باید همین‌گونه باشیم. جالب است که مؤمنان قوم حضرت صالح جواب صریح و دندان‌شکنی ‌دادند و مستکبران کفر ‌ورزیدند و بر کفر خود اصرار ورزیدند و شتر را کشتند و سریع عذاب ‌شدند. پس نباید راه خدشه بسته شود تا راه فراری برای طرف مقابل قرار داده شود تا منجر به عذاب نشود. پس یک انسان عاقلِ انسان دوست، برای طرف مقابل راه گریزی باز می‌گذارد.

ما باید دقت کنیم که جملاتمان را چگونه ادا می‌کنیم. نباید با جملاتمان دشمن را تحریک کنیم. در قرآن اینگونه با کافران سخن گفته شده است:

وَ إِنّٰا أَوْ إِيّٰاكُمْ لَعَلىٰ هُدىً أَوْ فِي ضَلاٰلٍ مُبِينٍ  ﴿سبإ، 24﴾

«و بی‌تردید ما یا شما بر هدایت یا در گمراهی آشکار هستیم»

پس باید با کافران گفتگو کرد و راه گریزی برای آنها باز گذاشت.

علت کشتن ناقة توسط قوم ثمود

طبق آیه 77 قوم ثمود ناقۀ صالح را کشتند. سؤالی که مطرح است این است که واقعا قوم ثمود چرا ناقة را کشتند؟ آیا نمی‌توانستند این حیوان را به حال خود رها کنند؟

به نظر می‌رسد که آنها قصد داشتند مؤمنان اطراف حضرت صالح را کم کنند و به همین خاطر ابتدا شبهه‌ای مطرح کردند و البته با جواب بسیار صریح مؤمنان مواجه شدند. آنگاه قصد کردند شتر را بکشند و فکر می‌کردند با کشتن شتر آب از آب تکان نمی‌خورد و در نتیجه معجزۀ صالح باطل شده و مؤمنان نیز از ایمان برمی‌گردند. در واقع آنها با خود می‌گفتند با وجود کارهایی که کردیم و حتی ناقة را پی کردیم، عذابی نازل نخواهد شد و در نتیجه حقانیت صالح و معجزۀ او باطل خواهد شد و اینگونه قصد داشتند صالح و خدایش را گیر بیندازند.

اوج کینه‌توزی قوم ثمود در کشتن ناقه

دقت کنید که هنگام کشتن حیوان برای اینکه سختی نکشد دستور داده شده که شاهرگ‌هایش زده شود تا حیوان اذیت نشود و زود جان دهد ولی قوم ثمود ناقۀ صالح را پی کردند یعنی رگ پشت پاهای آن را زدند تا به سختی جان دهد. این نشان از کینه‌توزی قوم ثمود داشته است. آنها چون از جواب صریح مؤمنان رو دست خورده بودند عصبانیت خود را بر ناقه خالی کردند.

دقتی در معنای ریشۀ «عقر»

عاقر به معنای نازا می‌باشد. عقار به معنای زمین است. و اما واژۀ «عقروا» که در آیه 77 آمده به این معناست که چاقو به جایی زده شود که نباید زده شود و بیشتر مربوط به این است که چاقو به پا زده شود.

بنده دقیقا نمی‌دانم این سه واژه با اینکه حروف اصلی آنها یکی است چگونه از لحاظ معنایی می‌توانند با یکدیگر جمع شوند. حتی مطلبی که کتاب التحقیق گفته است با اینکه سعی می‌کند معنای مشترکی بین کلمات هم ریشه پیدا کند برای من جالب نبود. شاید بهتر باشد بگوییم که این سه کلمه مشترک لفظی هستند مثل کلمۀ «شیر» در فارسی. در کتاب التحقیق،ج8، ص233 در مورد معنای مشترک این سه کلمه چنین آمده است:

«اصل واحد در ریشۀ «عقر» تحول در مسیر حیات و تغییر حرکت طبیعی است به طوری که جریان اصلی لغو شود و این معنا به حسب اختلاف موضوعات فرق دارد مثلا زن باید بچه بزاید ولی وقتی تحول پیدا کند و نازا شود به او عاقر گفته می‌شود. زخم زدن به دیگری که موجب شود مسیر طبیعی حیات از او گرفته شود نیز به همین خاطر عقر نامیده می‌شود.»

البته همانطور که گفتم به نظر من این سه کلمه مشترک لفظی هستند.

حکم رضایت‌دهنگان به کشتن ناقة الله

به نظر می‌رسد یک یا دو نفر ناقه را کشتند ولی در آیه 77 کشتن ناقه به همۀ قوم نسبت داده شده است. این مطلب نشان دهندۀ این است که اگر گروهی به فعل افرادی راضی بودند در واقع جزو آنها هستند. در خطبه 201 نهج البلاغه آمده است:

أَيُّهَا النَّاسُ، إِنَّمَا يَجْمَعُ النَّاسَ الرِّضَا وَ السُّخْطُ، وَ إِنَّمَا عَقَرَ نَاقَةَ ثَمُودَ رَجُلٌ وَاحِدٌ، فَعَمَّهُمُ اللَّهُ بِالْعَذَابِ لَمَّا عَمُّوهُ بِالرِّضَا، فَقَالَ سُبْحَانَهُ «فَعَقَرُوها فَأَصْبَحُوا نادِمِينَ»

ترجمه: «اى مردم، تنها خشنودى [از كارى] و ناخشنودى [از آن] مردم را [در حکم] جمع می‌کند. ماده شتر قوم ثمود را تنها يك تن كشت ولى عذاب همه را در برگرفت، زيرا همه از كشتن آن خشنود بودند. خداى تعالى فرمايد: «آن را كشتند و پشيمان شدند»

در تهذیب الاحکام، ج6، ص170 از پیامبر(ص) نقل شده است که:

«اگر کسی در مکانی برای امری حاضر بود و از آن کار کراهت داشت مثل کسی است که غائب بوده است و اگر کسی از کاری غائب باشد ولی از آن خشنود باشد مثل کسی است که شاهد آن کار بوده است.»

پس ما باید مواظب باشیم که در درون خودمان نیز طرفدار ظالمان نباشیم.

باز از حضرت علی(ع) در حکمت 154 نهج البلاغه نقل شده است که:

الرَّاضِي بِفِعْلِ قَوْمٍ كَالدَّاخِلِ فِيهِ مَعَهُمْ، وَ عَلَى كُلِّ دَاخِلٍ فِي بَاطِلٍ إِثْمَانِ، إِثْمُ الْعَمَلِ بِهِ وَ إِثْمُ الرِّضَى بِه.

ترجمه: «كسى كه از اعمال قومى خشنود باشد، گويى خود در داخل كارهاى آنان بوده است. بر هركس كه در [مجلس اهل] باطل داخل شود، دو گناه باشد، يكى، گناه آن كار و گناه خشنودى به آن.»

دقتی در معنای ریشۀ «عتو»

در جملۀ وَ عَتَوْا عَنْ أَمْرِ رَبِّهِمْ در آیه 77 از ریشۀ «عتو» استفاده شده است. در جلد هشتم کتاب التحقیق، ص33 و 34 در مورد معنای این ریشه صحبت شده و از فروق اللغویه نقل شده که فرق طغیان و عتو این است که طغیان مرحلۀ بالاتری را می‌رساند. سپس مصطفوی تحقیق خودش را اینگونه آورده است که «عتو» به معنای از حدّ گذشتن در راه شرّ و فساد است یعنی مبالغه در پیمودن راه شرّ. پس عتو به معنای استکبار نیست. بله اصرار بر چیزی مثل استکبار موجب عتو می‌شود.(پایان)

معنای امر در آیه 77

 باید بررسی شود که امر در عبارت وَ عَتَوْا عَنْ أَمْرِ رَبِّهِمْ به چه معناست؟ دقت شود که امر دو معنا دارد: یکی به معنای «فرمان» که جمعش اوامر است و دیگر به معنای «چیز» است که جمعش امور می‌باشد. اگر امر در عبارت مورد بحث به معنای اول باشد به این معناست که از فرمان پروردگارشان سرپیچی کردند. طبق این معنا این اشکال مطرح است که نکشتن شتر نهی بوده نه امر؛ زیرا که خداوند به آنها گفت شتر را پی نکنید و این یک نهی است نه امر. البته می‌توان برای حلّ اشکال چنین گفت که نهی در واقع امر بوده یعنی نسبت به آن شتر مهربانی کنید. همچنین می‌توان گفت مراد از امر مجموع دستورات خداست که به قوم ثمود برای حفظ شتر داده شد که در آیات مختلف آمده است. و اما اگر معنای دوم امر را بگیریم مراد این است که از آن چیزی که خدا مقرر کرده بوده سرپیچی کردند. خداوند برای هر چیزی قانونی قرار داده است. مثلا یکی از چیزهایی که خدا مقرر کرده این است که اکوسیستم طبیعت را از بین نبریم ولی قوم ثمود با تراشیدن کوه‌ها در طبیعت تصرف کردند.

دقتی در معنای جاثمین

در آیه 78 از عنوان جاثمین استفاده شده است. در کتاب التحقیق، ج2،ص64 و 65 در مورد ریشۀ جثم اینگونه توضیح داده شده است که به معنای «افتادن بر روی زمین است که بدن بر روی زمین پهن شود.»

آنها ناقة را پی کردند و آن را روی زمین انداختند. خداوند نیز همانگونه که به ناقة ضربه زدند به آنها ضربه زد و چنان آنها را لزراند که بدنشان پهن زمین شد.

عذاب‌های مختلف اقوام

خداوند قوم نوح را با غرق شدن عذاب کرد. البته چون اولین قوم بودند به آنها خیلی زیاد فرصت توبه داده شد. قوم عاد که خیلی انسان‌های قوی و زورداری بودند از طریق باد عذاب شدند. قوم ثمود نیز به واسطۀ رجفه یا لرزش عذاب شدند. بله، آب، باد، موج و هر چیز دیگری که شما تصور کنید می‌تواند لشکر خدا باشد و ظالمان را با آن هلاک کند.  در خطبه 199 نهج البلاغه چنین آمده است:

إِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ وَ تَعَالَى لَا يَخْفَى عَلَيْهِ مَا الْعِبَادُ مُقْتَرِفُونَ فِي لَيْلِهِمْ وَ نَهَارِهِمْ، لَطُفَ بِهِ خُبْراً وَ أَحَاطَ بِهِ عِلْماً؛ أَعْضَاؤُكُمْ شُهُودُهُ وَ جَوَارِحُكُمْ جُنُودُهُ وَ ضَمَائِرُكُمْ عُيُونُهُ وَ خَلَوَاتُكُمْ عِيَانُه.

ترجمه: «آنچه بندگان در شب و روز خود انجام مى دهند بر خداوند پاك مخفى نيست، به كار پنهان عباد آگاه و به علمش بر آن محيط است، اعضاى شما شاهدان خدا [بر شما] و اندامتان لشگر او و درونتان جاسوسان الهى هستند، و خلوتهاى شما براى او آشكار است.»

پس خداوند اگر بخواهد گروهی را هلاک کند نیاز به لشگر کشی ندارد بلکه چه بسا با اعضاء بدن خودمان ما را هلاک می‌کند.

عذاب قوم ثمود در آیات مختلف قرآن

داستان قوم ثمود در سوره‌های مختلف قرآن آمده است از جمله همین سوره اعراف و سوره‌های هود، اسراء، شعراء،  قمر و شمس.

در آیات مورد بحث آمده است که قوم ثمود با رجفة یعنی لرزش عذاب شدند. در سورۀ هود عذاب قوم ثمود اینگونه بیان شده است:

وَ أَخَذَ الَّذِينَ ظَلَمُوا الصَّيْحَةُ فَأَصْبَحُوا فِي دِيٰارِهِمْ جٰاثِمِينَ  ﴿هود، 67﴾

«و کسانی را که ستم کردند، فریاد مرگبار فروگرفت، پس در خانه‌هایشان به رو درافتاده، جسمی بی‌جان شدند.»

در این آیه صیحه به عنوان عذاب قوم ثمود بیان شده است. در سورۀ قمر نیز همین صیحه به عنوان عذاب بیان شده است:

إِنّٰا أَرْسَلْنٰا عَلَيْهِمْ صَيْحَةً وٰاحِدَةً فَكٰانُوا كَهَشِيمِ الْمُحْتَظِرِ  ﴿القمر، 31﴾

«ما بر آنان یک فریاد مرگبار فرستادیم، پس همه آنان به صورت گیاه خشکی که در آغل چهارپایان جمع می‌کنند، درآمدند.»

پس طبق آیات مختلف، قوم ثمود از طریق رجفة و صیحة عذاب شدند.

آیا حضرت صالح(ع) با مردگان قومش سخن گفت؟

در مورد آیات 78 و 79 این بحث مطرح است که آیا حضرت صالح جملات مطرح شده در آیات 79 را در همان سه روز که قوم ثمود هنوز زنده و مهلت داده شده بودند به آنها گفته است که طبیعتا باید همینگونه باشد ولی با توجه به اینکه آیه 79 بعد از عذاب شدن قوم ثمود بیان شده برخی گفته‌اند حضرت صالح این جملات را بعد از هلاک شدن قومش به آنها گفته و در واقع با مردگان قومش سخن گفته است.

این بحث ثمرات زیادی دارد؛ برخی روحانیون سنتی می‌گویند مردگان بعد از مردن می‌فهمند و در نتیجه می‌توان با آنها سخن گفت و این آیات را شاهد بر این ادعا می‌دانند که می‌توان از مردگان حاجت خواست و… همچنین شاهد دیگری می‌آورند که پیامبر اسلام(ص) با مردگان جنگ بدر سخن گفته است.[1] همچنین طبق کلمات قصار شماره 130 حضرت علی(ع) پس از جنگ صفین با مردگان سخن گفته است.

در آیه 93 همین سوره اعراف نیز در مورد شعیب همین تعبیر وجود دارد و همین استفاده از آن شده است.

اینها دلایل کسانی است که می‌گویند مردگان می‌شنوند. این در حالی است که برخی می‌گویند آیات مورد بحث نمی‌تواند این ادعا را ثابت کند چون درست است که عذاب قوم ثمود قبل از سخن گفتن حضرت صالح با قومش آمده ولی در واقع بیان عذاب قوم ثمود قبل از سخن گفتن حضرت صالح با آنها جملۀ معترضه است نه اینکه در واقع عذاب قوم ثمود قبل از سخن گفتن حضرت صالح با قومش بوده باشد. شاهد این مطلب این است که جملۀ وَ لٰكِنْ لاٰ تُحِبُّونَ النّٰاصِحِينَ به صورت مضارع آمده در حالی که اگر مربوط به بعد از هلاکت قومش بود باید به صورت ماضی «لم تحبوا» می‌آمد.

به هر حال در این مسأله دو دیدگاه وجود دارد. آیت الله جوادی آملی در تفسیر تسنیم، ج29، ص376 به بعد این دو نظر را با عنوان سخن پایانی صالح(ع) با قومش آورده که خلاصه‌اش چنین است:

  1. آیه دربارۀ پیش از نزول عذاب است یعنی حضرت صالح پس از اتمام حجت بالغ الهی از قومش تبری جست و روگرداند و در سخن پایانی به آنها فرمود که من رسالت پروردگارم را ابلاغ کردم و خیرخواهی مخلصانه کردم ولی شما خیرخواهان را دوست نمی‌دارید. از سه جهت این گفتار پیش از عذاب مهلک بود: الف تعبیر «یا قوم». ب متن گفتار به صورت خطاب است. ج صریح لاٰ تُحِبُّونَ النّٰاصِحِينَ نشان زنده بودن مخاطب است.(التفسیر الکبیر،ج14،ص308 و309) افزون بر شواهد درونی یاد شده حدیث شیخ طوسی در تبیان اگر شرائط صحت را داشته باشد عامل رجحان این احتمال است که روایت شده: خداوند امت هیچ پیامبری را در حالی که پیامبرشان در بین آنها باشد عذاب نکرده است…
  2. با توجه به سیاق آیات پیشین آیۀ مورد بحث دربارۀ پس از نزول عذاب است و تکرار فاء تفریع در این آیات بیانگر این مدعا است. پس حضرت صالح پس از نزول عذاب الهی از جسدهای بی جان قومش فاصله گرفت و خطاب به آنها گفت …

آنگاه صاحب تسنیم احتمال دوم را به صحت نزدیک‌تر دانسته و شاهد تاریخی‌اش را در اسلام سخن گفتن پیامبر(ص) با اجساد مشرکان قریش دانسته است.»(پایان)

بررسی چند اشکال پیرامون قرآن

به مناسبت بحث‌های مطرح شده برخی دوستان اشکالاتی در مورد قرآن گرفته‌اند که بد نیست در همین‌جا به آنها پاسخ دهیم:

سؤال اول: چرا قرآن به گونه‌ای است که افراد، فهم‌های مختلفی از آن دارند؟ آیا قرآن نمی‌توانست به گونه‌ای سخن بگوید که همه به یک گونه بفهمند؟

پاسخ: جواب این سؤال را در قالب چندین مطلب خدمت شما عرض می‌کنم:

مطلب اول: در بسیاری از موارد این ذهن‌ها هستند که موجب می‌شوند مطلبی مختلف فهمیده شود. چون ذهن‌ها متفاوت است یک کلمه که معنای روشنی دارد ذهن‌های مختلف آن را متفاوت می‌فهمند. بد نیست مثالی بزنم: آیت الله خمینی وقتی از فرانسه به سمت ایران می‌آمد در هواپیما از ایشان پرسیدند چه احساسی داری؟ و ایشان گفت: هیچ.

این هیچ ایشان را هرکسی به گونه‌ای فهمید و تحلیل کرد. برخی که احتمال می‌دادند هواپیما زده شود این حرف را اینگونه فهمیدند که ایشان انسان نترسی است و در آن شرائط که احتمال داشت هواپیما را بزنند این حرف دلالت بر عدم ترس ایشان داشته است. برخی دیگر که اهل احساسات و عواطف بودند از این حرف فهمیدند که ایشان اصلا احساسات و عواطف ندارد و وقتی پس از 15 سال به وطنش بر می‌گردد هیچ احساسی ندارد. سومی که حب ریاست دارد او را بی اعتنا به پست و مقام دانست. شخص دیگری نیز به این حرف از دید عرفان نگاه می‌کند و می‌گوید انسان عارف تمام دنیا و احساسات آن را هیچ می‌پندارد. مخالفان ایشان نیز این حرف را اینگونه تحلیل می‌کنند که من با آمریکا هماهنگ هستم و اتفاق خاصی نخواهد افتاد.

پس باید به مشکل اذهان دقت داشت. کانت می‌گوید: چهارچوب‌های ذهنی هر فردی در فهم او دخالت دارد. هر چیزی را افراد به خاطر ذهن‌های مختلفی که دارند متفاوت می‌فهمند. در بحث‌های هرمونتیک نیز همین را می‌گویند که افراد ممکن است یک متن را متفاوت بفهمند. وقتی ذهن‌ها مختلف است طبیعتا قرآن و سنت را متفاوت می‌فهمند.

دقیقا در بحث سخن گفتن حضرت صالح قبل از مردن قومش یا پس از آن عقیدۀ افراد دخالت دارد تا آیه را دوگونه بفهمند.

مطلب دوم: گاهی اوقات گوینده عمدا کلامش را به گونه‌ای می‌گوید که مخاطبان، مختلف بفهمند و بعید نیست که در برخی موارد مثل جبر و اختیار کلام خداوند همین‌گونه باشد. بد نیست در این‌باره نیز مثالی بزنم: از فردی پرسیدند که محبوب‌ترین شخص نزد رسول الله چه کسی است؟ او که نمی‌دانست سؤال کننده شیعه است یا سنی چنین پاسخ داد: «مَن بِنتُه فی بیته: کسی که دختر او در خانۀ ‌اوست.

این جمله به هر چهار خلیفه صادق است. دختر ابوبکر و دختر عمر یعنی عایشه و حفصه در خانۀ پیامبر(ص) بودند. از آن طرف دختر پیامبر(ص) در خانۀ عثمان و همچنین دختر دیگر پیامبر(ص) در خانۀ علی(ع) بودند. پس این جمله به هر چهار خلیفه می‌خورد.

این چنین صحبت کردن می‌تواند از باب ترس باشد. ممکن هم هست برای اتحاد باشد تا اختلافی رخ ندهد. حتی ممکن است اینگونه صحبت کردن عمدا و از روی جهل به واقع باشد یعنی چون شخص نمی‌داند چه بگوید به گونه‌ای سخن می‌گوید که حتما درست باشد. همچنین کسی که آینده را تاریک می‌بیند برای امید دادن به افراد کلامش را مبهم می‌گوید تا مردم ناامید نشوند.

و اما به خصوص در قرآن مبهم‌گویی برای ماندگاری در تمامی زمان‌هاست. وقتی قرآن به گونه‌ای است که می‌توان آن را مختلف فهمید برای زمان‌ها و مکان‌های مختلف کارایی دارد مثل آچار فرانسه که به درد هر پیچی می‌خورد.

یادآوری: در مورد قرآن گفته شده که هر سال در ماه رمضان بر پیامبر(ص) عرضه می‌شده است. تحلیل من از این عرضۀ هر سالۀ قرآن این است که این عرضه برای ویراستاری قرآن از سوی خدا بوده تا قرآن پس از عرضه عمومیت داشته باشد و در نتیجه در این عرضه‌ها برخی قیدها کم می‌شده تا آیات قرآن عمومیت پیدا کند.

حل یک مشکل بزرگ

 روایات زیادی در مورد تحریف قرآن وجود دارد تا جایی که برای آن ادعای تواتر شده و گفته شده، روایات تحریف قرآن از روایات امامت کمتر نیست.

به نظرم با این روایات فراوان نباید قائل به تحریف قرآن شویم، بلکه باید اینها را توضیح عرضه‌ها بدانیم؛ وقتی سال به سال قرآن عرضه می‌شده، در واقع از سوی خدا ویرایش می‌شده است. یعنی برخی قیودش از طرف خدا حذف می‌شد و گاهی اموری اضافه می‌شد و به نوعی از زمان و مکان پیرایش صورت می‌گرفت. بنابراین شاید روایاتی که می‌گوید قرآن به گونۀ دیگری غیر از آنچه که امروز هست نازل شده، درست است ولی منظور تحریف نیست بلکه مراد این است که قرآن قبل از ویرایش، به گونه‌ای بوده و بعد از ویرایش تا حدودی تغییر کرده است.

پس قرآن هم نزول دارد و هم عرضه و باید به این دو توجه داشت تا قائل به تحریف نشویم. در مواردی چه بسا اسم دشمنان پیامبر(ص) مثل ابوسفیان یا اسم اصحاب پیامبر(ص) مثل حضرت علی(ع) در نزول بوده ولی در عرضه حذف شده است. به همین خاطر گاهی امروزه فهم تاریخی آیات قرآن با اختلافاتی رو به رو شده است. به هر حال شایسته است در مورد روایات تحریف با این دید تحقیق و بررسی جامعی صورت بگیرد.

با این صحبت‌ها می‌خواهم بگویم خداوند به گونه‌ای قرآن را در آخرین عرضه بر پیامبر(ص) عرضه کرده که عمومیت داشته باشد و برای زمان‌های مختلف چه زمان کشاورزی و چه زمان صنعتی قابل استفاده باشد. پس قرآن فهم‌های مختلف را برمی‌تابد.

مطلب سوم: جوّ و فضا در فهم‌های مختلف مؤثر است. مثلا انسان در جوّ ترس و دلهره متنی را به گونه‌ای می‌فهمد و در جوّ آرامش به گونۀ دیگری. شخص گرسنه قرآن را به گونه‌ای می‌فهمد و شخص سیر به گونۀ دیگری. به قول آقای مطهری مرجع روستایی فتاوای روستایی می‌دهد و مرجع شهری فتاوای شهری؛ پس جوّ نیز در فهم کلام مؤثر است.

و اما به این جواب‌هایی که دادیم اشکال کرده‌اند که قرآن با کلام‌های دیگر متفاوت است. قرآن کلام خداست و نباید متفاوت فهمیده شود.

جواب این است که قرآن نیامده تا ذهن‌ها قفل شود بلکه آمده تا ذهن‌ها را رشد دهد و به همین خاطر باید احتمالات مختلف را در بر بگیرد. هدف قرآن هدایت است نه اینکه به زور بخواهد مردم را به سمت خود براند به گونه‌ای که آنها هیچ اختیاری نداشته باشند. تازه قرار نیست قرآن ما را به یک راه هدایت کند. راه حق یکی نیست. نمی‌شود افراد دقیقا مثل هم شوند. همانطور که قیافه‌ها مختلف است فهم‌ها نیز متفاوت است. اگر قرآن برای هدایت آمده به این معنا نیست که همه یک گونه بشوند و یک گونه بفهمند چون در این صورت جهان، جامد خواهد شد. اصلا بنده خطبه 18 نهج البلاغه را با همین استدلال رد کردم چرا که در این خطبه گفته شده که همه باید یک گونه فتوا دهند و یک گونه قضاوت داشته باشند در حالی که این اشتباه است.

در رجال کشی روایاتی هست که می‌گوید: اگر اباذر آنچه را در قلب سلمان است می‌دانست او را می‌کشت. کشی ص 17 شماره40/ بر قاتلش رحمت می‌فرستاد. همان ص 15  رقم 33 وقتی دو صحابه به دو صورت دین را می‌فهمند پس معلوم است که نمی‌توان گفت همه به یک گونه باید دین را بفهمند. وقتی انسان مختار است پس باید تفاوت را قبول کرد.

سؤال دوم: می‌گویند درخت از ثمره‌اش شناخته می‌شود و اگر درختی ثمرۀ مفیدی ندارد به درد نمی‌خورد. حال واقعا ثمرۀ دین چیست؟ دین اسلام جز کشتار و جنایت چه داشته است؟ در زمان خود پیامبر اسلام حدود 80 جنگ رخ داده است و بعد از او نیز دائما تا امروز جنگ بوده است. آیا بهتر نیست دین کنار گذاشته شود؟ اروپا و آمریکا که دین ندارند پیشرفت کرده، ولی کشورهای اسلامی پیشرفت نکرده‌اند.

پاسخ: برای نمره دادن به هر چیزی باید اثر خودش را دید و قبل از آمدنش را با بعد از آن مقایسه کرد نه اینکه چیزی را در مکانی و زمانی با چیز دیگر در زمان و مکان دیگری مقایسه کرد. بد نیست مثالی بزنم: فرض کنید دو پزشک به دو روستا رفته‌اند که یکی از آن روستاها آباد بوده ولی دیگری پر از مشکل بوده است. اگر پس از ده سال بخواهند کار دو طبیب را مقایسه کنند باید هر دو را نسبت به وضعیت قبلی‌اش بررسی کنند که مثلا آن روستای پر از مشکل چقدر از مشکلاتش بر طرف شده است اگر چه مثل آن روستای دیگر پیشرفت نکرده باشد. هر کدام از این روستاها نسبت به ده سال قبل خودش باید مقایسه شود. حال اگر یکی طبیب و دیگری فیلسوف باشد مقایسه واقعا مشکل می‌شود.

حال باید گفته شود که پیامبر اکرم(ص) در محیطی آمده که همه‌اش قتل و غارت بوده است تا جایی که برخی از نسل‌ها به خاطر کشتارهای وسیع منقطع می‌شدند. اصلا تا زمان پیامبر(ص) جزیرة العرب تاریخ نداشته است و بعد از اسلام تاریخ به وجود آمده است. اگر بعد از پیامبر(ص) جنگ بوده شما باید بررسی کنید که قبلش چقدر جنگ بوده است؟ بنده در این روزها مشغول خواندن کتاب «سفرنامۀ برادران امیدوار» هستم که داستان جهان‌گردی دو برادر است. در این کتاب از جنگل‌های آمازون سخن می‌گوید که انسان‌های ابتدایی در آن زندگی می‌کنند. حال اگر کسی برای رشد آن انسان‌ها تلاش کرد نباید کار او را با رشد فرد دیگری برای پیشرفت انسان‌های شهری مقایسه کرد و همچنین نباید آمازونی‌ها را با شهر نشینان مقایسه کرد.

علاوه بر این برخی چیزها برای ما به طور کامل بیان نشده است و مثلا امروزه از تمدن ایرانیان و عقب افتادگی عرب‌ها می‌گویند در حالی که صحیح نمی‌گویند؛زیرا در ایران آن زمان جامعۀ تبعیضی و طبقاتی بسیار شدید بوده است. پس نقاط منفی ایران آن زمان را نیز باید توجه داشت. زمانی که اسلام وارد ایران شد این اختلاف طبقاتی از بین رفت. پس یادمان باشد که جامعۀ ایران طبقاتی بوده و به صورت شاهنشاهی اداره می‌شده و ممکن نبوده که شاه از طبقۀ مردم عادی انتخاب شود.

از جوابی که دادیم این سؤال پیش می‌آید که اگر فواید دین مربوط به منطقه‌ای بوده که جنایت بیشتری داشتند پس دین برای مناطق پیشرفته نیست؟

جواب این است که متن دین چنان ویراستاری شده که برای همۀ زمان‌ها و همۀ مکان‌ها مفید باشد. پس قرآن، حجاز را از جنایات ابتدایی نجات داد و اگر امروز درست فهمیده و عمل شود می‌تواند جوامع پیشرفته را هم رشد دهد و از خطر کاپیتالیسم بی‌رحم برهاند و خطر جنگ را از سر جهان بردارد و … .

سؤال سوم: آیا علم مقابل ایمان است؟ در برخی آیات قرآن مثل آیه 75 سوره اعراف توهم می‌شود که علم و ایمان مقابل هم قرار گرفته‌اند؛ زیرا مستکبران از علم سخن می‌گویند و مستضعفان از ایمان.

پاسخ: ایمان بدون علم ممکن نیست و نوعی تعصب و جهل مرکب است. علم از پایه‌های ایمان است. ایمان، اعتقاد جامد بدون علم نیست. افراد متعصب تصور می‌کنند که ایمان دارند در حالی که تعصب خشک دارند. اگر کسی معرفتی ندارد و در عین حال از چیزی دفاع می‌کند این ایمان نیست بلکه تعصب است.

علاوه بر این باید توجه داشت که علم در این آیات با ایمان درگیری ندارد. علم در آیات مورد بحث علم به معنای دانایی است نه علم به معنای ساینس یا علم تجربی امروزی.

و اما مطلب دیگری که اشاره به آن لازم است این است که ما با قوۀ فاهمه می‌فهمیم که علم مربوط به این قوه است و قوه‌ای داریم که با آن تصمیم می‌گیریم و آن قوۀ اراده است. پس فهمیدن و تصمیم گرفتن با دو قوه صورت می‌گیرد. معمولا افراد وقتی علم پیدا کنند که چیزی به ضررشان است تصمیم می‌گیرند که از آن دوری کنند و اگر علم پیدا کنند که چیزی خوب است به سمت آن می‌روند. حال وقتی انسان علم پیدا کرد که خدایی هست تصمیم می‌گیرد که به سوی او برود و به او ایمان آورد. پس علم قبل از ایمان است.

بله ممکن است کسانی باشند که علم دین را یاد می‌گیرند ولی هدفشان ایمان نیست بلکه برای خود علم به دین آن را می‌آموزند. از آن طرف کسانی که ایمان می‌آورند ممکن نیست علم تجربی امروزی نداشته باشند. بله اینکه کسی ایمان بیاورد ولی علم اشتباه داشته باشد ممکن است. پس ایمان صحیح وابستۀ به علم صحیح است و اگر کسی علم نداشته باشد ایمان معنا ندارد. بله جهل مرکب ممکن است اعتقادی به همراه داشته باشد که در این صورت ایمان نیست بلکه تعصب است. شخص متعصب در واقع جهالت‌هایی را علم فرض کرده و بر آن اصرار می‌ورزد.

این مربوط به تعارض علم و ایمان بود ولی بحث مهم و امروزی بحث تعارض علم و دین است که می‌گویند قرآن چیزهایی گفته است که علم امروز با آن سازگار نیست.

سخن بنده در این باره این است که تورات و انجیل ممکن است با علم روز ناسازگاری‌هایی داشته باشد، ولی قرآن این چنین نیست. بنده با وجود اینکه سال‌ها روی قرآن کار کرده‌ام ادعایم این است که هیچ آیۀ قرآنی به صورت صریح با علم ناسازگاری ندارد. بله ممکن است مفسری آیه‌ای را به گونه‌ای معنا کند که با علم ناسازگار باشد، ولی هیچ آیه‌ای صراحتا با علم ناسازگاری ندارد و اگر باشد عقل سریع آن را تأویل می‌کند و به معنای دیگری حمل می‌کند که ناسازگاری با علم نداشته باشد و آن معنای جدید را عقل و عرف از آن عبارت می‌فهمند و تحمیل بر آیه نیست.

بد نیست مثالی بزنم. در سورۀ فجر آمده است: «و جاء ربک» که این عبارت اگر ظاهرش معنا شود با عقل سازگار نیست و به همین خاطر می‌گویند معنای عبارت «جاء امر ربک» است.

پس آیۀ قرآن با عقل ناسازگار نیست و در نتیجه با دلیل عقلی که مثل قرینۀ متصل همراه کلام است، معنا می‌شود. قرآن هیچ‌گاه مطلبی را بر خلاف علم امروز نمی‌گوید. به طور کلی قرآن جملاتش به گونه‌ای است که با نظرات مختلف هماهنگ است و در نتیجه نمی‌توان صراحتا آن را با یک دیدگاه ضد علمی منطبق کرد. به همین خاطر امکان ندارد گفته شود که مطلبی در قرآن صراحتا با آنچه علم صراحتا گفته است ناسازگار است.

از علم ساینس نیز که خارج شویم به نظر بنده برداشت‌های خشنی که از دین شده و از طریق آن انسان‌هایی کشته می‌شوند نظر و فهم فقهاء است نه متن صریح دین.

به هر حال ممکن است تفسیر مفسران با علم ساینس یا با حقوق بشر ناسازگار باشد ولی خود قرآن اینگونه نیست. بنده مواد حقوق بشر را با آنچه خودم از دین می‌فهمم مقایسه کرده‌ام و دین را سازگار با آنها دیده و در مواردی بالاتر دیده‌ام که شما هم با توجه به نظر بنده می‌توانید مقایسه کنید. ان شاء الله در آینده این بحث نیز منتشر خواهد شد.

[1] . السیرة النبویة لابن هشام مجلد1، ص 639.

برچسب ها:
0 0 رای ها
رأی دهی به مقاله
اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
0
افکار شما را دوست دارم، لطفا نظر دهیدx