نقش مذاكره در نهضت امام حسين(ع) - وب سایت رسمی احمد عابدینی

نقش مذاكره در نهضت امام حسين(ع)

نقش مذاكره در نهضت امام حسين(ع)

به نام خداوند مهربان

سخنراني استاد عابديني در جمع فرهيختگان اصفهان در ظهر عاشورا

نقش مذاكره در نهضت امام حسين(ع)

به اين علت اين موضوع براي سخنراني امروز انتخاب شد، چون عده‌اي شرايط امروز جامعه را با شرايط زمان امام حسين (ع) مقايسه كرده و شرايط را يكسان دانسته و مي‌گويند امام اهل مذاكره نبوده و جنگ را انتخاب كرده‌اند. پس ما هم مذاكره نمي‌كنيم.

بنده سياست نمي‌دانم و اهل آن بايد مشخص كنند كه الآن بايد مذاكره بشود يا خير؟ اما آنچه وظيفه بنده است به عنوان يك روحاني و اسلام شناس اين است كه حقايق اين نهضت و سيره امام را بيان كنم و اجازه ندهم كه امام فداي اهداف سياسي ما شود.

امام هدفش ترويج اسلام محمدي و بقاي آن بود، به طوري كه وقتي ايشان را با عبدالله بن زبير مشخص مي‌كنيم، مي‌بينيم كه امام براي اين كه خانه خدا هتك حرمت نشود، در روز هشتم ذي الحجه از مكه خارج شد تا خونش در خانه خدا ريخته نشود و خانه خدا هتك حرمت نشود. اما عبدالله در مكه باقي ماند و گفت بگذار مرا در اين شهر بكشند و خانه خدا را خراب كنند تا ما آتويي از اين افراد داشته باشيم.

سابقه معاويه مشخص است، وي تقريبا هم سن حضرت علي (ع) مي‌باشد، اما تفاوتش با آن حضرت اين است كه معاويه و پدرش از ابتدا بناي دشمني را با اسلام گذاشته و از هر آزار و اذيتي در مورد پيامبر(ص) و مسلمانان دريغ نكردند و حتي مسلمان شدنشان هم در فتح مكه با زور و دادن هدايايي به آنان صورت گرفته است، اما حضرت علي (ع) از كودكي در خانه پيامبر (ص) بزرگ شده و از هر گونه جانفشاني در راه اسلام و پيامبر (ص) دريغ نكرده‌است.

همانگونه كه مي‌دانيد در زمان خلافت حضرت علي (ع)، سه جنگ بر پا شد و در همه آنها معاويه دست داشت. بعد از شهادت حضرت علي (ع)، امام حسن (ع) به اين نتيجه رسيد كه جنگ با معاويه يك جنگ فرسايشي است و تصميم به صلح گرفت و در واقع همه چيز را به معاويه تسليم كرد و فقط سه در خواست كوچك از معاويه كرد و در قراردادي آن را نوشت: 1- حضرت علي (ع) را لعن نكنند، 2- شيعيان ايشان را نكشند، 3- حكومت را موروثي نكند.

اما معاويه به هيچكدام از آنها عمل نكرد و در اين قرارداد خيانت كرد با اين كه بيشتر از حق خودش را هم گرفته بود، و اين ماهيت معاويه را مشخص كرد. اما امام حسن (ع) تا آخر به اين قرارداد پاي بند بود.

او در روز 15 رجب از دنيا رفت و يزيد حكومت را به دست گرفت و پيكي را به مدينه فرستاد تا از چند تن از جمله حسين بن علي عليهما السلام بيعت بگيرند. اين افراد يا پسران خليفه هاي قبلي بودند يا اين كه لياقت خلافت را داشتند.

وليد كه حاكم مدينه بود با اين كه دشمني ديرينه‌اي با مروان داشت، ولي با اين حال با او مشورت كرد كه چه كند؟ مروان به او پيشنهاد كرد تا هنوز خبر مرگ معاويه در شهر پخش نشده و شهر متلاطم نشده شبانه اين افراد را به فرمانداري دعوت كن و از آنها بيعت بگير. وقتي مأموران حكومتي به دنبال اين افراد رفتند، امام حسين (ع) و عبدالله بن زبير در مسجد پيامبر (ص) در حال گفتگو با يكديگر بودند، كه مأموران آنها را به فرمانداري دعوت كردند. عبدالله از امام پرسيد فكر مي‌كني علت چيست؟  ايشان فرمودند: فكر مي‌كنم طاغوتشان مرده است و ما را براي بيعت دعوت كرده‌اند. عبدالله گفت: حتما همين طور است و من نمي‌آيم، اما امام (ع) فرمودند: من مي‌روم، و همين كار را هم كرد.

اين اولين مورد مذاكره در نهضت امام حسين (ع) مي‌باشد. با اين كه 20 سال قبل قراردادي بين معاويه و امام حسن (ع) نوشته شد و به آن عمل نشد، اما امام حسين (ع) در طي اين 20 سال حاضر به تخلف نشد، و پس از دعوت نيز به فرمانداري رفت. اما براي اين كه جانب احتياط را از دست ندهد تعدادي از جوانان بني هاشم را با خود برد تا در صورت بروز خطري از ايشان حمايت كنند.

در فرمانداري وقتي خبر مرگ معاويه  به ايشان داده شد، نه از مرگ وي ابراز خوشحالي كرد، و نه توهيني كرد بلكه ‌فرمود: « إنا لله و إنا اليه راجعون ».

بعد از آن وليد نامه دوم يزيد را مطرح كرد كه در آن مسأله بيعت امام مطرح شده بود، كه ايشان فرمود: براي چه بيعت مي‌خواهيد. براي تسليم شدن مردم. اگر چنين است بيعت شبانه فايده‌اي ندارد بهتر است صبر كنيم تا فردا مردم جمع شوند ببينيم چه مي‌شود. در اين موقع مروان رو به وليد گفت: اگر ايشان از اينجا خارج شود ديگر بيعت نمي‌كند، يا همين الآن بيعت از او بيعت بگير و اگر بيعت نكرد او را بكش. در اين هنگام امام فرياد زد كدام يك از شما مي‌خواهد مرا بكشد؟! وقتي فرياد امام بلند شد جوانان بني هاشم كه همراه امام به درِ فرمانداري آمده بودن قصد داخل شدن به فرمانداري را داشتند كه امام همان موقع خارج شد.

از 27 رجب تا 28 ذي الحجه كه امام با لشكر حُر مواجه شد هيچ مكالمه و مكاتبه‌اي بين ايشان و حكومتيان صورت نگرفت، و به عبارت روشنتر از طرف حكومت راه براي مذاكره بسته بود نه از طرف امام (ع).

بعد از اين كه امام از نزد وليد خارج شد، چند روزي را در مدينه ماند تا ببينند آيا مردم متوجه مي‌شوند كه معاويه خلاف قرارداد عمل كرده و براي خود جانشيني انتخاب كرده است؟ اما ديد مردم اصلا برايشان مهم نيست و براي آنها بين معاويه و يزيد فرقي نيست. بنابراين تصميم گرفت به عمره برود، تا زمان را بخرد و ببيند مردم ساير شهرها چه مي‌كنند؟

امام از 27 رجب تا 28 ذي الحجه در خلال 5 ماه با افراد مختلفي ملاقات داشت و براي مردم بصره نامه نوشت و كوفيان براي ايشان نامه نوشته و ايشان را دعوت كردند، اما از طرف حكومت هيچ علامتي مبني بر صلح و مذاكره صورت نگرفت. تا اين كه در روز 8 ذي الحجه كه يوم الترويه گفته مي‌شد و حجاج براي منا و عرفات آب برمي‌داشتند، ايشان احساس كرد اگر در مكه بماند، ترور مي‌شود و با ريخته شدن خونش، خانه خدا هتك حرمت مي‌شود، لذا با برداشتن آب همراه كاروان خود از مكه خارج شدند و به سمت كوفه رفتند.

علت انتخاب كوفه اين بود كه فقط تعدادي از مردم اين شهر ايشان را دعوت كرده بودند و از شهرهاي ديگر دعوتي نداشت. امام به سمت كوفه رفت. تا اين كه بعد از چند روز با لشكر حُر مواجه شد كه در ابتدا با ديدن سرنيزه‌هاي آنان، ياران امام فكر مي‌كنند نخلستان‌هاي كوفه پديدار شده است، اما بعد متوجه اشتباه خود مي‌شوند.

امام وقتي اوضاع را اينگونه مي‌بينند، دستور مي‌دهند كه به روستايي در همان نزديكي بروند و هنوز نرسيده، لشكر حُر هم رسيدند. به فرمان امام به تمام لشكريان حُر آب داده مي‌شود و همينطور به اسب‌هايشان و بعد هم به اسب‌هايشان آب پاشيده مي‌شود. سپاه حُر، 1000 نفر بودند و كاروان امام حدود 600 نفر، و آوردن آب در آن روزها و آن شرايط به سختي صورت مي‌گرفته است اما امام دستور مي‌دهد كه سخاوتمندانه اين آب را به لشكريان حُر بدهند، و اين بهترين هديه‌اي بود كه لشكريان حُر در آن روز از امام دريافت كردند و اين مهرباني امام سبب شد كه دل‌هاي آنان كم‌كم نرم شود و حتي وقتي موقع نماز ظهر شد، حُر با لشكريانش پشت سر امام نماز را به جاي آوردند.

امام قبل از نماز ظهر باب مذاكره را باز كردند و قبل از نماز وقتي همه در صفوف نماز بودند به لشكريان حُر فرمود: مردم كوفه ما را دعوت كرده‌اند، اگر اكنون ناراحتند از همين جا باز مي‌گرديم. كسي جواب امام را نداد و نماز خوانده شد و امام به خيمه خود رفت و حُر هم به خيمه خود. تا موقع نماز عصر دوباره همه در يك صف قرار گرفتند. در اين موقع باز امام مطالبي را فرمودند كه: شما مرا دعوت كرده‌ايد، اگر ناراحتيد يا مشكلي پيش آمده باز مي‌گردم. در اين هنگام حُر گفت: ما از نامه خبر نداريم. امام دستور داد خرجين نامه را آوردند. حر گفت: ما نامه ننوشته‌ايم.

او راست مي‌گفت؛ چون حُر از افراد حكومت بود و مردم مخالف حكومت مخفيانه براي امام نامه نوشته بودند.بعد از آن امام فرمودند: پس ما برمي‌گرديم، كه حُر گفت: نمي‌گذارم، و بايد شما را دست بسته تحويل دهم، امام كلمات تندي فرمود و … . چندين مرتبه چنين گفتگوهايي بين امام و حُر در گرفت و قرار شد حُر براي ابن زياد نامه بنويسد و براي خودش كسب تكليف كند، و به امام هم گفت تو هم مي‌تواني به يزيد يا ابن زياد نامه بنويسي.

در ذهن دو طرف اصلا نامه نوشتن بد نبوده است ولي الآن بعضي‌ها فكر مي‌كنند كه نامه نوشتن به طرف مقابل بد است و اين فكر اشتباهي است. در كتاب نهج البلاغه بسياري از نامه‌هاي حضرت علي (ع) به معاويه نوشته شده است و بنده روزي سر درس نهج البلاغه به شاگردانم گفتم اگر يكي از اين نامه‌ها را ما به صدام مي‌نوشتيم جنگي شكل نمي‌گرفت.

بعد از نامه نوشتن حُر به ابن زياد، كاروان امام حركت كرد و وقتي جواب ابن زياد رسيد دوم محرم بود و در آن به حر دستور داده بود به امام و يارانش سخت بگير و آنان را در منطقه‌اي بدون آب فرود آور. و حُر ديد اين مكان بهترين جاست.

در روز سوم محرم، عمر سعد وارد شد و از روز ورود وي تا روز عاشورا حد اقل 4 مرتبه با امام مذاكره كرد كه بعضي از آنها به پيشنهاد امام بود و بعضي به پيشنهاد عمر سعد.

يكي از اين جلسات كه بدون همراه و به اصطلاح پشت درهاي بسته صورت گرفت و تا پاسي از شب هم ادامه پيدا كرد، پيشنهادش از سوي امام بود و به نتايجي رسيدند ولي نتيجه آن به صورت نوشته‌اي مكتوب نشده است، بلكه تنها مدركي كه وجود دارد اين است كه عمر سعد نتيجه آن مذاكره را به صورت نامه‌اي براي ابن زياد فرستاد و متن نامه اين بود كه: ما با هم مذاكره كرديم و امام حاضر شده است يا به مدينه برگردد، يا اين كه به سر حدّات برود، و يا اين كه به شام برود و دستش را در دست يزيد بگذارد. البته شيعه پيشنهاد سوم را قبول ندارند و مي‌گويند اين كار از امام بعيد است.

اما در تاريخ طبري جلد 4 آمده: وقتي كه حُر به سپاه امام پيوست به طرف مقابل خود گفت: آيا اين خصال كه امام پيشنهاد داد هيچ‌كدام از شما را راضي نكرد. و نظير همين جملات از زهير ابن قين نقل شده و به كار بردن لفظ خصال كه جمع است دلالت بر بيش از دو پيشنهاد مي‌كند اگر فقط دو پيشنهاد بود بايد مي‌گفتند خصلتين. بنابراين حتما بايد پيشنهاد سومي هم باشد كه همان رفتن به شام است. پس اين كه امام را فردي گريزان از مذاكره معرفي كنيم درست نيست.

ابن زياد با اين پيشنهاد امام راضي شده بود، اما شمر او را تحريك كرده و گفت نه اين درست نيست كه امام پيشنهاد بدهد بلكه او الآن در محدوده و سرزمين توست و بايد به دست بوس تو بيايد و تسليم تو شود و آنگاه تو خودت تصميم بگير كه چكاري بايد انجام دهي؟ و تسليم تو نشدن براي تو تحقير آميز است. ابن زياد حرف شمر را تأييد كرد و به او گفت خودت اين نامه را بگير و به عمر سعد برسان و به او بگو بايد حسين تسليم حكم من شود. حال يا من او را مي‌بخشم يا اين كه مي‌كشم. اگر عمر سعد قبول نكرد تو او را بكش و فرمان مرا اجرا كن.

عصر تاسوعا شمر در كربلا بوده و فرمان ابن زياد را ابلاغ مي‌كند، و عمر سعد كه طمع حكومت ري را داشت آماده جنگ با سپاه امام مي‌شود. عبدالله بن ابي محل و شمر هر دو از قبيله بني كلاب بودند و وي به ابن زياد پيشنهادِ دادن امان نامه‌اي به حضرت عباس و برادرانش را مي‌دهد و مي‌گويند كه اينها فرزندان خواهر ما هستند. خبر اين امان نامه را دو نفر به فرزندان ام البنين مي‌رسانند، نفر اول فردي است به نام كُزمان، و ديگري شمر. وقتي كُزمان امان نامه را مي‌رساند، آنها جواب مي‌دهند: سلام ما را به دايي‌مان برسان و به او بگو امان نامه خدا بهتر از امان نامه ابن سميه ( ابن زياد) است. شمر هم خبر امان نامه را آورد به اين صورت كه مقابل لشكر امام ايستاد و گفت فرزندان خواهر من كجا هستند؟ عباس (س) سكوت مي‌كند، امام به ايشان مي‌فرمايد: جوابش را بدهيد، و عباس (س) جلو مي‌رود و مي گويد چه مي‌خواهي؟ شمر امان نامه را مي‌رساند، عباس (س) جواب مي‌دهد خدا تو و امانت را لعنت كند براي ما امان مي‌آوري ولي براي پسر پيامبر (ص) نمي‌آوري؟

يك امان نامه را دو نفر مي‌آورند و دو جواب متفاوت مي‌شنوند، اين به خاطر اين است كه مشخص شود افراد چگونه بوده‌اند. شمر تحريك كننده ابن زياد براي شروع جنگ بوده است، ولي عبدالله مولاي كُزمان فردي ساكت بوده است بنابراين جواب او را با احترام مي‌دهند.

نبايد از صفحات تاريخ به راحتي و سادگي گذشت. هر كدام از اين برخوردها بيانگر اين است كه با هر فردي مطابق با خُلقياتشان برخورد مي‌كرده‌اند.

در عصر عاشورا سربازان عمر سعد جمع شده بودند و خود را آماده جنگ مي‌كردند، كه امام حسين (ع) به عباس فرمودند: نزد آنها برو و بگو براي چه آمده‌اند؟ عباس (س) همين كار را مي‌كند و همراه با 20 نفر مقابل سپاه عمر سعد قرار مي‌گيرد و مي‌پرسد براي چه آمده‌ايد؟ گفتند امر امير است كه يا تسليم شويد يا با شما بجنگيم. عباس به آنها مي‌گويد عجله نكنيد صبر كنيد تا من خبر را به امام برسانم. عباس به تنهايي بازمي‌گردد و افرادي كه با وي رفته بودند همان‌جا باقي مي‌مانند، از جمله زهير بن قين و حبيب بن مظاهر.

اين دو نفر شروع مي‌كنند به نصيحت نمودن سپاه عمر سعد. و مثلاً حبيب بن مظاهر مي‌گويد: چرا با اين افراد خوب مي‌خواهيد بجنگيد؟ اينها افراد خوبي هستند، حسين (ع) فرزند پيامبر (ص) است و از صلحاء بوده و اهل نماز شب است كه در جوابش مي‌گويند با اين تعريف‌هايي كه كردي مي‌خواهي بگويي خودت هم خوب هستي؟ و بعد به زهير مي‌گويند تو كه عثماني بودي چه شده كه به حسين (ع) پيوسته‌اي؟ كه در جوابشان مي‌گويد: چون من مي‌بينم حق با اين‌هاست.

ابالفضل (س) خبر را به امام مي‌رساند و ايشان مي‌فرمايند: قرار جنگ نداشتيم و گفتگوها طوري پيش رفته بود كه اصلا جنگ كردن مطرح نشده بود و حالا كه اينگونه شد به آنها بگو فردا با هم ملاقات مي‌كنيم، يا راضي به تسليم مي‌شويم يا اين كه تصميم ديگري مي‌گيريم. شايد امام مي‌خواسته يك فرصت ديگر بگيرد، اما عمر سعد چون هواي ملك ري را داشت حاضر نبود يك شب را هم به امام فرصت دهد، و وقتي مسئله را با شمر مطرح كرد و از او راه حل خواست، شمر گفت تو فرمانده هستي خودت تصميم بگير. عمر سعد با لشكريانش هم مشورت كرد، فردي كه مسئول بستن آب به روي سپاه امام بود، گفت: اگر كافران هم از ما يك شب مهلت مي‌خواستند اين كار را مي‌كرديم، چرا در دادن فرصت به حسين شك مي‌كني؟

عمر سعد به اين شرط حاضر به مهلت دادن مي‌شود كه در صورت تسليم نشدن حتما فردا با آنها بجنگند. در هر صورت وي نمي‌خواسته آسيبي به حكم فرمانداري ملك ري وارد شود.

مذاكره‌اي ديگر: امام در روز عاشورا ابتدا با عبا و نعلين و با شتر جلو سپاه عمر سعد حاضر مي‌شود و مي‌خواهد بگويد كه براي مذاكره رفته است، و قصد جنگ ندارد، و با مردم اينگونه صحبت مي‌كند: اي مردم من چه كسي هستم؟ مگر من پسر پيامبر (ص) نيستم؟ مگر من پسر فاطمه نيستم؟ مگر پدر من علي نيست؟ مگر عموي من جعفر نيست؟ مگر عموي پدر من حمزه سيد الشهدا نيست؟ من چه خوني ريخته‌ام و چه گناهي مرتكب شده‌ام؟ آيا سزاوار است خون من ريخته شود؟ لشكر عمر سعد شروع به سر و صدا مي‌كنند و چندين مرتبه سخنان امام را قطع مي‌كنند و عمر سعد حاضر به مذاكره نمي‌شود. بعد از سخنان امام حُر جذب لشكر امام مي‌شود و پس از آن اولين تير توسط عمرسعد به خيمه‌ها شليك شد و گفت: شاهد باشيد اولين تير را من زدم و در همان اوايل درگيري حدود 50 نفر از لشكريان امام شهيد شدند. البته كار عمرسعد و سپاهيانش از روي نقشه بود، آنها مي‌خواستند اطرافيان امام را بكشند تا ايشان تنها بماند.

در تاريخ يعقوبي آمده است بر اثر درگيري و از ترس در همان روز عاشورا همسر امام زايمان مي‌كند. ( شايد هم وقت زايمان بوده است) بچه را نزد امام مي‌آورند تا ببيند يا در گوش وي اذان بگويد، امام جلو خيمه مي‌نشيند و بچه را روي دامنش مي‌نشاند كه تيري به سوي وي پرتاب شده و باعث شهادت اين طفل تازه به دنيا آمده كه همان علي اصغر است مي‌شود. الا لعنة الله علي القوم الظالمين.

0 0 رای ها
رأی دهی به مقاله
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده تمام نظرات
چون بازاندیشی روشی دائمی است سزاوار است نوشته ها و سخنرانی های این سایت نظر قطعی و نهایی قلمداد نشود.