استاد احمد عابدینی

محقق قرآنی

نویسنده

دین پژوه

مدرس حوزه و دانشگاه

فعال اجتماعی

0

سبد خرید خالی است.

بازگشت به فروشگاه
استاد احمد عابدینی

محقق قرآنی

نویسنده

دین پژوه

مدرس حوزه و دانشگاه

فعال اجتماعی

نوشته وبلاگ

تفسیر آیات 55 و 56 سوره اعراف

تفسیر آیات 55 و 56 سوره اعراف

تفسیر آیات 55 و 56 سوره اعراف

اُدْعُوا رَبَّكُمْ تَضَرُّعاً وَ خُفْيَةً إِنَّهُ لاٰ يُحِبُّ الْمُعْتَدِينَ﴿الأعراف‏، 55﴾

«پروردگارتان را به زاری و نهانی بخوانید [و تجاوز نکنید، زیرا] که او متجاوزان را دوست ندارد.»

وَ لاٰ تُفْسِدُوا فِي الْأَرْضِ بَعْدَ إِصْلاٰحِهٰا وَ ادْعُوهُ خَوْفاً وَ طَمَعاً إِنَّ رَحْمَتَ اللّٰهِ قَرِيبٌ مِنَ الْمُحْسِنِينَ﴿الأعراف‏، 56﴾

«و در زمین پس از اصلاح آن فساد مکنید، و او را از روی بیم و امید بخوانید، [زیرا] که رحمت خدا به نیکوکاران نزدیک است.»

ارتباط این آیات با آیات قبل و بعد

ارتباط آیات 55 و 56 با آیۀ قبل این است که در آیۀ قبل پروردگار معرفی شد. حال در اینجا دستور می‌دهد که پروردگار خود را که در آیۀ قبلی شناختید، بخوانید. البته آیۀ 57 دنبالۀ آیۀ 54 است و ادامۀ معرفی پروردگار است. پس آیات 55 و 56 نوعی جملۀ معترضه است که در بین بحث خداشناسی بیان شده است.

جملۀ معترضه جمله‌ای است که بین مطالب متصل به هم می‌آید که اگر نیاید مشکلی پیش می‌آید.

توضیح: ارتباط یا اتصال آیات این است که انسان دارای دو قوه است: یکی قوۀ نظری و دیگری قوۀ عملی. قوۀ نظری برای یادگیری و قوۀ عملی برای عمل کردن است.

حال از طرفی فهمیدیم که تنها خدا خالق است و هموست که ربوبیت یا مدیریت عالم را بر عهده دارد و از طرف دیگر در وجدان ما این نهفته است که وقتی کسی به ما خوبی کرد باید از او تشکر کنیم و همچنین باید درخواست‌های خود را از مدیر عالم داشته باشیم. به عبارت دیگر فلاسفه می‌گویند عقل عملی از عقل نظری استمداد می‌کند. عقل نظری می‌فهمد که ما ضعیف و محتاج هستیم و عقل عملی می‌گوید باید از نیروی بالاتر کمک بگیریم تا در ضعف نمانیم. وقتی عقل می‌گوید آن نیروی بالاتر خداست پس می‌فهمیم که اُدْعُوا رَبَّكُمْ باید عمل شود و خدا خوانده شود.

در آیه 21 سوره بقره آمده است:

يٰا أَيُّهَا النّٰاسُ اعْبُدُوا رَبَّكُمُ الَّذِي خَلَقَكُمْ وَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِكُمْ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ  ﴿البقرة، 21﴾

«ای مردم! پروردگارتان را که شما و پیشینیان شما را آفریده است، بپرستید شاید که پروا پیشه شوید.»

در ذیل این آیه مفصل‌تر توضیح داده‌ام که ایدئولوژی یا عقل عملی از جهان بینی یا عقل نظری کمک می‌طلبد و زمانی که عقل نظری می‌فهمد که جهان خالقی دارد عقل عملی به ما فرمان می‌دهد که او را بپرستیم.

البته دکتر سروش اشکال کرده است که معلوم نیست از یک جهان‌بینی یک ایدئولوژی استفاده شود، بلکه شاید از یک جهان بینی ایدئولوژی‌های متعدد نتیجه گردد؛ مثلا وقتی گفته می‌شود جنگل گرگ دارد ممکن است کسی نتیجه بگیرد که نباید به جنگل رفت و دیگری نتیجه بگیرد که باید رفت ولی اسلحه با خود برد و. سومی بگوید باید گرگ را گرفت و به باغ‌وحش فروخت و..

به نظر من می‌توان بین این دو دیدگاه جمع کرد که اگر بسیار کلی نگاه کنیم از جهان‌بینی خداشناسی نتیجه می‌شود و به دنبالش لزوم پرستش خدا مطرح می‌شود، ولی اگر نگرش جزئی داشته باشیم ممکن است از یک جهان‌بینی چند نوع ایدئولوژی استفاده شود چون هرکسی روحیه و سلیقۀ و توان خاصی دارد. حال آیۀ 21 سوره بقره امور کلی را می‌گوید و در نتیجه استفادۀ گفته شده از آن صحیح است.

خلاصه اینکه ارتباط آیات مورد بحث در سورۀ اعراف با آیات قبل و بعدش این است که وسط جهان بینی، ایدئولوژی مطرح شده است. به عبارت دیگر آیات 54 و 57 مربوط به شناساندن خداست و اینکه همۀ نعمت‌ها در جهان هستی از طرف اوست. حال در آیات 55 و 56 در بین این بحث به این نکته اشاره شده که شما در قبال این همه نعمت خدا وظیفه دارید و آن این است که راه کمال بپیمایید، باید به ضعف خود توجه کنید و ضعف خودتان در برابر او را احساس کنید تا هیچگاه از او جدا نشوید که جدایی همان و نابود شدن همان. در واقع وقتی جهان‌بینی صحیحی پیدا کردیم به واسطۀ عقل عملی می‌فهمیم که وظیفه داریم خدا را ستایش کنیم. پس در وسط آیات تکوینی و جهان‌بینی ساز، وارد بحث ایدئولوژی و بایدها و نبایدها شد. بنابراین آیات 55 و 56 جملۀ معترضه است و نیاز است که وسط بحث بیان نعمت‌ها بیاید تا بفهمیم باید خدا را بخوانیم.

تفاوت سخنان قرآن و روایات

باید دقت داشت که آیات قرآن از جمله آیات مورد بحث حرف خداست ولی روایاتی که به ما رسیده ضرورتا نمی‌دانیم حرف امام است یا فهم راویان از الفاظ امام. سخنان امامان در بهترین حالت این است که مفهومش به ما رسیده است. حال که اینطور است باید دقیقا جملات قرآن را گوش دهیم و در باره‌اش فکر کنیم تا بفهمیم و تا بتوانیم به خواست خدا عمل کنیم به خصوص در اینجا که بحث چگونگی دعا کردن مطرح است.

معنای دعا و اقسام آن

برای فهم آیه 55 سوره اعراف ابتدا باید معنای دعا را بفهمیم. آیا دعا صِرف صدا زدن است یا چیز دیگری است؟ در این زمینه خوب است انواع دعا را مطرح کنیم:

ممکن است دعا، وصف کردن خدا باشد و در دنبالۀ آن حاجات غیر مادی از او خواسته شود مثل جملات دعای کمیل که ابتدا خدا وصف می‌شود و سپس از او آمرزش خواهی می‌شود. ممکن است دعا درخواست حاجات غیر مادی باشد بدون وصف خدا؛ مثل جملات دعای مکارم الاخلاق. نوع دیگر دعا این است که خدا وصف می‌شود و سپس دعای مادی می‌شود مثل اینکه بگوییم ای خدای آسمان و زمین که رزّاق هستی برای ما پول برسان. نوع دیگری از دعا این است که تنها از خدا حاجات مادی خواسته شود بدون اینکه خدا وصف شود.

اینها اقسام مختلف دعا بود و باید بررسی شود که اُدْعُوا رَبَّكُمْ کدامیک از آنها را شامل می‌شود؟ اصلا باید بررسی کنیم که دعا در عبارت اُدْعُوا رَبَّكُمْ به معنای دعاست یا به معنای عبادت؟ در واقع آیا دعا در عبارت مورد بحث معنای حقیقی دارد یا مجازی؟ به هر حال در معنای دعا، عبادت نیز نهفته است و به همین خاطر ممکن است کسی بگوید مجازاً از معنای دعا، عبادت قصد شده است چون یکی از مصادیق دعا، عبادت است. در این زمینه باید بررسی‌های لازم صورت گیرد.

ضرورت خواندن ربّ بجای غیر ربّ

تعبیر اُدْعُوا رَبَّكُمْ دلالت دارد که باید ربّی خوانده شود که قبلا معرفی شد. پس نباید بت‌های وَدّ و سواع یا انسان‌های نیکو نظیر حضرت عیسی(ع) یا سایر پیامبران یا اولیای الهی خوانده شوند. بله، از سیاق عبارت مورد بحث استفاده می‌شود که نباید ائمۀ اطهار نیز خوانده شوند. پس گفتن (یا علی مددی کن) درست نیست.

متأسفانه به جای دقت در قرآن و به دنبالش تأیید این سخن، برخی به گوینده تهمت وهابی می‌زنند در حالی که همانگونه که به مسیحیان می‌گوییم نباید مسیح را صدا بزنید در اینجا نیز به شیعیان می‌گوییم نباید ائمۀ اطهار را صدا بزنید. و اما اگر کسی بگوید ائمۀ اطهار اسمای حسنای الهی هستند جواب می‌دهیم که مسیح هم از اسمای حسنای الهی است ولی خدا گفته او را نخوانید.

متأسفانه گاهی اگر بفهمیم اعتقاداتمان غلط است بجای تصحیح عقاید، گویندۀ عیوبمان را با انواع تهمت نابود می‌کنیم. کنار گذاشتن عقائد قدیمی غلط برای بسیاری از ما بسیار سخت است در حالی که مسلمان باید تسلیم حق باشد، نه تسلیم اعتقادات قدیمی خود.

اسلام، خواندن بت‌ها بجای خدا را از بین برد تا اینکه پس از رحلت پیامبر(ص) و بروز حادثۀ کربلا عده‌ای از این خلاء سوء استفاده کردند و با به وجود آوردن بدعت‌هایی اسلام را منحرف کردند.

باید توجه داشت که بندگان خدا دو حالت دارند: یا مثل خود ما هستند و حاجات ما امور طبیعی و مادی است مثل اینکه به کسی می‌گوییم برای من نان بگیر. این اشکال ندارد و اصلا یکی از ضرورات زندگی اجتماعی همین است و خدا زندگی دنیا را به گونه‌ای آفریده که به یکدیگر احتیاج داریم.

 حالت دوم این است که حاجتی مادی را از مرده بخواهیم که اگر آن مرده بخواهد برآورده کند نوعی معجزه می‌شود. مثلا اگر کسی از پدر مرده‌اش، پول یا نان یا شفای مرضش را بخواهد یا از امامان معصوم خانه، ماشین،  یا نزول باران بخواهد چنین درخواست‌‌هایی صحیح نیست. عقل به ما می‌گوید این فرد مرده است و اصلا چنین توانی ندارد و دین می‌گوید از عقل بدیهی پیروی کنید. حال اینکه این کار شرک است یا نه؟ اگر برای او قدرتی در برابر خدا قائل شویم شرک است و الّا امری لغو است. این در بارۀ امور مادی و دارای علل و اسباب طبیعی؛ اما در مورد امر غیرطبیعی و وراء عقلی، عقل نظری ندارد که از چه کسی خواسته شود و دین به ما می‌گوید از غیر خدا نخواهید.

بنابراین حاجت خواستن از امامان صحیح نیست؛ زیرا زنده نیستند تا امور طبیعی دنیایی را از آنان بخواهیم و امور معنوی را دین گفته که تنها از خدا بخواهید، اما متأسفانه خواستن از غیر خدا آنقدر در میان ما ایرانیان زیاد شده که افراد یقین کرده‌اند چنین کاری صحیح است. بله، این احتمال هست که چون شیعه مذهبی عاقلانه و عادلانه است افرادی در آن نفوذ کرده و قصد خراب کردنش را دارند. پس باید مواظب بود. به هر حال حاجت خواستن باید از خدا باشد. وظیفۀ روحانیون که از مردم ارتزاق می‌کنند این است که آنها را آگاه کنند.

اشکال: قرآن گفته است شهداء زنده هستند.

جواب: زنده بودن شهداء را خود قرآن معنا کرده که نزد پروردگار روزی می‌خورند و متکامل می‌شوند ولی اینکه آنان زنده‌اند و در جبهه می‌جنگند یا زن و فرزندشان را سرپرستی و رسیدگی می‌کنند یا می‌توانند برای ما کاری انجام دهند خیر. اگر کسی می‌گوید آنها می‌توانند برای ما کاری بکنند باید دلیل بیاورند.

 ارتباط ما با غیب از طریق وحی است. در کجای قرآن آمده است که پیامبری پس از مرگش برای زندگان، کاری کرده است؟ یا شهیدی پس از شهادت عملی انجام داده است؟ در کدام آیه آمده است که مردگان برای شما کاری می‌کنند؟ تازه اگر موردی با دلیل ثابت شد آن به عنوان معجزه ثبت می‌شود نه یک روند عادی و قابل تکرار. بلکه برعکس قرآن به طور مطلق گفته برای حاجات تنها باید خدا خوانده شود نه غیرخدا، چه آن غیرخدا انسان والایی باشد چه انسان عادی و چه سنگ و چوب و چه موجودی توهمی که اصلا وجود ندارد؛ بله از اطلاق قرآن امور طبیعی با دلایل عقلانی و عرفی امور مادی و طبیعی استثنا شده و بقیه ذیل همان اطلاق مانده است.

دعاهای قرآنی و درخواست بدون واسطه

در دعاهای قرآنی همیشه از خدا خواسته شده و خدا همیشه با وصف «ربّ» صدا زده شده  و خدا به حق دیگری قسم داده نشده است. پس درخواست از خدا هیچ واسطه‌ای نیاز ندارد. بله می‌توان صفات خدا را واسطه قرار داد و مثلا گفت: یا ارحم الراحمین، یا رزّاق، یا رحمان.

و اما اگر در روایاتی خدا به حق دیگری قسم خورده شده برخی از آنها سند ندارد و در برخی از آنها احتمال خطا و اشتباه وجود دارد. به هر حال روایات مثل آیات قرآن نبوده که خوب حفظ شود و دقیق نوشته شود. بد نیست مثالی بزنم: در دعای قنوت نماز عید فطر و قربان همه اینگونه می‌خوانند: اللهم انی اسألک بحقّ هذا الیوم ولی برای این جمله هیچ روایتی نداریم بلکه روایاتی که در تهذیب شیخ طوسی و من لا یحضره الفقیه در مورد قنوت نماز عید فطر آمده چنین است: اللهم انی اسألک فی هذا الیوم. حال واقعا چرا و چطور بجای «فی هذا الیوم» در کتاب‌ها و رسالۀ مراجع تقلید، «بحق هذا الیوم» آمده نمی‌دانم. جالب است که در المُقنعۀ شیخ مفید نیز اللهم انی اسألک فی هذا الیوم آمده ولی در نسخۀ بدلش آمده که بحقّ هذا الیوم که به نظر می‌رسد در اینجا خبطی صورت گرفته است. باید دید این خبط چگونه ایجاد شد؟

به نظر می‌رسد وقتی پیامبر(ص) مبعوث شد قصد داشت تمام اقسام شرک و توجه به غیر خدا را از بین ببرد و موفق هم بود و بت و بتکده را در ظاهر و در درون افراد ویران کرد و حتی اسم‌های افراد را که بوی شرک می‌داد عوض کرد. زمان پیامبر(ص) تا چندین سال بعد از ایشان اسم افراد عبدالله و عبدالرحمن بود و کسی اسم رحمان یا رحیم یا عبدالحسین یا عبدالرضا یا عبدالزهراء انتخاب نمی‌کرد.[1]  باید تحقیق کرد که چنین اسم‌هایی از چه زمانی شروع شده است؟ استفاده از عبارت «بحق» نیز در زمان پیامبر(ص) نبود و به نظر می‌رسد از زمان بنی‌عباس شروع شده است. بنی‌عباس برای تراشیدن کرامتی برای جدشان عباس دروغی ساختند و گفتند در زمان عمر در مدینه خشکسالی شد و او دست عباس را گرفت و گفت خدایا به حق عموی پیامبر(ص) عباس به ما باران برده و خدا باران نازل کرد.

به یقین این روایت جعلی است. عمر خیلی در توحید متصلب بوده تا جایی که حتی حجر الاسود را به این دلیل که پیامبر(ص) بوسیده است می‌بوسید. اینکه عمر چنین کاری را که در این روایت آمده انجام دهد، بسیار بعید است. او اگر می‌خواست به حق کسی قسم دهد از حسنین علیهما السلام استفاده می‌کرد که فرزندان پیامبر(ص) بودند. نه از عباس که از رباخواران بود و حتی بعد از فتح مکه نیز ربا می‌خورد. اصلا او در آستانۀ فتح مکه مسلمان شد. بله به نظر می‌رسد بنی‌عباس می‌خواستند برای عباس با ساخت چنین روایتی سابقۀ خوب درست کنند و همین دروغ‌سازی آنان موجب انحراف شیعیان شد.

بله به نظر می‌رسد که شیعیان مخلص و البته ناآگاه با خود گفتند اگر خدا به حق عباس باران می‌دهد مسلّما به حق امامان نیکوکار شیعه باران و بالاتر از باران می‌دهد. پس چه بسا مخلصانه و چه بسا برای مقابله با انحرافات بنی‌عباس به حق امامان گفتن را ایجاد کردند و روایاتی برایش ساختند. در حالی که ما در هیچ منبعی نداریم که امام حسین(ع) در کربلا در دعاهایش از تعبیر بحق پیامبر یا به حق علی یا به حق زهرا یا… استفاده کرده باشد. همچنین حضرت علی(ع در جنگ‌هایش از به حق پیامبر برای پیروز شدنش استفاده نکرده است. بنابراین معلوم می‌شود که در عصرهای بعدی شیعیان از این تعبیر استفاده کرده و آن را به امامان نسبت داده‌اند تا به حاجاتشان برسند ولی ندانسته‌اند که اصل واقعه دروغ و برای کرامت‌سازی برای ‌عباس بوده است.

پس به نظرم قسم دادن خدا به حق این و آن امری مرجوح است چون در قرآن و دعاهای مشهور چنین مواردی نیست و اگر مثلا یک مورد در دعای ابوحمزه و چند مورد محدود در صحیفۀ سجادیه است به نظر می‌رسد اشتباه راوی یا جعل افراد مخلص ناآگاه باشد. بله از مجموع جملات دعاها که تنها موارد محدودی عبارت «بِحَقِّ» آمده و معمولا خدا بدون واسطه صدا زده شده می‌فهمیم که احتمالا این عبارت در این دعاها جعل شده باشد.

بارها گفته‌ شده که در امور اعتقادی نیاز به یقین است و با چند روایت محدود نمی‌توان حکم داد و مورد بحث ما از امور اعتقادی است. بنابراین اگر کسی بخواهد اعتقاد پیدا کند که برای درخواست از خدا باید او را به حق این و آن قسم داد، باید برای چنین اعتقادی یقین داشت و نمی‌توان با روایات محدود علم یا یقین پیدا کرد. به ویژه که توضیح داده شد که روایات در این زمینه حتی اگر صحیح باشند ممکن است جعلی باشند.

اشکال: آیا ممکن است روایت صحیح السند ساخته شود؟

جواب: بله. مگر روایاتی به سند صحیح نداریم که ماه رمضان کمتر از سی روز نمی‌شود؟ این روایات با علم سازگار نیست. حال آیا امام صادق(ع) اشتباه گفته یا راوی اشتباه فهمیده یا جعلی صورت گرفته و مخلصانه دروغی گفته شده است؟ مسلما مورد اول نیست. بله ممکن است عده‌ای از روی جهالت یا خباثت یا اخلاص چنین مطلبی را به امام نسبت داده‌اند. همچنین روایاتی به سند صحیح آمده که قرآن تحریف شده است در حالی که این امر نیز صحیح نیست. معلوم است که کسانی این روایات را ساخته و آن را به امام نسبت داده‌اند.

پس به نظرم روایات و دعاهایی که در آنها «بحق» آمده است، اگرچه برخی صحیح السند باشد ولی متواتر نیست تا یقین‌آور باشد و با توجه به اشکالات و شبهات مطرح شده قابل اعتماد نیستند.

سؤال: خداوند در سوره اعراف فرموده است:

وَ لِلّٰهِ الْأَسْمٰاءُ الْحُسْنىٰ فَادْعُوهُ بِهٰا ﴿الأعراف‏، 180﴾

«و نیکوترین نام‌ها ویژه خداست، پس او را با آن نام ها بخوانید»

مگر ائمه، اسماء حسنای الهی نیستند؟

جواب: هیچ مسلمانی بجای بسم الله الرحمن الرحیم نمی‌گوید بسم الله الصادق الباقر. مراد از اسمای حسنای الهی صفاتی مثل رحمن و رحیم است.

یادآوری: اینکه بیان شد: ائمه را نخوانید یا خدا را به حق آنان قسم ندهید، معنایش بی‌اعتنایی نسبت به ائمه نیست، بلکه شایسته است که در دعاها به جای «بحق محمد و آل محمد» از صلوات بر پیامبر(ص) و آل او استفاده کنیم. صلوات فرستادن دلایل قرآنی متعدد و روایی صحیحی دارد، بنابراین به پیامبران و امامان اعتنا دارم و قبل و بعد از دعا به آنان صلوات می‌فرستم ولی خدا را به حق آنان قسم نمی‌دهم. پس سخن بنده این است که هرجا در دعاها «بحقّ» گفته ‌شده بجایش صلوات فرستاده شود؛ مثلا در دعاهای شب قدر و قرآن به سر گرفتن بجای گفتن «بحق هذا القرآن یا بحق من مدحته فیه یا بمحمد یا بعلی یا….» از «صلّ ….» استفاده شود. پس من چیزی از شما نمی‌گیرم که جایگزینی نداشته باشد. باید «صلّ» را جایگزین «بحقّ» کرد.

سؤال: گفتن بحق محمد و امثال آن چه اشکالی دارد؟

پاسخ: در قرآن حدود 80 دعای قرآنی وجود دارد که در حالات مختلف و از افراد گوناگونی نقل شده است و هیچ کدام این واژه را به کار نبرده‌اند، علاوه بر این مگر کسی نسبت به خدا حقی دارد که ما در دعاها آن حق را واسطه قرار دهیم؛ تازه اگر هم باشد حق مربوط به پیامبر و ائمه است و کاری به ما ندارد تا آن را مطالبه کنیم و کسی به ما اجازه نداده که حق ائمه را در دعاها وسط بکشیم.

سؤال: اگر در دعاها نمی‌توان پیامبر یا امامان را واسطه قرار داد پس رفتن به زیارت قبر آنان برای چه هدفی است؟

جواب: میان قبر پیامبر با قبر امامان فرق است. تازه میان قبر امامان با یکدیگر نیز فرق است. قبر پیامبر در مسجدی است که خودش و مسلمانان اولیه بنا کرده‌اند و جای جایش آثار او و یادآور اوست و درس‌آموز و زنده نگهدارندۀ خاطرات صدر اسلام و بالأخره روایات زیادی از خود پیامبر برای رفتن به آن مسجد و زیارت پیامبر(ص). رفتن به زیارت قبر امام حسین(ع) یک نوع یادآوری ظلم به او و همراهی با مظلوم و ضدیت با ظالم است. و زیارت قبور سایر ائمۀ اطهار برای این است که اعلام کنیم آنها امامان و پیشوایان ما هستند و به نوعی تجدید عهد با آنها و یادگیری ویژگی‌های آنان برای به کارگیری در زندگی است. علاوه بر این خداوند دعاها را در برخی مکان‌ها بیشتر قبول می‌کند و حرم ائمه چون جایی است که مردم بیشتر دعا می‌کنند احتمال برآورده شدن دعا در آنجا بیشتر است. پس اگر ما به زیارت قبر ائمه می‌رویم برای این نیست که آنها به ما چیزی بدهند.

سؤال: نظر شما در مورد زیارت جامعه چیست؟

جواب: من نمی‌دانم این زیارت به این بزرگی همه‌اش واقعا از امام صادر شده و کسی با دقت همۀ آن را نوشته و بعدی‌ها هم دقیقا رونویسی کرده‌اند و کاملا به دست ما رسیده است؟ به هر حال در زمان گذشته ضبط صوت وجود نداشته و اینکه بخواهیم بگوییم تمام کلمات این زیارت از ائمه باشد واقعا مشکل است.

درخواست از خدا با عنوان ربّ

نکتۀ دیگر در مورد دعاهای قرآنی این است که همگی با ربوبیت خدا شروع شده نه با صفات دیگر خدا و این موجب یادآوری همۀ نعمت‌هایی است که پروردگار برای پروراندن ما به ما داده است و عملا این نکته نیز در آن نهفته است که وقتی خدا پروردگار ماست خودش می‌داند که چه حاجاتی از ما را برآورده کند. پس در حاجت خواستن از خدا صفت ربوبیت بر دیگر صفات خدا ترجیح دارد چون در معنای ربّ بقیۀ صفات مثل خالقیت و رازقیت نیز نهفته است ولی اگر خدا را با صفت خالق یا رازق خواندیم تنها به همان جهت توجه کرده‌ایم.

دقت در واژۀ رَبَّكُمْ در آیه 55

در عبارت اُدْعُوا رَبَّكُمْ استفاده از واژۀ رَبَّكُمْ بجای ربّ العالمین جالب توجه است و دلالت دارد که هرکسی از دید و نگاه خودش ربّ خودش را بیاد آورد و نعمت‌هایی را که خدا به او داده است، یادآور شود. پس هریک از ما هنگام خواندن خدا باید عنایات خدا به خودمان را مدّ نظر داشته باشیم. علاوه بر این خدا با این کلمه به ما شخصیت داد چون رب را به «کُم» اضافه کرده یعنی خدا خودش را به ما اضافه کرده است. جالب است که واژۀ رب با اضافه شدن به «کُم» معرفه شده است و این بالا بردن انسان است. حتی استفاده از واژۀ رَبَّكُمْ می‌تواند با رَبَّكُمْ در آیۀ قبلی مرتبط باشد و در نتیجه می‌خواهد مسلمانان والا مقام را خطاب کند و بگوید همان ربّی را که تا به حال در سوره‌های قبلی معرفی شده بخوانید. پس خواندن ربّ العالمین یا رحمان یا ربّ الفلق یا خالق و رازق غلط نیست ولی در اینجا به خصوص با آوردن واژۀ رَبَّكُمْ می‌خواهد ربوبیت را یادآوری کند.

در جلد هشتم تفسیر التحریر و التنویر، ص131 آمده است:

و جي‏ء لتعريف الرّب بطريق الإضافة دون ضمير الغائب، مع وجود معاد قريب في قوله: تَبارَكَ اللَّهُ‏ [الأعراف: 54] و دون ضمير المتكلّم، لأنّ في لفظ الرّب إشعارا بتقريب المؤمنين بصلة المربوبية، و ليتوسّل بإضافة الرّب إلى ضمير المخاطبين إلى تشريف المؤمنين و عناية الرّب بهم كقوله: بَلِ اللَّهُ مَوْلاكُمْ‏ [آل عمران: 150].

خلاصه‌ای از ترجمه: «ربّ برای معرفه شدن به ضمیر مخاطب اضافه شد و به صورت غائب یا متکلم نیامد که بگوید ادعوه یا ادعونی چون با آوردن ربّ اشعاری دارد به اینکه مؤمنان را به ربوبیت نزدیک کند و ضمیر «کم» نیز شرافت مؤمنان را می‌رساند که پروردگار به آنها عنایت ویژه دارد مثل عبارت: بَلِ اَللّٰهُ مَوْلاٰكُمْ»(پایان)

چرایی دعا و چگونگی دعا

جالب است که فخر رازی در ابتدای تفسیر آیه 55 در تفسیر کبیر، ج14، ص133 تا 135 ده اشکال در مورد دعا مطرح کرده است مثل اینکه اصلا چرا باید دعا کرد و آیا دعا موجب تغییر نظر خدا می‌شود؟ مگر خدا نمی‌داند آینده چه می‌شود؟  اثر دعا چیست؟ همچنین دعا با علم خدا به آینده نیز منافات ندارد چون خدا می‌داند که ما دعا می‌کنیم یا نه و با توجه به همان علم کارش را پیش می‌برد. البته این‌ها بحث‌های کلامی است و بهتر است مفصل آن را در جای دیگر بحث شود. فعلا فرض ما این است که باید دعا کرد و بحث در آیۀ 55 در مورد چگونگی دعا کردن است.

البته باید دقت داشت که خداوند دنیا را با اسباب و وسائل اداره می‌کند. پس باید به اسباب توجه داشت. بله، اسباب ممکن است مادی یا معنوی باشد. اگر از اسباب استفاده کردیم به نتیجه می‌رسیم و الا خیر.

توجه به مقام درخواست و مقام اعطاء

در محل بحث باید به دو مقام توجه داشت: یکی مقام درخواست و دعا، و دیگری مقام اعطاء. وقتی ما دعا می‌کنیم باید مستقیم و بدون واسطه از خدا بخواهیم. اما در مقام اعطا ممکن است به خاطر عدم قابلیت ما، اعطاء مستقیم به ما ممکن نباشد. اینجاست که نقش اولیای الهی مطرح می‌شود. مثلا ما نمی‌توانیم وحی را دریافت کنیم و به همین خاطر باید پیامبری باشد که وحی را از خدا بگیرد و به ما برساند. ائمه واسطۀ علم آموزی و اخلاق آموزی هستند. آنها به طرق مختلف به ما علم و اخلاق می‌آموزند؛ مثلا برخورد امام حسین(ع) با حرّ تعلیم بخشش است که بفهمیم دشمنان هرچقدر دشمنی کرده باشند اگر برگشتند توبۀ آنها قبول است.

البته باید دقت داشت که در نظام اعطاء خدا خودش تصمیم می‌گیرد که از چه راهی و چقدر بدهد و ما نباید دخالت کنیم و مثلا به خدا بگوییم حاجت مرا فقط از طریق امام حسین(ع) بده. ائمه طریق هستند ولی اینکه کدامیک و چگونه و چه چیزی به ما بدهند در دست ما نیست. این جهالت است که ما بخواهیم برای خدا تعیین تکلیف کنیم که از فلان طریق به ما چیزی بده. مثلا اگر کسی بگوید جبرئیل باید وحی را برای حضرت علی(ع) می‌آورد نه برای حضرت محمد(ص)، این جهل محض است؛ زیرا  اَللّٰهُ أَعْلَمُ حَيْثُ يَجْعَلُ رِسٰالَتَهُ(انعام-124).

بحثی پیرامون کرامات اولیای الهی

سؤال این است که افرادی مثل ائمه که واسطه در هستند آیا در مقام تکوین نیز دخالتی دارند؟ جواب این است که اولیای الهی اجمالا دارای کرامت هستند ولی ما نمی‌دانیم چگونه، در چه وقت و برای چه کسانی محقق می‌شود؛ پس ما باید در هر موردی راه طبیعی آن را برویم و مثلا اگر مریض شدیم باید دکتر برویم و در عین حال از عنایات خدا ناامید نباشیم. خود ائمه نیز زمانی که بیمار می‌شدند از طبیب استفاده می‌کردند.

پس بنده نمی‌گویم در نظام تکوین امامان هیچ‌کاره‌اند، بلکه می‌گویم ما در مقام درخواست باید از خدا حاجت بخواهیم و خدا خودش تشخیص می‌دهد که از چه راهی به ما بدهد.

یادآوری: نباید امامان را به گونه‌ای معرفی کرد که انگار آنها خادم هستند و ما مخدوم. وقتی از امامان در خواست کنیم مثل اینکه آنان خادمان ما هستند. اما وقتی از خدا درخواست کنیم به فرمان او که دستور داده او را بخوانیم عمل کرده‌ایم.

اشکال: آیا شما می‌گویید در امور طبیعی تنها باید دنبال علل طبیعی رفت و نباید دعا کرد؟

پاسخ: خیر. در جملۀ اول شما «تنها» را قبول ندارم و جملۀ دوم را اصلا قبول ندارم. به عبارت روشن‌تر. در امور طبیعی باید دنبال علل طبیعی رفت و  از علل غیرطبیعی نباید ناامید بود، بنابراین دعا هم باید کرد و نباید اثر دعا را منکر شد؛ زیرا ما از اثرات اجزاء عالم بر یکدیگر اطلاع دقیق نداریم.

خاطره: مرحوم دکتر محمدعلی ابوترابی بیماری سرطان خون داشت و خودش و اطرافیانش منتظر مرگ بودند. روزی همراه چند نفر به عیادت ایشان رفتیم و من برای روحیه دادن به ایشان گفتم در جبهه وقتی رزمنده‌ای بیمار می‌شد بر استکان آب‌جوشی حمد شفا می‌خواندیم و با نبات به او می‌دادیم می‌خورد و خوب می‌شد، ناگهان خانوادۀ ایشان یک استکان آب جوش آوردند؛ گفتم آن دوستان جبهه‌ای بسیاری شهید شده و اکنون نیستند و… بالأخره حاضران حمد شفایی خواندیم و آب جوش را ایشان خورد. پس از گذشت چند روز که منتظر خبر مرگ او بودیم شنیدم ایشان خوب شده است و حدود 25 سال بعد از آن زنده بود و من این خاطره را با اجازۀ ایشان نوشتم و در زمان حیات ایشان در مجلۀ قرآنی بشارت شمارۀ 19در پاییز 1379 چاپ شد. البته نه من نه ایشان و نه دیگران نمی‌دانیم که خوب شدن ایشان اثر همین دعا به تنهایی بوده یا اثر همۀ دعاها یا چیز دیگر، ولی نباید اثرات دعا یا کرامات اولیاء الهی را منکر شد. بله، اینکه در کجا و برای چه کسی و چه مقداری محقق شود نمی‌دانیم. حتی شاید خود امامان نیز ندانند که کرامات آنها در چه موقعی و بر چه کسانی محقق می‌شود.

تفاوت دعا و سلام

اینکه گفتیم در دعا فقط باید خدا را بخوانیم غیر از سلام دادن به غیرخداست. برای سلام دادن به غیرخدا دلایل کافی وجود دارد. بنابراین سلام دادن به پیامبر(ص) و امامان جایز و بلکه مستحب است. البته اینکه آنها جواب سلام ما را می‌دهند یا نه دلیل متقنی در این زمینه -نزد من- وجود ندارد.

معنای عملی از آیه

این آیه یک خط بیشتر نیست ولی مفسران از آن نظرات مختلفی برداشت کرده‌اند که دلالت دارد آیات قرآن برای هرکسی مطلب دارد. در تفسیر کاشف از محمد جواد مغنیه، ج3، ص339 چنین آمده است:

اینکه این آیه گفته پروردگارتان را بخوانید به این معنا نیست که شخص بگوید خدایا رحمت و غفرانت را بر من نازل کن بلکه مراد از خواندن خدا این است که از خدا بترسید و تقوای الهی پیشه کنید و ملازم اوامر و نواهی او باشید. و مراد از تضرع این نیست که بگوییم خدایا من به درگاه تو تضرع می‌کنم و به تو پناه می‌برم بلکه مراد این است که در آنچه می‌گوییم و انجام می‌دهیم صادق و مخلص باشیم. و اما مراد از خفیة این است که کارهای خوبمان را به کسی نگوییم و آن را برای مردم علنی نکنیم. (پایان)

 طبق این تفسیر دعا از معنای لفظی خارج شده و یک عمل است. در واقع مراد آیه حقیقت دعاست و دعا به معنای اتصال به خداست مثل کسی که برای نجات پیدا کردن از افتادن از کوه خود را به طنابی متصل کرده است. طبق این معنا دعا خودش ایمان‌زاست و اگر در دین گفته شده دعا کنید منظور همین است که ایمان و عمل صالح ما بالا رود و والا شود. پس اینکه ما فقط دعاهای مادی می‌کنیم اینها مقصد اصلی دعا نیست و اتفاقا در دعاهای قرآنی و دعاهای امامان چنین دعاهای مادی مشاهده نمی‌شود. باید توجه داشت که لفظ دعا برای این است که هدف گم نشود.

تفاوت درخواست و دعا

باید توجه داشت که درخواست و دعا دو چیز هستند. بسیاری از دعاهای مطرح شده از امامان جملات معرفتی است که مقام انسان را بالا می‌برد و اگر در مواردی درخواستی مطرح شده است آن هم معرفتی و برای بالا بردن معرفت است و ممکن است ما اصلا از آنها تصور روشنی نداشته باشیم و آنها را نفهمیم مثل مناجات شعبانیه. و اما برخی از چیزها هست که ما آنها را می‌فهمیم و از خدا درخواست می‌کنیم مثل نیازهای مادی. به نظر می‌رسد آیۀ مورد بحث این دستۀ دوم را شامل نمی‌شود چون چنین درخواست‌هایی به تضرّع و پنهانی بودن نیاز ندارد بلکه چنین درخواست‌هایی نیاز به بیان علنی دارد تا بقیه بفهمند و کمک کنند. پس «دعا» خواندنی است که موجب کمال شود.

حالت دعا و نظرات مختلف در مورد تَضَرُّعاً وَ خُفْيَةً

تَضَرُّعاً وَ خُفْيَةً می‌تواند حال باشد یا مفعول‌لأجله یا … در صورت اول حالت دعا کننده را بیان کند. علامه طباطبایی گفته‌اند تضرعا چون مقابل خفیة آمده به معنای با صدای بلند است یعنی خدا را، هم با صدای بلند بخوانید و هم با صدای آهسته. یعنی در هر حالتی. در این صورت واو در تَضَرُّعاً وَ خُفْيَةً به معنای «اَو» است یعنی خدا را -چه با صدای بلند و چه آهسته- بخوانید. طبق این معنا آنچه مهم است دعا و خواندن خداست. طبیعتا بلند خواندن خدا در اینجا منظور زمان و وقت و صورتی است که نتوان خدا را آهسته خواند و فریاد از درون بیرون می‌جهد، مثل کسی که در بدترین شرائط قرار گرفته و مثلا فرزند خود را از دست داده و مالش را سیل برده است و… که نمی‌تواند آهسته و آرام با خدا سخن بگوید.

در جلد هشتم ترجمۀ تفسیر المیزان، ص198 آمده است:

«(ادْعُوا رَبَّكُمْ تَضَرُّعاً وَ خُفْيَةً…) تضرع از ضراعت و به معناى اظهار ضعف و ذلت است. خفية به معناى پنهانى و است، و بعيد نيست كنايه از همان تضرع باشد و غرض از ذكرش تاكيد همان اظهار ذلت و عجز باشد، چون شخص متذلل همواره در اثر ذلت و خوارى در صدد پنهان ساختن خويش است.»(پایان)

خاطره: زمانی که خبر دستگیری فرزندم را شنیدم[2] نمی‌توانستم جلو خانواده گریه کنم تا روحیۀ خود را نبازند. به همین خاطر در مواقع تنهایی که هیچ‌کس نبود و صدایم را کسی نمی‌شنید گریه می‌کردم. پس تضرع و خفاء با هم هستند، نه دو حالت مقابل هم.

و اما علامه در ادامه در همان صفحه گفته است:

«دستور داد عبادت را با تضرع و زارى انجام دهند و تضرع و زارى هم علنى و به صداى بلند كه منافى با ادب عبوديت است نبوده باشد، البته اين معنا در صورتى است كه واو براى جمع باشد، و اما اگر واو براى تنويع باشد معناى آيه چنين مى‌شود: بايد خداى را عبادت كنند، يا علنا و به صداى بلند و يا آهسته. ممكن هم هست منظور از تضرع عبادت با صدا باشد و بگوييم معناى آيه اين است كه: عبادت بايد آهسته انجام شود نه با صدا مگر اينكه از در تضرع و زارى باشد كه در آن صورت صدا داشتن عيب ندارد.»(پایان عبارت با کمی اختصار)

 در تفسیر التحریر و التنویر،ج8، ص131 آمده است:

و التّضرّع: إظهار التّذلل بهيئة خاصة، و يطلق التّضرع على الجهر بالدّعاء لأنّ الجهر من هيئة التّضرع، لأنّه تذلّل جهري، و قد فسّر في هذه الآية و في قوله في الأنعام [63]:تَدْعُونَهُ تَضَرُّعاً وَ خُفْيَةً بالجهر بالدّعاء، و هو الذي نختاره لأنّه أنسب بمقابلته بالخفية، فيكون أسلوبه وفقا لأسلوب نظيره في قوله‏ ادْعُوهُ خَوْفاً وَ طَمَعاً [الأعراف: 56]

خلاصه‌ای از ترجمه: «تضرع اظهار ذلت و خواری محض با هیأت خاص است. و تضرع به دعای جهری نیز گفته شده است چون جهری دعا کردن شکلی از تضرع است. در اینجا و در آیۀ 63 انعام معنای دوم را اختیار می‌کنیم چون با خفیة که نقطۀ مقابل آن است سازگارتر است.»(پایان)

مفردات راغب،ص506 گفته است:

ضَرَعَ‏ الرّجلُ‏ ضَرَاعَةً:ضَعُفَ و ذَلَّ، فهو ضَارِعٌ‏، و ضَرِعٌ‏، و تَضَرَّعَ‏:أظهر الضَّرَاعَةَ.

خلاصۀ ترجمه: «تضرع اظهار ضراعت است و ضراعت یعنی ضعف و سستی» (پایان)

پس تضرع یعنی اظهار خواری و ضعف. و باید در چنین حالتی خدا را خواند یعنی خدا را به گونه‌ای بخوانیم که دلالت داشته باشد ما در مقابل خدا چیزی نیستیم.

تضرع حالت یا هدف؟

تا حال بیان شد که تضرع حالت دعا کننده است. اکنون به احتمال دیگر می‌پردازیم. برخی تَضَرُّعاً وَ خُفْيَةً را مفعول‌له گرفته‌اند یعنی خدا را به خاطر رسیدن به حالت تضرع بخوانید. البته این معنا با خفیة چندان سازگار نیست چون خواندن خدا برای رسیدن به خفیة معنای صحیحی ندارد.

بعضی دیگر تَضَرُّعاً وَ خُفْيَةً را مفعول مطلق نوعی گرفته‌اند به این صورت: ادعوا ربکم دعاءَ تضرّع و خفیة یعنی خدا را به نحو تضرع بخوانید که نوع دعای شما تضرع و خفیة باشد.

اینکه هرکسی این دو کلمه را به گونه‌ای معنا کرده معلوم است که رسیدن به معنای این دو کلمه سخت است.

معنای تضرع و خفیه و منظور از دعای متضرعانه

در رابطۀ با معنای تضرعا و خفیة نظرات مختلفی وجود دارد. به خصوص در اینکه خفیة چگونه باید معنا شود بحث‌های زیادی بین مفسران مطرح شده است. آیا خفیة یعنی کسی نشوند که در این صورت در جایی که کسی نیست می‌توان با صدای بلند دعا کرد؟ آیا خفیة یعنی کسی دعا کردن ما را نبیند که در این صورت نمی‌توان در مسجد یا در عرفات که مردم هستند دعا کرد و این مسلما اشتباه است؛ به خصوص اینکه دعاهایی از پیامبر(ص) و ائمه نقل شده که دلالت دارد دیگران دعای آنها را شنیده‌اند.

در مجمع البیان مجلد2 ص 429 نقل کرده که پیامبر(ص) در بین رزمندگان بود که بر یک وادی مشرف شدند و مسلمانان با صدای بلند تکبیر و لا اله الا الله گفتند. پیامبر(ص) فرمود: شما با شخصص کر و غائب صحبت نمی‌کنید. بلکه با شنوایی که نزدیک شماست سخن می‌گویید.(پایان)

از این حدیث می‌فهمیم مراد از خفیة صدای آهسته است نه اینکه دیگران ما را نبینند یا دعای ما را نشنوند. پس به نظر می‌رسد مراد از خفیة این است که دعا باید آهسته باشد. یعنی در دعا نباید صدا را بلند کرد یا داد زد.

اشکال: در روایتی در کتاب کافی، ج2، ص493 از امام صادق(ع) از پیامبر(ص) نقل شده که صلوات بلند، نفاق را از بین می‌برد.

پاسخ: بر فرض که سند این حدیث صحیح باشد وقتی در مقابل آیۀ قرآن باشد باید توجیه شود و توجیهش این است که دعوت به صلوات بلند موسمی و مربوط به زمان خاصی است. شاید بعد از شهادت امام حسین(ع) در حکومت عبدالله بن زبیر که حتی بردن نام رسول الله ممنوع شده بود دستور داده شد صلوات را بلند بفرستید تا شیعیان و  طرفدارانشان مشخص باشند، ولی امروزه آرام و بلند صلوات فرستادن موضوعیتی ندارد. البته طبق نظری که می‌گوید خبر واحد می‌تواند قرآن را تخصیص بزند ممکن است کسی بگوید این روایت، قرآن را تخصیص می‌زند ولی بنده این مبنا را قبول ندارم و نظرم این است که این روایت موسمی است.

اما اینکه امروزه گفته می‌شود بلند صلوات بفرستید از باب دعا  نیست بلکه شاید از باب شعار باشد و یا نوعی ابزار باشد برای ساکت کردن زنان در مسجد. در واقع از صلوات بلند قصد ثواب نداریم. شیعه با توجه به اینکه از اول در مبارزه بوده قصد خودنمایی داشته و به همین خاطر اهل شعار شده است و بجای عمل مخلصانه خودنمایی می‌کند. در واقع متأسفانه آنچه در شیعه اصل است، شعار و ابزار می‌باشد و عمل مخلصانه به فرع تبدیل شده است؛ این در حالی است که دین نمی‌خواهد این چیزها ابزار باشد بلکه قرار است هدف باشد یا حداقل ابزاری برای رسیدن به خدا باشد نه ابزاری برای به سکوت کشاندن زنان یا رسیدن به حکومت. حتی اگر قرار است برای این و آن دعا کنند باید آرام گفته شود ولی چون می‌خواهند شعار هم باشد بلند می‌گویند.

البته این حرف‌ها بر فرضی است که «خُفیةً» به معنای مخفیانه باشد ولی ممکن است کسی بگوید خفیة به معنای داد نزدن است.

 

نظر نگارنده در معنای تضرع

به نظر من با توجه به اینکه ضرع به معنای شیر دادن است پس تضرع یعنی بسیار شیر خواستن. بنابراین شاید آیه معانی گفته‌شده تا کنون را نمی‌خواهد بگوید بلکه می‌خواهد بگوید مثل بچه‌ای که بسیار گرسنه است و بسیار شیر می‌خواهد دعا کنید. بچه وقتی شیر بخواهد کاری به اطرافش ندارد بلکه تنها دنبال رفع احتیاجش است. ما نیز در دعا باید این حالت درونی را داشته باشیم که احتیاج خودمان به خدا را بفهمیم. زمانی دعای ما با تضرع همراه است که بفهمیم هر آنچه داریم از اوست مثل کسی که با طنابی به بالا متصل است و می‌داند که اگر یک لحظه طناب را رها کند نابود می‌شود.

حکم شرعی بلند یا آهسته خوانددن دعا

اشاره به این نکته نیز خالی از لطف نیست که خواندن خدا با صدای بلند یا آهسته عرفی است و مثلا خفیة در دعا یعنی فریاد نزنید نه اینکه اصلا صدایی از انسان در نیاید. در مواقعی که کسی اطراف انسان نیست خفیة به این معناست که صدای ما معمولی باشد و اگر افرادی اطراف ما هستند خفیة به این معناست که صدا به اندازه‌ای باشد که دیگران اذیت نشوند. پس آنچه عرف از آیه می‌فهمد می‌تواند ملاکی در رابطه با صدای نمازخوان باشد.

خرافات دعاخوانی

امروزه خرافات زیادی در بین مردم است و سعی می‌کنند با ایجاد حالات خاصی -از موجودی که برایشان مقدس است- حاجت بگیرند. مثلا در اصفهان امام زاده ماستی و در جای دیگر امام‌زاده قلقلی و در جای دیگر … وجود دارد. در اولی برای رسیدن به خواسته کنار قبری می‌روند و ماست می‌خورند و در دومی کنار قبری قِل می‌خورند و حتی در کلیپ‌ها امام زاده کتکی نشان داده می‌شود که باید برای رسیدن به درخواست آن ضریح را کتک زد. اینها در حالی میان ما مسلمانان وجود دارد که قرآن با صراحت می‌گوید خدا را در حالت تضرع و مخفیانه بخوانید.

وجه تأکید در جملۀ إِنَّهُ لاٰ يُحِبُّ الْمُعْتَدِينَ

اینکه در جملۀ إِنَّهُ لاٰ يُحِبُّ الْمُعْتَدِينَ از «اِنّ» که حرف تأکید است استفاده شده دلالت دارد که این مطلب منکرانی دارد یعنی عده‌ای هستند که مثلا می‌گویند باید با صدای بلند دعا کرد.[3] علاوه بر این جملۀ مورد بحث نوعی تعلیل را بیان می‌کند یعنی چون خدا متجاوزان را دوست ندارد نباید در دعا از حدّ تجاوز کرد.

وجه استفاده از عبارت إِنَّهُ لاٰ يُحِبُّ… بجای إِنَّهُ يُحِبُّ …؟

سؤال: آیا بهتر نبود بجای إِنَّهُ لاٰ يُحِبُّ الْمُعْتَدِينَ برای تشویق به دعا از عبارت إِنَّهُ يُحِبُّ استفاده می‌کرد و مثلا می‌گفت: إِنَّهُ يُحِبُّ التوابین یا إِنَّهُ يُحِبُّ الدّاعین؟

توضیح سؤال: در جایی که بحث گناه و ظلم مطرح است بهتر است از عبارت إِنَّهُ لاٰ يُحِبُّ استفاده شود ولی اینجا که بحث توصیه به دعا مطرح است باید می‌گفت: خدا دعا کنندگان را دوست دارد. حتی اگر قرار است از عبارت إِنَّهُ لاٰ يُحِبُّ استفاده شود باید می‌گفت خدا کسانی که از دعا دوری می‌کنند را دوست ندارد نه اینکه بگوید خدا معتدین را دوست ندارد.

پاسخ: گاهی اوقات قرآن از جملاتی استفاده می‌کند که ظاهرا ناسازگار است تا جواب کسانی را بدهد که فکر می‌کنند می‌توانند مثل قرآن را بیاورند مثل شخصی که کاتب وحی بود و چون چند جمله‌ای از آخر آیات قرآن را پیش‌گویی کرده بود ادعای پیامبری نموده بود و به همین خاطر از مدینه به مکه رفت ولی هیچ‌گاه نتوانست مثل قرآن را بیاورد. به هر حال در قرآن بعضا جملاتی آمده که در ظاهر ناسازگار است تا مدعیان نبوت که به دنبال سازگار کردن جملات هستند، نتوانند مثل آنها را بیاورند. البته با اینکه برخی جملات قرآن ظاهرا ناسازگار است ولی باطنا سازگار است و نکته‌‌هایی در آن نهفته است. از جمله تفسیر التحریر و التنویر،ج8، ص132 چنین گفته است:

و جملة إِنَّهُ لا يُحِبُّ الْمُعْتَدِينَ‏ واقعة موقع التّعليل للأمر بالدّعاء، إشارة إلى أنّه أمر تكريم للمسلمين يتضمّن رضى الله عنهم، و لكن سلك في التّعليل طريق إثبات الشّي‏ء بإبطال ضدّه، تنبيها على قصد الأمرين و إيجازا في الكلام.

خلاصۀ حرف ایشان این است که در اینجا إِنَّهُ لاٰ يُحِبُّ گفته تا علاوه بر تکریم مسلمانان و رضایت از آنان چندین إِنَّهُ يُحِبُّ را در بر داشته باشد. پس وقتی خداوند در اینجا گفته معتدین را دوست ندارم عملا نقطۀ مقابل آن را می‌فهمیم که چه کسانی را دوست دارد و در واقع چند برابر مطلب یاد می‌گیریم.

موارد استعمال إِنَّهُ لاٰ يُحِبُّ در قرآن

در قرآن 23 آیه داریم که در آن عبارت إِنَّهُ لاٰ يُحِبُّ بکار رفته است و البته در این 23 آیه به 13 گروه اشاره شده که خدا آنها را دوست ندارد چرا که برخی از آنها تکرار است. شاید مواردی که خدا به صورت تکراری بیان کرده که آنها را دوست ندارد دلالت دارد که خدا از آن موارد خیلی تنفر دارد و در واقع نوعی تأکید در دوست نداشتن را برساند. بد نیست به صورت اجمالی به این موارد اشاره کنیم:

عبارت إِنَّهُ لاٰ يُحِبُّ الْمُعْتَدِينَ سه بار در قرآن تکرار شده که یکی از بیشترین تکرارهای لاٰ يُحِبُّ را دارد. در مورد ظالمان نیز سه مرتبه همین عبارت آمده است. همچنین در مورد مفسدان دو مرتبه و در مورد فساد یک مرتبه آمده است. دو بار نیز تعبیر لاٰ يُحِبُّ برای کافران آمده و البته یک بار برای کُلَّ کَفَّار اَثِیم آمده است.

شما می‌توانید با یک جستجوی ساده این موارد را پیدا کنید. به هر حال با توجه به تکرار این مطلب که خدا معتدین را دوست ندارد می‌فهمیم کسانی که در دعا تجاوز می‌کنند خداوند واقعا آنها را دوست ندارد.

معنای انتساب حبّ به خدا

حبّ حالتی انعطافی در درون انسان است که وقتی چیزی را دوست دارد یا ندارد عکس العملی از خود نشان می‌دهد و به نوعی منفعل می‌شود. حال استعمال این واژه برای خدا به چه معناست؟ آیا خدا که معتدین را دوست ندارد یا محسنین را دوست دارد به این معناست که منفعل می‌شود؟

جواب این است که طبیعتا خدا انفعالی ندارد چون اگر چنین باشد محتاج خواهد بود. پس باید در انتساب این صفت به خدا و معنای آن دقت لازم به عمل آید. به نظر می‌رسد که باید لازمۀ معنای حبّ را در ارتباط با خدا مدّ نظر قرار دهیم و بگوییم وقتی خدا کسی را دوست دارد به این معناست که خدا کاری می‌کند که آن شخص پیشرفت کند. پس نباید مستقیما خود دوست داشتن که حالتی نفسانی است در ارتباط با خدا مطرح شود بلکه لازمۀ آن مطرح است. وقتی خداوند پیامبر اکرم(ص) را دوست دارد کاری کرده که نام پیامبر(ص) تا ابد در جهان می‌درخشد و همه جا محبوب است تا جایی که غیر مسلمانان نیز در مورد پیامبر(ص) کتاب‌های فراوانی نوشته‌اند. از آن طرف وقتی خدا کسی را دوست ندارد موجب می‌شود که آن شخص رشد نکند و کسی او را دوست نداشته باشد. متأسفانه ما ایرانی‌ها کاری کرده‌ایم که خیلی از مردم جهان ما را دوست ندارند و باید احتمال دهیم بر خلاف خیالات باطل ما، واقعا انسان‌های خوبی نبوده‌ایم که این چنین شده است. شاید ما محبوب خدا نبوده‌ایم که حتی باران خودش را بر ما نمی‌باراند. البته متأسفانه کشور دست کسانی است که فکر می‌کنند محبوب خدا هستند ولی در واقع با کارهایشان موجب شده‌اند نتایج بدی برای کشور به بار آید که بیشتر نشان از عدم محبوبیت ما در نزد خدا دارد.

معنای کلمۀ معتدین و مصادیق اعتداء در دعا

در کتاب التحقیق فی کلمات القرآن الکریم،ج8، ص63 در مورد معنای معتدین چنین گفته است:

ان الاصل الواحد فی المادة: هو تجاوز الی حقوق الآخرین.

ترجمه: «ریشۀ اصلی این کلمه تجاوز به حقوق دیگران است.»

با توجه به این معنا باید مصادیق معتدین در آیۀ مورد بحث را بدست آوریم. بنده مواردی که می‌توان از معنای معتدین در آیه تصور کرد را بیان می‌کنم تا در مورد آنها بحث کنیم:

  1. کسی که اصلا دعا نکند.
  2. کسی که بجای خدا بت را صدا بزند.
  3. کسی که خدا و غیر خدا را با هم بخواند.
  4. کسی که خدا را به تنهایی می‌خواند ولی او را به حق غیر خدا قسم می‌دهد.
  5. کسی که خدا را بدون تضرع بخواند.
  6. کسی که خدا را بدون خفیة بخواند.
  7. کسی که در دعا زیاده روی کند.
  8. کسی که به اندازه دعا کند ولی مقامی بالاتر از مقام خودش بخواهد مثل اینکه مقام پیامبر اکرم(ص) را بخواهد.
  9. کسی که دعا بر علیه دیگران بخواند.
  10. کسی که در دعا صدایش را زیاد بالا کند و زیاد ضجه بزند.
  11. کسی که در دعا جزئیات را از خدا بخواهد مثل اینکه حورالعین با صفات خاصی بخواهد.

باید بررسی کرد که کدامیک از موارد گفته شده مصداق اعتداء است؟

کسی که اصلا دعا نکند جزو معتدین نیست. بله دعا نکردن کار بدی است و مصداقی از تکبر است ولی اعتداء حساب نمی‌شود، چون متعرض حقوق دیگران نشده است.

و اما کسی که در دعا غیر خدا را بخواند حتما اعتداء مرتکب شده است چه خواندن غیر خدا به تنهایی باشد یا به همراه خدا باشد. حتی اگر غیر خدا مثل مردگان به صورت مستقل مورد دعا قرار نگیرند باز مصداقی از اعتداء است چون دلیلی بر خواندن مردگان و حاجت خواستن از آنها وجود ندارد و دلایلی که برای اثبات این مطلب از قرآن آورده می‌شود هیچ‌یک دلایل صحیحی نیست. ما این دلایل را در جای خود مورد بررسی قرار داده‌ایم که در این زمینه می‌توانید به تفسیر آیه 64 سوره نساء مراجعه نمایید.

مورد دیگر این است که اگر کسی بدون تضرع دعا کند به خاطر اینکه این حالت برایش ایجاد نمی‌شود اعتداء نیست چون چنین امری تجاوز به حقوق خدا یا دیگران نیست.

و اما اگر کسی خدا را بدون رعایت قید خفیة خواند و در واقع بلند دعا کرد اگر دیگران اذیت شوند تعدی به حقوق آنهاست ولی اگر موجب اذیت دیگران نشود اعتداء نیست.

زیاده روی در دعا کردن به این صورت که چیزهای زیادی از خدا بخواهد این نیز اگر موجب ظلم به دیگران نشود اعتداء نیست الا اینکه کسی به خاطر وقت گذاشتن زیاد برای دعا از کارهای دیگرش باز بماند که نوعی تعدی به حق خود یا دیگران است.

دعا و درخواست آنچه بالاتر از شأن خود فرد است تعدی از حدّ و نوعی اعتداء است ولی اینکه تجاوز به حقوق دیگران باشد دقیقا نمی‌دانیم. مثلا اگر کسی رسیدن به مقام پیامبر(ص) را بخواهد اگر این امر به معنای پایین آوردن مقام پیامبر(ص) باشد تعدی است و الا خیر.

و اما دعا بر علیه دیگران مثل لعن کردن در حقّ مؤمنان حتما تعدی حساب می‌شود. حتی لعن کردن غیر مسلمانان نیز مصداقی از اعتداء است، مگر اینکه دلیل محکمی بر جوازش باشد. واقعا چرا باید بر علیه غیر مسلمانان دعا کرد؟

ضجه زدن و سر و صدا راه انداختن در دعا اگر موجب اذیت دیگران شود تعدی است.

و اما درخواست نعمت‌های بهشتی با جزئیات جزو تعدی نیست اگرچه جزو جهالت است چرا که ما اصلا به جزئیات عالم آخرت آگاه نیستیم.

پس برخی از موارد ذکر شده غلط و برخی تعدی و برخی لغو است. بله، قدر متیقن در معنای معتدین این است که کسی در دعا کردن مزاحم دیگران شود. پس اینکه در محافل و مجالس ما دعاها با سر و صدا همراه است و موجب اذیت دیگران می‌شود اصلا صحیح نیست و شاید به همین خاطر است که دعاها مستجاب نمی‌شود.

آیات مشابه: آیۀ 205 سوره اعراف و آیه 110 سوره اسراء

بد نیست به مناسبت بحث، به دو آیۀ مرتبط اشاره کنیم. در آیه 205 سوره اعراف آمده است:

وَ اذْكُرْ رَبَّكَ فِي نَفْسِكَ تَضَرُّعاً وَ خِيفَةً وَ دُونَ الْجَهْرِ مِنَ الْقَوْلِ بِالْغُدُوِّ وَ الْآصٰالِ وَ لاٰ تَكُنْ مِنَ الْغٰافِلِينَ﴿الأعراف‏، 205﴾

«و پروردگارت را در دِلَت از روی فروتنی و بیم و به صدایی غیربلند در بامدادان و شامگاهان یاد کن و از غافلان مباش.»

همچنین در آیه 110 سوره اسراء آمده است:

وَ لاٰ تَجْهَرْ بِصَلاٰتِكَ وَ لاٰ تُخٰافِتْ بِهٰا وَ ابْتَغِ بَيْنَ ذٰلِكَ سَبِيلاً﴿الإسراء، 110﴾

«و نمازت را نه با صدای بلند بخوان و نه با صدای آهسته؛ [بلکه] میان این دو [صدا] راهی میانه بجوی.»

این دو آیه نیز مربوط به آداب دعا و نماز است و اینکه نباید در نماز صدا بالا برود. عبارت دُونَ الْجَهْرِ مِنَ الْقَوْلِ در آیه 205 سوره اعراف دلالت دارد که دعا نباید با صدای بلند باشد که همان تعبیر خفیة در آیۀ مورد بحث است. پس در مجموع یکی از آداب دعا این است که به صدای غیربلند باشد. بنابراین اینکه به ما می‌گویند بلند بگو یا الله تا صدای شما به عرش برسد صحیح نیست. اینکه فکر کنیم خدا در آسمان‌هاست و ما باید صدای خود را بلند کنیم تا به او برسد تفکری اشتباه است. باید با فروتنی به خدا برسیم نه با بلند کردن صدا.

اگر شما ربناهای قرآنی را دقت کنید مشاهده می‌کنید که انبیاء و اولیاء همگی این آداب دعا را رعایت می‌کردند و خدا را با فروتنی و آرامی می‌خواندند. شما می‌توانید مجموع این ربناها را در کلیپ‌های پنج دقیقه‌ای در کانال تلگرام و اینستاگرام بنده مشاهده کنید. یکی از آن موارد دعای حضرت موسی است که وقتی از ترس فرعونیان به مدین فرار کرد و گرسنه بود شاید برای دریافت نانی برای دو زن از چاه، آب کشید و آنان چیزی به او ندادند و او با وجود احتیاج فراوان چنین دعا کرد:

رَبِّ إِنِّي لِمٰا أَنْزَلْتَ إِلَيَّ مِنْ خَيْرٍ فَقِيرٌ  ﴿القصص‏، 24﴾

«پروردگارا! به آنچه از خیر بر من نازل ‌کنی، نیازمندم.»

جالب است توجه شود که موسی حتی از خدا به طور صریح درخواست نکرد بلکه تنها از نیاز خود سخن گفت.

در دعای حضرت ایوب نیز چنین آمده است:

وَ أَيُّوبَ إِذْ نٰادىٰ رَبَّهُ أَنِّي مَسَّنِيَ الضُّرُّ وَ أَنْتَ أَرْحَمُ الرّٰاحِمِينَ﴿الأنبياء، 83﴾

«و ایوب را [یاد کن] هنگامی که پروردگارش را ندا داد که مرا آسیب و سختی رسیده و تو مهربان‌ترین مهربانانی.»

در اینجا نیز ایوب با وجود مشکلات فراوان هیچ درخواستی نمی‌کند و تنها گفت که به من ضرر رسیده و تو ارحم الراحمین هستی.

و اما فرض کنید آیات قرآن در مورد اینکه نباید دعا با صدای بلند باشد وجود نداشت و تنها این آیه در سوره لقمان وجود داشت که می‌فرماید:

وَ اغْضُضْ مِنْ صَوْتِكَ إِنَّ أَنْكَرَ الْأَصْوٰاتِ لَصَوْتُ الْحَمِيرِ﴿لقمان‏، 19﴾

«و از صدایت بکاه که بی‌تردید ناپسندترین صداها صدای خران است.»

اطلاق این آیه صدای بلند هنگام نماز و دعا را نیز شامل می‌شود و دلالت دارد که در دعا و نماز نباید صدا بلند شود.

حلّ تعارض آیه 55 اعراف با آیه 110 اسراء

سؤال: در آیه 55 سوره اعراف آمده است که خدا به صورت خفیة خوانده شود ولی در آیه 110 سوره اسراء آمده است که در نماز نباید خدا خفیة خوانده شود. آیا این دو با هم تعارض ندارند؟

پاسخ: می‌توان گفت: 1. آیه 55 سوره اعراف مربوط به دعاست که معنای عامی دارد ولی آیه 110 سوره اسراء مربوط به نماز است که خاص است و با خاص عام تخصیص می‌خورد. پس ممکن است گفته شود که دعاهای غیر نماز مخفیانه خوانده شود ولی نماز باید به صورتی خوانده شود که نه بلند باشد و نه آهسته.

  1. خطاب ادعوا در آیۀ 55 سوره اعراف جمع است و مجموع مسلمانان را شامل می‌شود ولی خطاب آیه 110 سوره اسراء به پیامبر(ص) است و به ایشان دستور داده که تو نمازت را -وقتی جماعت می‌خوانی- بلند یا آهسته نخوان بلکه با صدای متوسط بخوان. پس شاید عبارت وَ لاٰ تَجْهَرْ بِصَلاٰتِكَ وَ لاٰ تُخٰافِتْ بِهٰا مخصوص پیامبر(ص) -آن هم در نماز جماعت- باشد چون بالاخره ایشان وظیفۀ تبلیغ دارد و باید به گونه‌ای نماز بخواند که دیگران بشنوند و یاد بگیرند. پس پیامبر(ص)، هم نماز می‌خوانده و هم آموزش می‌داده است، ولی برای دیگران لزومی به بلند خواندن دعا و نماز نیست.

شاهد این جواب دوم آیه 205 همین سوره اعراف است که می‌فرماید:

وَ اذْكُرْ رَبَّكَ فِي نَفْسِكَ تَضَرُّعاً وَ خِيفَةً وَ دُونَ الْجَهْرِ مِنَ الْقَوْلِ بِالْغُدُوِّ وَ الْآصٰالِ… ﴿الأعراف‏، 205﴾

«و پروردگارت را در دلت از روی فروتنی و بیم و به صدایی غیربلند در بامدادان و شامگاهان یاد کن…»

این آیه مربوط به نماز نیست بلکه مطلق یاد خدا یا ذکر را بیان می‌کند. با توجه به این آیه جواب دوم بهتر است. پس پیامبر(ص) در دعاهایش مثل ما باید آهسته دعا کند ولی نماز جماعتش را باید متوسط نه بلند و نه آهسته بخواند. پس امر در آیه 110 سوره اسراء متوجه پیامبر(ص) و مربوط به نماز جماعت است.

سؤال: آیا اینکه امام جماعت نماز صبح و مغرب و عشاء را بلند می‌خواند اشکال دارد؟

جواب: خیر، اگر بلند خواندن امام جماعت پیروی از سنت پیامبر(ص) یا برای آموزش باشد اشکال ندارد و از باب تنقیح مناط می‌توان این حکم را از پیامبر(ص) به امام جماعت سرایت داد. بله اینکه همه، چه نمازگزار و چه امام جماعت نماز ظهر و عصر را آهسته و نماز صبح و مغرب و عشاء را بلند می‌خوانند به نظرم وجهی ندارد و روایات ذیل این بحث این روش را نمی‌رساند.

ناگفته نماند که اهل سنت این کار را مستحب می‌دانند ولی شیعه این کار را واجب می‌داند و روایت محکمی که این وجوب را برساند نداریم. مثلا در برخی روایات آمده که نماز مغرب و عشاء برای این باید بلند خوانده شود که هوا تاریک است و ممکن است کسی به نمازگزار برخورد کند. یا صدا را بشنود و به جماعت حاضر شود. این دلایل امروزه اصلا مطرح نیست و بنابراین اینکه برخی نمازها آهسته و برخی بلند خوانده شود دلیل محکمی ندارد و به همین دلیل بنده در رسالۀ خودم نوشته‌ام که آهسته یا بلند خواندن هر نمازی اشکالی ندارد. البته این مطلب را سال‌ها پیش در رساله نوشته‌ام ولی الآن فکر می‌کنم باید به صورت دیگری نوشته شود و آن اینکه بگوییم نماز فرادی همیشه آهسته خوانده شود چون دلیلی برای بلند خواندن نماز فرادی نداریم ولی همۀ نمازهای جماعت چه ظهر و عصر و چه صبح و مغرب و عشاء توسط امام جماعت با صدای غیربلند خوانده شود.

روایات و نقل‌های تفسیر الدر المنثور در معنای آیه 55

در کتاب الدر المنثور، ج3، ص92 و 93 در ذیل آیۀ مورد بحث در معنای جملۀ إِنَّهُ لاٰ يُحِبُّ الْمُعْتَدِينَ و به طور کلی آداب دعا روایاتی آورده که بد نیست به برخی از آنها اشاره شود. البته به نظر می‌رسد برخی از این روایات نظر صحابه باشد نه اینکه ضرورتا پیامبر(ص) فرموده باشد. به هر حال در این تفسیر در ذیل آیۀ مورد بحث چنین آمده است:

إِنَّهُ لا يُحِبُّ الْمُعْتَدِينَ‏ يقول لا تدعوا على المؤمن و المؤمنة بالشر اللهم اخزه و العنه و نحو ذلك فان ذلك عدوان‏ و أخرج ابن جرير و ابن أبى حاتم عن أبى مجلز في قوله‏ إِنَّهُ لا يُحِبُّ الْمُعْتَدِينَ‏ قال لا تسألوا منازل الأنبياء و أخرج ابن أبى حاتم عن زيد بن أسلم قال‏ كان يرى ان الجهر بالدعاء الاعتداء و أخرج عبد بن حميد و أبو الشيخ عن قتادة إِنَّ رَبَّكُمُ اللَّهُ الَّذِي خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ‏ إلى قوله‏ تَبارَكَ اللَّهُ رَبُّ الْعالَمِينَ‏ قال لما أنبأكم الله بقدرته و عظمته و جلاله بين لكم كيف تدعونه على تفئه ذلك فقال‏ ادْعُوا رَبَّكُمْ تَضَرُّعاً وَ خُفْيَةً إِنَّهُ لا يُحِبُّ الْمُعْتَدِينَ‏ قال تعلموا ان في بعض الدعاء اعتداء فاجتنبوا العدوان و الاعتداء ان استطعتم و لا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ‏ قال و ذكر لنا ان مجالد بن مسعود أخا بنى سليم سمع قوما يعجون في دعائهم فمشى إليهم فقال ايها القوم لقد أصبتم فضلا على من كان قبلكم أو لقد هلكتم فجعلوا يتسللون رجلا رجلا حتى تركوا بقعتهم التي كانوا فيها.

خلاصه‌ای از ترجمه: «برخی گفته‌اند: معتدین کسانی هستند که برای مؤمنان دعای شرّ بکنند مثل اینکه کسی بگوید خدایا فلان مؤمن را لعن کن یا خوار کن. دیگرانی نیز گفته‌اند مراد این است که درجات انبیاء را نخواهید. معنای دیگر این است که بلند کردن صدا در دعا مصداقی از اعتداء در دعاست. معنای دیگر این است که این آیه با آیۀ قبلی مرتبط است به این صورت که وقتی در آیۀ قبلی خداوند معرفی گردید انسان خودش می‌فهمد که باید خدا را بخواند. به همین خاطر در آیۀ مورد بحث کیفیت دعا بیان گردیده و گفته که در بعضی از دعاها اعتداء است و باید از عدوان در دعا مثل لعن کردن دیگران و اعتداء در دعا مثل بلند کردن صدا دوری کنید. ابن سلیم شنید که گروهی در دعا خیلی ضجه می‌زدند. نزد آنها رفت و پرسید: آیا می‌خواهید با این کار نسبت به قبلی‌ها فضلی داشته باشید یا اینکه خود را به هلاکت می‌اندازید؟ با این حرف همه از بقعه بیرون رفتند و به اشتباه خود پی بردند.»(پایان)

این حرف ابن سلیم را باید در کل ایران بیان کرد که چرا شما اینقدر در دعاها صداهای بلندگوها را بلند می‌کنید؟ با این کار در شب قدر که بهترین شب است به اعتداء مبتلا می‌شوید. همچنین در روز عاشورا نیز صداها بلند می‌شود و مزاحمت‌های زیادی برای مردم درست می‌شود.

راستی چرا در کشور ما خانۀ کنار مسجد باید ارزان‌تر باشد؟ چرا در روز عاشورا خیابان‌ها راه بندان است؟ جالب است که با این کارها فکر می‌کنیم ما بهترین بندگان هستیم و وظیفه داریم همۀ دنیا را اصلاح کنیم. آن گروه که ابن سلیم آنها را توصیه کرد به اشتباه خود پی بردند ولی ما ایرانی‌ها نمی‌خواهیم به اشتباه خود پی ببریم و حرف حق را بپذیریم. بله ما معمولا چون خود را بالاتر از همه می‌دانیم اشتباه خود را قبول نمی‌کنیم و تازه عده‌ای به نام مداحان و روضه‌خوانها به کسانی که چنین تذکراتی می‌دهند تهمت می‌زنند و… و در بهترین حالت می‌گویند ما دنبال ایجاد شور هستیم در حالی که هیچ‌یک از انبیاء دنبال ایجاد شور نبوده‌اند. یکی از قسّیسین مسیحی می‌گوید در حال دعا با صدای بلند بودم که یکدفعه مطلبی در قلبم افتاد که خدا برای شنیدن صدای تو نیاز به سر و صدا ندارد. تو هستی که برای شنیدن صدای خدا نیاز به سکوت داری و تو باید ساکت باشی تا خدا حرفش را به تو بفهماند. پس فکر نکن خدا نمی‌شنود.

در ادامۀ تفسیر الدر المنثور آمده است:

قال و ذكر لنا ان ابن عمر أتى على قوم يرفعون أيديهم فقال ما يتناول هؤلاء القوم فو الله لو كانوا على أطول جبل في الأرض ما ازدادوا من الله قربا قال قتادة و ان الله انما يتقرب اليه بطاعته فما كان من دعائكم الله فليكن في سكينة و وقار و حسن سمت و زي و هدى و حسن دعة. و أخرج ابن أبى شيبة و عبد بن حميد و أبو داود و ابن ماجة و ابن حبان و الحاكم و البيهقي عن عبد الله بن مغفل‏ انه سمع ابنه يقول اللهم انى أسألك القصر الأبيض عن يمين الجنة إذا دخلتها فقال أى بنى سل الله الجنة و تعوذ به من النار فانى سمعت النبي صلى الله عليه و سلم يقول سيكون في هذه الامة قوم يعتدون في الدعاء و الطهور.

خلاصه‌ای از ترجمه:«ابن عمر نزد قومی رفت که دستان خود را بالا می‌بردند. گفت: آنها با بلند کردن دست قصد گرفتن چه چیزی دارند؟ به خدا قسم اگر آنها به بالاترین نقطۀ زمین بروند به خدا نزدیک نشده‌اند.. قتاده گفته است: خدا اینگونه است که افراد با اطاعت او به قرب او می‌رسند. پس در دعا باید آرامش و وقار و سکوت نیکو وجود داشته باشد. عبدالله مقفل مشاهده کرد که فرزندش در حال دعاست و می‌گوید: خدایا من از تو می‌خواهم که کاخ سفیدی در سمت راست بهشت داشته باشم. عبدالله وقتی این را شنید به او گفت: از خدا بهشت بخواه و درخواست کن که به جهنم نروی ولی از جزئیات درخواست نکن چرا که من از پیامبر(ص) شنیدم که در آینده در امت من کسانی می‌آیند که در دعا و طهور تعدی می‌کنند.»(پایان)

شاید مصداق این پیش‌بینی پیامبر(ص) ما باشیم. ما در دعا و طهور اسرافکار هستیم. تعدی در دعا را گفتیم ولی در طهارت نیز اهل اسراف هستیم. در حدیث داریم که برای پاک شدن ادرار از روی آلت دو برابر آنچه از ادرار بر حشفه مانده کافی است. این روایت وقتی به دست فقیه افتاد به اشتباه از آن فهمیده است که باید دو بار آب ریخته شود. این خودش اعتداء در طهارت است. همچنین در احادیث داریم که غسل پیامبر(ص) و همسرش یک صاع یعنی سه لیتر بوده است. این در حالی است که ما در حین غسل خیلی زیاد آب مصرف می‌کنیم که اسراف است.

در ادامۀ تفسیر الدر المنثور آمده است:

و أخرج أبو الشيخ عن الربيع في الآية قال‏ إياك ان تسأل ربك أمرا قد نهيت عنه أو ما ينبغي لك‏ و أخرج ابن المبارك‏ بينهم و بين ربهم و ذلك ان الله يقول‏ ادْعُوا رَبَّكُمْ تَضَرُّعاً وَ خُفْيَةً و ذلك ان الله ذكر عبدا صالحا فرضي له قوله فقال‏ إِذْ نادى‏ رَبَّهُ نِداءً خَفِيًّا و أخرج ابن جرير و أبو الشيخ عن ابن جريج في الآية قال‏ ان من الدعاء اعتداء يكره رفع الصوت و النداء و الصياح بالدعاء و يؤمر بالتضرع و الاستكانة.

خلاصه‌ای از ترجمه: «برخی گفته‌اند: یکی از مصادیق تجاوز در دعا این است که چیزی بخواهیم که خدا از آن نهی کرده است مثل اینکه کسی از خدا بخواهد شرابی حلال در حین اضطرار برای من برسان. یکی از علماء نقل کرده است که مسلمانان صدر اسلام در دعا کردن تلاش می‌کردند ولی صوتی از آنها جز صدای بسیار آرام بیرون نمی‌آمد. دلیل این مطلب این است که خداوند از بندۀ صالحی در قرآن سخن گفته که چنین دعا می‌کرده است: إِذْ نٰادىٰ رَبَّهُ نِدٰاءً خَفِيًّا  ﴿مريم‏، 3﴾ طبق این آیه حضرت زکریا خدا را مخفیانه ندا می‌داده و به همین خاطر با توجه به آیۀ دوم همین سورۀ مریم، مورد رحمت الهی واقع شد. اگر غیر از آیات گفته شده همین یک آیه را داشتیم باز از آن نتیجه می‌گرفتیم که دعا باید آرام و آهسته باشد.»(پایان)

به هر حال این نقل‌ها اگرچه از اهل سنت است ولی عقل می‌فهمد که با آیه هماهنگ است.

بررسی تفسیر تسنیم در ذیل آیه 55

بد نیست به برخی از نکات فهمیده شده از تفسیر تسنیم در ذیل آیۀ 55 اشاره‌ای داشته باشی. در جلد 29 این تفسیر، ص175 به بعد نکاتی فهمیده‌ام از جمله:

  • «ادعوا در ادعوا ربکم یا عبادت است یا خود خدا را خواستن.»
  • ربّ را بخوانید تا کمال بیابید. با توجه به دعاهای انبیاء دعا برای حاجات دنیوی یک بار بس است و برای حاجات معنوی پیوسته باید خدا را خواند. در امور مادی دعا شعار است که ره گم نشود و کار مستمر می‌خواهد ولی برای معنویت باید مستمرا خدا را خواند چون هر مرحله‌ای از کمال، مقدمه‌ای برای کمال بعدی است.

نکتۀ دیگر اینکه آیت الله جوادی تضرعا و خفیة را مربوط به ظاهر دعا و خوفا و طمعا را مربوط به معنای دعا دانسته است ولی بنده این را بر عکس فهمیدم و گفتم تضرع به معنای این است که ما به این توجه داشته باشیم که هرچه داریم از خداست. پس تضرع مربوط به ظاهر دعا نیست، بلکه مربوط به واقعیت دعاست و وقتی چنین است حتما به صورت خفیة است و الا حاجات مادی را باید بلند گفت که دیگران بشنوند تا راه چاره‌ای پیدا شود.

  • دشمن بیرونی، اسلحه می‌خواهد ولی دشمن درونی آه و اشک می‌خواهد.

نکتۀ دیگر آیت الله جوادی این است که دعا سلاح الانبیاء است.

به نظر من از همین‌جا می‌فهمیم که انبیاء برای رشد انسان‌ها آمده‌اند نه برای حکومت. سلاح انبیاء دعا است و اگر در مواردی به حکومت رسیده‌اند از بُعد رسالت آنها نیست.

  • در مبارزۀ با دشمن بیرونی اگر انسان سواره باشد بهتر پیش می‌رود. بر عکس در مبارزه با دشمن درونی هر چه انسان پیاده و افتاده باشد بهتر متکامل می‌شود.
  • آیت الله جوادی آملی برای تضرعا سه ترکیب نحوی بیان کرده است: معمولا تضرعا در آیه 55 حال معنا شده است ولی با توجه به اینکه همیشه نمی‌توان این حالت را در دعا رعایت کرد و بسیاری نمی‌توانند آن را عملی کنند که بخواهند از درون، خود را فقر محض نسبت به خدا بدانند به همین علت برخی گفته‌اند تضرعا مفعول مطلق است و اشاره به نوعی از دعا دارد یعنی در دعا ظاهر خود را به تضرع بینداز. برخی دیگر تضرعا را مفعول له دانسته‌اند و آیه را اینگونه معنا کرده‌اند که دعا کنید تا به تضرع برسید.

البته طبق معنایی که بنده بیان کردم اگر «تضرعا» مفعول له باشد آیه اینگونه معنا می‌شود که: شما خدای خود را به خاطر اینکه متضرع هستید بخوانید یعنی چون از درون خود می‌یابید که از خود چیزی ندارید و آویزان به طناب الهی هستید و با قطع آن نابود می‌شوید خدا را بخوانید. پس ما باید بفهمیم که اگر خدا لحظه‌ای از ما غفلت کند نابود هستیم و به همین خاطر دائما باید خدا را بخوانیم. اتفاقا این معنا با ربّ در آیۀ قبل طبق معنایی که ما کردیم نیز مرتبط است. در آنجا گفتیم خطاب آیه به مؤمنان درجۀ بالاست که خدا و در نتیجه ربّ را در طول زمان خوب شناخته‌اند. حال می‌توان گفت خطاب اُدعُوا در آیه 55 به همان مؤمنانی است که ربّ را خوب شناخته‌اند و به مقام تضرع رسیده‌اند و به اینها گفته شده که چون متضرع هستید خدا را بخوانید. پس خطاب در آیات 54 و 55 طبق نظر بنده مؤمنان درجۀ بالاست بر خلاف نظر بقیۀ مفسران که خطاب این دو آیه را مشرکان گرفته‌اند.

  • نوحه‌سرایی در میان دعا اعتداء است.(تسنیم ج29 ص185 و 186)
  • تبدیل دعا به نفرین جزو اعتداء در دعاست.(تسنیم)

دعایی که در آیه 55 است برای اتصال دادن ما به خداست نه اینکه برای دیگران طلب قطع رحمت الهی کنیم.

  • اگر در جایی شک کردیم که فلان نوع از دعا اعتداء هست یا نه از این آیه نمی‌توان برای حلّ آن چاره‌ای اندیشید بلکه باید ادلۀ دیگر را بررسی کرد.
  • دعا کلید اجابت است زیرا ممکن نیست خدا با امر به دعا درِ آن را باز کند ولی درِ اجابت را ببندد چون خلاف حکمت است.

در دعای ابوحمزه آمده است: وَلَيْسَ مِنْ صِفاتِكَ يَا سَيِّدِى أَنْ تَأْمُرَ بِالسُّؤالِ وَتَمْنَعَ الْعَطِيَّةَ: «ای آقای من در شأن تو این نیست که دستور به درخواست دهی و از بخشش خودداری کنی»

پاسخ به پرسشی در مورد علت دعا

سؤال: خدا که مهربان است و می‌داند ما چه می‌خواهیم چه نیازی به دعا هست؟ خدا می‌تواند بدون دعا کردن نیز به ما بدهد. این شاه‌های دیکتاتور هستند که توقع دارد از آنها تعریف شود و از آنها مثل برده درخواست شود تا چیزی بدهند.

جواب: خدا می‌خواهد با دعا کردن متکامل شویم. پس خودِ خواندن خدا سبب کمال است تا فضل خدا بر ما بریزد. قرآن می‌فرماید:

وَ سْئَلُوا اللّٰهَ مِنْ فَضْلِهِ إِنَّ اللّٰهَ كٰانَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيماً  ﴿النساء، 32﴾

«و از بخشش خدا بخواهید، یقیناً خدا همواره به همه چیز داناست.»

پس خدا چون به هر چیزی علیم است از ما خواسته که از او درخواست کنیم تا متکامل شویم.

وجه آمدن جملۀ «وَ لاٰ تُفْسِدُوا فِي الْأَرْضِ بَعْدَ إِصْلاٰحِهٰا» در بین آداب دعا

اگر بخواهیم توجه‌ها را جلب کنیم باید بگوییم آنچه آیات 55 و 56 می‌خواهد بگوید این است که: اُدْعُوا رَبَّكُمْ تَضَرُّعاً وَ خُفْيَةً وَ خَوْفاً وَ طَمَعاً.

پس این دو آیه می‌خواهد آداب دعا را به ما یاد دهد و بگوید برای استجابت دعا رعایت این چهار شرط لازم است و البته با توجه به عبارت إِنَّ رَحْمَتَ اللّٰهِ قَرِيبٌ مِنَ الْمُحْسِنِينَ می‌فهمیم که شرط پنجمی نیز هست و آن این است که اهل احسان نیز باشیم.

با این صحبت‌ها باید بررسی کرد که بقیۀ جملات آیه برای چه آمده و چه می‌خواهد بگوید؟ در این زمینه باید گفت که جملۀ إِنَّهُ لاٰ يُحِبُّ الْمُعْتَدِينَ همانطور که قبلا توضیح داده شد برای بیان علت است و می‌خواهد بگوید در دعا نباید اعتداء صورت گیرد. آنچه خیلی مهم است این است که جملۀ وَ لاٰ تُفْسِدُوا فِي الْأَرْضِ بَعْدَ إِصْلاٰحِهٰا برای چه آمده و چه ارتباطی با جملات قبل و بعد دارد؟

تفسیر التحریر و التنویر ص 133گفته است که جملۀ وَ لاٰ تُفْسِدُوا فِي الْأَرْضِ بَعْدَ إِصْلاٰحِهٰا جملۀ معترضه است.

 در این صورت بحث خیلی جالب می‌شود، زیرا قبلا بیان شد که آیات 55 و 56 میان آیات 54 و 57 که برای معرفی «ربّ» آمده‌اند، جملۀ معترضه هستند و طبق این بیان، وسط جملۀ معترضه یک جملۀ معترضۀ دیگر آمده است. بنابراین باید بررسی شود که چه مسألۀ مهمی در میان بوده که این جمله باید به صورت معترضه در وسط جمله‌ای که خودش معترضه است بیاید؟ این سؤال زمانی مهم‌تر می‌شود که توجه شود آمدن این جمله موجب شده که عبارت وَ ادْعُوهُ تکرار شود. پس این جمله آنقدر مهم است که قبول هزینۀ آن که تکرار وَ ادْعُوهُ است در برابر آن ناچیز است و هزینۀ دیگری نیز داشته که آن فاصله افتادن بین دو حالت دعا با دو حالت دیگر دعاست. پس حتما لازم بوده بین چهار حالت دعا جملۀ وَ لاٰ تُفْسِدُوا فِي الْأَرْضِ بَعْدَ إِصْلاٰحِهٰا بیاید که باید ببینیم چه نکته‌ای دارد.

بنده پس از مطالعات و تأمل فراوان اینگونه می‌فهمم که دعا باید با تضرع و خفیة و خوفا و طمعا باشد ولی این کافی نیست. اینکه می‌گویند شما اگر خدا را مضطرانه و با رعایت این چهار شرط خواندید حتما دعایتان مستجاب می‌شود صحیح نیست. ما امروزه شاهدیم که بسیاری از ایرانیان از روی اضطرار و با رعایت شرائط و آداب دعا خدا را می‌خوانند ولی مستجاب نمی‌شود. اینجاست که می‌فهمیم شرط مهم استجابت دعا این است که: وَ لاٰ تُفْسِدُوا فِي الْأَرْضِ بَعْدَ إِصْلاٰحِهٰا یعنی اگر می‌خواهید دعاهای شما مستجاب شود نباید در زمین فساد کنید و بیان این مطلب نیازمند این بوده که وسط شروط دعا بیاید تا اهمیت آن را برساند. پس قول خدا به استجابت دعا مشروط به عدم افساد در زمین است. بنابراین هرگونه افساد فی الارضی موجب می‌شود که دعا مستجاب نشود. بد نیست در این زمینه چند مثال بزنم:

خداوند به آدم و حوا گفت وارد بهشت شوید ولی به شجرۀ ممنوعه نزدیک نشوید ولی آدم و حوا از شجرۀ ممنوعه خوردند و البته بعدا توبه کردند و توبۀ آنها در آیه 23 سوره اعراف آمد. خداوند نیز توبۀ آنها را پذیرفت ولی آنها را از باغی که در آن بودند بیرون کرد. پس درست است که توبۀ آنها پذیرفته شد ولی تبعاتش این بود که از باغ اخراج شدند. پس آنها به خاطر خوردن از شجرۀ ممنوعه نتوانستند در آن باغ بمانند. حال به زمان ما بیایید که چقدر فساد وجود دارد. چقدر در بانک‌ها فساد داریم. چقدر طلا و منابع گم می‌شود. چقدر آب‌ها و منابع زیر زمینی نابود شده و موجب فرونشست شده است. در این وضعیت هرچقدر دعا کنیم که زمین نشست نکند فایده‌ای ندارد. اگر دعا کنیم که خدا جلو سقوط ارزش ریال را بگیرد این دعا نیز فایده‌ای ندارد. اگر دعا کنیم که خدایا جوانان ما را به راه راست اسلام هدایت کن این نیز فایده ندارد چون شرط اصلی اجابت این دعاها این است که در زمین فساد نشود و اگر فسادی کرد زود آن را جبران کند، ولی متأسفانه ما اینگونه نبوده و نیستیم و به همین خاطر فسادها هر روز بیشتر می‌شود. در کشور ما واقعا انسان‌های مخلص که دلسوز کشور باشند هست ولی فقط مخلص بودن کار را حل نمی‌کند بلکه باید فساد هم نباشد. قرار نیست خدا نظم جهانش را به هم بزند. وقتی خودمان آب‌ها را از بین بردیم این مشکل با دعا حلّ نمی‌شود. وقتی آدم گناه کرد با وجود توبه ولی از باغ بیرون شد. پس باید تبعات کارهای اشتباه خودمان را تحمل کنیم. به اصطلاح حوزوی خداوند عقوبت را برمی‌دارد، ولی اثر وضعی گناه برداشته نمی‌شود مثل کسی که اشتباها شراب را بجای آب بخورد که در این صورت گناه نکرده ولی مست می‌شود. پس اثر وضعی امور باقی می‌ماند. حال، ما که در کشور فساد کرده‌ایم اگرچه از روی جهل و حتی اخلاص باشد ولی اثر خود را دارد و موجب از بین رفتن حرث و نسل شده است و می‌شود.

به هر حال به نظر می‌رسد شرایط استجابت دعا را ناقص فهمیده‌ایم و به مردم گفته‌ایم همین که مخلصانه دعا کنید اجابت می‌شود و چون نشد مردم به دین بدبین شده‌اند. پس باید فهم خود از دین را تصحیح کنیم و به مردم بگوییم شرط اصلی اجابت دعا دوری از فساد فی الارض است.

سؤال: اینکه می‌گویند امام رضا(ع) نماز باران خواند و باران آمد با اینکه حکومت فاسد بود و فساد می‌کرد چه می‌شود؟

جواب: اولا این خبر شما تا چه حد مستند است، بنده نمی‌دانم؛ ثانیا دقت شود که بنده منکر عنایت خدا نشدم و او را دست بسته ندانستم و منکر استجابت دعا نشدم بلکه منکر «حتما» مستجاب شدنش شدم و گفتم وقتی فساد باشد یک شرط استجابت دعا وجود ندارد و همچنین گفتم که با دعا کردن، آن فسادهای تکوینی ایجاد شده از بین نمی‌رود. حال ممکن است فسادهایی وجود داشته باشد ولی به خاطر عوامل دیگری دعایی مستجاب شود و نماز باران امام رضا(ع) از این باب است. به این نکته نیز دقت کنید که اگر شرائط استجابت فراهم نباشد ما طلبکار خدا نیستیم ولی چه بسا خدا از باب عنایت و کرامت، دعا را مستجاب کند. خدا کریم است و ممکن است در مواردی با وجود اینکه علت تامه برای استجابت دعا نیست ولی خدا از مهربانی‌اش دعای ما را مستجاب کند.

نظرات مختلف در مورد عبارت «بَعْدَ إِصْلاٰحِهٰا»

برخی گفته‌اند مراد از عبارت بَعْدَ إِصْلاٰحِهٰا در جملۀ وَ لاٰ تُفْسِدُوا فِي الْأَرْضِ بَعْدَ إِصْلاٰحِهٰا این است که بعد از اینکه خدا زمین را درست آفرید آن را به فساد نکشانید یعنی خدا زمین را خیلی خوب آفرید و شما نباید آن را با دستبرد در طبیعت فاسد کنید. برخی دیگر گفته‌اند مراد از بَعْدَ إِصْلاٰحِهٰا این است که بعد از اینکه خداوند زمین را اصلاح کرد آن را به فساد نکشانید. در واقع ممکن است زمین ابتدا حالت مذابی داشته و قابل سکونت نبوده و خدا آن را برای زندگی صالح کرده است و وقتی چنین شده شما آن را به فساد نکشانید. گروه دیگر در معنای این عبارت پای رسول خدا را وسط کشیده‌اند و گفته‌اند بعد از اینکه رسول الله زمین را صالح کرد شما آن را به فساد نکشانید. نظر دیگر این است که بعد از اینکه زمین به خودی خود خوب است شما آن را به فساد نکشانید.

به ذهن می‌آید که اصل اولی این است که خدا همه چیز را درست و صحیح آفریده است نه اینکه بگوییم فاسد بوده و بعدا رسول آن را صالح کرده است. پس اصل اولی این است که فسادی وجود نداشته است.

اشاره به انواع فساد فی الارض

حال که اصل روشن شد باید دید انواع فساد چیست:

الف) فساد در وجود خارجی مثل اینکه جهان فاسد شود و درختان بریده شود و هوا و آب آلوده گردد.

ب) فساد در اعمال مثل به هم ریخته شدن نظم جامعه.

همچنین افساد یا تکوینی است مثل از بین بردن طبیعت یا تشریعی است مثل حلال کردن حرام‌ها و بر عکس.

بد نیست در زمینۀ افساد تشریعی به این بحث اشاره کنم که برخی گفتند دوچرخه سواری بانوان حرام است در حالی که دلیلی بر این مطلب نداریم و سوار شدن زن بر شتر برای رفتن به حج مورد تأیید قرآن است و دوچرخه سواری یا موتورسواری بدتر از شترسواری نیست. اینها چیزهایی است که بر زنان حلال است ولی آن را حرام کرده‌اند و همین امر موجب طغیان زنان شده است. زنان فهمیده‌اند که باید حق خود را با زور بگیرند و توان خود را باور کرده‌اند، به همین خاطر هر زمانی که عده‌ای بخواهند چیزی بر آنان تحمیل کنند به پا می‌خیزند. بنده بارها گفته‌ام که حجاب ربطی به حکومت ندارد و نباید در این زمینه دخالت کند. حال اینکه عده‌ای بر اجبار حجاب اصرار می‌کنند افساد فی الارض است. از کجا برایشان معلوم شده که نهی از بدحجابی مولوی است، شاید ارشادی باشد، مثل آیه 282 سوره بقره که دستوراتش ارشادی است. و قرائنی از خود آیات قرآن نیز در این زمینه دیده می‌شود پس یکی از چیزهایی که افساد تشریعی است این است که حجاب را -که نمی‌دانیم امر  و نهی آن مولوی است یا ارشادی- مولوی معرفی کنیم و با این تفسیر، دین برای افراد بد جلوه داده می‌شود.

وقتی دستور حجاب ارشادی و برای رسیدن به عفاف باشد می‌توان از جایگزین استفاده کرد و بگوییم اصل، عفاف است و همین که خانمی دانشجو یا استاد است و با احترام به دانشگاه می‌آید و می‌رود دلالت دارد که او عفیف است و با متعرضان به او برخورد کرد نه با او.

متأسفانه همین که ائمۀ جمعه زیاد راجع به حجاب صحبت می‌کنند و آن را مولوی می‌دانند، خود این عاملی برای لجبازی زنان شده و مصداقی از افساد فی الارض است. پیشنهاد من این است که شما چند سال اصلا در این رابطه سخن نگویید تا ببینید چه می‌شود. با توجه به ارشادی بودن دستور حجاب، خوب است بجای اصرار بر حجاب از تکنولوژی استفاده شود تا جلو کسانی که قصد تعرض به زنان دارند گرفته شود همانطور که بنده در کانادا می‌دیدم پلیس اثر محسوسی نداشت ولی اگر کسی تخلفی می‌کرد یا به دیگری تعرضی می‌کرد سریع خود را می‌رساند.

به هر حال اگر قانونی وضع شد که بد است و به خاطر آن قانون، زمین پُر از فساد شد مصداقی از عمل نکردن به این آیه است. البته کسانی که قانون وضع می‌کنند ممکن است انسان خوبی باشند ولی چون آیات و روایات را بد می‌فهمند کارشان به فساد می‌کشد. پس باید سعی کنیم بهترین فهم از متون دینی را بدست آوریم.

فساد فی الارض و بررسی مجازات مفسد فی الارض

نهی در عبارت وَ لاٰ تُفْسِدُوا فِي الْأَرْضِ بَعْدَ إِصْلاٰحِهَا به این معناست که هیچ کجای زمین نباید فساد شود، چه زمین شهر خودمان باشد و چه بیابان باشد  چه هرجا. حال بد نیست به مناسبت به آیۀ دیگری اشاره کنم که می‌فرماید:

إِنَّمٰا جَزٰاءُ الَّذِينَ يُحٰارِبُونَ اللّٰهَ وَ رَسُولَهُ وَ يَسْعَوْنَ فِي الْأَرْضِ فَسٰاداً أَنْ يُقَتَّلُوا أَوْ يُصَلَّبُوا أَوْ تُقَطَّعَ أَيْدِيهِمْ وَ أَرْجُلُهُمْ مِنْ خِلاٰفٍ أَوْ يُنْفَوْا مِنَ الْأَرْضِ ذٰلِكَ لَهُمْ خِزْيٌ فِي الدُّنْيٰا وَ لَهُمْ فِي الْآخِرَةِ عَذٰابٌ عَظِيمٌ﴿المائدة، 33﴾

«تنها کیفر [مردم پسند] کسانی که با خدا و پیامبرش محاربه می‌کنند و در زمین به فساد و تباهی می‌کوشند، این است که تکه‌تکه شوند، یا [با شدت تمام] به دارشان آویزند، یا دست و پای مخالفشان [با بدترین وضع] بریده شود، یا از زمین دور شوند. این برای آنان رسوایی و خواری در دنیاست، و برای آنان در آخرت عذابی بزرگ است.»

در حکم محاربه دو شبهۀ موضوعیه وجود دارد از جمله در مورد الارض که مراد از فساد فی الارض محله است یا شهر یا کشور یا قاره یا کل کرۀ زمین؟

در اینجا شبهۀ موضوعیه وجود دارد و ما مطمئن نیستیم که مراد از الارض کدام است و در نتیجه باید الارض را بالاترین مصداق گرفت. پس اگر کسی در محله یا شهری فساد کرد نباید به عنوان مصداقی از آیه کشته شود چون معلوم نیست مصداق این آیه باشد. واقعا نمی‌شود کسی را پیدا کرد که در کل کرۀ زمین فساد کرده باشد و در نتیجه اگر کسی به عنوان مصداق مفسد فی الأرض کشته شد حتما اشکال دارد و شورای نگهبان آگاه به مبانی و با تقوا چنین قانونی را موافق شرع نمی‌داند و قاضی با تقوا هیچ‌گاه نمی‌تواند بر اساس این آیه حکم اعدام بدهد. شبهۀ دیگر این است که محاربه با رسول خدا بعد از فوتش معنای مشخصی ندارد که بتوان راجع به آن به یقین رسید. مثلا اگر کسی با احکام رسول مبارزه کرد این غیر از محاربه با خود رسول است. پس امروزه موضوع مجمل است و نمی‌توان مصداق صد درصدی پیدا کرد که بگوییم فلان شخص با رسول محاربه کرده است. بله در زمان پیامبر(ص) مصداق داشته است که در ذیل آیۀ 107 سورۀ توبه مصداقش گفته شده ولی در زمان ما مصداق ندارد. پس در آیۀ 33 سوره مائده، هم در معنای الارض شبهه بود و هم در معنای محارب با رسول بودن. تازه با توجه به حرف واو در عبارت وَ يَسْعَوْنَ فِي الْأَرْضِ فَسٰاداً به نظر می‌رسد سعی در فساد چیزی جدای از محارب است. پس باید هر دو عنوان محقق شود.

 و اما در مجازات‌های گفته شده مثله کردن و کشتن با شکنجه آمده در حالی که دین در جای دیگر چنین کارهایی را نفی کرده است. پس آیه اشتباه فهمیده شده است که این مجازات‌ها به خدا نسبت داده شده است. باید دقت داشت که این آیه مجازات‌ها را به صورت خبری آورده نه امری تا جانیان از اینکه مردم آنها را بگیرند و تکه‌تکه کنند بترسند. پس آیه نمی‌خواهد حکم دین را بگوید بلکه می‌خواهد به جانیان بگوید مردمی که از کارهای شما خشمگین هستند اگر قبل از توبه شما را دستگیر کنند با شما از این نمونه کارها خواهند کرد، پس زودتر توبه کنید و به سوی مردم برگردید، تا حاکم اسلامی بتواند از شما دفاع کند. بنابراین باید در این زمینه‌ها احتیاط کرد، از یک سو این نوع مجازات‌ها را تشریح کرد تا مجرمان بترسند و از سوی دیگر به قاضیان فهماند که این گونه مجازات‌ها برای اجرا نیست. تیغ قوۀ قضائیه باید بالا باشد تا مجرم بترسد ولی نباید فرود آید.

به هر حال وقتی عبارت وَ لاٰ تُفْسِدُوا فِي الْأَرْضِ بَعْدَ إِصْلاٰحِهَا را در آیه 56 سوره اعراف می‌شنویم می‌فهمیم که در هیچ کجای زمین هیچ‌گونه فسادی نباید بکنیم ولی در آیۀ 33 سوره مائده با توجه به توضیحاتی که دادیم می‌فهمیم که هیچ‌یک از مجازات‌های گفته شده را نباید اِعمال کنیم.

بررسی دو روایت در ذیل آیه 56 سوره اعراف

در تفسیر تسنیم، ج29، ص220 دو روایت در مورد آیه 56 نقل شده که بد نیست به ترجمۀ آنها اشاره کنم. از امام باقر(ع) نقل شده است که در مورد عبارت وَ لاٰ تُفْسِدُوا فِي الْأَرْضِ بَعْدَ إِصْلاٰحِهَا فرمودند: زمین فاسد بود و خداوند آن را به واسطۀ پیامبرش اصلاح کرد و سپس این دستور را داد که زمین را بعد از اصلاحش فاسد نکنید. روایت دیگر از امام باقر(ع) فرمودند: زمین به وسیلۀ رسول الله(ص) و امیر المؤمنین(ع) اصلاح شد ولی آنها زمین را به خاطر رها کردن [راه و روش] امیرالمؤمنین و ذریۀ او فاسد کردند.(پایان)

اگر مراد از الارض زمین حجاز و مکه و مدینه باشد می‌توانیم بگوییم آنجا فاسد بوده چون بت‌پرستی و قتل و بچه‌کشی رواج داشته و با آمدن پیامبر(ص) این چیزها از بین رفت. در این صورت این روایات می‌تواند صحیح باشد.

ولی اگر بگوییم دین جهانی است و مراد از الارض کلّ کرۀ زمین است باید گفته شود که زمین از اول خوب بوده چون اصل جهان بر صلاح بنا شده است. پس اصل و قاعدۀ اولیه در زمین صحت بوده نه طبق آنچه که در این احادیث آمده اصلش بر فساد بوده است.

بررسی آیاتی که دلالت دارد اصل در زمین صلاح است

آیاتی در قرآن هست که دلالت دارد اصل در زمین صلاح است. بد نیست به برخی از این آیات اشاره کنیم:

ذٰلِكَ بِأَنَّ اللّٰهَ لَمْ يَكُ مُغَيِّراً نِعْمَةً أَنْعَمَهٰا عَلىٰ قَوْمٍ حَتّٰى يُغَيِّرُوا مٰا بِأَنْفُسِهِمْ وَ أَنَّ اللّٰهَ سَمِيعٌ عَلِيمٌ  ﴿الأنفال‏، 53﴾

«این [کیفر سخت] به سبب این است که خدا بر آن نیست که نعمتی را که به قومی عطا کرده [به عذاب و نقمت] تغییر دهد تا زمانی که آنان آنچه را در خود [از عقاید حقّه، حالات پاک و اخلاق حسنه‌ای که] دارند [به کفر، شرک، عصیان و گناه] تغییر دهند؛ و یقیناً خدا شنوا و داناست.»

از این آیه بدست می‌آید که اصل، نعمت دادن بر اقوام مختلف است و خداوند ابتدائا به اقوام مختلف نعمت می‌دهد تا اینکه امثال فرعون موجب تغییر این نعمت‌ها می‌شوند.

إِنَّ اللّٰهَ لاٰ يُغَيِّرُ مٰا بِقَوْمٍ حَتّٰى يُغَيِّرُوا مٰا بِأَنْفُسِهِمْ ﴿الرعد، 11﴾

«یقیناً خدا سرنوشت هیچ ملتی را [به سوی بلا، نکبت، شکست و شقاوت] تغییر نمی‌دهد تا آنکه آنان آنچه را [از صفات خوب و رفتارشایسته و پسندیده] در وجودشان قرار دارد به زشتی‌ها و گناه تغییر دهند.»

از این آیه نیز بدست می‌آید که اصل بر نعمت است تا اینکه خود مردم نعمت را تغییر دهند. البته قبل از انقلاب این آیه را برای ما وارونه معنا کرده و می‌گفتند ظلمی که الآن هست به خاطر خودتان است و برای اصلاح آن باید انقلاب کرد. در واقع بحث آیه در مورد تغییر جهان از خوبی به بدی است ولی معنایی که اوایل انقلاب برای ما می‌شد در مورد تغییر جهان از بدی به خوبی بود همانطور که عبارت أَ لَيْسَ اَلصُّبْحُ بِقَرِيبٍ﴿هود، 81﴾ مربوط به صبح نزول عذاب بر قوم لوط است ولی برای ما در مورد صبح پیروزی معنا می‌کردند!!! و بدبخت آنان که جاهل بودند و سخنران؛ و یا فکر می‌کردند با نسبت دروغ دادن به قرآن و تحریک مردم ثمر خوب انقلاب جبران دروغشان را می‌کند ولی…

وَ إِذْ قٰالَ رَبُّكَ لِلْمَلاٰئِكَةِ إِنِّي جٰاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً قٰالُوا أَ تَجْعَلُ فِيهٰا مَنْ يُفْسِدُ فِيهٰا وَ يَسْفِكُ الدِّمٰاءَ وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَ نُقَدِّسُ لَكَ قٰالَ إِنِّي أَعْلَمُ مٰا لاٰ تَعْلَمُونَ  ﴿البقرة، 30﴾

«و آن زمان را یاد آر که پروردگارت به فرشتگان گفت: به یقین جانشینی در زمین قرار می‌دهم. گفتند: آیا موجودی را در زمین قرار می‌دهی که در آن به فساد و تباهی برخیزد و به ناحق خون ریزی کند و حال آن که ما تو را همواره با ستایشت تسبیح می‌گوییم و تقدیس می‌کنیم. [پروردگار] فرمود: من [از این جانشین و قرار گرفتنش در زمین اسراری] می‌دانم که شما نمی‌دانید.»

از این آیه نیز بدست می‌آید که اصل بر این است که زمین خوب بوده و ملائکه نگران بودند که اگر این خلیفه بر روی زمین آمد زمین را به فساد می‌کشاند.

وَ إِذٰا تَوَلّٰى سَعىٰ فِي الْأَرْضِ لِيُفْسِدَ فِيهٰا وَ يُهْلِكَ الْحَرْثَ وَ النَّسْلَ وَ اللّٰهُ لاٰ يُحِبُّ الْفَسٰادَ  ﴿البقرة، 205﴾

«و هنگامی که [چنین دشمن سرسختی] قدرت و حکومتی یابد، می‌کوشد که در زمین فساد و تباهی به بار آورد، و زراعت و نسل را نابود کند؛ و خدا فساد و تباهی را دوست ندارد.»

از عبارت لِيُفْسِدَ فِيهٰا بدست می‌آید زمین خوب است ولی عده‌ای آن را به فساد می‌کشانند.

وَ لَوْ لاٰ دَفْعُ اللّٰهِ النّٰاسَ بَعْضَهُمْ بِبَعْضٍ لَفَسَدَتِ الْأَرْضُ وَ لٰكِنَّ اللّٰهَ ذُو فَضْلٍ عَلَى الْعٰالَمِينَ  ﴿البقرة، 251﴾

و اگر خدا [تجاوز و ستم] برخی از مردم را به وسیله برخی دیگر دفع نکرده بود، قطعاً زمین را فساد فرا ‌گرفته بود؛ ولی خدا نسبت به جهانیان دارای فضل و احسان است.»

از این آیه نیز بدست می‌آید که عده‌ای در مقابل فساد جالوت ایستادند تا زمین به فساد کشیده نشود. پس معلوم می‌شود که اصل زمین صالح بوده و خداوند اجازه نداده تا ظالمانی آن را به فساد بکشند.

….. كُلَّمٰا أَوْقَدُوا نٰاراً لِلْحَرْبِ أَطْفَأَهَا اللّٰهُ وَ يَسْعَوْنَ فِي الْأَرْضِ فَسٰاداً وَ اللّٰهُ لاٰ يُحِبُّ الْمُفْسِدِينَ  ﴿المائدة، 64﴾

«…. هر زمان آتشی را برای جنگ [با اهل ایمان] افروختند خدا آن را خاموش کرد، و همواره در زمین برای فساد می‌کوشند، و خدا مفسدان را دوست ندارد.»

از این آیه از عبارت يَسْعَوْنَ فِي الْأَرْضِ فَسٰاداً بدست می‌آید که زمین صالح است که عده‌ای قصد فاسد کردن آن را دارند نه اینکه از اول فاسد بوده و گرنه می‌گفت: یزیدون فی الارض فسادا.

فَاذْكُرُوا آلاٰءَ اللّٰهِ وَ لاٰ تَعْثَوْا فِي الْأَرْضِ مُفْسِدِينَ  ﴿الأعراف‏، 74﴾

«پس نعمت‌های خدا را یاد کنید و در زمین تبهکارانه فتنه و آشوب برپا نکنید.»

از این آیه بدست می‌آید که زمین فاسد نبوده و عده‌ای قصد فاسد کردن آن را داشته‌اند و آیه می‌گوید چنین نکنید.

فَأَوْفُوا الْكَيْلَ وَ الْمِيزٰانَ وَ لاٰ تَبْخَسُوا النّٰاسَ أَشْيٰاءَهُمْ وَ لاٰ تُفْسِدُوا فِي الْأَرْضِ بَعْدَ إِصْلاٰحِهٰا ذٰلِكُمْ خَيْرٌ لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ  ﴿الأعراف‏، 85﴾

«پس پیمانه و ترازو را تمام و کامل بدهید، و از اجناس و اموال و حقوق مردم مکاهید، و در زمین پس از اصلاح آن فساد مکنید، این [امور] برای شما بهتر است، اگر مؤمنید.»

این آیه نیز که دقیقا تعبیرش شبیه تعبیر آیۀ مورد بحث است دلالت دارد که فساد بعد از این است که همه چیز خوب است.

قٰالَتْ إِنَّ الْمُلُوكَ إِذٰا دَخَلُوا قَرْيَةً أَفْسَدُوهٰا وَ جَعَلُوا أَعِزَّةَ أَهْلِهٰا أَذِلَّةً وَ كَذٰلِكَ يَفْعَلُونَ  ﴿النمل‏، 34﴾

«[پادشاهشان] گفت: همانا پادشاهان هنگامی که [با جنگ] وارد شهری می‌شوند، آن را تباه می‌کنند و عزیزان اهلش را به ذلت و خواری می‌نشانند و [آنان] همواره چنین می‌کنند!»

این آیه نیز دلالت دارد که قریه‌ها صالح هستند ولی ملوک با ورود به آن‌ها موجب فساد آن‌ها می‌شوند.

وَ لاٰ تَبْغِ الْفَسٰادَ فِي الْأَرْضِ إِنَّ اللّٰهَ لاٰ يُحِبُّ الْمُفْسِدِينَ  ﴿القصص‏، 77﴾

«و در زمین خواهان فساد مباش، بی‌تردید خدا مفسدان را دوست ندارد.»

از این آیه نیز بدست می‌آید که فساد جزو ذاتیات زمین نیست بلکه جمع مال و ندادن به دیگران عامل فساد زمین می‌شود.

ظَهَرَ الْفَسٰادُ فِي الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ بِمٰا كَسَبَتْ أَيْدِي النّٰاسِ لِيُذِيقَهُمْ بَعْضَ الَّذِي عَمِلُوا لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ  ﴿الروم‏، 41﴾

«در خشکی و دریا به سبب اعمال زشتی که مردم به دست خود مرتکب شدند، فساد و تباهی نمودار شده است تا [خدا کیفر] برخی از آنچه را انجام داده‌اند به آنان بچشاند، باشد که [از گناه و طغیان] برگردند.»

از این آیه نیز بدست می‌آید که برّ و بحر خوب بوده ولی مردم به خاطر کارهایشان زمین را به فساد کشیده‌اند.

با توجه به مجموع این آیات می‌فهمیم آن دو روایت یا مربوط به سزمین حجاز است یا اینکه قابل قبول نیستند.

در تفسیر التحریر و التنویر، ج8، ص134 نیز آمده است:

و البعدية في قوله: بَعْدَ إِصْلاحِها بعدية حقيقية، لأنّ الأرض خلقت من أوّل أمرها على صلاح قال الله تعالى: وَ جَعَلَ فِيها رَواسِيَ مِنْ فَوْقِها وَ بارَكَ فِيها وَ قَدَّرَ فِيها أَقْواتَها [فصلت: 10] على نظام صالح بما تحتوي عليه، و بخاصة الإنسان الذي هو أشرف المخلوقات التي جعلها اللّه على الأرض، و خلق له ما في الأرض، و عزّز ذلك النّظام بقوانين وضعها اللّه على ألسنة المرسلين و الصّالحين و الحكماء من عباده، الذين أيّدهم بالوحي و الخطاب الإلهي، أو بالإلهام و التّوفيق و الحكمة، فعلموا النّاس كيف يستعملون ما في الأرض على نظام يحصل به الانتفاع بنفع النّافع و إزالة ما في بعض النّافع من الضرّ و تجنّب ضرّ الضار.

خلاصه‌ای از ترجمه: بعدیت در عبارت وَ لاٰ تُفْسِدُوا فِي الْأَرْضِ بَعْدَ إِصْلاٰحِهٰا حقیقی است چون زمین از اول بر صلاح خلق شده است. خداوند فرموده است:

«و در روی زمین کوه‌های استواری پدید آورد، و در آن منافع فراوانی آفرید و رزق [روزی خوارانش] را در آن به مدت چهار دوره [بهار، تابستان، پاییز و زمستان] تقدیر کرد. از این آیه بدست می‌آید که زمین خوب خلق شده و فسادی نداشته است. خداوند زمین را درست خلق کرد و سپس از طریق پیامبران قوانینی وضع کرد تا صلاح زمین باقی بماند.(پایان)

البته دقت شود که آیه در زمان خودش باید همانگونه که روایات گفته معنا می‌شد چون در آن زمان فساد در زمین به معنای آلودگی هوا یا استفاده از صنایع ممکن نبود. پس مراد از عبارت وَ لاٰ تُفْسِدُوا فِي الْأَرْضِ بَعْدَ إِصْلاٰحِهَا این بوده که وقتی زمین با آمدن پیامبر(ص) از خرافات و شرک پاک شد آن را به فساد نکشانید. و اما همین عبارت در زمان ما بیشتر به معنای این است که وقتی هوا مثلا خوب است شما با بکارگیری بی‌رویه از گازهای گلخانه‌ای و صنایع، آن را فاسد نکنید.

بررسی تفسیر تسنیم در ذیل آیه 56

در تفسیر تسنیم، ج29، ص210 آمده است:

پس از امر به دعا و عبادت که کاری فردی و در زمینۀ اصلاح شخص است در این آیه برای اصلاح جامعه از حکم اجتماعی زدودن فساد از زمین سخن به میان می‌آورد؛ زیرا قرآن نور است و هدفش تربیت انسان‌هاست و از این رو حکم فقهی حرمت فساد و افساد در زمین را در کنار حکم اخلاقی دعا و نیایش یاد می‌فرماید و اینگونه باید و نباید فقهی و اخلاقی را با هست و نیست جهان‌بینی پیوند می‌دهد.(پایان)

به نظر بنده این حرف‌ها درست است ولی بحث بر سر این است که آیا آیه فقط همین را می‌گوید یا مطلب دیگری نیز دارد؟

به نظر بنده آیه می‌خواهد بگوید اگر دائما دعا بکنیم ولی شرائط اجابت فراهم نشود به این صورت که در زمین فساد کردیم، آن دعا مستجاب نخواهد شد. پس آیه علاوه بر بیان حکم فقهی دعا از تکوین نیز سخن گفته است.

و اما ایشان در ادامه نوشته است:

از سوی دیگر چون در آیۀ پیشین آداب ظاهری و شروط اثر بخشی دعا را فراهم فرمود در این آیه پس از نهی از افساد در زمین آداب معنوی و فایدۀ دعا را یادآور می‌شود، زیرا تأثیر دعا در اصلاح زندگی فردی و اجتماعی انسان آنگاه آشکار می‌گردد که با خوف و طمع همراه باشد.(پایان نقل از تفسیر تسنیم ص210)

طبق دیدگاه آیت الله جوادی تضرعا و خفیة آداب ظاهری و خوفا و طمعا آداب معنوی را می‌گوید. نظر بنده این بود که تضرع طبق معنایی که کردیم مربوط به آداب ظاهری دعا نیست. تضرع یعنی اینکه بفهمیم بلکه بیابیم  که ما مثل یک جسم بسته شده به طناب و رها شده از بالا هستیم که قطع طناب مرگ حتمی ما را به همراه دارد. بله ما به عنایت خدا وصل هستیم و اگر یک لحظه رها شویم نابود می‌شویم همانطور که در آیه 256 سوره بقره آمده است:

فَمَنْ يَكْفُرْ بِالطّٰاغُوتِ وَ يُؤْمِنْ بِاللّٰهِ فَقَدِ اسْتَمْسَكَ بِالْعُرْوَةِ اَلْوُثْقىٰ لاَ انْفِصٰامَ لَهٰا ﴿البقرة، 256﴾

«پس هر که به طاغوت کفر ورزد و به خدا ایمان بیاورد، بی‌تردید به محکم‌ترین دستگیره که آن را گسستن نیست، چنگ زده است؛ و خدا شنوا و داناست.»

پس تضرع یعنی توجه به اینکه ما به ریسمانی آویزان هستیم و اگر این ریسمان پاره شود نابود خواهیم شد. طبق این توضیح‌ها تضرع اشاره به آداب ظاهری ندارد. حال وقتی تضرع واقعا انجام شد خفیة در درون آن نهفته است، چون اشاره به رابطۀ انسان با خدای خود دارد و نیازی به بلند دعا خواندن نیست. پس تضرع و خفیة آداب واقعی و اشاره به حالت شخص دارد و آداب ظاهری دعا نیست. از آن طرف خوف و طمع نسبت به خدا معنا می‌شود یعنی وقتی دعا شد طمع دارم که دعای ما قبول شود و خوف دارم که قبول نشود.

پس چهار صفت بیان شده برای دعا همگی جزو آداب معنوی است با این تفاوت که تضرع و خفیة مربوط به خود انسان است و به دیگری ارتباط ندارد ولی خوف و طمع نسبت به خداست.

در ادامه آیت الله جوادی در ص 211نوشته‌اند:

راز امر به دعا پیش و پس از نهی از افساد در زمین

 بایدها و نبایدهای دین تنها در جهت فردی مانند عبادات و دعا خلاصه نمی‌شود که انسان فقط به فکر اصلاح پیوند خود با خدا باشد بلکه دین علاوه بر رابطۀ خلق و خالق به موضوع اجتماعی و تحکیم رابطۀ میان انسان‌ها با یکدیگر نیز به شکلی ویژه توجه دارد. از این رو پس از امر به دعا که امری فردی و مربوط به اصلاح شخص است به اصلاح جامعه می‌پردازد و می‌فرماید پس از اصلاح زمین و جامعۀ بشری با وحی و نبوت و آمدن شریعت از ناحیۀ خدا، شما آن را فاسد نکنید.(پایان)

تکمله: این نظر آیت الله جوادی بود ولی نظر بنده این بود که فساد فی الارض موجب عدم اجابت دعا می‌شود چون وقتی تکوینا چیزی را از بین بردیم آن چیز با دعا سر جای خود نمی‌آید. پس دعا فسادها را جبران نمی‌کند.

در ادامه نیز آمده است:

زمین از نظر اخلاقی و معنوی صالح نبوده و انبیاء آمدند و آن را اصلاح کردند.(تفسیر تسنیم)

مرحوم آیت الله شیخ عباس ایزدی این مطلب را به بیان دیگری به این صورت می‌گفت که: اگر دعوت به عدالت و امثال آن وجود دارد از برکت دعوت انبیاء است و الا خود بشر به ذات خود حرف از عدالت نمی‌زند بلکه طبع بشر قدرت طلبی و سلطه است. این انبیاء بوده‌اند که عدالت را مطرح کرده‌اند و اگر دیگران حرف از عدالت می‌زنند به تبع انبیاء بوده است و به همین خاطر است که غیر انبیاء اگر حرف از عدالت بزنند وقتی به قدرت برسند خلاف عدالت رفتار می‌کنند.

پس آیت الله جوادی و آیت الله ایزدی با دو بیان یک مطلب را در بارۀ انسان بیان کرده‌اند و نظر بنده در بارۀ زمین بود که در اصل صالح بوده و سپس به فساد کشیده شده است.

مطلب دیگری نیز در تفسیر تسنیم در ادامه به این صورت آمده است:

بیان حکم فردی دعا و عبادت پیش از بیان حکم اجتماعی نهی از فساد در زمین از آن روست که اصلاح جامعه به اصلاح فرد وابسته است و تنها کسانی می‌توانند مصلح جامعه باشند و از فساد و افساد در جامعه جلوگیری کنند که اهل دعا و تضرع و اشک و ناله و آه باشند. نیز تنها جامعه‌ای می‌تواند از طلاح برهد و به فلاح برسد که اهل نیایش باشد.(پایان نقل از تفسیر تسنیم ج29 ص 211)

به نظر بنده این حرف فی الجمله صحیح است یعنی انسانی که اهل تضرع باشد دزدی نمی‌کند و عمدا اهل فساد نیست اما واقعا چه تضمینی هست که از روی جهالت و حماقت فساد نکند؟ همه شاهدیم مسئولان کشور ما در اول انقلاب همگی اهل تضرع و دعا بودند ولی چون ناآگاه به امور داخلی و خارجی بودند کشور را به اینجا رسانده‌اند که پر از فساد است. پس باید به حرف آیت الله جوادی قید متخصص را نیز اضافه کرد و گفت اهل نیایش در صورتی کار جامعه را به اصلاح می‌رسانند که اهل تخصص باشند و الا کار را به فساد می‌کشانند.

این همان نزاع تعهد و تخصص است که عده‌ای می‌گویند تعهد مهم‌تر از تخصص است در حالی که تجربۀ جامعۀ ما نشان داده که تخصص مهم‌تر است چون متخصص، متعهد هم خواهد شد ولی متعهدِ نمازخوان که متخصص نیست همه چیز را از بین خواهد برد. متخصصان چون دنبال دنیا هستند و اگر خلاف تخصص عمل کنند مشتری‌های خود را از دست می‌دهند حتما متعهد هم خواهند بود، ولی دینداران چون جاهلند از روی جهالت همه چیز را از بین خواهند برد و حتی نمی‌فهمند که از آنها سوء استفاده می‌شود و شاهدش کشور ما است که انقلاب شد و نمازشب خوان‌ها حاکم شدند و نتیجۀ حکومت‌داری آنها را بعد از 45 سال شاهد هستیم. پس اینکه می‌گویند ولیّ فقیه باید حاکم باشد صحیح نیست چون ولیّ فقیه، فقه می‌داند ولی برای حکومت نیاز به متخصص در امر حکومت داریم و شاید بهترین روش این باشد که افراد در ضمن احزاب و مشاغل آموزش ببینند و عمل کنند تا متخصصان مشخص شوند و سایر صفات مورد نیاز ظاهر شود و سپس مردم به یکی از متخصصان در حکومت‌داری رأی دهند تا حاکم شود.

باز در ادامه در تفسیر تسنیم چنین آمده است:

انسان تنها زمانی از فساد خود و افساد در جامعه دست برمی‌دارد که از پیامدهای کار خود بترسد و بداند روزی در پیش روی اوست که باید در برابر تمام گفتارها و رفتارهایش پاسخگو باشد. بنابراین وقتی انسان به فکر اصلاح خود و اصلاح جامعه است که دعا را فراموش نکند و تنها کسانی از فساد و افساد دست برمی‌دارند که اهل دعا و نیایش همراه با آه و نالۀ مخفیانه و توأم با خوف از کیفر و طمع به پاداش باشند.(پایان نقل از تفسیر تسنیم)

بررسی: صاحب تسنیم دعا را دو نوع دانست و گفت دعای نوع دوم را بعد از فساد فی الارض آورد تا بدانیم در صورتی می‌توانیم از فساد فی الارض دور شویم که ایمان به قیامت داشته و نسبت به آن خوف و طمع داشته باشیم.

به نظر بنده امروزه این حرف اشکالات زیادی دارد. ایشان این حرف‌ها را حدود 30 سال پیش زده است و در آن زمان شاید کسی به این حرف‌ها اشکالی نداشت ولی امروزه شاهدیم برخی از افرادی که اهل نیایش هستند علنا و رسما و آگاهانه اهل فساد و افساد هستند. همچنین کسانی هستند که اهل دعا و نیایش بوده ولی جاهلانه جامعه را به فساد کشیده‌اند. در سوره کهف آمده است:

قُلْ هَلْ نُنَبِّئُكُمْ بِالْأَخْسَرِينَ أَعْمٰالاً﴿الكهف‏، 103﴾

«بگو: آیا شما را از زیانکارترین مردم از جهت عمل آگاه کنم؟»

اَلَّذِينَ ضَلَّ سَعْيُهُمْ فِي الْحَيٰاةِ الدُّنْيٰا وَ هُمْ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ يُحْسِنُونَ صُنْعاً﴿الكهف‏، 104﴾

«[آنان] کسانی هستند که کوششان در زندگی دنیا به هدر رفته [و گم شده است] در حالی که خود می‌پندارند، خوب عمل می‌کنند.»

مصداق این آیه می‌تواند مقدسان جاهل باشد. پس اینکه اهل دعا موجب صلاح و اصلاح هستند در زمان ما با اشکال جدّی رو به رو است. کسی که مخلصانه دعا می‌کند دلیل بر این نیست که می‌تواند جامعه را به صلاح برساند. از آن طرف کشورهایی را می‌بینیم که مسئولان آنها اصلا اهل دعا و نیایش نیستند ولی فساد و افسادشان کمتر از ماست چون سیستم آنها جلو فساد را می‌گیرد. آنها بجای کنترل درونی کنترل بیرونی را فعال کرده و از این طریق جلو فساد را گرفته‌اند. همچنین آنها با تفکیک قوا جلو فساد یک قوه را گرفته‌اند. بله درست چرخیدن یک سیستم کاری به نیایش و دعا ندارد بلکه با نظارت همگانی مرتبط است. شفاف‌سازی عاملی برای ایجاد عدالت اجتماعی است همانطور که در صدر اسلام اینگونه بود و زمانی که لباس عمر بلندتر از لباس دیگران بود فردی اعتراض کرد و عمر پاسخ داد که بلند بودن لباس من به خاطر این است که لباس غلامم را به لباس خود متصل کرده‌ام نه اینکه از بیت المال بیشتر برداشته باشم. پس باید کاری کرد که مسئولان خود را در برابر مردم پاسخ‌گو بدانند.

در ادامه تفسیر تسنیم، ج29 در ص212 از تفسیر فخر رازی، ج14، ص283 چنین نقل کرده است:

برخی مفسران گفته‌اند مصالح معتبر در امور دنیا پنج چیز است: جان، مال، نسب، دین و عقل. از این رو نهی از فساد در زمین در آیۀ شریفه نیز همۀ موارد پنجگانه را فرا می‌گیرد مثل اجتناب از قتل و دزدی و زنا و کفر و شرب مسکرات.

و بعد از آن صاحب تسنیم نوشته: باید عنایت شود که در گفتار مذکور نه برهانی بر حصر فساد در موارد پنجگانه ارائه شده و نه دلیلی بر انحصار ارتفاع آنها به اسباب مخصوصه یاد شده. بنابراین مطالب مذکور فی الجمله می‌تواند درست باشد نه بالجمله.(پایان نقل از تفسیر تسنیم)

سپس آیت الله جوادی مواردی از فساد را بیان کرده که جزو موارد پنجگانۀ مطرح شده توسط فخر رازی نیست از جمله افسادی که دیکتاتورها ایجاد کرده و آزادی‌های مردم را می‌گیرند و همچنین افساد ناشی از حمق. مورد دیگر افسادی است که منافقان موجب می‌شوند و به جامعۀ اسلامی ضربه می‌زنند.

نگارنده فسادی را که ناشی از تخصص نداشتن است، تیز اضافه می‌کنم؛ بله کسانی که بدون تخصص مسئولیتی را قبول می‌کنند موجب فساد جامعه می‌شوند مثل آخوندها که تخصصی در امر حکومت و مدیریت نداشتند ولی آن را بر عهده گرفتند و بعد از حدود نیم قرن شاهدیم که چقدر ویرانی به بار آمده است.

ارتباط دعا با اسباب طبیعی

باید دقت شود که ما در کنار دعا دقیقا باید امور عقلائی را انجام دهیم. فرض کنید تیم فوتبال مسجد سید با تیم فوتبال جلفا مسابقه داشته باشد و اعضاء تیم مسجد سید تنها به دعا کردن بپردازند و تیم جلفا دائما تمرین کند. در اینجا معلوم است که تیم جلفا پیروز میدان می‌شود. در قضیۀ جنگ ایران و اسرائیل نیز شاهد بودیم که ما در طول سال‌ها، بیشتر به راهپیمایی و عزاداری مشغول بودیم و اسرائیل در پی بالا بردن قدرت اطلاعاتی و نظامی خود بود و در جنگ 12 روزه شاهد بودیم که ما چندین برابر بیشتر از آنها کشته و زخمی و ویرانی دادیم.

پس باید تلاش و دعا در کنار هم باشد و در این صورت اگر شکست خوردیم چون دعا کرده‌ایم مأیوس نشده و دچار بیماری‌های روحی نمی‌شویم. از آن طرف اگر پیروز شدیم مغرور نمی‌شویم. پس دعا اثر دارد ولی نه ضرورتا در مورد پیروزی ظاهری. فایدۀ دعا این است که در شکست‌ها مأیوس نشده و در پیروزی‌ها مغرور نشویم. پس دعا موجب کمال نفس و روح است. دقت شود که در آیات 55 و 56 بیان نکرده است که چه چیزی در دعا از خدا بخواهید، بلکه تنها به دعا دستور داده است. پس آنچه مهم است نفس دعاست که موجب کمال است.

باید دقت داشت که تا وقتی راه عقلایی برای حلّ مشکلات وجود دارد باید سراغ همان راه رفت و البته در کنار آن دعا کرد ولی اگر کار عقلایی انجام ندادیم و تنها دعا کردیم فایده‌ای ندارد. خود پیامبر(ص) همیشه در کنار دعا راه‌های عقلایی را پیش می‌رفت. مثلا ایشان پس از فتح مکه در جنگ هوازن حاضر شد از صفوان بن امیه که یکی از سرمایه‌داران مکه بود صد سپر قرض بگیرد. این یعنی استفاده از اسباب طبیعی. بنابراین اینگونه نبود که پیامبر(ص) تنها با دعا به جنگ دشمنان برود. وقتی اسبابی وجود داشته و دسترسی به آن امکان دارد حتما باید از آن استفاده کرد. بله اگر اسباب طبیعی نبود و چاره‌ای از ورود به جنگ نبود باید به دعا روی آورد مثل جنگ بدر که مسلمانان امکاناتی نداشتند و در دل دشمن گیر کرده بودند در نتیجه به خدا توکل کردند و پیروز شدند و در کربلا گرفتار شدند و چاره‌ای نداشتند و با توکل وارد جنگ شدند و همه کشته شدند. پس امروزه اگر کسی مریض شد علاوه بر دعا حتما باید سراغ دکتر نیز برود.

چرایی کنار هم قرار گرفتن خوف و طمع

در ج29، ص213 از تفسیر تسنیم آمده است:

راز یادکرد خوف و طمع در کنار هم

 خوف و طمع در کنار هم یاد شدند چون ترس محض به یأس می‌انجامد و طمع صرف انسان را مغرور می‌کند. برای جبران پیامدهای ناخواستۀ هریک به تنهایی این دو را با هم یاد فرمود.

میزان خوف و رجاء در زندگی

در ج29، ص214 و 215 از تفسیر تسنیم آمده است:

مؤمن همواره باید میان خوف و رجاء به سر برد و در بیشتر عمر به ویژه ایام جوانی و میانسالی به خوف بیشتر توجه کند و در پایان عمر با افزایش رجاء زندگی کند. پس تا انسان بر اسب سرکش نفس و غرور جوانی سوار است باید ترسش بیش از طمع وی باشد و چون به دوران پیری رسید امیدش بیشتر از خوف و یأس باشد و به آیات رحمت و مغفرت و بشارت بیش از آیات عذاب دل ببند تا به خطر ناامیدی دچار نگردد.(پایان)

بررسی: به نظر می‌رسد خوف بیشتر برای زورداران و حکومت‌داران و ظالمان اثر بخش است؛ مثلا پدری که فرزند خود را زنده به گور می‌کرد باید ترسانده شود تا دیگر چنین نکند یا کدخدای ظالم باید با خوف تهدید شود تا دست از ظلم بردارد. پس اینکه دانش‌آموزان از جهنم ترسانده شوند وجهی ندارد. بله ظالمان باید ترسانده شوند و توضیح داده شود که منظور ظلمهای بزرگ یا گناهان کبیره است. یادم هست جوانی می‌پرسید من بدون اجازه از روی ساعت دوستم دیده‌ام که ساعت چند است. آیا با این کار گناهی مرتکب شده‌ام و باید در قیامت جوابگو باشم؟! ببینید آنقدر جوانان را ترسانده‌اند که یک جوان پاک چنین سؤالی برایش پیش آمده است. این در حالی است که باید اختلاس‌گران و تروریست‌ها را ترساند. پس اینگونه نیست که هرکسی را که جوان است باید بیشتر ترساند و هرکسی که پیر است را بیشتر امید داد. اگر پیری است که اهل ظلم به دیگران است اتفاقا باید ترساند و از آن طرف به جوانی که اهل درستکاری است بیشتر باید امید داد.

به هر حال جوانان ما خوب هستند و نباید آنها را ترساند چون ترساندن اثر منفی دارد بلکه باید جوانان را به کار خوب ترغیب کرد و تشویق‌های الهی را به آنها گفت. قرآن زمانی آمد که ظالمان زیادی در حجاز زندگی می‌کردند و بجای مجازات کردن، آنها را ترساند تا خوب شدند. پس باید بگوییم خوف مربوط به ظالمان است تا از ظلم خود دست بردارند.

روحانیون باید توجه داشته باشند که نباید برای دانش‌آموزان آیات جهنم را بخوانند و آنها را بترسانند؛ زیرا از چنین خدا و دینی گریزان می‌شوند. در قدیم که بچه‌ها را در مدرسه کتک می‌‎زدند کسی چیز چندانی یاد نمی‌گرفت ولی امروزه که بچه‌ها را تشویق می‌کنند آنها بهتر علم یاد می‌گیرند.

همچنین اینکه آیت الله جوادی از عبارت «اسب سرکش نفس و غرور جوانی» استفاده کرده‌اند بهتر بود در کنار این موارد «اسب سرکش حکومت و قدرت و مال و ….» را نیز اضافه می‌کردند.

 دیدگاه مجمع البیان در مورد متعلق خوف و طمع

تفسیر مجمع البیان، ج3-4، ص429 پنج قول برای عبارت وَ ادْعُوهُ خَوْفاً وَ طَمَعاً آورده است:

«وَ ادْعُوهُ خَوْفاً وَ طَمَعاً» خوفا من عقابه و طمعا في ثوابه و قيل خوفا من الرد و طمعا في الإجابة و قيل خوفا من عدله و طمعا في فضله عن ابن جريج و قيل معناه خوفا من النيران و طمعا في الجنان عن عطا.

ترجمۀ این پنج قول: الف) خوف از عِقاب خدا و طمع در ثواب خدا. ب) خوف از رد شدن دعا و طمع در اجابت دعا. ج) خوف از عدل الهی و طمع در فضل خدا. د) خوف از آتش و طمع در بهشت.

دیدگاه تفسیر التحریر و التنویر در بارۀ متعلق خوف و طمع

در ج8، ص135 از التحریر و التنویر آمده است:

فالخوف من غضبه و عقابه، و الطّمع في رضاه و ثوابه، ترس از غضب و عقاب خدا و طمع در رضا و ثواب الهی است.

اگر کسی ادعا دارد که از خدا می‌ترسد ولی دائما گناه می‌کند این دروغ است. کسی از خدا می‌ترسد که واقعا از گناه دوری کند.

دیدگاه آیت الله جوادی در مورد متعلق خوف و طمع

در ج29، ص213 از تفسیر تسنیم آمده است:

و اما خوف و طمع مراتبی دارد که بهترین آنها خوف از فراق حق و طمع در وصال اوست.(تفسیر تسنیم)

در ج29، ص214 نیز آمده است:

«خوف از عدل خدا و طمع به فضل الهی و بهشت او و شاهدش این آیه از سوره زمر است:

أَمَّنْ هُوَ قٰانِتٌ آنٰاءَ اللَّيْلِ سٰاجِداً وَ قٰائِماً يَحْذَرُ الْآخِرَةَ وَ يَرْجُوا رَحْمَةَ رَبِّهِ ﴿الزمر، 9﴾

[آیا چنین انسان کفران کننده‌ای بهتر است] یا کسی که در ساعات شب به سجده و قیام و عبادتی خالصانه مشغول است، از آخرت می‌ترسد و به رحمت پروردگارش امید دارد؟»(تفسیر تسنیم)

دیدگاه نگارنده در مورد متعلق خوف و طمع

به نظر بنده متعلق خوف و طمع علاوه بر موارد گفته شده می‌تواند با جملۀ وَ لاٰ تُفْسِدُوا فِي الْأَرْضِ بَعْدَ إِصْلاٰحِهٰا ارتباط داشته باشد به این صورت که خوف می‌تواند ترس از آثار و فساد کارهای بد خودمان و دیگران باشد و طمع، امید به اصلاح امور است.

توضیح اینکه ما به خاطر فسادهای خود و دیگران ترس داریم که سرانجام کار چه می‌شود و از آن طرف طمع داریم که بالاخره خدا نیز هست و ممکن است عوامل دیگری در جهان باشد که خرابی‌ها را اصلاح کند. پس باید اینگونه خدا را بخوانیم که از طرفی از عواقب کارهای فساد خود بترسیم و از طرف دیگر طمع به اصلاح امور از طرف خدا داشته باشیم.

دعای بی‌فایده

باید توجه داشت دعایی کارساز است که آن مقدار خوف از خدا داشته باشیم که به همراه آن دعا گناه نباشد. بسیاری از ما دعا می‌کنیم ولی دعایمان به اندازه‌ای نیست که از کار حرام دست برداریم مثل کسی که می‌گفت: من سگم را دوست دارم ولی نه به آن اندازه که به او غذا بدهم. پس اگر دعا می‌کنیم که عاقبت بخیر شویم و در عین حال مال مردم را خورده‌ایم یا اختلاس کرده‌ایم و نمی‌خواهیم جبران کنیم، این چنین دعایی فایده‌ای ندارد.

دو احتمال در اشاره به محسنین در انتهای آیه 56

در تعبیر إِنَّ رَحْمَتَ اللّٰهِ قَرِيبٌ مِنَ الْمُحْسِنِينَ دو احتمال وجود دارد:

الف) ممکن است این تعبیر به این معنا باشد که اگر کسی خدا را با شرائط ذکر شده خواند جزو محسنین می‌شود. این دیدگاه آیت الله جوادی آملی است.

ب) ممکن است احسان، اشاره به شرط دیگری برای اجابت دعا داشته باشد یعنی علاوه بر رعایت شرائط دعا که گفته شد باید احسان نیز وجود داشته باشد. در واقع غیر از دعا کردن باید محسن نیز باشیم و اگر تنها دعا کردیم و احسانی وجود نداشت معلوم نیست که رحمت الهی به ما برسد و دعایمان مستجاب گردد. پس طبق مجموع آیه اولا باید جامعه را از فساد پاک کرد و ثانیا باید در جامعه احسان را رشد داد و سپس خدا را با حالت خوف و طمع خواند تا خداوند دعا را مستجاب کند.

دقت شود که طبق دیدگاه اول خود دعا کردن نوعی احسان بود در حالی که طبق دیدگاه دوم احسان یعنی خیر رساندن به دیگران و این دیدگاه دوم صحیح‌تر به نظر می‌رسد چرا که به صرف دعا کردن احسان گفته نمی‌شود. در سورۀ یوسف آمده است که آن دو زندانی به یوسف گفتند: إِنّٰا نَرٰاكَ مِنَ اَلْمُحْسِنِينَ﴿يوسف‏، 36﴾ و در روایتی نقل شده (تفسیر القمی ج1 ص 344) که مراد از محسن بودن حضرت یوسف این است که او سعی می‌کرد در زندان جای کمتری بگیرد تا دیگران راحت‌تر باشند نه اینکه یوسف در زندان تنها مشغول نماز و دعا بوده باشد.

ضرورت احسان پی‌در‌پی

دقت کنید که با یک بار احسان کردن انسان محسن نمی‌شود. محسن اسم فاعلی است که جانشین صفت مشبهه است، یعنی محسن به کسی گفته می‌شود که کارش احسان باشد و هرجا کار خیری بود حاضر است. رحمت خدا به جامعه‌ای نزدیک است که دائما اهل احسان باشد. پس صفت احسان باید به صورت یک ملکه در وجودمان و مردم جامعه ایجاد شود.

نزدیک بودن باران رحمت به محسنین

رحمت در آیه 56 می‌تواند با رحمت در آیه بعدی ارتباط داشته باشد. رحمت در آیه 57 اشاره به باران دارد. حال شاید بتوان گفت یکی از مصادیق رحمت در عبارت إِنَّ رَحْمَتَ اللّٰهِ قَرِيبٌ مِنَ الْمُحْسِنِينَ باران است و در نتیجه باران به محسنین نزدیک است. پس حالا که در کشور بدون آب شده‌ایم اگر می‌خواهیم باران ببارد باید احسان کنیم.

وجه مذکر آمدن واژۀ «قریب»

اینکه در عبارت إِنَّ رَحْمَتَ اللّٰهِ قَرِيبٌ مِنَ الْمُحْسِنِينَ قریب به صورت مذکر آمده در حالی که باید به خاطر مؤنث بودن رحمة، به صورت مؤنث می‌آمد چند توجیه دارد. آیت الله جوادی آملی 7 توجیه برای مذکر آمدن قریب آورده است. در اینجا آن 7 توجیه را به همراه توجیهات دیگر بیان می‌کنم:

1) واژۀ «رحمة» مؤنث مجازی است و برای چنین مؤنثی رعایت قواعد لازم نیست مثل آیۀ فَمَنْ جٰاءَهُ مَوْعِظَةٌ مِنْ رَبِّه ﴿البقرة، 275﴾ که موعظة مؤنث مجازی است ولی فعلش به صورت مذکر آمده است. مثال دیگر این است که برای واژۀ «البینات» در قرآن، هم فعل «جاء» آمده (آل‌عمران/86 و 105 و غافر/66) و هم «جاءت» ( بقره/209 و 213 و نساء/153 که دلالت دارد برای مؤنث مجازی هر دو وجه جایز است.

2) ثعلبی گفته که رحمة مصدر است و برای مصدر مذکر آورده می‌شود.

3) قریب در واقع به معنای مفعول است و در فعیل به معنای مفعول مذکر و مؤنث یکسان است مثل عبارت: لَعَلَّ اَلسّٰاعَةَ قَرِيبٌ﴿الشورى‏، 17﴾

4) معیار در تذکیر و تأنیث معناست نه لفظ و اگر معنا مذکر است باید برای آن مذکر آورد مثل این آیه: وَ إِذٰا حَضَرَ الْقِسْمَةَ أُولُوا الْقُرْبىٰ وَ الْيَتٰامىٰ وَ الْمَسٰاكِينُ فَارْزُقُوهُمْ مِنْهُ﴿النساء، 8﴾ در این آیه ضمیر «منه» به قسمة برمی‌گردد چون مراد از آن تقسیم ارث است.

5) رحمة در آیۀ مورد بحث با توجه به آیۀ بعدی به معنای «باران» است و با توجه به اینکه باران مذکر است برای آن واژۀ مذکر می‌آید.

6) مراد از رحمة در اینجا احسان خداست و به همین خاطر برای آن مذکر آمده است.

7) قریب دو معنا دارد: یکی به معنای خویشاوندان است که اگر مراد، خویشاوندان مذکر باشد قریب مذکر حساب می‌شود و اگر خویشاوندان مؤنث باشد مؤنث حساب می‌شود. معنای دیگر نزدیک بودن است که برای آن هم مذکر می‌آید و هم مؤنث. پس واژۀ قریب، در صورتی مذکر و مؤنث بودن باید در موردش رعایت ‌شود که به معنای خویشاوند باشد.

8) در عبارت رحمة الله رحمت از الله کسب تذکیر کرده و در نتیجه قریب به صورت مذکر آمده است.

9) قریب در این آیه قریب مکانی یا خویشاوندی نیست بلکه مکانتی است و به همین خاطر لازم نیست قواعد مؤنث و مذکر در آن رعایت شود.

10) عبارت إِنَّ رَحْمَتَ اللّٰهِ قَرِيبٌ مِنَ الْمُحْسِنِينَ در واقع إِنَّ رَحْمَتَ اللّٰهِ مَکَانُهَا قَرِيبٌ مِنَ الْمُحْسِنِينَ بوده که کلمه‌ای مذکر در تقدیر بوده است و به همین علت، قریب به صورت مذکر آمده است.

[1] ر. ک گاهنامه بازاندیشی دینی شماره10 مقاله نامگذاری فرزند ص 81 تا 89.

[2] . فرزندم محمد در اواخر آذرماه 1403 شمسی در ایتالیا به دستور اف بی آی دستگیر شد.

[3] . در زمان ما این عده به جای گوش دادن به سخن قرآن وآهسته دعا کردن  ممکن است علیه نگارنده مطلب بنویسند که چرا عابدینی گفته است باید آرام دعا کرد؟! شاید هم به دادسرای ویژه برای دستگیریم فشار بیاورند. ساید هم خودشان خودجوش اقدامات خطرناک انجام دهند، همانگونه که چنین کردند و تاکنون که آبان و آذر 1404 است هفت سال است که حجرۀ محل تدریسم را اشغال کرده‌اند.

برچسب ها:
0 0 رای ها
رأی دهی به مقاله
اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده تمام نظرات
0
افکار شما را دوست دارم، لطفا نظر دهیدx