حکم واسطه در دعا و درخواست از غیر خدا همراه با پاسخ به پرسشها

حکم واسطه در دعا و درخواست از غیر خدا همراه با پاسخ به پرسشها
در آیات متعددی از قرآن درخواست از غیر خدا مورد نهی قرار گرفته است. با این صحبت ممکن است کسی سوال کند آیا وقتی ما از غیر خدا درخواستی میکنیم و مثلا از نانوا نان میخواهیم آیا این کار اشکال دارد؟
جواب این است که خیر. امور طبیعی و مادی، بر طبق علل و اسباب طبیعی است و جهان بر اساس علت و معلول جريان دارد و استفاده از علل و اسباب اشکال ندارد چرا که دنیای ما دار اسباب و مسببات است و قاعدهای داریم که میگوید: ابی الله الا ان یجری الامور الا باسبابها یعنی خدا جز به اسباب و مسببات امور جهان را جاری نمیکند.
پس باید به دنبال اسباب برویم و همگی قبول داریم که جهان، دارای علل و اسباب است و ما با عقل خود علل و اسباب را درک میکنیم.
برخی افراد به اسباب توجه نکرده و فکر می کنند تنها با دعا میتوان کار را حل کرد. برخی بجای اینکه مشغول علم شوند تنها به دعا میپردازند و کار خود را به جای علل و اسباب به دعا موکول میکنند و حتی با گفتن توکل به خدا از زدن واکسن خودداری میکنند. این رویکرد، صحیح نیست. همه شاهد بودیم در بحث کرونا تا واکسن نیامد کار حل نشد.
پس اگر می گوییم غیر خدا را نخوانیم به این معنا نیست که از نانوا نان نگیریم یا واکسن نزنیم. باید از علل و اسباب استفاده کرد. خود پیامبر(ص) که بالاترین شخصیت اسلام است وقتی میخواهد بر مشرکان پیروز شود ابتدا تبلیغ میکند و سپس مرحله به مرحله با اسباب پیش میرود و حتی برای دفاع از خود و مسلمانان جنگ میکند نه اینکه بنشیند و دعا کند.
با این توضیحات میفهمیم خواستن از غیرخدا در صورتی ممنوع است که امور غیرطبیعی و غیرمتعارف باشد به گونهای که لازم بیاید برای غیرخدا توان خارق العادهای قائل شویم. و اما از خدا چیز خارق العاده خواستن اشکالی ندارد اگر چه نباید ما را از توجه به اسباب و مسببات دور کند.
کسی که پیامبر(ص) و ائمه را صدا بزند و از آنها حاجت بطلبد کار غیرعاقلانهای کرده است و وهابیون چنین کاری را شرک میدانند. یادم هست در سفر آخر حج در مدینه شخصی آیاتی را برای من به طور مسلسل میخواند و میگفت به استناد این آیات کار شیعیان شرک است و من میگفتم این کارهای شیعه غیرعاقلانه و جاهلانه است نه اینکه لزوما شیعیان مشرک باشند.
به هر حال باید بررسی کرد که خواندنهای غیرخدایی که امروزه وجود دارد چه حکمی دارند؟ آياصحيح است؟ آیا شرک است؟ آیا تنها نوعی جهالت است؟ آیا امری لغو است؟ باید اینها مورد بررسی قرار گیرد.
در این زمینه باید گفته شود اینکه در مسائل دنیا از یکدیگر کمک میخواهیم نه شرک است و نه جهل مثل اینکه از مسئولان میخواهیم مشكل تورم را حل کنند یا پدری از فرزندش میخواهد که لیوانی آب به دست او دهد.
حال گروهی از همین مثالها استفاده میکنند که اگر از امام رضا(ع) نیز درخواستی شود اشکالی ندارد.
در حالیکه این دو با یکدیگر متفاوت هستند. وقتی ما در دنیا از یکدیگر درخواستهایی داریم هر دوي ما در حالت حیات دنيايي هستيم ولی اگر یکی از دو طرف بمیرند دیگر گفتگو و طلب مادی از مرده وجود ندارد.
در زمان حیات پیامبر(ص)، اصحاب ایشان از پیامبر(ص) درخواستهایی داشتند و از آن طرف خود پیامبر(ص) نیز از اصحابش درخواستهایی داشته است. در حدیثی نقل شده است که پیامبر(ص) از همسرش درخواست میکرده که خمره (حصیری که پیامبر(ص) بر روی آن نماز میخوانده است) را برای من بیاور.(ناوليني الخمرة).
پیامبر(ص) از همسر زندهاش درخواست میکرده نه از خدیجه. از آن طرف اصحاب پیامبر(ص) نیز پس از رحلت ایشان درخواستی از ایشان نمیکردند.
و اما ممکن است کسی بگوید پیامبر(ص) و ائمه مرده و زنده ندارند و آنها همین الآن نیز زندهاند.
در جواب باید گفته شود که دو نوع حیات وجود دارد: یکی حیات مادی و دیگری حیات معنوی. پیامبر(ص) پس از مرگ، حیات مادی ندارد. نفس نميكشد، غذا نميخورد و در بازار راه نميرود. پس حیات ایشان پس از رحلتشان حیات معنوی است. حال اگر کسی بخواهد بگوید از کسی که در حیات مادی نیست و در حیات معنوی است درخواست کردن صحیح است از او میپرسیم دلیل بر جواز چنین امر غیرمتعرف و غیرطبیعی چیست؟ آیا در قرآن آیهای آمده است که جواز درخواست از اولیای خدا پس از عروج را برساند؟ يا در قرآن كسي از رفتگان چيزي خواسته و قرآن آن را نقل و تأیید كرده است؟
دقت کنید که من مثل وهابیها چنین چیزی را شرک نمیدانم ولی میگویم هر كاري نياز به دليل دارد. پس دلیلی برای جواز اين كار بياوريد. پیامبر(ص) حتما حیات معنوی دارد و در آن حیات با صلوات خدا بر او و عنايات ديگر خدا تکامل پیدا میکند ولی اینکه ما اجازه داشته باشیم از او چیزی بخواهیم دلیل میخواهد؟
مثال دیگری بزنم. در قرآن آمده است:
وَ لاٰ تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللّٰهِ أَمْوٰاتاً بَلْ أَحْيٰاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ ﴿آلعمران، 169﴾
«و هرگز گمان مبر آنان که در راه خدا کشته شدند مردهاند، بلکه زندهاند و نزد پروردگارشان روزی داده میشوند.»
مراد از حیات در این آیه حیات مادی نیست و به همین خاطر وقتی شهداء در جبهه از دنیا میروند نیاز به نیروهای دیگری براي جايگزيني آنها پیدا میشود. پس مراد از حیات در این آیه حیات معنوی است و حیات معنوی به این معناست كه در پيشگاه خدا متكامل ميشوند و به اين معنا نیست که خودشان با دشمن بجنگند يا خانوادۀ خود را سرپرستی کنند یا به آنان یا به ما علم و قدرت بدهند. اگر در قرآن یا روایات متواتر که قطعآور باشد مطلبی باشد که جواز چنین کارهایی را به طور کلی یا جزئی ثابت کند در همان محدوده و مورد قبول میکنیم.
وقتی علت و معلول طبیعی فراهم بود درخواست اشکالی ندارد، مثل اینکه پدر حاضر از فرزند حاضر تقاضای لیوانی آب میکند، ولی وقتی در اینترنت یا پشت تلفن باهم صحبت میکنند و در دو شهر هستند چنین تقاضایی لغو است. همچنین است اگر یکی در دنیا و دیگری در برزخ باشد؛ زیرا علت و معلول طبیعی موجود نیست و دو طرف، همتراز نیستند و در نتیجه جواز این کار علت میخواهد.
پس هم منطق وهابیها که زود اتهام شرک میزنند اشتباه است و هم منطق برخی مردم ما که بدون دلیل از شهیدان یا مردگان یا غایبان یا رفتگان درخواست میکنند. پس اینکه میگویند اجرتان با حضرت زهراء(س). يا ميگويند: ما مزد عزاداري از فاطمه ميخواهيم. حرفهاي بيپشتوانه است.
و اما برخی میگویند پس از مرگ، روح گسترش پیدا میکند. در جواب باید گفته شود به چه دلیل درخواست از روحی که گسترش دارد جایز است؟ و نکتۀ دیگر اینکه چه دلیلی وجود دارد که آن شخصی که روحش گسترش یافته، مکلف است درخواست ما را قبول کند؟ آیا اولیای الهی را الزام کردهاند که جواب درخواست ما را بدهند؟ مگر اولیای الهی با گسترش مقام و روح، نوکر ما شدهاند؟
و اما آیۀ وَ ابْتَغُوا إِلَيْهِ الْوَسِيلَةَ به این معنا است که از وسیلهها استفاده کنیم تا به قُرب خدا برسیم. يا از وسيلهها استفاده كنيم تا خدا حاجات ما را برآوَرَد. و آن وسیلهها نماز و روزه و… و حب آل محمد(ص) است. يعني ما نماز بخوانيم تا خدا حاجات ما را بدهد؛ ما امامان را دوست بداريم تا خدا حاجات ما را برآوَرَد نه اینکه از آل محمد (ص) درخواست کنیم.
به هر حال اگر کسی دلیلی پیدا کرد که جواز درخواست از مردگان را برساند به بنده اطلاع دهد.
و اما با توجه به صحبتهای ارائه داده شده به سؤالات برخی از دوستان و پاسخهای آن اشاره میکنم:
سوال اول: اگر خواندن امامان پس از رحلتشان لغو است، هدف از رفتن به زیارت قبرهاي آنان چیست؟
جواب: هدف از زیارت قبور امامان معصوم اولا بزرگداشت و احترام آنها و ثانیا درس گرفتن از زندگی آنهاست. رفتن به زیارت به این معناست که من نیز باید تلاش كنم مثل ائمه اطهار بشوم. زائر با زیارتش باید سعی کند در عقیده و عمل و اخلاق مثل آنان شود.
سوال دوم: آیا وقتی به ائمه سلام میدهیم آنها جواب سلام ما را میدهند؟
جواب: اگر مقصود پاسخ لفظی و صوتی است بنده تا کنون چنین صوتی را نشنیدهام بعید است که دیگران نیز چنین ادعایی داشته باشند و اگر مقصود چیز دیگر است چون امر مجملی است قابل پاسخ نیست.
سوال سوم: شما چه نحوهای از توسل را قبول دارید؟
جواب: به نظرم اگر بجای مخاطب قرار دان ائمه اطهار يا سوگند دادن خدا به حق آنان بر آنان صلوات بفرستیم كاري عالي انجام دادهايم همانگونه كه در صحیفۀ سجادیه به طور فراوان این نوع از توسل دیده میشود.
سؤال چهارم: دعاي قرآن بر سر گرفتن در ماه رمضان چه ميشود؟
پاسخ: اولا چنين كاري روايت ندارد. ثانيا وقتی سلیقهای است، بجای ده بار بمحمد، ده بار بعليّ، ده بار بفاطمة و… میتوان گفت: ده بار «اللهم صلّ علی محمد المصطفی». ده بار «اللهم صلّ علی علي المرتضي» ده بار «اللهم صل علی فاطمة الزهرا»، ده بار «اللهم صلّ علی الحسن المجتبي»، ده بار «اللهم صل علی الحسین الشهيد بكربلا» ده بار «اللهم صلّ علی علیّ بن الحسین زين العابدين»، ده بار «اللهم صلّ علی محمد بن علي باقر علم النبيين»، ده بار «اللهم صل علی جعفر بن محمدٍ الصادق»، ده بار «اللهم صلّ علی موسي بن جعفرٍ الكاظم»، ده بار «اللهم صلّ علی علیّ بن موسی الرضا»، ده بار «اللهم صل علی محمد بن علیّ الجواد»، ده بار «اللهم صلی علی علیّ بن محمد الهادی» ، ده مرتبه «اللهم صلّ علی الحسن بن علیّ العسکری» و ده بار اللهم صل علی الحجة بن الحسن المهدی».
سوال پنجم: آیا شما با تزییناتی که در حرم امامان میشود موافقید؟
جواب: عقل خود را به كار بيندازيد و فكر كنيد كه اگر امام زنده بود آیا میگفت بیایید و خانۀ مرا آینه کاری بکنید یا اینکه میگفت: سالن به مقداري كه نياز است به گونه ساده بسازيد و بقيه پولها را صرف فقراء يا صرف آموزش قرآن و دین کنید؟
من بارها به حرم رضوی نامه نوشتهام که شما به جای خرج تزیینات، کل هزینههای قرآنی کشور را متقبل شوید. صحن و سالن براي حرم رضوي يا براي حرم امام حسين(ع) نياز است ولي آيينه كاري و تزیینات نياز نيست بلكه بدآموزي دارد. باید سالنها و صحنهای ساده درست شود و بقیۀ پولها صرف علمآموزي و فقراء شود. امامان عالم شدن مردم را دوست دارند. آموزش قرآن، خواندن قرآن و كارهاي عميق قرآني را دوست دارند. همچنین دوست دارند به فقراء رسیدگی شود. پس باید پولها صرف این امور شود.
خدا، بهترین شفیع
سؤال: وقتي مهربانترين موجود خداست چرا باید غیر خدا را شفیع به نزد خدا برد؟ برخی فکر میکنند خدا را باید به ائمه قسم داد تا رحمت خدا عملیاتی شود. دليل این تفکرات چيست؟
پاسخ: در قرآن هیچ پیامبری و هيچ وليّيي خدا را به حق غیر خدا قسم نداده است. شما اگر به دعاهای قرآنی توجه کنید در هیچ کجا نمییابید که تعبیر ربّنا بحق وجود داشته باشد.
از آن طرف جالب است که سحرۀ فرعون به عزت فرعون قسم میخورند. پس افراد ناآگاه و بتپرست به غیر خدا قسم میخوردهاند.
همۀ پیامبران الهی از خود خدا درخواست میکردند و هیچ کسی را شفیع به درگاه خدا نمیبردند. آنها به صفات خدا توسل میجستند و از اسماء و صفات او سخن میگفتند. به این دعاهای قرآنی خوب توجه کنید:
قٰالَ رَبِّ اغْفِرْ لِي وَ لِأَخِي وَ أَدْخِلْنٰا فِي رَحْمَتِكَ وَ أَنْتَ أَرْحَمُ الرّٰاحِمِينَ ﴿الأعراف، 151﴾
«[موسی] گفت: پروردگارا! مرا و برادرم را بیامرز، و ما را در رحمتت درآور، که تو مهربانترین مهربانانی.»
وَ أَيُّوبَ إِذْ نٰادىٰ رَبَّهُ أَنِّي مَسَّنِيَ الضُّرُّ وَ أَنْتَ أَرْحَمُ الرّٰاحِمِينَ ﴿الأنبياء، 83﴾
«و ایوب را [یاد کن] هنگامی که پروردگارش را ندا داد که مرا آسیب و سختی رسیده و تو مهربانترین مهربانانی.»
وَ قُلْ رَبِّ اغْفِرْ وَ ارْحَمْ وَ أَنْتَ خَيْرُ الرّٰاحِمِينَ ﴿المؤمنون، 118﴾
«و بگو: پروردگارا! [مرا] بیامرز و [بر من] رحم کن و تو بهترین رحم کنندگانی.»
قٰالَ عِيسَى ابْنُ مَرْيَمَ اللّٰهُمَّ رَبَّنٰا أَنْزِلْ عَلَيْنٰا مٰائِدَةً مِنَ السَّمٰاءِ تَكُونُ لَنٰا عِيداً لِأَوَّلِنٰا وَ آخِرِنٰا وَ آيَةً مِنْكَ وَ ارْزُقْنٰا وَ أَنْتَ خَيْرُ الرّٰازِقِينَ ﴿المائدة، 114﴾
«عیسی بن مریم گفت: خدایا! ای پروردگار ما! برای ما از آسمان سفرهای پر از غذا نازل کن تا عیدی باشد برای اهل زمان ما و نسل آینده ما، و نشانهای از سوی تو؛ و ما را روزی بخش که تو بهترین روزی دهندگانی.»
وَ قُلْ رَبِّ أَنْزِلْنِي مُنْزَلاً مُبٰارَكاً وَ أَنْتَ خَيْرُ الْمُنْزِلِينَ ﴿المؤمنون، 29﴾
«و بگو: پروردگارا! مرا در جایگاهی پرخیر و برکت فرود آور، که تو بهترین فرودآورندگانی.»
وَ زَكَرِيّٰا إِذْ نٰادىٰ رَبَّهُ رَبِّ لاٰ تَذَرْنِي فَرْداً وَ أَنْتَ خَيْرُ الْوٰارِثِينَ ﴿الأنبياء، 89﴾
«و زکریا را [یاد کن] زمانی که پروردگارش را ندا داد: پروردگارا! مرا تنها [و بی فرزند] مگذار؛ و تو بهترین وارثانی.»
أَنْتَ وَلِيُّنٰا فَاغْفِرْ لَنٰا وَ ارْحَمْنٰا وَ أَنْتَ خَيْرُ الْغٰافِرِينَ ﴿الأعراف، 155﴾
«تو سرپرست و یاور مایی، ما را بیامرز و به ما رحم کن که تو بهترین آمرزندگانی.»
در همۀ این آیات که دعای انبیاء و اولیای الهی است اولا خداوند بدون هیچ شفیعی مورد خطاب قرار گرفته وثانیا در انتهای هر آیه اسماء و صفات خدا مطرح شده است که دلالت دارد بر اینکه شایسته و بایسته است که خدا با اسماء و صفاتش خوانده شود.
اگر خدای ناکرده گمان کنیم از خدا کاری بر نمیآید و حتما باید دیگری را واسطه قرار دهیم تا کار حل شود این جهالت بزرگ و شرک است.
و اما مراد از فَلَهُ اَلْأَسْمٰاءُ اَلْحُسْنىٰ در آیه 110 سوره اسراء اسماء خداست نه ائمه.
بررسی قرار دادن واسطه در دعا
نکته دیگر اینکه روایاتی که میگوید (یا حمید بحق محمد) يا (اللهم اني اسالك بحق محمد) و نظاير اينها این احتمال را بدهید که در این روایات جعل يا تحريف يا نقل به معناي اشتباه يا… صورت گرفته شده باشد. روایات باید به قرآن ارجاع داده شود یعنی ملاک اصلی، قرآن است چرا که روایات احتمال جعل و ساخته شدن و اشتباه در نقل و اشتباه در کتابت را دارند بر خلاف قرآن که از دو لب پیامبر(ص) صادر شده است.
تازه اگر روایات سندش درست باشد باز نمیدانیم که همین الفاظ از دو لب امام صادر شده یا مفهوم آن صادر شده است.
دقت کنید که برای قرآن ثواب خواندن و حفظ قرار داده شده و پیامبر(ص) بر حفظ آن تأکید داشته است و به همین خاطر دائما خوانده میشده ولی روایات اصلا چنین نبوده است. تازه وقتی صد سال نوشتن حدیث ممنوع بوده است یا واسطۀ نقلها زیاد باشد میفهمیم که نمیتوان بر صدور متن احادیث یقین داشت.
به هر حال اینکه در قرآن دعای انبیاء و اولیای الهی آمده است و همگی با ربنا شروع شده و هیچ کجا در دعاهای قرآن خدا به حق مخلوقی قسم داده نشده است خود این یک ملاک مهم است. از آن طرف دعاهای مستند همین گونه است مثل دعای کمیل و ابوحمزه و مجیر مثلا در دعای کمیل آمده است که:
و استشفع بک الی نفسک و اسألک بجودک
ترجمه: «تو را به نزد خودت شفیع قرار میدهم و به جود و بخششت از تو درخواست میکنم.»
با این وصف، وقتی دعاهای دیگری را میبینیم که خلاف این مجموعه است باید در آنها شک کنیم که چه بسا تصرفاتی در آن شده باشد.
ما باید آن دسته از روایات را بگیریم که موافق قرآن است. روایتهايی که در آن تعبیرهای بحق اين مخلوق و آن مخلوق آمده مخالف سبک و روش و محتوای قرآن است چرا که در قرآن در موارد متعددی دعاهایی نقل شده و در هیچ یک چنین تعبیری نیامده است و اين نيامدن حتما دليلي داشته است و نبايد ساده از كنارش رد شد.
و اما اگر کسی بخواهد برای اثبات شفیع بردن به درگاه خدا، به داستان برادران یوسف که از پدر، طلب استغفار کردند استناد کند صحیح نیست، چرا که 1. برادران یوسف نسبت به حضرت یعقوب حق الناس مرتکب شده بودند و آمدن آنها نزد یعقوب نوعی عذرخواهی بوده است. در واقع آنان میخواهند به پدر بگویند ما تو را سالهای زیادی زجر دادهایم و از خدا بخواه ما را به خاطر این گناه ببخشد. پس آمرزش خواهی از پدر مربوط به حق الناسی بوده که نسبت به پدر مرتکب شده بودند و این مطلب ربطی به بحث ما ندارد. 2. تازه طلب دعا غیر از شفیع قرار دادن است. در حقیقت پدر آنان زنده بود و به او گفتند برای ما دعا کن و او قبول کرد نه اینکه شفیع بخواهند و او شفیعشان بشود ولی ما امروزه به افرادی که از دنیا رفتهاند میگوییم شفیع ما شوید، بدون اینکه مطمئن باشیم که او شفاعت نمودن برای ما را میپذیرد یا خیر.
و اما آیه 64 سوره نساء نیز مربوط به منافقان است و نمیتوان از آن برای توسل استفاده کرد. اگر آیات قبل از این آیه را بخوانید متوجه خواهید شد که منافقان از پیامبر(ص) روگردانده بودند و آیه 64 میگوید توبۀ آنها این است که نزد پیامبر(ص) بیایند و از خدا طلب استغفار کنند و كاري كنند كه تو نيز برايشان طلب آمرزش كني خدا را تواب رحيم خواهند يافت. نميدانم چرا آيه را از منافقان به مؤمنان و مسلمانان كشانيدهاند؟
در مجموع باید خدا را با اسماء و صفاتش صدا زد همانگونه که آیات مختلف قرآن این مطلب را به ما میآموزد.
بنده بارها تذکر دادهام که برای دعا کردن لازم نیست به دیگری بگوییم تو برای ما دعا کن یا بگوییم خدایا بحق رسول یا بگوییم خدایا ما پیامبر(ص) را شفیع قرار میدهیم. اگر این کارها جایز هم باشد ولی ضرورتی ندارد. پس بجای بحق رسول باید بگوییم بحق رحمانیتت یا به حق رزاقیتت. پس لازم نیست با سوگند به حق غير خدا به درگاه خدا برویم.
اشكال: در روایات بحث گفتن بحق محمد و نظاير آن وجود دارد. شما این روایات را چگونه توجیه میکنید؟
پاسخ: روایات را باید به قرآن برگشت داد؛ زیرا کلمات قرآن عین آن چیزی است که از دهان پیامبر(ص) صادر شده است. قرآن به خاطر ويژگيهايي كه داشته، افراد دائما آن را میخوانده و حفظ میکردهاند. مثلا قرآن آهنگین است و دارای محتوای عالی داشته و پيامبر به حفظ آن سفارش كرده و همینها موجب شده که عین قرآن به ما برسد. اما الفاظ روایات اینگونه نبوده است و به همین خاطر در آن اختلاف وجود دارد.
باید توجه داشت که شنونده با توجه به معلوماتی که دارد و با توجه به چیزهایی که از قبل در ذهنش نقش بسته است سخنِ گوینده را میشنود و نقل میکند. امروزه با وجود اینکه ضبط صوت وجود دارد ولی باز شنوندگان، صحبتها را مختلف میفهمند.
شخصی که درسهای مرا پیاده میکند با اینکه کلمات من کاملا معلوم و مشخص است ولی باز اشتباهاتی رخ میدهد و کلمات در مواردی جا به جا فهمیده میشود مثل اینکه من در کلامم از آقای فتاح المنان صحبت کرده بودم و ایشان فتاح الجنان نوشته بود یا در مواردی از قول سدید سخن گفته بودم و او قول سلیم نوشته بود.
پس شنونده با ذهنیتی که خودش دارد کلمه را میشنود. بنابراین اگر میخواهیم بدانیم روایات چگونه نقل شده حتی باید ذهنیت راوی را بدانیم که او با چه کلماتی انس دارد و چه چیزهایی برایش مهم است؟ و البته فهم این چیزها خیلی مشکل است.
بنابراين بر فرض که سند حدیث درست باشد باز اینکه بدانیم آیا راوی درست نوشته است یا نه این امر خیلی سخت است و نمیتوان مطمئن شد.
تا بحال در دروس حوزه به ما گفته بودند که راوی باید عادل و ضابط باشد. اینها درست است ولی بنده میخواهم نکتۀ دیگری را نیز اضافه کنم و آن ذهنیت راوی است. ذهنی که میشنود با توجه به ذهن خودش آن کلام را میشنود. حال اگر کلام نزد گوینده برگشت، گوینده اصلاح میکند و اگر برنگشت همان ذهنیت شنونده در کلام منعکس شده نه ذهنیت گوینده و در نتیجه باید در درایة الحدیث به این نکته توجه داشت.
اتفاقا مواردی از این قبیل در خود کتب روایی دیده میشود. به این حدیث توجه کنید:
قلت لأبي عبدالله حديث روي لنا أنک قلت: إذا عرفت فاعمل ما شئت! فقال: قد قلتُ ذلک. قال قلتُ: و إن زنوا أو سرقوا أو شربوا الخمر؟! فقال لي: إنا لله و إنا إليه راجعون. و الله ما أنصفونا أن نکون اخذنا بالعمل و وضع عنهم، إنما قلت: إذا عرفت فاعمل ما شئت من قليل الخير و کثيره فإنه يقبل منک(الكافي ج 2 ص 464)
ترجمه: «محمد بن مارد گفت به ابو عبدالله صادق عرض کردم حديثي از شما براي ما روايت شده که گفتهايد: چون به معرفت دست يافتي هر چه ميخواهي عمل کن! امام پاسخ داد: آري من اين سخن را گفتهام. محمّد بن مارد گفت پرسيدم: و اگر چه زنا کنند يا دزدي کنند يا باده گساري کنند؟! امام به من فرمود: «إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ» به خدا سوگند با ما به انصاف رفتار نكردند كه خود ما به كردارمان مؤاخذه شويم ولى تكليف از آنها برداشته شده باشد. چيزي که من گفتم تنها اين بود که چون به معرفت دست يافتي هر گونه که ميخواهي عمل کن، کار نيکويت اندک باشد يا بسيار، البته از تو پذيرفته ميشود.»
از این روایت میفهمیم که ممکن است امام کلامی بگوید و راوی برداشت غلط و اشتباه خودش را داشته باشد که اتفاقا با ظاهر الفاظ هم موافق است ولی با دقت در آن معلوم شود که آن برداشت عاقلانه نیست، به گونهای که وقتی آن فهم از روایت به امام برگشته، امام از آن برداشت تعجب کرده و آن را تصحیح کرده است.
با این توضیحات متوجه میشویم که به راحتی نمیتوان گفت فلان دسته از روایات، اقوال ائمه است. تازه روایت را یک راوی نقل کرده و حدوداً40 واسطه خورده تا اینکه به دست ما رسیده است و حتی بر فرض که تمامي راویان، ثقه باشند ما نمیدانیم آن کلمه را امام گفته یا شنونده اين گونه شنیده است.
با این توضیحات وقتي میبینیم بسیاری از روایات با قرآن سازگار نیست. در این صورت باید قرآن را اصل قرار دهیم. تازه قرآن کلام خدایی است که از زمین و زمان با خبر است و مانند قانون اساسی است، ولی روایات از امام صادر شده که شرائط شنونده را در نظر میگیرد و مثل قانون مجلس یا مثل بخشنامه است.
حال با توجه به این نکات به بحث خودمان برمیگردیم:
در دعاهای قرآنی میبینیم که تمامی انبیاء و اولیاء هر حاجتی داشتهاند خودشان از خدا خواستهاند. از آن طرف مشاهده میکنیم که طبق آیات قرآن کسانی که از غیر خدا درخواستی داشتهاند و آنها را شفیع قرار دادهاند مورد تأیید قرآن نیستند. به این دو آیه توجه کنید:
آیه اول: وَ قٰالَ الَّذِينَ فِي النّٰارِ لِخَزَنَةِ جَهَنَّمَ ادْعُوا رَبَّكُمْ يُخَفِّفْ عَنّٰا يَوْماً مِنَ الْعَذٰابِ ﴿غافر، 49﴾
«و آنان که در آتشاند، به نگهبانان دوزخ میگویند: از پروردگارتان بخواهید که دورهای دورهدورها بخشی از عذاب را از ما سبک کند.»
در این آیه مشاهده میکنیم که جهنمیان از غیر خدا خواستهاند که برای آنها دعا کنند.
آیه دوم: وَ إِذْ قُلْتُمْ يٰا مُوسىٰ لَنْ نَصْبِرَ عَلىٰ طَعٰامٍ وٰاحِدٍ فَادْعُ لَنٰا رَبَّكَ يُخْرِجْ لَنٰا مِمّٰا تُنْبِتُ الْأَرْضُ مِنْ بَقْلِهٰا وَ قِثّٰائِهٰا وَ فُومِهٰا وَ عَدَسِهٰا وَ بَصَلِهٰا…..﴿البقرة، 61﴾
«و [یاد کنید] هنگامی که گفتید: ای موسی! ما هرگز بر یک نوع غذا صبر نمیکنیم، پس از پروردگارت براي ما بخواه تا از آنچه زمین میرویاند از سبزی و خیار و سیر و عدس و پیازش را برای ما آماده کند.»
این آیه در مذمت بنیاسرائیل است و آنها که مورد مذمت قرار گرفتهاند از موسی خواستهاند که تو از خدا بخواه.
از آن طرف دعای انبیاء و اولیای الهی همگی دعاهای مستقیم به درگاه خداست.
حال وقتی دلیل قرآنی پیدا نکردیم که این کار را جایز شمارد اگر در روایات باشد که غیر خدا را واسطه قرار دهیم و از او بخواهیم که برای ما دعا کند، شايد این از اشتباهات فهم راویان است چون شاید راویان ذهنیتشان این بوده که نمیتوان از خدا مستقیما درخواست کرد و خدا مثل شاه و ما مثل رعیت هستیم که واسطه نیاز است. پس شاید واسطه قرار دادن و تقاضای غیر مستقیم ذهنیت راوی است نه سخن خدا یا پیامبر(ص) و امامان.
پس نمیتوان به این روایات استناد کرد. واقعا چرا باید خدا را به شاه تشبیه کرد و فکر کنیم نمیتوان با خدا مستقیما حرف زد؟
خواهشمندم عدهای نگویند عابدینی حرفهای وهابیت را میزند؛ زیرا اولا اینگونه نیست چون وهابیها حرف از شرک میزنند ولی بنده نمیگویم این کار شرک است ولی میگویم براي سوگند دادن به حق اين و آن نیازمند دلیلیم و دلیل معتبری وجود ندارد. ثانیا بر فرض که وهابیت نیز چنین حرفی را گفته باشند ما باید راجع به صحیح و غلط بودن حرفها بحث کنیم، نه گویندۀ آنها. مگر امام ما حضرت علی(ع) نفرموده است:
الحکمة ضالة المؤمن فخذ الحکمة و لو من اهل النفاق
ترجمه: «حکمت ، گمشده مؤمن است. پس آن را بگیر ولو از اهل نفاق.»(حکمت 80 نهج البلاغة)
حال بر فرض که این حرف را وهابیت زده باشد باید با معیار و دلیل در مورد صحیح و غلط بودن آن بحث کنیم. پس اگر در قرآن چنین دعایی پیدا نشد این احتمال هست که روایات در این باب مربوط به فهم راوی از قول معصوم باشد نه اینکه واقعا معصوم آن را گفته باشد. در دعای قنوت نماز عید كه خوانده ميشود: «اللهم انی اسألک بحق هذا الیوم» خودم با مراجعه به کتاب تهذیب الأحكام شیخ طوسی مشاهده کردم که عبارت به صورت «اللهم انی اسألک فی هذا الیوم» است. احتمالا افراد طبق ذهنیت خودشان، بحق هذا الیوم نقل کردهاند.
به نظرم گفتن اللهم بحق علاوه بر آن سابقه جاهلي كه به حق بتها از خدا چيز ميخواستند در اسلام از زمان بنیعباس شروع شده است. بنیعباس چون فضیلتی نداشتند میخواستند برای خود فضیلتتراشی کنند. به همین دلیل باید برای عباس که عموی پیامبر(ص) است فضیلتی درست کنند. مثل اين فضیلت كه عباس آخرین مهاجر بوده است!! او از کارهای بدش مثل رباخواری دست برنمیداشت تا اینکه در حجة الوداع پیامبر(ص) فرمود رباهاي عمويم عباس زير پاي من. به هر حال یکی از فضائلی که برای عباس در کتب اهل سنت نقل شده این است که در زمان عمر باران نيامد و عمر دعا کرد که خدایا به حق عباس عموی پیامبر(ص) به ما باران بده و خدا باران نازل کرد.
طبق این روایت، تعبیر «بحق» را عمر در اسلام بنیان نهاد. البته آیا واقعا این کار را عمر کرده یا بنی عباس به او دروغ بستهاند دقیقا نمیدانیم؟ بر فرض هم که عمر چنین کاری کرده اشتباه کرده چرا که در آن زمان حضرت علی و امام حسن و امام حسین علیهم السلام که فضائلشان قابل انکار نبوده در قید حیات بودهاند. چرا عمر خدا را به حق این افراد قسم نداده و به عباس قسم داده است؟ این امر، سوال برانگیز است. تازه فعل عمر براي ما حجت نيست و مجوز شرعي براي «بحق» گفتن نميشود.
البته بنده بیشتر احتمال میدهم که این دروغ باشد و بنی عباس آن را ساخته باشند.
حال عوام شیعه فکر کردند این کار، کار خوبی است و وقتی خدا را میتوان به حق عباس قسم داد پس خدا را به حق پیامبر(ص) و ائمه حتما میتوان قسم داد.
از آن طرف احتمال ميدهيم وقتی امام در دعاهایش از تعبیر اللهم صل علی محمد استفاده کرده راوی تعبیر اللهم بحق محمد را نقل کرده باشد. دقیقا مثل همان دعای قنوت نماز عید که گفته شد.
تعبیر اللهم بحق نه در قرآن وجود دارد و نه در نهج البلاغه. در نهج البلاغه خطبۀ استسقاء برای نماز باران آمده است ولی در آن اللهم بحق نیامده است. آیا حضرت علی(ع) نمیتوانست برای نزول باران بحق رسول الله بگوید؟
البته این مسائل تنها محدود به اللهم بحق نیست، بلکه مثلا گنبد تزييني ساختن نیز از كارهاي بني عباس است. آنان بر روی قبر عباس که کنار قبور ائمه بوده گنبد زدند و این کار موجب شد شیعه نیز چنین کاری را برای قبور ائمه انجام دهد. پس گنبد از آنها شروع شده و شیعه در این زمینه به افراط کشیده شده است.
پاسخ به برخی سؤالات:
سوال اول: تعداد روایات متواتر لفظی چقدر است؟
جواب: احادیث متواتر که الفاظش واحد باشد زیاد نداریم. تواتر لفظی واقعا کم است. براي «من كنت مولاه فعلي مولاه» ادعاي تواتر شده است.
سوال دوم: آیا صحبتی که در اینجا در مورد راویان مطرح کردید همان اضبط بودن است که در علم رجال بحث میشود؟
جواب: بنده چیزی فراتر از آن را گفتم. اضبط بودن یکی از صفات راوی است ولی با این حال بالاخره اختلاف در فهمیدن وجود دارد. به خصوص اینکه در قدیم دستگاه ضبط صوت وجود نداشته است. امروزه چنین دستگاهی وجود دارد ولی باز فهمها مختلف است و حتی دو شخصی که هر دو اضبط هستند یک کلام مشخص را به دو گونه میفهمند. پس شايد من شبهۀ دیگری ابداع کردم و آن مربوط به ذهنیت راوی است که در صحت و سقم نقل باید در نظر گرفته شود.
سوال سوم: آیا دستور به استغفار در سورۀ نصر با حرفهای شما تعارض ندارد؟
جواب: اولا در این سوره نگفته است که برای چه کسی استغفار کن و ثانیا آیات سورۀ نصر مربوط به دستور خدا به پیامبر(ص) است نه اینکه دلالت داشته باشد که ما از پیامبر(ص) درخواست کنیم.
سوال چهارم: آیا دعای قرآن که در شبهای قدر خوانده میشود با صحبتهای شما منافات ندارد؟
جواب: اولا چنين كاري روايت ندارد. ثانيا امسال كه مردم از من خواستند مراسم قرآن سر گرفتن را انجام دهم بجای ده بار بمحمد، ده بار بعليّ، ده بار بفاطمة و… گفتم ده بار «اللهم صلّ علي النبي الرحمة». ده بار «اللهم صلّ علي علي المرتضي» ده بار «اللهم صل علي فاطمة الزهرا»، ده بار «اللهم صلّ علي الحسن المجتبي»، ده بار «اللهم صل علي الشهيد بكربلا» ده بار «اللهم صلّ علي زين العابدين»، ده بار «اللهم صلّ علي باقر علم النبيين»، ده بار «اللهم صل علي جعفر بن محمدٍ الصادق»، ده بار «اللهم صلّ علي موسي بن جعفرٍ الكاظم»، ده بار…
سوال پنجم: مگر خداوند در قرآن به جان پیامبر(ص) یا به شمس و قمر قسم نخورده است؟ پس چه اشکالی دارد که ما نیز خدا را به پیامبر(ص) و ائمه قسم دهیم؟
جواب: خدا به جان پیامبر(ص) یا به شمس و قمر قسم خورده است ولی با این سوگندها چیزی از كسي خواسته نشده است بلکه تنها برای بیان اهمیتِ این چیزها به آنها سوگند خورده شده است. پس اولا این موارد سوگند خداست نه سوگند ما و ثانیا برای بیان اهمیت آنهاست نه برای درخواست. از آن طرف هیچ کدام از انبیاء و اولیاء در دعاها به این چیزها قسم نخوردهاند.
فروض مختلف در خواندن غیر خدا
خواندن بت براي امور مهم و غير مهم شرك است و خواندن انبيا و اوليا در زمان حياتشان برای تمامی امور جايز است و پس از رحلتشان جواز خواندنشان برای هر چیزی نيازمند دليل است. همچنين جواز خواندن خدا به حق پيامبران و معصومان نيازمند دليل است. خواندن انبيا و اوليا براي اينكه براي ما دعا كنند كاري بيدليل است. و دليلي وجود ندارد كه آنان را ملزم به لزوم پاسخگويي به درخواست ما كند.
توضیح بیشتر این مطالب به شرح زیر است:
مراد از اَلَّذِينَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللّٰهِ در آیه 56 سوره انعام بتهایی هستند که مقابل خدا میباشند. روشن است كه پیامبر(ص) و ائمه عليهم السلام مقابل خدا نيستند؛ ولی آیا خواندن ائمه که مقابل خدا نیستند صحیح است یا نه؟ بالاخره امامان زمانی به دنیا آمدهاند و زمانی از دنیا رفتهاند و با اینکه مقام بالایی داشتهاند هیچگاه مثل خدا نیستند که همیشه حیّ و قیوم باشند.
بالاخره پیامبر(ص) و ائمه در حال حاضر حیات مادی ندارند و از دنیا رفتهاند و جسمشان به خاک سپرده شده است؛ بله آنان حیات برزخی دارند. حال سوال این است که آیا میتوان از آنها درخواست کرد؟ مثلا آیا میتوان از پیامبر(ص) درخواست کرد که فلان مریض را شفا بدهد؟ یا گناهان مرا بیامرزد یا به من علم بدهد یا از خدا بخواهد که مرا بیامرزد؟
بنده گفتم جواز چنین درخواستی دلیل میخواهد. به نظر ميرسد چنین امری در دین مسکوت است.
اشکال: با تمسک به اصالة الاباحة میتوان گفت چنین کاری جایز است.
جواب: اصالة الاباحة مربوط به امور عملی است ولی بحث ما مربوط به امور اعتقادی است. اصل عملی مربوط به وقتی است که در مرحلۀ عمل به شک بیفتیم نه در اینجا که راجع به یک مسألۀ اعتقادی بحث میکنیم.
در بحث ما وقتی میخواهیم به امری معتقد شویم در چنین امری سراغ اصالة الاباحة نمیروند چرا که عقاید دلیل یقینی لازم دارد و نباید آن را بر شک بنا کرد.
نتیجه اینکه اگر کسی از بت که مقابل خدا است بخواهد که مریضش را شفا دهد این کار شرک است ولی اگر از موجود خوبی که رسول خدا(ص) یا جانشین رسول خداست چیزی مثل شفای مریض بخواهد این کار بیدلیل است. نمیگویم این کار شرک است چرا که آنها مقابل خدا نیستند ولی خواستن از کسی که تجلی خداست دلیل میخواهد.
علاوه بر این -طبق اخبار و سننی که به ما رسیده- پیامبر اکرم(ص) هیچگاه از انبیاء قبلی درخواستی نکرده و مثلا جدش ابراهیم را صدا نزده است. از آن طرف هیچیک از مؤمنینی که قرآن از آنها سخن گفته از پیامبرانی که از دنیا رفتهاند چیزی نخواستهاند. حال اگر کسی بخواهد اعتقاد پیدا کند که چنین امری جایز است دلیل میخواهد.
پس نه دلیل بر شرک بودن چنین کاری داریم و نه دلیل بر جواز چنین کاری. با این وصف نه به افراط میرویم و نه به تفریط. نه مثل وهابیت چنین کاری را شرک مینامیم و نه مثل برخی از شیعیان چنین کاری را در گفتار و عمل مباح و مستحب معرفی میکنیم.
با این توضیحات متوجه شدیم که دليلي براي جواز گفتن «یا محمد و یا علی اکفیانی فانکما کافیان» نداريم. البته اگر مراد از کافیان این باشد که پیامبر(ص) و حضرت علی(ع) در مقابل خدا هستند شرک است و اگر منظور این باشد که آنها اسماء و صفات خدا هستند این گونه دعا كردن کار بیدلیل است.
همۀ این صحبتها مربوط به خواندن غیر خدا بود که ذیل آیۀ 56 سوره انعام بحث کردیم.
و اما ذیل آیات 57 و 58 بحث دیگری را مطرح کردیم که پیامبر(ص) با اینکه رحمة للعالمین است در مهربانی قابل قیاس با خدا نیست. حتی ممکن است پیامبری برای امت خودش عذاب بخواهد ولی خدا مهلت دهد؟
پس خدا به ظالمین آگاهتر و مهربانتر است و بهتر میداند که چه زمانی باید عذاب بیاید.
وقتی بحث رحمت را مطرح کردیم این مطلب را نیز گفتیم که اگر کسی بخواهد رحمت خدا را به خود جلب کند بهتر است خدا را به صفات رحمت خودش قسم دهد نه به مخلوقاتش.
دقت کنید که من نگفتم قسم دادن به پیامبران و ائمه شرک و کفر است. بلکه گفتم: بهتر است خدا را به رحمت خودش قسم دهیم.
من گفتم: وقتی خدا ارحم الراحمین است و اولیاء و انبیاءِ مطرح شده در قرآن در دعاهایشان از تعبیر ارحم الراحمین و نظیر این تعبیر استفاده کردهاند و از قسم دادن بحق بندگان و مخلوقات خدا استفاده نکردهاند ما نیز در دعا کردن، مثل آنها دعا کنیم.
پس خدا ارحم الراحمین است و دستور داده که مرا صدا بزنید و در هیچ کجا نگفته بندگان من یا رسولان من یا اولیای من یا نمایندههای مرا بخوانید و انبیاء و اولیاء نیز همگی در گرفتاریهای کوچک و بزرگ «رب» يا «ربنا» گفتهاند بدون اینکه چیز دیگری را در کنارش قرار دهند، بنده گفتم ما نیز روش قرآنی را عمل کنیم. حال کجای این حرف اشکال دارد؟
اشکال: ما دلایلی روایی داریم که در آن دلایل از تعبیر اللهم انی اسألک بحق محمد و آل محمد استفاده شده است و این روایات خیلی زیاد است و میتوان از این روایات جواز این کار را نتیجه گرفت.
جواب: بنده -به خاطر کثرت روایات و سیرۀ عملی علما که در دعاهایشان بحق محمد و آل محمد میگویند- نمیگویم گفتن چنین عباراتی جایز نیست بلکه میخواهم بگویم این عبارات با دعاهای قرآنی هماهنگ نیست و در ترجیح روش قرآن بر روایات و دعای علما میگویم قران عین الفاظش به ما رسیده ولی راوی عین سخن امام را نقل نکرده است و چه بسا راوی، سخنان امام را اينگونه فهميده و تعبیر را به این صورت آورده نه اینکه امام نیز واقعا چنین لفظی را گفته باشد.
یادمان نرود که از طرفی افراد سابقۀ شرک داشتهاند و خدا را به حق بتهايشان سوگند ميدادند و از طرف دیگر شايد بنیعباس گفتن بحق را باب کردهاند و ما باید این احتمال را کوچک نشماریم که شاید سابقۀ ذهنی راوی با توجه به این دو نکته موجب شده که او بجای «اللهم صل» از «اللهم بحق» استفاده کند. و حتي ممكن است كسي كه يك متن خطي را ميخوانده به خاطر سابقه ذهني «صلِّ» را «بحق» خوانده باشد.
ما باید از این غافل نباشیم که بسیاری از چیزهای دین، زمانی که وارد محیطهای مختلف میشود رنگ آن محیطها را به خود میگیرد.
بد نیست در این زمینه مثالی بزنم: برخی فکر میکنند لباس روحانیتی که ما میپوشیم لباس پیامبر(ص) است. این در حالی است که لباس ما لباس موبدهای زرتشتی است. یادم هست مرحوم آیت الله ایزدی در اوایل انقلاب در جلسهای حضور داشت و مصاحبه کننده از ایشان پرسید که آیا این لباس شما لباس پیامبر(ص) است و ایشان گفت: نه، بلکه لباس موبدهای زرتشتی است.
روحانیت زرتشتیت این گونه لباس میپوشیدند و علمای اسلام نیز به همان صورت لباس پوشیدند. پس ما لباس موبد زرتشتی را می پوشیم ولی عالم اسلام هستیم.
دین وقتی به ایران آمد رنگ و لعاب ایرانی گرفته است. همین دین در مصر و اروپا که رفته رنگ و لعاب مصری و اروپایی گرفته است و محتوای دین در قالبهای مختلف رفته است. حال این قالبها گاهی آنقدر قوی بوده که بر محتوا غلبه پیدا کرده است و «اللهم بحق» نیز مصداقی از همین موارد است و در نتیجه ما نباید فکر کنیم گفتن این عبارت جزو دین است همانطور که نباید فکر کنیم لباس ما روحانیون، لباس پیامبر(ص) است.
بالأخره بنده می گویم جملۀ «اللهم بحق…» مشکوک است و بهتر است بجای آن جملۀ «اللهم صل علی….» بگوییم که پشتوانۀ قرآنی دارد.
بنده دعاهای صحیفۀ سجادیه را یک به یک بررسی کردم و نزدیک به 200 مورد «اللهم صلِّ…» پیدا کردم. چندین مورد نیز «اللهم بحق» وجود داشت که حدود 8 مورد بود و این 8 مورد برخی در برخی نسخهها به صورت دیگری بود و بالإخره چه بسا همانها بوده که ذهن راوی در آنها دخالتهایی داشته است. باید توجه داشت که وقتی در دعاهای اصلی و متقن مثل دعاهای قرآنی، دعای کمیل، دعای مجیر، دعای ابوحمزه و …. «اللهم بحق» وجود ندارد پس اگر در مواردی این جمله هست این احتمال را بدهیم که ذهن راوی موجب آن شده است. وقتی چنین احتمالی وجود دارد بهتر است دنبال آن طرفی برویم که یقینی است و چنین احتمالی در آن نیست. بنابراین سزاوار است که بدون تنش فرهنگسازی کنیم که در دعاها ابتدا صلوات فرستاده شود و بعد دعا شود.
اشکال: با این حرف، ما و ائمه همگی در خواستن از خدا متساوی میشویم و این یعنی ما و ائمه مثل هم هستیم؟
جواب: همۀ افراد در خواستن از خدا مساوی هستند نه اینکه بگوییم همه از لحاظ معرفت و مقام مثل هم هستند. به عنوان مثال میگویند همۀ افراد در مقابل قانون مساوی هستند. این به معنای آن نیست که همۀ افراد از لحاظ درجۀ توانايي يا درجۀ علمي يا قد و اندازه با هم مساوی هستند بلکه به این معناست که در قبال قانون همگی مساوی هستند. پس همۀ ما میتوانیم «یا ربِّ» بگوییم ولی این «یا ربِّ» گفتنها در درگاه خدا یکگونه نیست و «یا ربِّ» گفتن پیامبر(ص) – چون شناخت و اخلاص بيشتري دارد – بالاتر از «یا ربِّ» گفتن ماست. حتی جواب خدا نیز نسبت به «یا ربِّ» گفتن افراد مختلف، متفاوت است چون ظرفیتها فرق دارد. کسی که ظرفیت بالایی دارد خدا به او زیاد میدهد ولی به افراد کم ظرفیت کمتر؛ پس اعطای خدا به ما متفاوت است چون ظرفیتها متفاوت است.
بنابراین در اینکه همه میتوانیم خدا را صدا بزنیم و «یا ربِّ» بگوییم متساوی هستیم ولی جواب خدا ممکن است متفاوت باشد. حتی اگر دعاها از لحاظ لفظی یکی باشد باز از لحاظ محتوا متفاوت است و در نتیجه اعطاء الهی متفاوت میشود. مثل اینکه در حوزه، همۀ طلاب «رب زدنی علما» میگویند ولی هریک علمی مدّ نظرش است. با این صحبتها متوجه میشویم اگر گفتیم ما نیز مثل پیامبران باید «یا ربِّ» بگوییم به این معنا نیست که ما با آنها متساوی هستیم.
به هر حال مبنای بنده قرآن و عترت است و منظورم از عترت خود عترت است نه روایات منسوب به عترت. در مورد روایات اطمینان نداریم که از دو لب عترت خارج شده باشد. بله روایات در ابواب فقهي فردی حجت است چون در آنجا ظن کافی است و نقل به معنا شدن روایات مشکلی ایجاد نمیکند و اگر کسی به استناد همین روایات در دعا عبارت «اللهم بحق» بگوید نمیتوان گفت کار باطلی کرده است ولی آداب دعا را رعایت نکرده است.
جلوگیری از ایجاد بدعت
به هر حال اگر گفتن «بحق محمد» یا «بحق علی» صحیح باشد باید منحصر به همان موارد منصوص باشد؛ و از آنها عبور نشود، امروزه میبینیم که چیزهای دیگر نیز به وجود آمده است مثل گفتن بحق خون گلوی علی اصغر یا بحق نالههای زینب… و یا حتي كسي بگويد به حق نالههاي مريض من. مشاهده میکنید که کار به کجا منجر شده است؟
پس نباید با اصل برائت و اصالة الاباحة خروار خروار خرافات وارد دین کنیم؛ زیرا اینگونه هر چیز خرافهای در عمل جایز میشود و اینگونه دین آرام آرام عوض میشود. پس باید در نقطهای جلو این چیزها را گرفت.
بررسی جواز درخواست از امام برای درخواست از خدا
در این زمینه باید توجه شود که در عرف ما معمولا هنگام خداحافظی به یکدیگر التماس دعا میگوییم. باید بررسی کرد که آیا در زمان پیامبر(ص) هم همینطور بوده و وقتی صحابۀ ایشان میخواستند از ایشان یا از یکدیگر خداحافظی کنند به یکدیگر التماس دعا میگفتند؟ اینکه دائما به دیگری بگوییم تو برای ما دعا کن آیا دلیل دارد؟ آیا در دین سابقه دارد یا نه؟
عربها موقع جدا شدن به یکدیگر سلام میکردند و ما ایرانیان خداحافظ میگفتیم که هر دو، نوعی دعا برای طرف مقابل بوده است و اکنون این کار برعکس شده و بجای دعا کردن در حق طرف مقابل به او میگوییم تو به من دعا کن!
این کار از کجا آمده است و چه معنایی دارد؟ یادم هست در سفر به اروپا در مسجد هامبورگ با زنی که تازه مسلمان شده بود روبرو شدیم چند نفر به او التماس دعا گفتند. او به چند نفر اول پاسخ مثبت داد و به بقیه گفت: وقت ندارم.
بله او واقعا فکر میکرد به هر کسی پاسخ مثبت داد باید وقتی را اختصاص دهد و برای او دعا کند و وقت خودش را تنظیم کرده و دیده برای بیش از سه یا چهار نفر وقت دعا کردن ندارد و متأسفانه ما قبول میکنیم دعا کنیم ولی معمولا چنین نمیکنیم و به دید یک تعارف معمولی به آن نگاه میکنیم. میخواهم بگویم ما به الفاظی بدون معنا و بدون حقیقت عادت کردهایم.
اینکه به امامان التماس دعا بگوییم بدون اینکه واقعا قصد معنا کنیم این کار با اینکه شرک و کفر نیست ولی یافتن دلیل بر استحبابش مشکل است. حال اگر قصد معنا کنیم زمانی این کار فایده دارد که اولا او به درخواست من گوش دهد؛ ثانیا قبول کند که برایم دعا کند و ثالثا در پیشگاه خدا دعایش برایم فایده داشته باشد. در اثبات تکتک اینها اشکال وجود دارد.
متأسفانه ما را به چیزهایی عادت دادهاند که از معنا تهی است. پس باید اول بفهمیم که بسیاری از این چیزها ممکن است دلیلی نداشته باشد.
اشكال: طبق آیۀ 64 سورۀ نساء شرط آمرزش و غفران خدا دو چيز است: استغفار خودشان و استغفار پيامبر(ص). چرا شما ميگوييد نزد پيامبر نرويم و او برايمان استغفار نكند؟
پاسخ: متن آیۀ 64 سوره نساء چنین است: وَ لَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جٰاؤُكَ فَاسْتَغْفَرُوا اللّٰهَ وَ اسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللّٰهَ تَوّٰاباً رَحِيماً « و اگر آنان هنگامی که [با بردن نزاع نزد طاغوت] به خود ستم کردند، نزد تو آمده و از خدا آمرزش خواسته، و پیامبر هم برای آنان طلب آمرزش کرده بود، یقیناً خدا را بسیار توبه پذیر و مهربان یافته بودند.»
اولا اين آيه در بارۀ منافقان است؛ زیرا مرجع ضمير «هُم» منافقان در آيه 61 است؛ ثانیا آنان با بردن نزاع در نزد طاغوت و جلوگيري از راه خدا و سوگندهاي دروغ به خود ستم کردند و پيامبر(ص) را آزردند. اين افراد براي نجات از دوزخ و رسيدن به غفران الهي بايد به محضر پيامبر (ص) شرفياب میشدند و او را راضي میكردند تا برايشان استغفار كند و خودشان نيز استغفار كنند تا خدا بيامرزدشان؛ ثانیا حرف شرط «لَو» و ماضی بودن فعلها دلالت میکند که امور مربوط به حادثهای است که اتفاق افتاده و زمان اقدامش تمام شده است.
اما مسلمانان گنهكار مشمول آیۀ 110 سوره نساء هستند که میفرماید:
وَ مَنْ يَعْمَلْ سُوءاً أَوْ يَظْلِمْ نَفْسَهُ ثُمَّ يَسْتَغْفِرِ اللّٰهَ يَجِدِ اللّٰهَ غَفُوراً رَحِيماً ﴿النساء، 110﴾
«و هر کس کار زشتی کند یا برخود ستم ورزد، سپس از خدا آمرزش بخواهد، خدا را بسیار آمرزنده و مهربان خواهد یافت.»
طبق این آیه برای توبه نیاز به واسطه کردن کسی نیست. کسانی که برای لزوم یا استحباب شفیع به آیه 64 سوره نساء استناد میکنند چرا آیۀ فوق را نمیبینند و دو آیه را با هم مقایسه نمیکنند؟
از مقایسۀ دو آیه با توجه به مرجع ضمير «هُم» و حرف شرط «لو» و ماضی بودن افعال در آیۀ 64 و عام بودن کلمۀ شرط «مَن» و مضارع بودن فعلها متوجه میشویم که بحث آیۀ 64 مربوط به توبۀ منافقین خاصی است که چون نسبت به پیامبر(ص) ظلم کرده بودند باید نزد ایشان میرفتند و… و اما نسبت به دیگر گناهکاران، رفتن نزد پیامبر(ص) لزومی ندارد.
پاسخ به پرسشهاي دوستان خوب و فهيم با دستهبندي مباحث براي جلوگيري از خلط شدن برخي با بعضي ديگر:
معمولا بحث خواندن، توسل، شفاعت، زیارت و کرامت و همچنين فردِ از دنیا رفته و فرد از دنیا نرفته و افراد خوب و افراد بد با هم خلط میشود و هنگام بحث از هر يك ذهن به سوي ديگري ميرود.
اميد است كه با تفکیک شدن مباحث، مشكل حل شود.
به این عنوانها دقت کنید که هریک بحث خودش را دارد:
خواندن خدا – خواندن بت – خواندن اولیای خدا – خواندن خدا با تعبیر «بحق» – طلب دعا از اولیای الهی در حال حیات – طلب دعا از اولیای الهی پس از عروج و ….
اینها هریک بحث مربوط به خود را دارد.
مثلا زمان حیات با زمان ممات فرق دارد و اگر به شخص زندهای میگوییم لیوان آب را بده بعد از مرگ به او چنین گفته نمیشود.
اولیاء خدا تا زنده هستند از آنها درخواستهای كوچك، بزرگ، مادي و معنوي میشود. از تقاضاي ليوان آب گرفته تا… اما آیا بعد از عروجشان كسي از آنان درخواست ليوان آب ميكند؟ امور بزرگ مثل شكست دشمن چه؟
بنده گفتم چنين تقاضاهايي امکان دارد ولی آیا متوّلیان دین ما از اولیای الهی پس از عروج، چیزی بزرگ يا كوچك خواستهاند؟
اگر دلیلی در این مورد پیدا شد در این قسمت باید آورده شود نه جای دیگر. این یک بحث. و من گفتم در قرآن چنين موردي نيافتم؛ اگر كسي پيدا كرد خبر دهد. در زندگي ائمه اطهار هم نيافتم مگر خطبه حضرت علي(ع) هنگام دفن زهراي مرضيه(س) كه به نظر ميسد چون مناداي مندوب است نتوان آن را دليل مستقلي دانست. بحث دیگر قَسَم دادن خدا به حق اولیای خدا بود. بنده گفتم در قرآن چنین قسمهایی وجود ندارد که مثلا پیامبری، خدا را به حق پیامبر قبلی قسم داده باشد يا مؤمنانِ به پيامبري، خدا را به حق آن پیامبر یا پيامبران قبلي يا بعدي قسم داده باشند.
این مورد در قرآن نیست ولی در روایات آمده است. در مورد روایات باید تحقیق کرد که چند مورد از آنها سند صحیح دارد؟ علاوه بر این باید دید که آن روایات، نسخه بدل دارند یا نه؟ مثلا ممکن است تعبیر «بحق محمد» نسخه بدل داشته باشد و بجای آن «صَلِّ علي محمد» نیز خوانده شده باشد. تازه همانطور که قبلا گفتیم روایاتي كه به دست ما رسيده فهم راوي است نه اينكه ضرورتاً عين الفاظ از دو لب معصوم خارج شده باشد و با توجه به اینکه قبل از اسلام به حق بتها سوگند میخوردند ممکن است چنین چیزی در ذهن افراد هنوز باقی بوده و به همین خاطر در روایات نیز ذهنیت راوی منعکس شده است.
پس وقتي در قرآن خدا به حق وليّي قسم داده نشده است این احتمال بعيد نيست که شايد لفظ «بحق» در این دسته از روایات فهم اشتباه راوي باشد و ضرورتا از دو لب امام صادر نشده باشد.
بحث دیگر این بود که گفتیم چه دلیلی داریم که به دیگران التماس دعا بگوییم؟ آیا حضرت علی(ع) دائما به پیامبر(ص) التماس دعا میگفته است؟
البته به این نکته توجه شود که مستحب است مؤمنان برای یکدیگر دعا کنند ولی بحث ما فعلا این است که آیا جايز يا مستحب است كه از یکدیگر طلب دعا کنیم؟ جواز يا استحباب «التماس دعا» گفتن كجا ثابت شده است؟
یادم هست که آیت الله ایزدی روایتی میخواند كه الفاظش در ذهنم نيست ولي توضيح ايشان اين بود که کسی از امام، طلب دعا کرد و امام به او گفت: خودت برای خودت دعا کن.
اینها را میگویم تا برخی از اشکالاتي كه اين روزها به دين ميگيرند رفع شود. چرا ما برای خود دعا نکنیم و دیگری باید برای ما دعا کند؟ دعاي او براي ما چه فايدهاي دارد؟ مگر دعا براي كمال خودمان نيست؟ چطور او دعا كند من كامل شوم؟ مگر ميشود او نان بخورد من سير بشوم؟ اینکه در فقه گفته شده پدری که نمازهايش را نخوانده نمازهایش بر عهدۀ پسر بزرگش است نمازهاي پس از مرگ پدر براي پدر چه فايدهاي دارد؟ و یا اینکه به شخصی پول میدهند تا برای میت نماز بخواند تا ميت بريءالذمه شود اين چگونه توجيه ميشود؟
اتفاقا من مقالهای تحقيقي فقهي نوشتهام و در مجله الإجتهاد و التجديد شماره2 در بهار2006 ميلادي مطابق با 1385 هجری شمسی چاپ شده است و در آن نوشتهام که این مسأله یعنی واجب بودن قضای نمازهای پدر بر پسر بزرگتر از نظر فقهي دلیل معتبری ندارد. بله اگر خود پدر وصیت کرد باید به آن وصیت عمل کرد و اجير چون پول گرفته و اجير شده بايد به عقد اجاره عمل كند.
به هرحال همانطور که هرکسی باید برای خود نماز بخواند در دعا نیز هرکسی باید برای خود دعا کند.
اشکال: بر طبق آیات قرآن بنیاسرائیل و همچنین فرعونیان از موسی طلب دعا کردهاند و سوگند هم دادهاند؟
جواب: اولا آنها از حضرت موسی(ع) که زنده بوده طلب دعا کردهاند. زمان پيامبر(ص) هم از آن حضرت سؤال پرسيدهاند و در قرآن با «يسألونك» آمده است؛ اينكه منكري ندارد. ولي اينها مجوّز سؤال كردن يا طلب كردن يا طلب دعا كردن پس از رحلت آن بزرگواران نميشود.
ثانیا فرعونیان كه طبق آيه134 اعراف «بما عهد عندك» گفتهاند شايد باء سببي باشد و بر فرض باء سوگند باشد برای ما سوگند دادن آنان حجت نیست. تازه آنان در آيه 49 زخرف حضرت موسي (ع) را ساحر خطاب كردند و دقيقا همين مطلب را خواستند؛ آيا اين برای دیگران مجوّز ميشود كه رسول خدا را ساحر بدانند؟!!
بالأخره این همه در قرآن از زبان صالحان دعاهایی آمده است که بدون سوگند دادن از خدا درخواست کردهاند. حال انصافا باید روش انبيا و اوليا را رها کرد و به عمل فرعونیان تمسک کرد؟ واقعا به کجا میرویم؟
بحث توسل
قبل از پرداختن به بحث توسل چند قصه بگویم تا متوجه شوید چرا من روی این بحث حساس شدهام.
- روزی مرحوم آیت الله موسوی اردبیلی به من گفت: دیشب شخصی آمده و گفته: من امام زمان(ع) را در خواب دیدم و ایشان به من گفت: نمایندۀ من آقای موسوی اردبیلی است و شما خمس خود را به او بدهید و مبلغ بزرگی که شهریۀ چند ماه طلاب بود را آورده بود که به عنوان خمس به من بدهد. پرسيدم شما چه كرديد؟
پاسخ داد: بیرونش کردم. گفتم: چرا؟ پاسخ داد: اگر فردا آمد و گفت: امام زمان را در خواب دیدم که گفت: موسوی اردبیلی دشمن من است و گردنش را بزن. من چه کنم؟
با این داستان متوجه میشویم که آیت الله موسوی اردبیلی انسان عاقل و زيركی بوده است. واقعا اگر قرار باشد با یک خواب تصمیم بگیریم هیچ تضمینی برای کارها وجود ندارد.
- قصۀ دیگری نقل میکنند که شخصی برای درست کردن سمنوی نذری دیگ همسایهاش را عاريه گرفت. وقت پس دادن قابلمهای در آن گذاشت و گفت در حین پختن سمنو معجزه شده و دیگ، قابلمهای زاییده است. همسایه قابلمه را قبول کرد. چند دفعۀ دیگر نیز همین اتفاق افتاد تا اینکه یک دفعه وقتی دیگ را عاريه گرفت دیگر آن را پس نداد و وقتي مالكِ ديگ، آن را طلب كرد عاريه گيرنده گفت: دیگ در حین زاییدن قابلمه از بین رفت و ما دفنش کردیم!! صاحب ديگ سر و صدا راه انداخت ديگران به او گفتند: تو كه خرافۀ زايمان ديگ را قبول كردي و از ثمراتش بهرهمند شدي بايد زيانهايش را نيز قبول كني و احتمال مردن ديگ در حين زايمان را نيز بدهي. تو که معجزات دیگ را در دفعات قبلی قبول کردی این را نیز قبول کن.
متأسفانه کشور ما به بار خرافه بسته شده است. مثلا میگویند: در فلان عملیات برون مرزي شهید فلاني به خواب بهماني آمده و مسیر عملیات و كارهايي كه بايد انجام شود را مشخص کرده که از فلان راه بروید و عملیات را چنین اداره کنید یا میگویند: شهیدی به خواب پسرش آمد و گفت: به خواستگاری فلان دختر برو و اتفاقا وقتی به خواستگاری رفتند آن دختر نیز گفت: پدر شهيدم را در خواب دیدم به من گفت که پسر فلان شهید به خواستگاریت میآید… يا فلان طفل هنگام تولد «ياعلي» گفته يا فلان شهيد به پاي شكسته مادرش پارچه سبز بسته و پايش خوب شده و..
از این قبیل چیزها زیاد است. حال بر فرض كه برخي از آنها -نه فرد معیّن- صحيح باشد باز كردن اين راه به روي جامعه، كشور و دين را به نابودي كشاندن است. اگر این چیزها قبول شد و در آینده خواب دیدند که امام زمان(ع) گفته است: ديگر انتخابات نميخواهد بايد فلاني رئیس جمهور مادام العمر شود يا فلاني رهبر شود چه ميكنيد؟
کمکم میگویند: امام زمان به خواب فلان مسئول آمده و گفته فلان فرد را رد صلاحیت کنید. يا بودجهها را به فلان كشور بدهيد يا روح فلان مرده پس از مرگش دربارۀ صلاحيت افراد نظر ميدهد و…
پس وقتی خرافات باب شد کمکم به جایی میرسیم که نمیشود جمعش کرد. باید درب خرافات را كاملا بست. ولو بر فرض چند موردي – غیر معیّن- در بين آنها صحيح باشد كه ما به آنها علم تفصيلي نداريم. به همین دلیل است که من بر روی این بحث اصرار دارم که دليل هر چيزي چيست؟ و اصرار دارم بدون دليل چيزي را نپذيرم. بله کارها بايد منظم و عالمانه باشد.
اگر پیراهن یوسف از باب کرامت در یک مورد چشم یعقوب(ع) را شفا داده است، نمیشود هر پيراهن يا زيرشلوار يا چفیهای را شفابخش معرفی کرد و در بيمارستان و غيره تاب داد و از آن شفا خواست. بحث پیراهن یوسف در قرآن كه قطعي السند است آمده و تازه يك مورد و براي اينكه پدر اعتماد كند و بتواند به مصر برود و… اما چیزهای دیگر نظير کرامت عبا و چفيه و… را عدهای در آوردهاند که شايد بينشان شياد یا جاهل یا مغرض يا مزدور يا سادهانديش باشد.
اگر من روی این بحث توقف کردهام دلیلیش این است که میبینم چه بلاهایی از این طریق بر سر ما میآورند. قصههایی برای ما از معجزات و کرامات افراد نامشخص نقل کردهاند و میخواهند از آن طریق ما را به نتایجی برسانند. روزي سگ به حرم امام رضا(ع) ميبرند و روز ديگر در تنوري سري معجزه ميكند و…
تازه بر فرض که کرامتی برای فردی صورت گیرد چه دلیلی دارد که برای دیگران نیز همینگونه شود؟
چنان جامعۀ ما را به سمت خرافات میکشانند که از عصر جاهلیت نیز بدتر شدهایم. عجیب این است که گاهی میبینیم آدمهایی به سمت خرافات رفتهاند که عالماند و اصلا فکر نمیکردیم خرافی شوند.
و اما به بحث توسل برسیم که مثلا خواندن دعای توسل چه حکمی دارد؟ اینکه بگوییم «یا وجیها عند الله اشفع لنا عند الله» چه حکمی دارد؟
اولا باید گفته شود که گفتن جملات دعای توسل نه شرک است و نه کفر. ولی بحث بر سر این است که دليل و اثرش چیست؟
دقت کنید که قبل از آمدن فضاي مجازي ميگفتند: وجودها چهار نوع هستند: لفظی – کتبی – ذهنی – خارجی
به عنوان مثال زمانی واژۀ «آتش» را به زبان میآوریم. این وجود لفظی آن است. زمانی كلمه «آتش» را مینویسیم. این وجود کتبی میشود. ممکن است «آتش» را در ذهن تصور کنیم. این وجود ذهنی آن است و در مرحلۀ آخر «آتش» را در خارج از ذهن میبینیم. این میشود وجود خارجی و حقیقی.
حال در مورد آثار این چهار نوع از وجود باید دانست که هریک به قدر خود اثر دارد. اثر وجود لفظی و کتبی بسيار كم و در همان حد لفظ و کتابت و برای آموزش یا یادآوری است. وجود ذهني اثر بيشتري دارد و تصور آتش كمي انسان را منفعل ميكند و وجود خارجی بالاترین اثر را دارد. پس اثر اصلی مربوط به وجود خارجی است.
حال وقتی گفته می شود: یا وجیها عند الله اشفع لنا عند الله يا بلندگويي آن را پخش ميكند، این یک لفظ است و در حدّ خودش اثر دارد. ولی ما نباید در این حد متوقف شویم بلکه باید به اثر بالاتر برسیم. باید زندگی امام را ياد بگیريم. این کار اثر بالاتری دارد و این مصداق توسل ذهنی میشود و كمي انسان را تكان ميدهد. اما اگر او را واقعا الگو قرار داديم و مثل امام رفتار کردیم به توسل واقعی رسیدهایم.
پس اصل توسل قبول است و دعاي توسل شعار توسل است و شعار توسل غیر از خود توسل است.
یادم هست استاد ما آیت الله جوادی آملی این مثال را میزد: آژیر قرمز علامت این است که به سنگر برویم. آژیر شعاری است که یادت نرود که باید به سنگر بروی. آن چیزی که از بمب حفظ میکند رفتن به سنگر است نه شعار اینکه من به سنگر میروم.
مثال امروزی نیز میتوان زد و آن اینکه امروزه آن چیزی که ما را از کرونا نجات میدهد واکسن زدن است نه گفتنِ «من واکسن ميزنم».
بله، لفظ اثر روانی دارد ولی اثرش کم است. خواندن دعای توسل اثر لفظی دارد و آن این است که ما اسم ائمه را آوردهایم و خودمان را نسبت به آنها محبّ نشان دادهایم ولی توسل واقعی زمانی اتفاق میافتد که با رفتار آنها آشنا شویم و در عمل مثل آنها گردیم.
چهارده معصوم آمدهاند تا الگوی زندگی ما باشند. ما باید به آنها نگاه کنیم و مثل آنها شویم. معنای توسل این است. ما که جاهلیم برای کسب علم باید به علم پیامبر(ص) و ائمه متوسل شویم. ما که دنيا دوستيم براي زاهد شدن بايد زندگي آنان را ياد بگيريم تا زاهد شويم و یا اگر عجول هستيم و ميخواهيم بردبار شويم بايد صبوري و حلم آنان را ببينيم و…
پس توسل صحیح را باید یاد بگیریم. دین به ما یاد داده است که راه سعادتمندی دوری از گناه است. حال اینکه ما هر گناهی بکنیم و بعد با خواندن دعای توسل فکر کنیم سعادتمند شدهایم، درست نیست.
دعای توسل تنها یک شعار است که میخواهد به ما بگوید باید مثل امام بشوی نه اینکه فکر کنیم با گفتن جملات دعای توسل همه چیز حل میشود و از جهنم نجات پیدا میکنیم.
پس توسل قبول است ولی معنای توسل تحریف شده است. بسياري گمان ميكنند کار با لفظ حل میشود در حالی که اینگونه نیست. باید عملا به ائمه متوسل شد. این هم یک بحث كه نياز به توضيح بيشتري دارد و در مجالي ديگر به آن بر ميگرديم. تا معلوم شود توسل به بخاری برای گرم شدن، نشستن کنار بخاری روشن است نه گفتن من کنار بخاری مینشینم.
نکتۀ دیگر مربوط به استشفاع است که به معنای طلب شفاعت است که مثلا بگوییم: یا اباالحسن اشفع لنا
در این رابطه سوال این است که اگر این جمله را گفتیم آیا این جمله، وظیفهای برای امام پديد میآورد؟ اگر به امام گفتیم: شفاعت ما را بکن آیا او باید شفاعت کند؟ آیا ما حق آمریت بر ائمه داریم و او موظف است که اطاعت کند؟
مسلّما این جمله تنها یک تقاضا است و هیچ وظیفهای بر عهدۀ امام نمیآورد. آیا هر تقاضایی را به هر جایی بردیم طرف مقابل باید قبول کند؟ واقعا چه تضمینی وجود دارد که اگر به امام گفتیم: اشفع لنا، او قبول کند که شفاعت کند؟ آیا دلیلی داریم که ائمه جایی گفته باشند از ما شفاعت بخواهید تا شما را شفاعت کنیم؟
در مورد خدا این آیه را داریم که میفرماید:
وَ قٰالَ رَبُّكُمُ ادْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ ﴿غافر، 60﴾
«و پروردگارتان گفت: مرا بخوانید تا شما را اجابت کنم.»
در مورد اولیای الهی در هیچ آیۀ قرآنی نداریم که مثلا گفته باشد بیایید ما را شفیع قرار دهید تا شما را شفاعت کنیم. یا ما را بخوانید تا اجابت کنیم شما را. پس باید دلیل داشته باشیم که وقتی گفتیم: اشفع لنا، بر او لازم است که شفاعت ما را قبول کند.
تازه اگر او قبول کرد و شفاعت کرد بحث دیگر پیش میآید و آن اینکه محدودۀ شفاعت او کجاست؟ بر فرض كه او از يك آدمكش جاني يا رباخوار حرفهاي شفاعت كرد چه تضميني هست كه شفاعتش قبول شود؟ مسأله عدالت خدا چه ميشود؟
با این توضیحات فهمیدیم که اصل شفاعت مورد قبول است ولی اینکه شفاعت به چه معنا است و محدودهاش چقدر است نيز مهم است. همچنین استشفاع را توضیح دادیم و گفتیم دلیلی ندارد که بر امام لازم باشد ما را شفاعت کند و تازه اگر قبول کرد آیا در هر محدودهای میتواند شفاعت کند یا شفاعتش محدود است؟
مشاهده میکنید که این مباحث، ظرائف و دقتهای خود را دارد ولی معمولا به این ظرائف دقت نمیشود و مباحث با یکدیگر خلط میگردد.
خلاصه اینکه توسل واقعی این است که اولا اخلاق و رفتار پیامبر(ص) و ائمه را یاد بگیریم که این وجود ذهنی میشود و بعد از آن باید در خارج از ذهن آن صفات نيكو را عينيت بخشيم و به وجود خارجی برسیم یعنی آن رفتار و اخلاق را در وجود خودمان تحقق ببخشیم. با این كارها شفاعت واقعی محقق میشود چرا که شفاعت از شفع به معنای جفت میآید و با این روش ما جفت اولیای الهی شده و در کنار آنها قرار خواهیم گرفت.
با این توضیحات میفهمیم که اگر ائمه اطهار عليهم السلام با عبادت مقرب درگاه خدا شدند ما نیز از همین طریق باید به خدا نزدیک شویم و با گفتن اسم امام، کسی مقرب درگاه خدا نمیشود.
پاسخ به چند سؤال
سوال اول: اگر یک شخص بودایی در عبادتگاه خود به صورت مشرکانه دعا کرد و حاجتش را گرفت آیا دلیل بر این است که روش او صحیح است؟
جواب: خیر، ما علت را اشتباه گرفتهایم. اگر در بتكده اتفاقی افتاد باید علتش را یافت نه اینکه آن را به عبادت مشرکانه نسبت داد. علتِ آن امری که اتفاق افتاده پرستيدن بت نیست بلکه چیز دیگری است. بد نیست در همینجا به قصهای اشاره کنم:
در یکی از سفرهای حج، مدیر کاروان گذرنامههای اهل کاروان را گم میکند. از این اتفاق میترسد و به مردم میگوید همگی با هم زیارت عاشورا میخوانیم تا گذرنامهها پیدا شود. اتفاقا زیارت عاشورا تمام نشده بود که یکی از کارکنان کشور میزبان صدا زد این گذرنامهها مربوط به کیست و مشخص شد که گذرنامهها پیدا شده است.
حال ممکن است عدهای پیدا شدن گذرنامهها را معجزۀ زیارت عاشورا بدانند ولی علت اصلی پیدا شدن گذرنامهها، نظم و انضباط موجود در قوانین کشور میزبان بوده است نه زیارت عاشورا. کارکنان کشور میزبان این را یاد گرفتهاند که اگر چیزي پیدا شد باید به دنبال صاحب آن بگردند نه اینکه آن را رها شده واگذارند.
پس نباید علت یک معلول را اشتباه گرفت. اگر در برخی کشورها چیزها گم نمیشود به خاطر نظم و انضباط است. حال ما نظم و انضباط نداریم و میخواهیم با خواندن زیارت عاشورا مشکل را حل کنیم و اگر اتفاقا مشکل حل شد فکر میکنیم اثر زیارت عاشورا است در حالی که واقعا معلوم نیست که اینگونه باشد.
سوال دوم: آیاتی در قرآن وجود دارد که مؤید شفاعت است مثل آیه 255 سوره بقره. شما این آیات را چگونه معنا میکنید؟
جواب: من اصل شفاعت را منکر نشدم بلکه گفتم در معنای شفاعت تحریف شده است و باید معنای صحیح شفاعت را فهمید و تبلیغ کرد. آیه 255 سوره بقره شفاعت به معنای صحیح خودش را میگوید نه شفاعتی که نزد عوام مطرح است.
اتفاقا در این زمینه اشاره به آیهای از سوره طور مناسب است که میفرماید:
وَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ اتَّبَعَتْهُمْ ذُرِّيَّتُهُمْ بِإِيمٰانٍ أَلْحَقْنٰا بِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ وَ مٰا أَلَتْنٰاهُمْ مِنْ عَمَلِهِمْ مِنْ شَيْءٍ كُلُّ امْرِئٍ بِمٰا كَسَبَ رَهِينٌ ﴿الطور، 21﴾
«و کسانی که ایمان آوردند و فرزندانشان [به نوعی] در ایمان از آنان پیروی کردند، فرزندانشان را [در بهشت] به آنان ملحق میکنیم و هیچ چیز از اعمالشان را نمیکاهیم؛ هر انسانی در گرو اعمال خویش است.»
بر طبق این آیه در صورتی ذریۀ فرد در بهشت به او ملحق میشوند و جفت و شفع او میگردند که اهل ایمان باشند. پس شفاعت هست و براي افرادي است كه به بهشت رفتهاند و اصلا به معنای پارتی بازی که در بین عوام مطرح میشود نیست. شفاعتي كه در ميان عوام شيعه مطرح است پارتي بازي است و با عدالت خدا ناسازگار است.
همچنین در سوره ضحی آمده است:
وَ لَسَوْفَ يُعْطِيكَ رَبُّكَ فَتَرْضىٰ ﴿الضحى، 5﴾
«و به زودی پروردگارت بخششی به تو خواهد کرد تا خشنود شوی»
گفته شده که این آیه مربوط به شفاعت پیامبر(ص) از اهل بیتش است و معلوم است که اهل بیت پیامبر(ص) از لحاظ اعتقاد و عمل مثل پیامبر(ص) بودهاند. در مجمع البيان در تفسير سوره ضحي آمده كه ما اهل بيت اميدوار كنندهترين آيه را همين آيه ميدانيم.[زيرا به رسول خدا ملحق ميشوند.]
از آن طرف حدیثی از امام صادق داریم که:
«إِنَّهُ لاَ یَنَالُ شَفَاعَتَنَا مَنِ اسْتَخَفَّ بِالصَّلاَةِ» (الکافى، ج3، ص 270)
ترجمه: «کسی که نماز را سبک بشمارد به شفاعت ما نمیرسد.»
از مجموع این دلایل میفهمیم شفاعت به کسی میرسد که خودش اهل بهشت است نه مربوط به کسانی که گنهکار و جهنمی هستند.
و اما در مورد گناهان، باید گفته شود که گناهان کوچک در صورتی که اصراری بر آن نباشد خود به خود بخشیده میشود و از گناهان بزرگ باید توبه کرد. زيرا توبه بيش از هر چيز ديگري مشكل را حل ميكند.
در نهج البلاغه آمده است:
لا شفیع انجح من التوبه(حكمت 371 نهج البلاغة)
ترجمه: «هیچ شفیعی بهتر از توبه نیست.»
حال اگر کسی از گناه کبیره توبه نکرد اگر آن گناهش شرک به خدا نباشد باز نمیتوان گفت كه حتما در جهنم است چرا که نباید این آیه را فراموش کنیم که میفرماید:
إِنَّ اللّٰهَ لاٰ يَغْفِرُ أَنْ يُشْرَكَ بِهِ وَ يَغْفِرُ مٰا دُونَ ذٰلِكَ لِمَنْ يَشٰاءُ وَ مَنْ يُشْرِكْ بِاللّٰهِ فَقَدْ ضَلَّ ضَلاٰلاً بَعِيداً ﴿النساء، 116﴾
«مسلماً خدا این را که به او شرک آورده شود نمیآمرزد، و فروتر از آن را برای هر که بخواهد میآمرزد. و هر که به خدا شرک ورزد، یقیناً به گمراهی بسیار دوری دچار شده است.»
در مجموع میخواهم بگویم باید معنای شفاعت را صحیح فهمید تا از انحرافات جلوگیری شود.
امیدوارم با توضیحات بیان شده توانسته باشم مباحث را صورت تفکیک شده برای شما روشن کرده باشم تا همگی بتوانیم هر بحث را در جای خود قرار داده و بهتر به نتیجه برسیم.
توضیحات تکمیلی
در مورد مباحث ارائه داده شده پرسشها، اشكالات و حتی توهینهایی در برخي گروههاي علميِ واتساپي مطرح شد و به همین خاطر قسمتي از بحث را به توضیحاتی تکمیلی پيرامون مباحث گذشته اختصاص ميدهم. مسیر مباحث من این است که اصرار دارم هرچه را بخواهیم به شرع بچسبانیم دلیل شرعی میخواهد. در مقالهای به نام «بررسي تسامح در ادله سنن» كه در پاييز 1385 در مجله فقه چاپ شده، به نقد قاعده تسامح در ادله سنن پرداختهام، قاعدهاي كه بر اساس آن میگویند: نسبت دادن مستحبات به دين دلیل قوي نمیخواهد و با روايت ضعيف و حتي فتواي فقيه نيز ميتوان چيزي را مستحب دانست و با این قاعدۀ مخدوش خروارها چیزهای خرافي و غيرعقلايي و گاهی غيرعقلي به دین چسبانيده شد. من در مقالهام گفتم این قاعده درست نیست و احادیث «من بلغ» اشاره به احادیث صحیح دارد و اصلاً مربوط به حدیثهاي ضعیف نیست. اگر چيزي با حديث صحيح و تمامي كاوشهاي موشكافانه به دين نسبت داده شد و بعداً كشف شد كه فقيه اشتباه كرده است او ثواب دارد و عمل كنندگان به فتواي او اجر و مزد مطرح شده در روايتِ صحيحِ موردِ فتوا را دارند.
بعد از آن کتاب «معيارهاي ثابت و متغیر در دین» را نوشتم و سپس کتاب «مبانی در ترازوی نقد» را و کمکم به ذهنم رسید باید شرعیات را از عرفیات جدا کنیم و حوزههاي علميه تنها در محدوده شرع نظر بدهند و عرفیات نیازی به دلیل شرعی ندارد ولی اگر خواستیم چیزهایی را به پیامبر(ص) و امامان نسبت دهیم چه شرعي باشد و چه عرفي، نيازمند دلیل است.
كمكم حساس شدهام و براي هر چيزي كه شائبه و رنگ دين دارد به دنبال دليل ميگردم. در اين اثنا بحث «التماس دعا گفتن» مطرح شد و من بخاطر نداشتن دليل در گفتنِ « التماس دعا» به ديگران اشكال كردم، ولي يكي از دوستان در این زمینه گفت: گفتنِ التماس دعا عرفی است و امری دینی نیست که دلیل بخواهد. و پاسخ من اين است كه اگر چنين باشد حق با شماست و دلیل نمیخواهد و همچنین ديگري گفت «التماس دعا گفتن» براي يادآوري است نه تقاضاي واقعي از او. و پاسخ من اين است كه اگر برای یادآوری باشد و به شرع نچسبد، دليل شرعي نميخواهد و گفتنش اشکالي ندارد.
اما اگر چیزی را خواستیم به دین بچسبانیم چه نماز مستحبی مثل نماز غفیله باشد یا گفتن ذکري خاص يا گفتنِ تعداد مشخصي از ذكري خاص تا دلیل متقن نداشته باشد نمیتوان آن را به دین چسبانيد.
ساير مباحثي كه مطرح شد يكي اين بود که در قرآن از زبان دعا كنندگان مورد قبول، اعم از انبيا و اوليايي كه دعاهايشان در قرآن بيان شده، تعبیر «بحقِ» و نظاير آن كه خدا را به غيرِ صفات خودش براي خواستن حوايج سوگند داده باشند نیامده است و دیگر اینکه هیچ پیامبر يا دعا كنندۀ مورد قبول در قرآن از پیامبر رحلت کرده يا وليّ از دنيا رفتهاي چیزی نخواسته است؛ و انجام اين دو كار كه در شيعه به وفور يافت ميشود با اين چالش اساسي روبروست كه چرا رد پايي از اين دو عمل شيعي در قرآن نيست.
و جواب دهندگان پاسخ داددند كه ميان پيامبر و امام از دنيا رفته با از دنيا نرفته تفاوتي نيست.
و من حس کردم نمیشود با اين چنين افرادی بحث را ادامه داد؛ زيرا آنان در حال و هواي ديگري هستند و براي اينكه توهيني به كسي نشود گفتم ما زبان یکدیگر را نمیفهمیم و مترجمی مثل جضرت سلیمان میخواهیم که زبان همه را بفهمد تا میان ما مفاهمه برقرار کند.
به جاي اينكه بحث را خاتمه دهند خود را عاقل و فيلسوف معرفي كردند و با اين جملات مرا نوازش كردند:
«مشکل اصلی شما ندانستن یک دوره فلسفۀ الهی است تا معلوم شود ارواح انبیاء و اوصاء علیهم السلام ارواح کلی هستند و مثل ارواح ما جزئی نیستند که وقتی مقبور شدیم دیگر خبری از احوال دنیا و احوال عِباد نداریم ولی چه کنیم که در فلسفۀ الهی اثبات شده که ارواح کلی، مکان و برزخ حاجب آنها نیست تا بیخبر از احوال عباد باشند…»
به این حرف، جواب دادم خدا خودش فلسفه میداند و خالق فيلسوفان است و با اين حال در قرآن در اواخر عمر پيامبر(ص) كه او به نهايت كمال رسيده است در باره او می فرماید:
وَ مِمَّنْ حَوْلَكُمْ مِنَ الْأَعْرٰابِ مُنٰافِقُونَ وَ مِنْ أَهْلِ الْمَدِينَةِ مَرَدُوا عَلَى النِّفٰاقِ لاٰ تَعْلَمُهُمْ نَحْنُ نَعْلَمُهُمْ سَنُعَذِّبُهُمْ مَرَّتَيْنِ ثُمَّ يُرَدُّونَ إِلىٰ عَذٰابٍ عَظِيمٍ ﴿التوبة، 101﴾
«و گروهی از بادیهنشینانی که پیرامونتان هستند منافقاند؛ و نیز گروهی از اهل مدینه بر نفاق خو گرفتهاند، تو [پيامبر] آنان را نمیشناسی ما آنان را میشناسیم، به زودی آنان را دوبار عذاب میکنیم [عذابی در دنیا و عذابی در برزخ] سپس به سوی عذابی بزرگ بازگردانده میشوند.»
پس طبق این آیه، علم به منافقان در درون شهر مدینه از شخص پیامبر(ص) نفی شده است تا چه رسد به ساير منافقان و ساير كفار و….
وقتی این حرف را زدم در مقابل اين سخنِ صريحِ قرآن به آيات متشابه متوسل شدند و وقتي تقدم نص بر ظاهر يا اظهر بر ظاهر يا محكم بر متشابه را مطرح كردم اتهام وهابي بودن و قبول نداشتن زيارت و طرح پرسش و پاسخ به نيابت از من فضاي گروه را پر كرد. وقتي جوّ اين چنين شد و بحث به اینجا رسید و تمامي مباني مسلّم براي پيروزي بر طرف مقابل زير پا رفت گفتگو را رها کردم. خواستم بحث با اين افراد و در گروه را رها كنم ديدم به هوچيگري كمك كردن است و بنابراين سر درس جواب دادم و اكنون خلاصهاش را نقل ميكنم. و مجبورم مقداري از فلسفه خواندنهاي خودم بگويم تا معلوم شود، فلسفه خواندهام و خوب هم خواندهام.
سابقۀ علمی اینجانب به صورت اجمال
من دیپلم ریاضی گرفتم و در سال 1356 که امتحان کنکور دادم تنها کسی از افراد کلاس حدود سي نفري خودمان بودم که در کنکور سراسری در رشته فيزيك دانشگاه اصفهان قبول شدم. در دانشگاه رشتۀ فیزیک خواندم و تا زمان تعطيل شدن دانشگاهها براي انقلاب فرهنگي درسم را ادامه دادم. پس امور رياضي و عقلی را خوب میفهمم. در دانشگاه که میخواستیم با کمونیستها بحث کنیم نیاز به فلسفه داشتیم و به همین خاطر پس از تعطيلي دانشگاه براي يادگيري فلسفه به حوزه علميه نجف آباد رفتم تا نزد آیت الله شیخ عباس ایزدی تنها شاگرد علامه طباطبايي در استان اصفهان كه زبانزد خاص و عام بود فلسفه بخوانم. نزد ایشان بدایة الحكمه و نهایةالحكمه و منظومه منطق و منظومۀ حكمت ملا هادي سبزواري را خواندم. همدرسیهای من که شاهد این امر بودند هنوز زندهاند و حتي شاهدند كه وقتي جبهه ميرفتم تا برگشت من، استاد درس فلسفه را تعطيل ميكرد.
پس از آن در قم قسمتهاي نخوانده منظومه را از آیت الله انصاری شیرازی ياد گرفتم و يكي از هم مباحثهايهاي من آیت الله شیخ محمد علی خزائلی بود که الآن ممتحن حوزۀ علمیه قم است. همچنین نزد آیت الله حسن زاده آملی اشارات خواندم و سه نمط آخر اشارات را با مرحوم آقای جوادی اصفهاني که امام جمعۀ فولادشهر بود مباحثه کردم.
همچنين در قم خدمت آیت الله جوادی آملی در مدرسه سعادت اسفار خواندم كه آيت الله حسنعلي خزائلي را نيز معمولا در آن درس ميديدم و با هم سلام و احوال پرسي ميكرديم. یادم هست در آن درس به خاطر اینکه جا نبود من دقيقا روبروي آيت الله جوادي آملي مينشستم و گاهي فاصله سر زانوهاي من تا كتاب ايشان كمتر از نیم متر بود. مقدار زيادي از اسفار را با نوار گوش دادم و مباحثه كردم. چند دوره بدايه و نهايه و منظومه را تدريس كردهام.
و اما اگر کسی اشکال کند که از کجا معلوم كه فلسفه را خوب فهميده باشی و استادان آن فن تأییدت کرده باشد به او جواب میدهم رشته رياضي بودهام، ده سال دروس سطح حوزه را در 5 سال خواندهام و امتحان دادهام در ضمنش جبهه رفتهام و تفسير و فلسفه كار كردهام و تكلم به زبان عربي ياد گرفتهام و در لبنان يك سال به عربي تدريس كردهام. علاوه بر اينها آیت الله جوادی آملی تنها استادي هستند كه زنده است و مقدار علم فلسفي من از ايشان قابل پرسيدن است. برخي خاطرات از ايشان:
یکبار در دهۀ هفتاد در بلوار امين در مؤسسه اسرا نزد ايشان رفتم و جزوهام راجع به حلیت ذبایح اهل کتاب را به ایشان دادم. در جزوه برای تأیید حرفهایم اسامی فقهايي از قم و نجف را كه نظرشان در ذبايح اهل كتاب با من موافق بود آورده بودم.. ايشان به من گفت: معرِّف بايد أجلي از معرَّف باشد ما شما را بیشتر از آنهایی که نام بردید میشناسیم.
راه راحتتر شناخت نظر ايشان پرسيدن از جناب حجت الإسلام شیخ مجتبی لطفی دارنده کانال تلگرامي آوای خرد است. ايشان چند سال پيش كتاب تفسير سوره نور مرا براي آيت الله جوادي آملي برده و همينكه خواسته تعريفي بكند ايشان گفته بود: آقاي عابديني را خوب ميشناسم نياز به معرفي ندارد و بعد از آن لطف كرد و با وجود مشغلههاي فراواني كه دارد وقتی براي ملاقات داد و نزد ایشان رفتم و حدود یک ساعت و بلکه بیشتر دو نفري با هم مباحث تفسيري و غيره رد و بدل ميكرديم.
پس من فلسفه را خوب خواندهام ولی میگویم بیاییم در خدمت قرآن باشیم و با اسم فلسفه و روح كلي و… با نص در نيفتيم و خود را به برخي اصطلاحات سرگرم نكنيم.
بنده از همان اول طلبگي در درس تفسير آیت الله ایزدی شركت ميکردم و وقتي آیت الله جوادی آملی در قم تفسیر قرآن شروع كرد، بنده از اولين روزها در آن درس شركت میکردم. چندين سال در تفسير راهنما از پژوهشگران و نويسندگان آن مجموعه بودهام. وقتي در اصفهان مستقر شدم صبحها درس تفسير آيت الله جوادي را از رادیو معارف گوش میدادم.
پس هم فلسفه خواندهام و هم تفسیر. تفسيرهايي كه همه استادانش اساتيد نامي فلسفه بودند. بنابراین کسانی نگویند عابدینی وهابی است؛ زيراتمام دروس من عقلي بوده چطور وهابي هستم كه ضد عقل و فلسفهاند!!
دربارۀ بنده چندين گروه حرفهاي ضد و نقيض ميزنند؛ گاهي ميگويند او استاد نديده است، گاهي ميگويند وهابي است، گاهي ميگويند با روايات سر وكار ندارد.
مقداري از اساتيدم را معرفي كردم تا ان شاء الله هر سه مشكل حل شود. اولا معلوم شود كه عابدینی استاد دیده، خوبش را هم ديده است و در ضمنش بفهمند اتهام به وهابيگري چقدر ضد حقيقت است؛ زيرا كسي كه پيوسته با فيلسوفان سرو كار داشته، عقلگراست و تازه كسي كه به قول آنان به روايات اعتنايي ندارد چگونه وهابي است؟ مگر وهابيان گروهي خشك مغز نيستند كه به ظواهر روایات ميچسبند؟ پس چه ربطي بين من و وهابيت موجود است كه اين گونه بيمهابا تهمت ميزنند؟!
به نظر برخي ديگر که از من حرفهايي میشنوند كه جديد است و شاید برخي از آنها مشابهتي با حرف اين يا آن داشته باشد؛ افراد به جاي اينكه به عقل تكيه كنند و با آن به دنبال حك و اصلاح حرفهاي نو باشند براي راحتي خود و احساس بيمسؤليتي به همان حرفهاي گذشته دلخوش كردهاند و هر نداي جديدي را وهابي ميدانند.
اما پس از این حرفها، از کسانی که میگویند پیامبر(ص) و ائمه به همه چیز علم دارند سوالاتی میپرسم که اگر مرا لایق فهمیدن میدانند جوابم را بدهند:
وقتی در قرآن ميخوانيم: «و الله علیم» آيا یعنی خدا به تنهايي علیم است یا خدا علیم است به همراه پیامبر(ص)؟ تا بشود خدای يگانۀ بعلاوه 1. كه اولي عليم ذاتي است و دومي عليم عَرَضي؟ یا پيامبر(ص) به همراه حضرت علی(ع) عليم عرضي هستند؟ تا بشود خدای يگانۀ بعلاوه2؟ يا پنج تن آل عبا را عليم عَرَضي ميدانند تا بشود خدای يگانۀ بعلاوه 5؟ يا چهارده معصوم را عليم عَرَضي ميدانند تا بشود خدای يگانۀ بعلاوه 14. يا پيامبران اولوا العزم را نيز عليم عَرَضي ميدانند تا بشود خدای يگانۀ بعلاوه 18. يا تمامي انبيا را عليم عَرَضي ميدانند تا بشود خدای يگانۀ بعلاوه 124013 نفر كه خداي يگانه داراي علم مطلق ذاتي است و 124013 نفر دارای علم مطلق عَرَضي در حيات و پس از ممات خود هستند.
اگر اوصيا نيز روحشان کلی است آیا آنها نیز علیم عَرَضی هستند؟ تعداد آنان چند نفر است؟ آيا عدد معلومي است يا غير معلوم؟ آيا ميتوانيم بگوييم يك عليم ذاتي داريم و بينهايت عليم عَرَضي؟ تازه در هر يك از صورتهاي گذشته از چه زمانی علیم هستند؟ از زمانی که به دنیا آمدهاند یا از قبل از خلقت آدم؟ يا از هنگام شروع مسؤليت يا از هنگام رحلت؟
اگر فرض كنيم پیامبر(ص) از قبل به همه چیز علم داشته پس نازل شدن قرآن به پیامبر(ص) به چه معناست؟ مگر خودش علم به قرآن نداشته است؟
آیۀ وَ قُلْ رَبِّ زِدْنِي عِلْماً ﴿طه، 114﴾ به چه معناست؟
آیۀ قُلْ مٰا كُنْتُ بِدْعاً مِنَ الرُّسُلِ وَ مٰا أَدْرِي مٰا يُفْعَلُ بِي وَ لاٰ بِكُمْ إِنْ أَتَّبِعُ إِلاّٰ مٰا يُوحىٰ إِلَيَّ وَ مٰا أَنَا إِلاّٰ نَذِيرٌ مُبِينٌ ﴿الأحقاف، 9﴾
«بگو: از میان فرستادگان خدا فرستاده ای نوظهور نیستم [که گفتار و کردارم مخالف گفتار و کردار آنان باشد، بلکه به من هم چون آنان وحی میشود] و نمیدانم با من و شما [در دنیا و آخرت] چه خواهد شد، من فقط از آنچه به من وحی شده پیروی میکنم، و من جز بیم دهندهای آشکار نیستم.»
به چه معناست؟
آيه فَإِنْ تَوَلَّوْا فَقُلْ آذَنْتُكُمْ عَلىٰ سَوٰاءٍ وَ إِنْ أَدْرِي أَ قَرِيبٌ أَمْ بَعِيدٌ مٰا تُوعَدُونَ ﴿الأنبياء، 109﴾
«پس اگر روی برگرداندند بگو: من به شما به طور یکسان آگاهی و هشدار دادم، و نمیدانم آنچه شما را [از عذاب] به آن وعده داده اند، آیا نزدیک است یا دور؟»
به چه معناست؟ و دهها آيۀ ديگر را چگونه معنا ميكنيد؟ و در ترجمههاي جديدتان چه مينويسيد؟
اگر بگویید وقتی پيامبر و ائمه از دنیا رفتهاند یکدفعه علمشان زیاد شده است سوالات دیگری پیش میآید مثل اینکه چه اتفاقی افتاد که یکدفعه پس از رحلت اینگونه شدند؟ چرا در قرآن مرگ را باب علم ندانسته است؟ چرا فرد قبلي كه پس از رحلت، عالم شده راه و چاه را براي ديگري بيان نكرده تا مثلا امام مجتبي كاسۀ سم را ننوشد و مسموم نشود؟
سوال دیگر اینکه آیا آنها از همۀ خوبیها و بدیها مطلع هستند؟ اگر همه چیز از جمله بدیها را بدانند پس ستاریت خدا چه میشود؟ آيا اعصابشان از ديدن كارهاي بد بسيار كفار و منافقان ناراحت نميشود؟ آيا خدا ناراحت شدن آنان را دوست دارد؟ اگر کارهای خوب را بدانند آیا جزئیات کارهای خوب را میدانند یا روند کلی آن را؟ تازه اگر همۀ این سوالات جواب داده شود و آنها علیم و خبیر باشند به چه دلیل درخواست از آنها جایز است؟ آیا آنان علاوه بر عليم عَرَضي قدير نیز هستند؟ آیا قدیر مطلق هستند یا قدرتشان محدود است؟
به هرحال من از این افراد فلسفه خواندۀ گروه كه فهميدهاند ارواح كلي علم دارند جواب اين پرسشها را ميخواهم تا پرسشهاي بعدي را بپرسم. میخواهم عقاید خود را به طور دقیق مشخص کنند و به این سوالات پاسخ دهند يا تسليم ظواهر قرآن شوند و يا اگر حرفهاي مهمي دارند كه من و امثال من نميفهميم سكوت كنند تا حضرت سليماني پيدا شود.
متأسفانه این گونه عقاید ناپخته که توسط برخی بر منابر گفته میشود عاملی برای تمسخر شيعه شده است و در شبکههای خارجی آنها را به عنوان طنز پخش میکنند. مثل اينكه حضرت علي با شمشير فلان فرد را به دو قسمت متساوي تقسيم كرد يا در دوران كودكي مار را دو نيم كرد يا حمزه كعبه را بر بالاي سر مشركان برد يا … تمامي امور از اين قبيل، همه از تنقيح نشدن مباحث و گفتن روح كلي و احاطۀ علم و قدرت روح كلي به همه چيز و همه جا ميباشد.
به نظر من این حرفها را رها کنید و بیاییم همه با هم در خدمت قرآن باشیم و قدم به قدم با قرآن پیش برویم.
اگر قرآن گفته خدا علیم است یعنی فقط خدا علیم است.
با این حرفها میخواستم بگویم این چیزهایی از روح كلي و… را من هم ميدانم و مشكلاتش را نيز ميدانم.
از طولاني شدن بحث عذر ميخواهم، به هر حال گاهی اوقات برخی چیزها را باید گفت تا جهله حاکم نشوند.
اگر زمانی میگفتند تربت امام حسین(ع) شفاست الآن هر تربتی شفابخش شده است. آیا نباید جلوی رشد این خرافات را بست؟
و اما جالب است که برای هرچیزی روایتی پیدا میکنند. من بارها گفتهام روایات باید بر قرآن عرضه شود. الفاظ قرآن دقیقا به دست ما رسیده است ولی جملات حضرت علی(ع) به صورت دقیق برای ما نقل نشده است.
میگویند راوی باید اضبط باشد ولی من میگویم ذهنیت شنونده نیز مهم است و باید به آن نیز توجه داشت. اگر امامان، معصوم هستند راویان از معصومان که معصوم نیستند. پس ممکن است در انتقال صحبتهای امام اشتباه صورت گرفته باشد. پس بر فرض که راوی اضبط باشد باز مصون از خطا نیست.
روایات، فهم راوی است. روایات نه از لحاظ لفظی و نه از لحاظ محتوایی قابل اعتناء نیستند. بله اگر صحیح السند باشند برای فروعات فقهي میتوانند حجت باشند ولی برای چیزهای دیگر نه.
پس اگر کسانی بگویند در ذیل آیۀ فَتَلَقّٰى آدَمُ مِنْ رَبِّهِ كَلِمٰاتٍ فَتٰابَ عَلَيْهِ إِنَّهُ هُوَ التَّوّٰابُ الرَّحِيمُ ﴿البقرة، 37﴾ روایتهايي داریم که آدم به حق ائمه، خدا را قسم داد میگویم این احادیث با اشكالات مطرح شده در بالا روبروست. آیت الله جوادی آملی و همچنین علامة فضل الله آنها را ضعیف دانستهاند. پس نمیتوان به آنها براي اثبات سوگند استناد کرد و بر فرض ضعيف نبودند چون خلاف عقل عرفي است و احتمال اشتباه راوي در فهم وجود دارد تا صدور از لب معصوم به حد قطع و يقين ثابت نشود قابل اعتماد نيست.
