استاد احمد عابدینی

محقق قرآنی

نویسنده

دین پژوه

مدرس حوزه و دانشگاه

فعال اجتماعی

0

سبد خرید خالی است.

بازگشت به فروشگاه
استاد احمد عابدینی
استاد احمد عابدینی

محقق قرآنی

نویسنده

دین پژوه

مدرس حوزه و دانشگاه

فعال اجتماعی

تفسیر آیات 96 تا 102 سوره اعراف

تفسیر آیات 96 تا 102 سوره اعراف

 تفسیر آیات 96 تا 102 سوره اعراف

وَ لَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُرىٰ آمَنُوا وَ اتَّقَوْا لَفَتَحْنٰا عَلَيْهِمْ بَرَكٰاتٍ مِنَ السَّمٰاءِ وَ الْأَرْضِ وَ لٰكِنْ كَذَّبُوا فَأَخَذْنٰاهُمْ بِمٰا كٰانُوا يَكْسِبُونَ  ﴿الأعراف‏، 96﴾

و اگر اهل آن شهرها ايمان آورده و تقوا پيشه كرده بودند، درهای بركاتى از آسمان و زمين را بر آنان ‏گشوده بوديم، ولى تكذيب كردند، پس آنان را به كيفر آنچه مرتكب مى‏شدند، [به عذاب‏] گرفتيم.

أَ فَأَمِنَ أَهْلُ الْقُرىٰ أَنْ يَأْتِيَهُمْ بَأْسُنٰا بَيٰاتاً وَ هُمْ نٰائِمُونَ  ﴿الأعراف‏، 97﴾

پس آيا اهل اين شهرها [كه غرق گناهند،] ايمنند از اين‏كه عذاب ما شبانه، درحالى‏كه به خواب فرورفته‏اند، به سراغشان بيايد؟

أَ وَ أَمِنَ أَهْلُ الْقُرىٰ أَنْ يَأْتِيَهُمْ بَأْسُنٰا ضُحًى وَ هُمْ يَلْعَبُونَ  ﴿الأعراف‏، 98﴾

و آيا اهل اين شهرها ايمنند از اين‏كه عذاب ما در روشنى روز، درحالى‏كه به بازى [زندگى‏] مشغولند، به سراغشان بيايد؟

أَ فَأَمِنُوا مَكْرَ اللّٰهِ فَلاٰ يَأْمَنُ مَكْرَ اللّٰهِ إِلاَّ الْقَوْمُ الْخٰاسِرُونَ  ﴿الأعراف‏، 99﴾

آيا پس [از اين همه،] خود را از مكر خدا ايمن مى‏دانند؟ پس [بدانند كه‏] جز مردم زيانكار كسى خود را از مكر خدا ايمن نمى‏داند.

أَ وَ لَمْ يَهْدِ لِلَّذِينَ يَرِثُونَ الْأَرْضَ مِنْ بَعْدِ أَهْلِهٰا أَنْ لَوْ نَشٰاءُ أَصَبْنٰاهُمْ بِذُنُوبِهِمْ وَ نَطْبَعُ عَلىٰ قُلُوبِهِمْ فَهُمْ لاٰ يَسْمَعُونَ  ﴿الأعراف‏، 100﴾

آيا [سنّت خدا در مورد طغيانگران مبهم است] و براى كسانى كه زمين را پس از [نابودى‏] اهل آن به ارث مى‏برند، روشن نساخته است كه اگر _خدای ناکرده- بخواهيم آنان را به كيفر گناهانشان [حتما] مجازات مى‏كنيم و بر دل‏هايشان مهر مى‏نهيم، آن‏گاه [حق را] نمى‏شنوند؟

تِلْكَ الْقُرىٰ نَقُصُّ عَلَيْكَ مِنْ أَنْبٰائِهٰا وَ لَقَدْ جٰاءَتْهُمْ رُسُلُهُمْ بِالْبَيِّنٰاتِ فَمٰا كٰانُوا لِيُؤْمِنُوا بِمٰا كَذَّبُوا مِنْ قَبْلُ كَذٰلِكَ يَطْبَعُ اللّٰهُ عَلىٰ قُلُوبِ الْكٰافِرِينَ  ﴿الأعراف‏، 101﴾

اين شهرها [ى نابود شده‏] است كه ما بخشى از اخبار آنها را براى تو بازگو مى‏كنيم. بى‏گمان، پيامبرانشان با دلايل روشن به سويشان آمدند، ولى آنان بر آن نبودند كه به چيزى كه قبلا آن را تكذيب كرده بودند ايمان بياورند. اين گونه، خدا بر قلب كافران مهر مى‏نهد.

وَ مٰا وَجَدْنٰا لِأَكْثَرِهِمْ مِنْ عَهْدٍ وَ إِنْ وَجَدْنٰا أَكْثَرَهُمْ لَفٰاسِقِينَ  ﴿الأعراف‏، 102﴾

و ما براى بيشتر آنان هيچ تعهدّى نيافتيم، و تحقيقا بيشترشان را نافرمان يافتيم.

احتمالات مختلف در «أَهْلَ الْقُرَىٰ»

آیا الف و لام در «أَهْلَ الْقُرَىٰ» الف و لام جنس است و به تمام قریه‌ها اشاره دارد و در نتیجه، آیه ارتباطی با آیات قبلی ندارد؟ این یک احتمال است و تنها اشکال آن این است که چرا در آیه از «لو» استفاده شده است. به هر حال، این احتمال وجود دارد که مطلب آیه به تمام شهرها اشاره داشته باشد.

این نکته نیز قابل تأمل است که «قریة» به معنای محل اجتماع است و بیشتر به روستا گفته می‌شود و در عربی برای شهر لفظ «مدینه» به کار می‌رود. البته در اینجا «قریة» با توجه به مضمون آیه، محدود به روستا نیست و به همین خاطر است که معمولاً مترجمان، «قریه» در این آیه را «شهر» معنا کرده‌اند.

آیت‌الله ایزدی چنین می‌گفت که قرآن در جایی «قریه» را به کار می‌برد که مردمش بی‌فرهنگ باشند. این حرف صحیح است، ولی البته این نتیجه که بگوییم «مدینه» جایی به کار می‌رود که مردم آن فرهنگ دارند، صحیح نیست.

احتمال دیگر این است که بگوییم الف و لام در «أَهْلَ الْقُرَىٰ» عهد ذکری است و به شهرهایی اشاره دارد که در آیه ۹۴ به آنها اشاره شده است؛ یعنی هر شهری که پیامبری در آن ارسال شده است.

احتمال دیگر این است که بگوییم الف و لام در «أَهْلَ الْقُرَىٰ» عهد ذکری یا، به عبارت دیگر، عهد حضوری است و به شهرهایی اشاره دارد که داستانشان در آیات قبل بیان شده است.

آیا آیه ۹۶ یک سنت الهی را بیان می‌کند؟

مفسران از این آیه سنت الهی را نتیجه گرفته‌اند که اگر کسانی ایمان بیاورند و تقوا پیشه کنند، خداوند برکات آسمان و زمین را بر آنها فرو می‌ریزد. بنده نیز از این آیات، سنت الهی می‌فهمم و معتقد نیستم که مضمون آن تنها محدود به شهرهای ذکرشده باشد.

باید بررسی کنیم که آیا می‌توان این آیات، از جمله آیه ۹۶، را طبق مبنا و معنایی که از آیات ۹۴ و ۹۵ گفتیم، معنا کنیم.

متعلَّق ایمان در آیه ۹۶ بیان نشده و معمولاً گفته‌اند مراد، ایمان به خدا و پیامبران و غیب و قیامت است. همچنین متعلَّق تقوا نیز ذکر نشده و گفته‌اند مراد، تقوا نسبت به خدا و رسول است. متعلَّق تکذیب نیز ذکر نشده است. به هر حال، متعلَّق ایمان و تقوا و تکذیب عام است.

با این توضیح، سؤالاتی پیش می‌آید. از جمله اینکه چرا غربی‌ها با وجود ایمان نداشتن، اوضاع خوبی دارند؟ این سؤال را آیت‌الله جوادی آملی در ذیل همین آیات پاسخ داده‌اند. تسنیم ج29 ص 530 تا 537 و بنده نیز به مناسبت، در موارد مختلف به آن پاسخ داده‌ام و از تکرار آن خودداری می‌کنم.

سؤال دیگر این است که چرا ما در ایران، با وجود ایمان، تا این اندازه مشکل داریم؟ جامعه ما یک جامعه دیندار است و اگر سنت الهی این است که برکات خدا در جامعه دیندار نازل شود، پس وعده الهی کجا رفته است؟

تفسیر آیت‌الله جوادی آملی از تقوا

آیت‌الله جوادی آملی در تفسیر تسنیم، ج ۲۹، ص ۵۱۷، ابتدا به آیاتی اشاره کرده‌اند که مضمون آنها این است که در صورت رعایت ایمان و تقوا و استغفار به درگاه خدا، برکات نازل می‌شود؛ مانند این آیه از سوره هود:

وَ يٰا قَوْمِ اسْتَغْفِرُوا رَبَّكُمْ ثُمَّ تُوبُوا إِلَيْهِ يُرْسِلِ السَّمٰاءَ عَلَيْكُمْ مِدْرٰاراً وَ يَزِدْكُمْ قُوَّةً إِلىٰ قُوَّتِكُمْ وَ لاٰ تَتَوَلَّوْا مُجْرِمِينَ
﴿هود، ۵۲﴾

واى قوم من، از پروردگار خود آمرزش بخواهيد، سپس به درگاه او توبه كنيد، تا باران را به فراوانى بر شما فروفرستد و نيرويى بر نيرويتان بيفزايد، و گنهكارانه روى برمتابيد.

در سوره نوح نیز چنین آمده است:

فَقُلْتُ اسْتَغْفِرُوا رَبَّكُمْ إِنَّهُ كٰانَ غَفّٰاراً
﴿نوح، ۱۰﴾

«پس گفتم: از پروردگارتان آمرزش بخواهيد كه او بسيار آمرزنده است.»

يُرْسِلِ السَّمٰاءَ عَلَيْكُمْ مِدْرٰاراً
﴿نوح، ۱۱﴾

«تا باران فراوان بر شما فروفرستد.»

وَ يُمْدِدْكُمْ بِأَمْوٰالٍ وَ بَنِينَ وَ يَجْعَلْ لَكُمْ جَنّٰاتٍ وَ يَجْعَلْ لَكُمْ أَنْهٰاراً
﴿نوح، ۱۲﴾

«و شما را با اموال و فرزندانى مدد كند، و برايتان باغ‌هايى پديد آورد و براى شما نهرهايى قرار دهد.»

در سوره جن نیز چنین آمده است:

وَ أَنْ لَوِ اسْتَقٰامُوا عَلَى الطَّرِيقَةِ لَأَسْقَيْنٰاهُمْ مٰاءً غَدَقاً
﴿الجن، ۱۶﴾

«و [بگو: به من وحى شده است] كه اگر آنان بر طريق [حق] استوار باشند، آبى فراوان به آنان ارزانى مى‌داريم [آنها را در رفاه قرار مى‌دهيم].»

سپس در تفسیر تسنیم، ج ۲۹، ص ۵۲۰، چنین آورده است:

«بایستگی تقوای عام»

«تقوا در این آیه تنها ترک گناهانی چون غیبت و دروغ و مانند آن نیست، بلکه تقوای اقتصادی را هم شامل می‌شود. بر این اساس، فرد یا جامعه‌ای که به دستورات دینی در زمینه اقتصادی عمل نکند، تقوای اقتصادی ندارد. در نتیجه از برکات دنیایی محروم می‌ماند؛ زیرا خدا روزی بشر را در زمین نهاده است.

هُوَ الَّذِي جَعَلَ لَكُمُ الْأَرْضَ ذَلُولاً فَامْشُوا فِي مَنٰاكِبِهٰا وَ كُلُوا مِنْ رِزْقِهِ وَ إِلَيْهِ النُّشُورُ
﴿الملك، ۱۵﴾

و امیرالمؤمنین فرمود کسی که با داشتن آب و خاک، از جهت اقتصادی فقیر باشد و دستش را نزد دیگری دراز کند، از رحمت خدا دور است.

پس لازم است عمل به تقوای اقتصادی، یادگیری فن کشاورزی، دام‌داری، خاک‌شناسی، راه مهار آب‌ها با انواع سدها و … باشد و فراگیری این علوم به حکم عقل و نقل واجب است.»

(پایان نقل از تفسیر تسنیم)

تقوا؛ فراتر از عبادات فردی

آنچه از سخن ایشان ظاهر می‌شود، این است که مراد از تقوا در این آیات، منحصر در بحث نماز و روزه نیست، بلکه به انواع دیگر تقوا نیز اشاره دارد. اگر ما در علوم مختلف تخصص نداشته باشیم، در واقع تقوای کافی نداریم. به عنوان نمونه، ما تقوای علمی نداریم.

در این ایام که در شرایط جنگی هستیم، عده‌ای در خیابان‌ها پرچم تکان می‌دهند و هر شب شعارهای تکراری سر می‌دهند، در حالی که می‌توان این تجمعات را به جلسات علمی تبدیل کرد. همچنین لازم نیست همه در این تجمعات شرکت داشته باشند، بلکه باید به حد ضرورت اکتفا کرد و بقیه، شب‌ها استراحت کنند تا بتوانند در روز به کار برسند.

ما این تقوا را نداریم و به جای علم، وقت خود را تلف می‌کنیم، در حالی که جهان با سرعت در حال حرکت به سوی علم است. اگر پنج درصد جامعه باید از لحاظ علم نظامی رشد کنند و ساخت موشک را یاد بگیرند، نباید اجازه دهیم که ۹۵ درصد جامعه هدر بروند.

پس تقوایی که مطرح است، محدود به نماز و روزه نیست، بلکه تقوای علمی نیز مهم است. وقتی تقوای علمی نداریم، نباید بپرسیم که چرا خدا به وعده‌هایش عمل نمی‌کند.

نسبت علم و توانایی مقابله با دیگران

چگونه ممکن است ما علم را از غربی‌ها بگیریم و بخواهیم با همان علم در برابر آنها مقابله کنیم؟ ما باید کاری کنیم که علممان بیشتر از آنها باشد. عاقلانه نیست که ما علم را از آنها گرفته‌ایم و بخواهیم با آنها مبارزه کنیم.

وقتی تقوای علمی نداریم و علم ما محدودتر از جهان است، باید جنگ و دعوای با جهان را کنار بگذاریم. طبق آیات سوره انفال، افرادی که پیامبر(ص) ساخته بود، هر نفر می‌توانست در برابر ده نفر مبارزه کند. بعد که کمی سست شدند و افراد از تربیت پیامبر(ص) دور شدند، هر نفر می‌توانست در برابر دو نفر مبارزه کند.

در زمان حاضر، ما از لحاظ نفرات و امکانات به مراتب کمتر هستیم و در نتیجه عقل می‌گوید وقتی توان نیست، باید صحنه جنگ را رها کنیم و صحنه دیگری را به وجود آوریم.

خلاصه اینکه ما امروزه فقیر هستیم، به این دلیل که علم نداریم و عقلمان را به کار نمی‌بریم. باید در مقابل دشمن عقل را به کار ببریم؛ همان‌طور که پیامبر(ص) در زمان خودش عاقلانه فکر کرد و با وجود اینکه بالاترین حق را نسبت به مکه داشت، فرار یا هجرت را انتخاب کرد.

اهمیت نظم اجتماعی و استفاده از زمان

بنده این را بارها گفته‌ام که در کشور یونان مشاهده کردیم که ساعت ده شب در خیابان‌ها هیچ‌کس نبود. من از سفیر سؤال کردم که در ایران تا پاسی از شب خیابان‌ها شلوغ است؛ چرا اینجا تا این اندازه خلوت است؟

او در جواب گفت: «در اینجا هر کسی بعد از ساعت ده بیدار باشد یا مریض دارد، یا دیوانه است و یا ایرانی است و مردم اینجا زود می‌خوابند که صبح ساعت 5 سر کار بروند.»

سپس گفت: «رادیو و تلویزیون ایران خیانت می‌کند که با نشان دادن ولگردها، غرب را بد معرفی می‌کند.»

تلاش علمی و عملی همان تقواست که مدّ نظر آیه است و با توجه به جوابی که آیت‌الله جوادی آملی داده‌اند، بنده نیز توضیحاتی دادم تا جواب سؤال مطرح‌شده داده شود.

آیا آیه ۹۶ اساساً بیانگر یک سنت الهی است؟

اما جواب دیگری در تفسیر «التحریر و التنویر» آمده که بد نیست به آن نیز پاسخ دهم.

طبق بیان این تفسیر ـ البته طبق فهم بنده از عبارت ایشان ـ این آیه مربوط به مردم مکه است. آیه می‌خواهد به آنها بگوید اگر به پیامبر(ص) ایمان نیاورید، مانند مردم شهرهایی که داستان آنها بیان شد، نابود می‌شوید؛ و اگر ایمان آوردید، شرایط خوبی پیدا می‌کنید، مانند اهل مدینه که به پیامبر(ص) ایمان آوردند و شرایط خوبی نصیب آنها شد.

پس این تفسیر، مسئله این آیه را خصوصی کرده و از آن سنتی عمومی نفهمیده است. بد نیست متن این تفسیر را در این زمینه بیاوریم:

و تعريض بإنذار الذين كذبوا محمدا صلى الله عليه و سلّم من أهل مكة، و تعريض ببشارة أهل القرى الذين يؤمنون كأهل المدينة، و قد مضى في صدر تفسير هذه السورة ما يقرّب أنها من آخر ما نزل بمكة، و قيل، إن آيات منها نزلت بالمدينة كما تقدم و بذلك يظهر موقع التعريض بالنذارة و البشارة للفريقين من أهل القرى، و قد أخذ الله أهل مكة بعد خروج المؤمنين منها فأصابهم بسبع سنين من القحط، و بارك لأهل المدينة و أغناهم و صرف عنهم الحمى إلى الجحفة، و الجحفة يومئذ بلاد شرك.
(التحرير و التنوير، ج‏۸، ص ۲۰۹)

ترجمه:

«و در این آیات، به‌گونه‌ای غیرمستقیم، هشداری است برای کسانی از اهل مکه که محمد صلی‌الله‌علیه‌وسلم را تکذیب کردند، و نیز بشارتی غیرمستقیم برای مردم آبادی‌هایی که ایمان می‌آورند، مانند مردم مدینه. در ابتدای تفسیر این سوره گذشت که این سوره از آخرین سوره‌هایی است که در مکه نازل شده است؛ و گفته شده که برخی از آیات آن در مدینه نازل شده‌اند، چنان‌که پیش‌تر بیان شد. با این توضیح، جایگاهِ این هشدار و بشارت به دو گروه از مردم آبادی‌ها روشن می‌شود. خداوند پس از خروج مؤمنان از مکه، اهل مکه را گرفتار کرد و آنان را به مدت هفت سال دچار خشکسالی و قحطی ساخت؛ و به اهل مدینه برکت و گشایش عطا کرد و آنان را بی‌نیاز ساخت، و بیماریِ تب را از آنان دور کرد و آن را به جُحفه منتقل نمود؛ و جُحفه در آن زمان سرزمینی مشرک‌نشین بود.»

تأکید در جمله ابتدایی آیه ۹۶

در جمله ابتدایی آیه ۹۶ تأکید فراوانی وجود دارد؛ زیرا هم از «أَنَّ» در ابتدای آن استفاده شده و هم بر سر جواب شرط، لام آمده است. همچنین در این جمله بر روی ایمان تأکید شده است؛ زیرا به جای جمله «و لو آمن أهلُ القری…» از جمله «و لو أنَّ أهلَ القری آمنوا…» استفاده شده که نوعی تأکید بر ایمان را می‌رساند.

دقتی در معنای «فتح»

در عبارت «لَفَتَحْنَا عَلَيْهِمْ بَرَكَاتٍ مِنَ السَّمَاءِ وَالْأَرْضِ» از ریشه «فتح» استفاده شده که به معنای گشودن است و به این معناست که موانعی که موجب می‌شد برکات از آسمان و زمین نیاید، برطرف گردید.

جالب است که در این عبارت از ریشه «نزل» استفاده نشده تا این نکته را برساند که رفع موانع برکات در دست خودمان است. علاوه بر این، اگر از «نزل» استفاده شده بود، با برکات زمین سازگار نبود؛ چون از زمین چیزی نازل نمی‌شود و نزول یا فرود آمدن از بالا است، نه از زمین.

در تفسیر «التحریر و التنویر» در این زمینه چنین آمده است:

و الفتح: إزالة حجز شي‏ء حاجز عن الدخول إلى مكان، يقال: فتح الباب و فتح البيت، و تعديته إلى البيت على طريقة التوسع، و أصله فتح للبيت، و كذلك قوله هنا: لَفَتَحْنا عَلَيْهِمْ بَرَكاتٍ‏ و قوله: ما يَفْتَحِ اللَّهُ لِلنَّاسِ مِنْ رَحْمَةٍ فَلا مُمْسِكَ لَها [فاطر: 2]، و يقال: فتح كوة، أي: جعلها فتحة، و الفتح هنا استعارة للتمكين، كما تقدم في قوله تعالى: فَلَمَّا نَسُوا ما ذُكِّرُوا بِهِ فَتَحْنا عَلَيْهِمْ أَبْوابَ كُلِّ شَيْ‏ءٍ في سورة الأنعام [44]. و تعدية فعل الفتح إلى البركات هنا استعارة مكنية بتشبيه البركات بالبيوت في الانتفاع بما تحتويه، فهنا استعارتان مكنية و تبعية، و قرأ ابن عامر: لَفَتَّحْنا- بتشديد التاء- و هو يفيد المبالغة. و البركات: جمع بركة، و المقصود من الجمع تعددها، باعتبار تعدد أصناف الأشياء المباركة. و تقدم تفسير البركة عند قوله تعالى: وَ هذا كِتابٌ أَنْزَلْناهُ مُبارَكٌ‏ في سورة الأنعام [92]. و تقدم أيضا في قوله تعالى: إِنَّ أَوَّلَ بَيْتٍ وُضِعَ لِلنَّاسِ لَلَّذِي بِبَكَّةَ مُبارَكاً في سورة آل عمران [96]. و تقدم أيضا في قوله تعالى: تَبارَكَ اللَّهُ رَبُّ الْعالَمِينَ‏ في هذه السورة [54]، و جماع معناها هو الخير الصالح الذي لا تبعة عليه في الآخرة فهو أحسن أحوال النعمة، و لذلك عبر في جانب المغضوب عليهم المستدرجين بلفظ الْحَسَنَةَ بصيغة الإفراد في قوله: مَكانَ السَّيِّئَةِ الْحَسَنَةَ و في جانب المؤمنين بالبركات مجموعة. و قوله: مِنَ السَّماءِ وَ الْأَرْضِ‏ مراد به حقيقته، لأن ما يناله الناس من الخيرات الدنيوية لا يعدو أن يكون ناشئا من الأرض، و ذلك معظم المنافع، أو من السماء مثل ماء المطر و شعاع الشمس و ضوء القمر و النجوم و الهواء و الرياح الصالحة.
(التحرير و التنوير، ج ۸، ص ۲۰۹)

ترجمه

«فتح به معنای برطرف کردن مانع و حائلی است که از ورود به مکانی جلوگیری می‌کند. گفته می‌شود: «در را گشود» و «خانه را گشود»؛ و نسبت دادن فعلِ گشودن به «خانه» از باب توسعه در تعبیر است؛ اصل آن «در را برای [ورود به] خانه گشود» بوده است. همچنین در این آیه: «لَفَتَحْنَا عَلَيْهِمْ بَرَكَاتٍ» [اعراف: ۹۶]، و نیز در آیه: «مَا يَفْتَحِ اللَّهُ لِلنَّاسِ مِنْ رَحْمَةٍ فَلَا مُمْسِكَ لَهَا» [فاطر: ۲]، همین معنا وجود دارد.

همچنین گفته می‌شود: «روزنه‌ای را گشود»، یعنی آن را به صورت یک شکاف و گشودگی درآورد. در اینجا «فتح» به صورت استعاره برای فراهم کردن امکان بهره‌مندی و تمکین به کار رفته است؛ همان‌گونه که پیش‌تر در تفسیر این سخن خداوند در سوره اعراف آمده است: «فَلَمَّا نَسُوا مَا ذُكِّرُوا بِهِ فَتَحْنَا عَلَيْهِمْ أَبْوَابَ كُلِّ شَيْءٍ» [اعراف: ۴۴].

و اینکه فعل «فتح» به «برکات» نسبت داده شده، استعاره‌ای مکنیه است؛ بدین صورت که برکات به خانه‌هایی تشبیه شده‌اند که انسان از آنچه درونشان است بهره‌مند می‌شود. بنابراین، در این تعبیر دو استعاره وجود دارد: استعاره مکنیه و استعاره تبعیه.

ابن عامر این آیه را به صورت «لَفَتَّحْنَا» ــ با تشدید حرف «ت» ــ قرائت کرده است و این قرائت بر مبالغه و شدت بیشتر دلالت می‌کند.

«برکات» جمع «برکت» است و منظور از آوردن آن به صورت جمع، اشاره به گوناگونی و تعدد انواع برکات است؛ زیرا چیزهایی که دارای برکت هستند، انواع مختلفی دارند.

تفسیر واژه «برکت» پیش‌تر در تفسیر این سخن خداوند آمده است: «وَهَذَا كِتَابٌ أَنْزَلْنَاهُ مُبَارَكٌ» در سوره انعام [۹۲]. همچنین در: «إِنَّ أَوَّلَ بَيْتٍ وُضِعَ لِلنَّاسِ لَلَّذِي بِبَكَّةَ مُبَارَكًا» در سوره آل‌عمران [۹۶]. و نیز در تفسیر آیه «تَبَارَكَ اللَّهُ رَبُّ الْعَالَمِينَ» در همین سوره [۵۴] بیان شده است.

خلاصه معنای «برکت» این است: خیر و منفعتی شایسته و پایدار که پیامد و زیانی در آخرت نداشته باشد؛ بنابراین، برکت بهترین حالت و کامل‌ترین صورت نعمت است. از همین رو، درباره کسانی که مورد خشم الهی قرار گرفته‌اند و به‌تدریج با نعمت‌ها گرفتار می‌شوند، در عبارت «مَكَانَ السَّيِّئَةِ الْحَسَنَةَ» [اعراف: ۹۵]، واژه «حسنه» به صورت مفرد آمده است؛ اما در مورد مؤمنان، در این آیه، از «برکات» به صورت جمع یاد شده است.

منظور از عبارت «مِنَ السَّمَاءِ وَالْأَرْضِ» نیز همان معنای حقیقی آسمان و زمین است؛ زیرا خیرات و نعمت‌های دنیوی که به انسان‌ها می‌رسد، در نهایت یا از زمین سرچشمه می‌گیرد ــ و بخش عمده منافع نیز چنین است ــ یا از آسمان، مانند آب باران، تابش خورشید، نور ماه و ستارگان، هوا و بادهای سودمند.»

تفاوت نعمت و برکت

در تفسیر تسنیم، ج ۲۹، ص ۵۲۱، تفاوت برکت و نعمت آمده است:

«واژه برکت در قرآن تنها دربارۀ نعمت و نزول رحمت بر مؤمنان به‌کار رفته است که آیۀ مورد بحث و آیات دیگری به این معنا اشاره دارند؛ مانند:

قِيلَ يَا نُوحُ اهْبِطْ بِسَلَامٍ مِنَّا وَبَرَكَاتٍ عَلَيْكَ وَعَلَىٰ أُمَمٍ مِمَّنْ مَعَكَ ﴿هود، ۴۸﴾

رَحْمَتُ اللَّهِ وَبَرَكَاتُهُ عَلَيْكُمْ أَهْلَ الْبَيْتِ ﴿هود، ۷۳﴾

گفتنی است که داشتن برکت با داشتن نعمت فرق دارد. اگر انسان هر نعمتی را از خدا بداند و از خود نداند و آن نعمت را به‌جا به کار گیرد و شکرگزار آن باشد، زندگی او با برکت است.»

(پایان نقل)

همچنین می‌توان این‌گونه تعبیر کرد که برکت، نعمتی است که گرفتاری به دنبال آن نمی‌آید.

اشاره به برکات طبیعی آسمان و زمین

جالب است که آسمان و زمین به‌طور طبیعی برکت دارند، حتی اگر مردم بدکار باشند. حال شما فکر کنید اگر جنگ و نزاع و اختلافی نبود و مردم مسیر صحیحی را طی می‌کردند و به یکدیگر کمک می‌کردند، زمین چه بهشتی می‌شد.

اگر در کشوری، شاه انسان خوبی بوده و به فکر رعیت باشد، کشور به سمت پیشرفت خواهد رفت؛ ولی اگر شاه به فکر خود و خانواده‌اش باشد، نزاع پیش می‌آید و کشور از مسیر پیشرفت بازمی‌ماند. پس اگر مردم روی زمین مسیر صحیحی را طی کنند، زمین به اوج برکت خواهد رسید.

متعلَّق «آمَنُوا» و «كَذَّبُوا» در آیه ۹۶

متعلَّق «كَذَّبُوا» در انتهای آیه ۹۶ همان چیزی است که متعلَّق «آمَنُوا» در صدر آیه است و نمی‌توان دو متعلَّق برای آنها در نظر گرفت.

معنای تعبیر «فَأَخَذْنَاهُمْ»

در انتهای آیه ۹۶ از عبارت «فَأَخَذْنَاهُمْ» استفاده شده است که بسیاری از مفسران آن را به عذاب معنا کرده‌اند. در دیگر آیات قرآن نیز از همین تعبیر برای عذاب اقوام مختلف استفاده شده است؛ از جمله آیه ۴۲ سوره انعام که شباهت زیادی با آیه ۹۴ سوره اعراف دارد و همچنین آیه ۴۴ سوره انعام که شباهت زیادی با آیه ۹۵ سوره اعراف دارد.

«أخذ» یا به معنای «اخذ به عذاب» است یا همان گرفتاری.

معنای تعبیر «بِمَا كَانُوا يَكْسِبُونَ»

تعبیر «بِمَا كَانُوا يَكْسِبُونَ» چند معنا می‌تواند داشته باشد.

معنای نخست: عذاب به سبب اعمال انسان

معنای اول این است که عذاب آنها به خاطر کارهایی است که انجام می‌دادند. طبق این معنا، سؤالی مطرح است که آیا عذاب با کارهای آنها ارتباط دارد یا نه؟

به نظر می‌رسد در بحث عذاب الهی، عذاب خدا متناسب با عمل بدکاران است. بله، در میان ما گاهی جزا با عمل ارتباطی ندارد؛ مثلاً فرزندی کسی را اذیت می‌کند و پدر او را به گونه‌ای تنبیه می‌کند که تناسبی با عمل فرزند ندارد. ولی در بحث عذاب الهی، عذاب، سببی و مسببی است و خودِ کار بدکاران سبب می‌شود که چنین عذابی بر سر آنها بیاید؛ مانند کسی که جنس بد در اختیار مردم قرار می‌دهد و نتیجه آن این است که مشتری سراغ او نمی‌آید.

معنای دوم: عذاب اتحادی

نوع دیگری از عذاب نیز داریم که قبلاً به مناسبت توضیح داده‌ام و آن «عذاب اتحادی» است؛ مانند حسادت که خودش عذاب است.

البته چون در عبارت «بِمَا كَانُوا يَكْسِبُونَ» حرف «باء» آمده است، نمی‌تواند به عذاب اتحادی اشاره داشته باشد.

جمع‌بندی آیات ۵۹ تا ۹۹

از آیه ۵۹ سوره اعراف، داستان چندین پیامبر بیان شد و سپس در آیات ۹۴ تا ۹۶ جمع‌بندی این داستان‌ها ارائه گردید. هدف اصلی این آیات این است که به مردم مکه بفهماند که باید به حضرت محمد(ص) ایمان بیاورند، تا مشمول عذاب نشوند.

البته جالب است که در این مجموعه از آیات، اصلاً مردم مکه مستقیماً مخاطب قرار نگرفته‌اند و به‌صورت غیرصریح مورد انذار قرار گرفته‌اند. شاید به این دلیل که اگر بدیِ کسی به‌صورت صریح به او گفته شود، ممکن است فرد لجبازی کند؛ اما اگر با کنایه گفته شود، تأثیر بیشتری دارد. انذار مستقیم اثر کمتری دارد؛ به همین خاطر، از آیات ۵۹ تا ۹۳ پنج داستان بیان شده و سپس در آیات بعدی، جمع‌بندی مختصری از آنها ارائه شده است.

البته از آیه ۹۷ تا ۹۹، کم‌کم بحث واضح‌تر مطرح می‌شود، ولی باز هم مردم مکه مستقیماً مخاطب قرار نگرفته‌اند. روان‌شناسی قرآن بسیار دقیق است و بد نیست متخصصان روان‌شناسی سراغ قرآن بیایند و این نکات ظریف را توضیح دهند.

سه سؤال از وجدان افراد

در آیات ۹۷ تا ۹۹ سه سؤال پرسیده شده که در واقع سؤال از وجدان افراد است و می‌خواهد بگوید: وقتی تجربه شهرهایی را که داستان آنها بیان شد می‌دانید، چرا نمی‌ترسید؟

وقتی محتملی قوی باشد، عقل اقتضا می‌کند که انسان احتیاط کند و به احتمال کم هم اهمیت بدهد. مثلاً اگر به ما بگویند با عبور از این مسیر احتمال کمی وجود دارد که کشته‌ شوی، از آن مسیر عبور نمی‌کنیم، چون محتَمَل که کشته شدن است خیلی مهم است. ولی اگر گفته شود از این مسیر که می‌روی احتمال قوی وجود دارد که به مَبلغ کمی جریمه ‌شوی؛ در اینجا چون مُحتَمَل چیز مهمی نیست، احتمال قوی هم کاملا مانع اقدام نمی‌شود.

در آیات مورد بحث، اگرچه درباره «أهل القری» احتمالات مختلفی وجود داشت، اما محتمل، هلاکت است و در نتیجه باید موجب ترس و به دنبال آن، موجب احتیاط شود. بعد از این حوادث که شهرهایی نابود شدند، اهل بقیه شهرها باید احتیاط لازم را انجام دهند.

آیات ۹۷ تا ۹۹ با همزه استفهام، که صدارت‌طلب است، شروع شده‌اند و به همین خاطر، «فاء» و «واو» بعد از آن قرار گرفته‌اند؛ در حالی که طبق ترتیب معمول، باید فاء و واو که برای عطف هستند، در ابتدای کلام بیایند.

این نکته نیز قابل ذکر است که آیه ۹۸ اختلاف قرائت دارد و برخی، به جای «أَ وَ أَمِنَ أَهْلُ الْقُرَىٰ» که همزه استفهام دارد، «أَوْ أَمِنَ أَهْلُ الْقُرَىٰ» خوانده‌اند که در واقع، از «أَوْ» که حرف عطف و به معنای «یا» است، به جای دو حرف استفهام «أ» و حرف عطف «وَ» استفاده شده است.

معنای «لعب» در عبارت «وَهُمْ يَلْعَبُونَ»

مراد از «بازی» در عبارت «وَهُمْ يَلْعَبُونَ» در آیه ۹۸، همان کارهای روزمره است. کاری که برای هدف الهی و تکامل انسان نباشد، نوعی بازی است. پس هر آنچه برای کمال نباشد، نوعی بازی است.

انسان‌های رشدنیافته، طبق آیات ۹۷ و ۹۸، یا خواب‌اند یا مشغول بازی هستند. در آیه ۹۷ از خواب صحبت شده و در آیه ۹۸ از «لعب» که همان کارهای روزمره است.

پس انسان‌ها یا خواب‌اند یا مشغول بازی هستند. از طرف دیگر، هر کاری که انسان برای رسیدن به کمال انجام دهد، ثواب است. در این صورت، حتی خواب نیز می‌تواند عبادت باشد. وقتی کسی به این نیت بخوابد که انرژی بگیرد تا بتواند به سمت کمال حرکت کند، همان خوابش نیز امری مطلوب است.

انسان‌های بزرگ، کار انسان‌های کوچک را لعب می‌دانند؛ چون می‌دانند کارهایی که نیت کمال به دنبال آنها نباشد، جز بازی چیز دیگری نیست.

دقتی در تعبیر «أهل القری» در آیات ۹۷ و ۹۸

در آیات ۹۷ و ۹۸، «أهل القری» تکرار شده و به صورت جمع آمده، نه مفرد؛ تا اشاره مستقیمی به مکه نداشته باشد و اثرگذاری بیشتری داشته باشد.

تفاوت مکر خدا با مکر بندگان

در آیه ۹۹ از «مکر خدا» سخن گفته شده است. مکر ما بندگان بد است؛ چون دروغ می‌گوییم یا کار خلاف دیگری مرتکب می‌شویم، ولی مکر خدا بد نیست؛ زیرا دروغ نمی‌گوید و کار خلافی انجام نمی‌دهد، بلکه با واقعیت کار را پیش می‌برد.

خدا به ما نعمت‌های دنیا را می‌دهد و در کنار آن، مسیر هدایت را نیز به ما نشان داده است؛ ولی این ما هستیم که غفلت می‌ورزیم و از طریق نعمت‌های دنیوی گمراه می‌شویم. پس خدا مکر می‌کند، ولی نه از راه غلط.

اگر خدا به بندگانش امکانات داده و مسیر هدایت را نیز به آنها نشان داده و سپس کسی که از امکانات در راه بد استفاده کرده و عمدا راه را کج رفته است، عذاب می‌کند مکرش بد نیست و مانند صاحب گاوی نیست که علف‌های زیادی به گاو می‌دهد تا چاق شود تا در نهایت او را ذبح کند. پس مکر خدا جنبه منفی ندارد.

به عبارت دیگر، مکر این است که عللی مخفیانه در عرض علل دیگر به کار برده شود تا به نتیجه مورد نظرمان برسیم و علت‌های دیگر را خنثی کنیم؛ مثل اینکه پدری می‌خواهد فرزندش ماشین را بیرون نبرد و به همین خاطر شمع ماشین را شل می‌کند تا ماشین روشن نشود. این مکر بد نیست.

حال، مکرهایی که با دروغ همراه است بد است؛ ولی مکرهایی که با دروغ همراه نیست، مانند مثالی که زده شد، مکر بدی نیست. خداوند نیز مکرهایش بد نیست.

وقتی خدا را معصیت کنیم ولی او امکانات ما را نگیرد، این مکر خداست.

در حکمت شماره ۲۵ نهج‌البلاغه آمده است:

يَا ابْنَ آدَمَ، إِذَا رَأَيْتَ رَبَّكَ سُبْحَانَهُ يُتَابِعُ عَلَيْكَ نِعَمَهُ وَ أَنْتَ تَعْصِيهِ، فَاحْذَرْهُ.

ترجمه: «اى پسر آدم، چون ببينى خداوند سبحان نعمت‌هايش را پى‌درپى به سوى تو مى‌فرستد، در حالى كه او را نافرمانى مى‌كنى، از وى برحذر باش.»

در این زمینه می‌توان چنین گفت که اصلاً مکر خدا همین‌گونه است. همین که گوش به حرف خدا ندادیم و خداوند همه نعمت‌ها را به ما داد، خود این مکر الهی است؛ زیرا هر چه بیشتر از این نعمتها استفاده کنیم و کار بد بکنیم بیشتر غرق می‌شویم.

عذاب سخت یا آسان

جالب است که هلاک‌شدن ناگهانی، طبق آنچه در آیات ۹۷ و ۹۸ آمده، بسیار هولناک است؛ ولی این سؤال مطرح است که اتفاقاً چنین مرگی آرزوی بسیاری از افراد است که به جای اینکه سال‌ها در بستر باشند، یک شب ناگهان بمیرند. اتفاقاً در دعاها نیز شبیه چنین درخواستی وجود دارد که خدایا، قبل از اینکه سلامتی ما را بگیری، جان ما را بگیر. شاید این هم یکی از مکرهای خدا باشد تا ظالم راحت از دنیا برود و در آخرت عذاب بکشد و مؤمن از این مرگ بهراسد و در رختخواب بنالد و گناهش آمرزیده شود.

انواع مکر مردم و مکر خدا

اختلاس‌کردن و کاهش ارزش پول مردم، نوعی مکر به مردم است. کسانی که این‌چنین می‌کنند، خدا نیز با آنها مکر می‌کند؛ به این صورت که آنها را به حال خود رها می‌کند تا فقط دنبال دنیا باشند و به خودشان فکر نکنند و با حالت غفلت از دنیا بروند.

در حکمت ۹۰ نهج‌البلاغه آمده است:

الْفَقِيهُ كُلُّ الْفَقِيهِ مَنْ لَمْ يُقَنِّطِ النَّاسَ مِنْ رَحْمَةِ اللَّهِ، وَ لَمْ يُؤْيِسْهُمْ مِنْ رَوْحِ اللَّهِ، وَ لَمْ يُؤْمِنْهُمْ مِنْ مَكْرِ اللَّهِ.

ترجمه: «فقيه كامل كسى است كه مردم را از آمرزش خدا مأيوس، و از مهربانى او نوميد نكند، و از مکر خدا ايمن نسازد.»

پس ما نباید خود را از مکر خدا ایمن بدانیم.

همچنین در حکمت ۳۵۸ نهج‌البلاغه آمده است:

أَيُّهَا النَّاسُ! لِيَرَكُمُ اللَّهُ مِنَ النِّعْمَةِ وَجِلِينَ، كَمَا يَرَاكُمْ مِنَ النِّقْمَةِ فَرِقِينَ؛ إِنَّهُ مَنْ وُسِّعَ عَلَيْهِ فِي ذَاتِ يَدِهِ، فَلَمْ يَرَ ذَلِكَ اسْتِدْرَاجاً، فَقَدْ أَمِنَ مَخُوفاً؛ وَ مَنْ ضُيِّقَ عَلَيْهِ فِي ذَاتِ يَدِهِ، فَلَمْ يَرَ ذَلِكَ اخْتِبَاراً، فَقَدْ ضَيَّعَ مَأْمُولًا.

ترجمه: «اى مردم، بايد خداوند شما را به هنگام نعمت در ترس ببيند، به همان صورت كه در بلا هراسان مى‌نگرد؛ چرا كه به هر كس نعمت وسيع بخشيده شود و آن را مقدمه كيفر تدريجى به حساب نياورد، از برنامه ترسناكى خود را ايمن دانسته، و كسى كه زندگى بر او تنگ گرفته شده و او آن را امتحان نداند، پاداشى را كه به آن اميد مى‌رفت ضايع نموده است.»

ارتباط آیات مورد بحث با آیات ابتدایی سوره

در آیه ۴ سوره اعراف چنین آمده بود:

وَ كَمْ مِنْ قَرْيَةٍ أَهْلَكْنَاهَا فَجَاءَهَا بَأْسُنَا بَيَاتًا أَوْ هُمْ قَائِلُونَ
﴿الأعراف، ۴﴾

«چه بسيار شهرهايى كه [مردم] آنها را هلاك كرديم، و عذاب ما در حالى كه به خواب شبانه رفته يا در خواب نيمروز بودند، به سراغشان آمد.»

این آیه با آیات مورد بحث ارتباط دارد. در هر دو مورد از هلاکت قریه‌ها صحبت شده و همچنین در هر دو مورد به حالات مختلف مردم که در خواب یا بازی هستند، اشاره شده است.

پس مجموع آیات می‌خواهد بگوید احساس امنیت نکنیم تا نتیجه‌اش این شود که به دیگران ظلم نکنیم و به خدا کفر نورزیم.

ارتباط کفر و ظلم

دقت شود که به نظر بنده اگر خداوند بر توحید و معاد اصرار دارد، برای کنترل انسان است تا ظلم نکند. پس عدالت اجتماعی، هدف متوسط انبیا نیست، بلکه هدف نهایی است.

آیات مورد بحث نمی‌خواهند به افراد حس اضطراب بدهند، بلکه می‌خواهند افراد را بیدار کنند تا ظلم نکنند. در نتیجه، اگر ظالم نباشیم، اضطرابی نداریم و از مرگ نمی‌هراسیم. پس خداوند می‌خواهد به ظالمانی که بی‌خیال هستند هشدار دهد و آنها را بترساند تا احساس امنیت نکنند و در نتیجه ظلم نکنند.

اگر قرآن دائماً از کفر سخن می‌گوید، دلیلش این است که انسان ابتدا کافر می‌شود تا از لحاظ روحی برای ظلم کردن آماده شود و سپس دست به ظلم می‌زند؛ وگرنه اگر انسان قائل به وجود خدا باشد و بداند که خدای مقتدری وجود دارد و بعد از مرگ نیز دادگاه عدل الهی برپا خواهد شد، اگر این دو مورد حل شود، جلوی ظلم گرفته می‌شود. از آن طرف، وقتی کسی این دو مورد را منکر شود، راه برای ظلم او باز می‌شود.

پس اگر گفته می‌شود کفر نورزید، هدف این است که ظلم نکنیم. مهم، ظلم نکردن است. البته دیگران گفته‌اند ظلم نکردن هدف متوسط است و هدف نهایی، رسیدن به معارف و شناخت خدا و سرانجام یافتن خدا و مقام فناست.

دقتی در معنای «خاسر»

«خاسر» در انتهای آیه ۹۹ به معنای کسی است که زیان‌دیده است و فقط معنای اسم فاعلی ندارد، بلکه معنای صفت مشبهه دارد؛ یعنی کسی که خسارت در او ثابت است. نکته دیگر اینکه خسارت، مقول به تشکیک است؛ یعنی خسارت درجات مختلفی دارد.

حال جالب است که ریشه «خسر» در قرآن ۶۵ مرتبه به‌کار رفته است که ۳۲ موردش «خاسرون» و «خاسرین» است، ولی عبارت «الْقَوْمُ الْخَاسِرُونَ» تنها در یک جا، یعنی در آیه ۹۹، به‌کار رفته است.

پس «قوم زیانکار» یعنی قومی که تمامشان زیان کرده‌اند. معمولاً در یک قوم، وقتی یک نفر زیان کند، دیگران جبران می‌کنند؛ مثل بحث بیمه که وقتی یک نفر زیان کرد، مجموعه برای او جبران می‌کند، یا مثل بحث «عاقله» در قدیم که اگر کسی قتل خطایی انجام می‌داد و زیان می‌کرد، قبیله دیه او را متقبل می‌شد. در چنین مواردی، قوم خسران نکرده است؛ ولی در این آیه از «قوم خاسر» سخن گفته شده است؛ یعنی خسارت گروهی، مثل همان قوم نوح و ثمود.

قوم خاسرون در مقابل قوم مؤمنان

در مقابل «قوم خاسرون»، مؤمنان هستند که طبق آیات قرآن، همدیگر را به خوبی توصیه می‌کنند. در سوره عصر چنین آمده است:

وَ تَوَاصَوْا بِالْحَقِّ وَ تَوَاصَوْا بِالصَّبْرِ
﴿العصر، ۳﴾

«و يكديگر را به حق سفارش نموده و يكديگر را به شكيبايى توصيه كرده‏اند.»

همچنین در سوره بلد آمده است:

ثُمَّ كَانَ مِنَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ تَوَاصَوْا بِالصَّبْرِ وَ تَوَاصَوْا بِالْمَرْحَمَةِ
﴿البلد، ۱۷﴾

«و علاوه بر اين، از كسانى باشد كه ايمان آورده و يكديگر را به صبر و ترحّم توصيه كرده‏اند.»

پس گروه مؤمنان یکدیگر را در خوبی‌ها یاری می‌کنند، ولی برعکس، کفار و ظالمان یکدیگر را به بدی تحریک می‌کنند.

در بحث جنگ بدر، با پیامی که پیامبر(ص) قبل از جنگ فرستاد، عتبه و شیبه نرم شدند و  به نجنگیدن ترغیب کردند، ولی با تحریک ابوجهل دوباره به جنگ روی آوردند و خود و قومشان را به هلاکت رساندند. ( ر. ک مجمع البیان مجلد ص 527 ذیل آیات 9 تا 14 انفال قسمت «تمام القصه»)

حتی در داستانی آمده است که پیامبر(ص) در خانه یکی از سران شرک مهمان شد و غذا خوردن را مشروط به ایمان آوردن آن شخص کرد. او ایمان آورد، ولی پس از آن دیگر مشرکان او را مسخره کردند و آن‌قدر به او فشار آوردند که از ایمان برگشت و در صورت پیامبر(ص) آب دهان انداخت.

این می‌شود «قوم خاسر» که همدیگر را به بدی دعوت می‌کنند. ای کاش ما جزو این گروه نباشیم.

اینکه در کشور در این ایام جنگ، گروهی هستند که دائماً بر طبل جنگ می‌کوبند، باید بدانند که موجب خسران خود و دیگر مردم خواهند شد و کشوری سوخته و قومی خاسر بر جا خواهند گذاشت.

در سوره ذاریات آمده است:

كَذَٰلِكَ مَا أَتَى الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ مِنْ رَسُولٍ إِلَّا قَالُوا سَاحِرٌ أَوْ مَجْنُونٌ
﴿الذاريات، ۵۲﴾

«بدين‏سان هيچ پيامبرى براى كسانى كه پيش از اينان بودند نيامد مگر اين‏كه گفتند: ساحر يا ديوانه است.»

سپس می‌فرماید:

أَ تَوَاصَوْا بِهِ بَلْ هُمْ قَوْمٌ طَاغُونَ
﴿الذاريات، ۵۳﴾

«آيا يكديگر را به اين [سخن‏] سفارش كرده بودند؟ [نه،] بلكه آنان مردمى طغيانگر بودند.»

طبق این آیات، انگار که بدکاران نسل اندر نسل یکدیگر را به بدی توصیه کرده‌اند.

البته تصور قومی که همگی یکدیگر را به بدی دعوت کنند، مشکل است؛ یعنی اینکه هیچ‌کسی بیدار نباشد. امروزه بزرگان می‌گویند: در عصر حاضر مردم مصداق «قوم خاسر» هستند؛ چراکه همه مصرف‌گرا شده‌اند و به دنبال لذت‌های زودگذر هستند.

در عصر حاضر، تنوع‌طلبی در لباس و شهوت و… امری عیان است. پس «قوم خاسر» تنها مربوط به گذشته نبوده، بلکه امروزه نیز مصداق دارد.

اینکه به‌جای علم و شناخت، فقط به دنبال لذت‌های مادی برویم، به خسارت خواهیم رسید و مصداق «قوم خاسر» خواهیم شد.

حتی کسانی که در کشور ما به خاطر مخالفت با آخوندها، اعتقاد و عقل و حتی شرم و حیا را کنار می‌گذارند، مصداقی از «قوم خاسر» هستند. مواظب باشید مخالفت با آخوند موجب نشود که مصداق «قوم خاسر» شویم.

تعارض آیه ۹۹ با قسمتی از دعای ماه رجب

در قسمتی از دعای ماه رجب چنین آمده است:

«و آمن سخطه عند کل شر»

ترجمه: «از غضب خدا در هر شری ایمن هستم.»

من هنگام خواندن دعا این قسمت را نمی‌خوانم؛ چون این جمله برای من حل‌نشده است، به‌خصوص که در آیه ۹۹ سوره اعراف آمده است که فقط قوم خاسر از مکر خدا ایمن هستند.

پس انسان باید پیوسته از خدا خوف داشته باشد و این، برخلاف این جمله دعاست.

آیا اعتقاد به ایمن بودن از مکر الهی کفر است؟

برخی، مثل حنفیه، گفته‌اند خود را از مکر خدا ایمن دانستن، کفر است. شافعی‌ها گفته‌اند این کار کفر نیست، ولی گناه کبیره است.

آیت الله جوادی آملی در تفسیر تسنیم، ج۲۹، ص۵۴۷، به نقل از تفسیر روح المعانی گفته‌اند: اگر ایمنی از مکر خدا به این معنا باشد که شخص اعتقاد پیدا کند که خدا نمی‌تواند از بشر انتقام بگیرد، کفر است؛ ولی اگر از این باب باشد که فکر کند چون خدا مهربان است، انتقام نمی‌گیرد، کفر نیست.

سپس ایشان گفته‌اند اگر کسی چنان مأیوس باشد که فکر کند کسی نمی‌تواند به او کمک کند، این یأس نیز کفر است؛ چون انکار قدرت بی‌کران خداست.

بنده نیز در این باره نظری دارم و آن اینکه ایمنی از مکر خدا کفر و گناه کبیره نیست و نیازی به تفصیل ندارد؛ بلکه بهتر است بگوییم ایمنی از مکر خدا حماقت است.

وقتی پادشاهی مشاهده می‌کند که شاهان دیگر می‌میرند، اگر فکر مرگ نباشد، حماقت است.

بنده سعی می‌‌کنم اوامر و نواهی قرآن را تا جایی که ممکن  است ارشادی معنا کنم و بگویم مطالب قرآن تذکر و یادآوری است، نه اینکه خدا بخواهد ما را به چیزی متعبد کند.

در اینجا نیز بهتر است به‌جای استفاده از عناوینی مثل کفر و گناه کبیره، از عنوان حماقت استفاده کنیم؛ زیرا مطلب عاقلانه است و بی توجه به آن دارای حماقت است. پس اگر کسی با مشاهده عذاب ظالمان، خود را ایمن بداند و به ظلم خود ادامه دهد، دارای نوعی حماقت است. هرچه انسان کفر و ظلم بیشتری داشته باشد، حماقتش بیشتر است.

با این صحبت معلوم شد که اگر گفتیم مطالب قرآن ارشادی و عقلی است، کسی فکر نکند می‌خواهیم بگوییم لازم نیست به آن عمل شود یا درجه اهمیتش کم است. عوامل ارشادی و عقلی نیز حتماً باید مورد توجه قرار گیرند وگرنه نوعی حماقت است؛ مثل همین بحثی که در اینجا داشتیم.

ظالمان، مخاطب آیات مورد بحث

این نکته نیز قابل ذکر است که مخاطب این آیات، زورداران و زورگویان در مراتب مختلف هستند و حتی شامل مردی که در خانه به همسرش زور می‌گوید نیز می‌شود.

پس کسانی که قرار است این آیات آنها را بترساند، ظالمان هستند؛ ولی کسی که واقعاً ظالم نیست و مثلاً اهل عرفان است و آزارش به کسی نمی‌رسد، از مرگ نمی‌ترسد و بلکه مرگ را در آغوش می‌گیرد و به قول مولوی:

مرگ اگر مرد است آید پیش من            تا کشم خوش در کنارش، تنگِ تنگ

من از او جانی بَرَم بی‌رنگ و بو                        او ز من دَلقی ستانَد، رَنگْ رَنگ

(دیوان شمس، غزل شماره ۱۳۲۶)

پس اهل دل از مرگ نمی‌ترسند و رفتن از دنیا را مثل انتقال از رَحِمِ مادر به این دنیا می‌دانند.

کسی که در دنیا به دنبال علم و معنویت و کار خیر بوده، از مرگ نمی‌هراسد. از آن طرف، ظالمان را باید از مرگ ترساند تا دست از ظلم بردارند و به کار خیر روی آورند.

بررسی عبارت آیه ۱۰۰ و نکات استفاده‌شده از آن

آیه ۱۰۰ سوره اعراف از لحاظ ترکیب ادبی برای من بسیار مشکل است. البته معنای کلی آیه روشن است و می‌خواهد بگوید نسل‌های بعدی باید از عاقبت نسل‌های قبلی عبرت بگیرند. همان‌طور که قوم ثمود و عاد و لوط و… عذاب شدند، نسل‌های بعد از آنها باید عبرت بگیرند و مواظب باشند مسیر اقوام قبلی را نروند. پس اشراف ظالم و زورگو باید به این سمت هدایت شوند که اگر خدا بخواهد، آنها را نیز به عاقبت ظالمان پیشین دچار می‌کند.

دقت شود که عبارت «أَ وَ لَمْ يَهْدِ» به معنای «أَ وَ لَمْ يُبَيِّنْ» است و فاعلش داستان‌هایی است که قبلاً ذکر شد؛ یعنی آیا داستان‌های ذکرشده موجب روشن‌شدن این مطلب نشد که اگر خدا بخواهد،…

اما برخی مفسران، مثل صاحب التحریر و التنویر، گفته‌اند فاعل «أَ وَ لَمْ يَهْدِ» عبارت «أَنْ لَوْ نَشَاءُ أَصَبْنَاهُمْ بِذُنُوبِهِمْ» است و «أَنْ» را مخففه از مثقله، به معنای شأن، گرفته‌اند؛ یعنی آیا مشیت خدا به اصابت…، آنها را هدایت نکرده است که…

علت مشکل‌بودن ترکیب آیه این است که «لو» برای شرط ماضی است که واقع نشده است و چنین شرطی با «أَصَبْنَاهُمْ بِذُنُوبِهِمْ» سازگار نیست و ترجمه آسان و مطابقی هم نمی‌توان از آن تحویل داد.

خدا قرار است نسل‌های بعدی را تهدید کند و برای این هدف باید مطلب را به صورت مضارع و محقق‌الوقوع بیاورد؛ ولی با آوردن «لو»، جمله مربوط به گذشته و ممتنع‌الوقوع شده است.

مطلب دیگر اینکه وقتی فعل شرط مضارع است، جوابش نیز باید مضارع باشد؛ ولی در جمله «أَنْ لَوْ نَشَاءُ أَصَبْنَاهُمْ بِذُنُوبِهِمْ»، جمله شرط مضارع و جمله جواب شرط ماضی است. بله، اگر جمله با حرف شرط «إِنْ» آمده بود، هر گونه‌ای ممکن بود؛ ولی وقتی با «لو» آمده، جمله شرط و جواب شرط ماضی معنا می‌شوند.

به نظر من می‌توان چنین توضیح داد که گاهی اوقات امور مثبت است و در چنین مواردی «إن‌شاءالله» می‌گوییم؛ ولی اگر امور منفی باشد، عرب‌ها از «لو سمح الله» و فارس‌ها از «خدایی ناکرده» استفاده می‌کنند.

حال شاید «لو» در اینجا از همین قبیل باشد تا این نکته را برساند که ما نمی‌خواهیم مردم ظالم مکه را عذاب کنیم؛ ولی اگر مجبور به عذاب شدیم، چاره‌ای از آن نداریم.

خداوند مثل ما بندگان تند و تیز برخورد نکرده و صریح به عذاب اشاره نمی‌کند. در این مجموعه از آیات، ابتدا داستان چندین قوم را ذکر کرد و سپس در آیات ۹۴ تا ۹۹ از آن نتیجه گرفت و هیچ خطابی به مردم مکه نکرده است. حال در آیه ۱۰۰ می‌خواهد اشاره‌ای به کفار مکه داشته باشد، ولی باز نه به صراحت کامل.

پس استفاده از «لو» این ریزه‌کاری روان‌شناختی را در خود دارد که روان‌شناسان باید روی آن کار کنند که قرآن بدترین کافران را با کلمات نرم نواخته است. صحبت‌های ما به گونه‌ای است که فقط لجباز درست می‌کنیم؛ ولی قرآن با استفاده از «لو» می‌خواهد تندی کلام را بگیرد تا روان افراد را نیازارد و معنایی مثل «خدایی نکرده» بدهد.

نکته‌ای ادبی درباره فعل «هدایت» و متعدی شدنش

نکته ادبی دیگری که قابل تأمل است، این است که فعل هدایت دو مفعولی است؛ مانند آیه:

اِهْدِنَا الصِّرَاطَ الْمُسْتَقِيمَ
﴿الفاتحة، ۶﴾

البته گاهی اوقات مفعول دوم با «إلى» متعدی می‌شود، مانند:

يَهْدِي مَنْ يَشَاءُ إِلَىٰ صِرَاطٍ مُسْتَقِيمٍ
﴿البقرة، ۱۴۲﴾

ولی اینکه در آیه مورد بحث بر سر مفعول اول حرف جر آمده، سابقه ندارد.

در عبارت:

أَ وَ لَمْ يَهْدِ لِلَّذِينَ يَرِثُونَ الْأَرْضَ مِنْ بَعْدِ أَهْلِهَا

بر سر «الذين» که مفعول اول است، لام آمده و تفسیر التحریر و التنویر، ج۸، ص۲۱۴، گفته است این بیان به خاطر این است که می‌خواهد بحث هدایت در اینجا معنای بیان بدهد و «يَهْدِ» به معنای «يُبَيِّنُ» باشد.

متن تفسیر التحریر و التنویر چنین است:

و معنى‏ لَمْ يَهْدِ لم يرشد و يبين لهم، فالهداية أصلها تبيين الطريق للسائر، و اشتهر استعمالهم في مطلق الإرشاد: مجازا أو استعارة كقوله تعالى: اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقِيمَ‏ [الفاتحة: 6]. و تقدم أن فعلها يتعدى إلى مفعولين، و أنه يتعدى إلى الأول منهما بنفسه و إلى‏ الثاني تارة بنفسه و أخرى بالحرف: اللام أو (إلى)، فلذلك كانت تعديته إلى المفعول الأول باللام في هذه الآية إمّا لتضمينه معنى يبين، و إما لتقوية تعلق معنى الفعل بالمفعول كما في قولهم: شكرت له، و قوله تعالى: فَهَبْ لِي مِنْ لَدُنْكَ وَلِيًّا [مريم: 5]، و مثل قوله تعالى: أَ فَلَمْ يَهْدِ لَهُمْ كَمْ أَهْلَكْنا قَبْلَهُمْ مِنَ الْقُرُونِ يَمْشُونَ فِي مَساكِنِهِمْ‏ في سورة طه [128]. و أَنْ‏ مخففة من (أنّ) و اسمها ضمير الشأن، و جملة لَوْ نَشاءُ خبرها. و لما كانت (أن)- المفتوحة الهمزة- من الحروف التي تفيد المصدرية على التحقيق لأنها مركّبة من (إنّ) المكسورة المشددة، و من (أنّ) المفتوحة المخففة المصدرية لذلك عدّت في الموصولات الحرفية و كان ما بعدهَا مؤولا بمصدر منسبك من لفظ خبرها إن كان مفردا مشتقا، أو من الكون إن كان خبرها جملة، فموقع‏ أَنْ لَوْ نَشاءُ أَصَبْناهُمْ‏ موقع فاعل‏ يَهْدِ، و المعنى: أو لم يبيّن للذين يخلفون في الأرض بعد أهلها كون الشأن المهم و هو لو نشاء أصبناهم بذنوبهم كما أصبنا من قبلهم. و هؤلاء هم الذين أشركوا باللّه و كذبوا محمدا صلى اللّه عليه و سلّم. (التحرير و التنوير، ج‏۸، ص ۲۱۴)

ترجمه:

«معنای «لَمْ يَهْدِ» این است: «آنان را راهنمایی نکرد و برایشان روشن نساخت». اصل واژه «هدایت» به معنای نشان‌دادن راه به کسی است که در مسیر حرکت می‌کند؛ اما در کاربرد رایج، به معنای مطلق راهنمایی و ارشاد نیز به کار می‌رود؛ یا به صورت مجاز و استعاره، مانند سخن خداوند: «اهْدِنَا الصِّرَاطَ الْمُسْتَقِيمَ» [فاتحه: ۶].

پیش‌تر بیان شد که فعل «هدایت» می‌تواند دو مفعول داشته باشد و به مفعول اول مستقیماً متعدی می‌شود؛ اما نسبت به مفعول دوم، گاهی مستقیماً و گاهی با حرف اضافه ــ مانند «لام» یا «إلى» ــ می‌آید. ازاین‌رو، در این آیه مفعول اول با حرف لام آمده یا به دلیل آن است که فعل «هدایت» در معنای «بیان‌کردن و روشن‌ساختن» به کار رفته و معنای آن را در خود گرفته است، یا برای تقویت ارتباط معنای فعل با مفعول است؛ همان‌گونه که در عربی گفته می‌شود: «شَكَرْتُ لَهُ»، یعنی «از او تشکر کردم»، و نیز در سخن خداوند: «فَهَبْ لِي مِنْ لَدُنْكَ وَلِيًّا» [مریم: ۵]. نمونه دیگر نیز این آیه است: «أَفَلَمْ يَهْدِ لَهُمْ كَمْ أَهْلَكْنَا قَبْلَهُمْ مِنَ الْقُرُونِ يَمْشُونَ فِي مَسَاكِنِهِمْ» [طه: ۱۲۸]

«أَنْ» در اینجا «أَنْ» مخففه از «أَنَّ» است و اسم آن، ضمیر شأن است؛ و جمله «لَوْ نَشَاءُ» خبر آن محسوب می‌شود. از آنجا که «أَنْ» ــ با همزه مفتوح ــ از حروفی است که به‌طور دقیق، مصدرساز به شمار می‌رود؛ زیرا در واقع با ترکیب و تخفیفِ «إِنَّ» و «أَنَّ» پدید آمده است، ازاین‌رو در شمار موصولات حرفی قرار می‌گیرد. در نتیجه، عبارت پس از آن به صورت یک مصدر تأویلی در نظر گرفته می‌شود؛ یعنی اگر خبر آن یک واژه مشتق و مفرد باشد، همان واژه در قالب مصدر تأویل می‌شود، و اگر خبر آن جمله باشد، با در نظر گرفتن مفهوم «بودن» (کَون) به مصدر تأویل می‌رود.

بنابراین، جایگاه عبارت «أَنْ لَوْ نَشَاءُ أَصَبْنَاهُمْ» در این آیه، فاعلِ «يَهْدِ» است. معنای آیه چنین می‌شود: «آیا برای کسانی که پس از ساکنان پیشین زمین، جانشین آنان شده‌اند، روشن نشده است که اگر بخواهیم، آنان را به سبب گناهانشان گرفتار می‌کنیم؛ همان‌گونه که پیشینیانشان را گرفتار کردیم؟» و مقصود از این افراد، کسانی هستند که برای خدا شریک قرار دادند و محمد صلی‌الله‌علیه‌وسلم را تکذیب کردند.»

و اما در اینکه جمله «وَ نَطْبَعُ عَلَىٰ قُلُوبِهِمْ» به کجا عطف شده، اختلاف نظر وجود دارد و حتی برخی گفته‌اند «واو» استیناف است. این جمله، هرچند به هر جمله دیگری عطف شده باشد، معنای خاص خود را دارد.

بررسی: این ترجمه دقیق نیست؛ زیرا در آن «لو» به معنای «إن» دانسته شده و مضارع بودن «نشاء» و ماضی بودن «اصبنا» لحاظ نشده است

حل تعارض امنیت مکه با احتمال عذاب مردم مکه

با توجه به مشکلاتی که آیه ۱۰۰ در ترجمه داشت، این سؤال پیش می‌آید که آیا خداوند نمی‌توانست این آیه را بسیار راحت‌تر بیان کند. قبلا این احتمال تقویت شد که شاید خدا می‌خواسته با این بیان، نکته‌ای روان‌شناختی را رعایت کند تا روان افراد آزرده نشود و اثرگذاری بیشتری داشته باشد، اکنون می‌خواهم نکته دیگری در این باره بیان کنم و خلاصه‌اش اینکه شاید خداوند برای تهدید صریح اهل مکه در شهر مکه محظوری داشته و به خاطر آن آیه را بسیار مجمل ساخته تا از آن تهدید فهمیده شود بدون اینکه صریحا تهدید کند.

توضیح اینکه وقتی حضرت ابراهیم فرزند خود را در مکه گذاشت، آن زمان هنوز مکه شهر نبود و به همین خاطر ابراهیم دعا کرد که اینجا را شهری امن قرار بده ( بقره/126) و پس از شهر شدنش باز دعا کرد که این شهر را شهر امنی قرار بده (ابراهیم/35) و خدا نیز این دعا را مستجاب کرد و مکه و اطرافش را طبق آیات متعدد حرم امن قرار داد و حتی برای حفظ امنیت آن، لشکر ابرهه را نابود کرد. (سوره فیل)

با وجود این اتفاقات، مردم از دو جهت مطمئن بودند که مکه شهر امنی است: یکی به جهت قصه‌هایی که از پدرانشان شنیده بودند، مثل عام‌الفیل که امنیت مکه را تأیید می‌کرد؛ و دیگری به خاطر آیاتی که خود پیامبر(ص) از طرف خدا آورده بود که مکه سرزمین امنی است. پس مردم مکه مطمئن بودند که هر کاری بکنند، خدا کاری به آنها ندارد؛ چون مکه شهر امنی است و حتی اگر پیامبر خدا را بکشند.  حال خداوند می‌خواهد در عین حال که به مردم مکه هشدار می‌دهد، جملاتش را به گونه‌ای بیاورد که با مطالب قبلی در بارۀ امنیت حرم ناسازگار نباشد.

به عبارت روشن‌تر خداوند می‌خواسته با بیان بحث امنیت مکه و حرم نعمتهای خود را به آنان بیان کند تا مردم به پیامبر(ص) ایمان بیاورند، ولی آنها کاملاً برعکس فهمیدند و با خود گفتند که چون ما در حرم هستیم، هر کاری بکنیم، خدا کاری به ما ندارد؛ یعنی مطلبی را کاملاً وارونه فهمیدند و سوء استفاده کردند.

حال خداوند در آیه ۱۰۰ با بیانی هشدار داده و عبارت را به گونه‌ای آورده که با بحث امنیت مکه و حرم ناسازگار نباشد. در واقع، خدا عبارات را به گونه‌ای گفته که مردم مکه از آنها تهدید می‌فهمیدند، و در عین حال خدا با صراحت تهدید نکرده است تا با امن بودن مکه ناسازگاری نداشته باشد.

پس شاید استفاده از «لو» در آیه ۱۰۰ برای القای این نکته هم باشد و همچنین می‌رساند که مردم مکه با نافرمانی خدا نخواهند توانست جلوی خدا بایستند؛ چون خدا از قبل می‌دانسته که عده‌ای نافرمانی خواهند کرد و شرایط را به گونه‌ای می‌گرداند که مثلا کافران از مکه بیرون روند و در منطقۀ بدر عذاب شوند.

پس عبارت آیه ۱۰۰ که پیچیده بود، این نکات فراوان را در برداشت.

آیا در آیات دیگر قرآن تهدید مکه مطرح شده است؟

سؤال: اتفاقاً در آیات دیگر قرآن تهدید مکه مطرح شده است؟

پاسخ: خیر، نه تهدید مکه و نه تهدید اهل مکه در مکه هیچکدام مطرح نیست.

بله، اگر خدا می‌خواسته مشرکان مکه را عذاب کند، تا زمانی که در مکه بودند عذاب نکرده، بلکه صبر کرده تا از مکه بیرون رفتند و در منطقه بدر نابود شدند.

البته، خدا به پیامبر(ص) اجازه داد که اگر در حرم با تو جنگیدند، با آنها بجنگ؛ ولی اگر نجنگیدند، پیامبر(ص) نیز نمی‌توانست با آنها در حرم بجنگد. پس مکه امنیت داشته است.

دقتی در معنای جمله «وَ نَطْبَعُ عَلَىٰ قُلُوبِهِمْ فَهُمْ لَا يَسْمَعُونَ»

وقتی شهر مکه امن قرار داده شده، به این معنا بوده است که عذاب بنیانکن، سیل، زلزله و … بر آنها نازل نشود؛ یعنی عذاب‌های مادی که جسم افراد را بگیرد، نازل نمی‌شود، ولی خدا جایی قول نداده که فهم اهل مکه را نگیرد، به همین خاطر می‌گوید:

وَ نَطْبَعُ عَلَىٰ قُلُوبِهِمْ فَهُمْ لَا يَسْمَعُونَ

و بر دلهایشان مُهر می‌نهیم پس[سخن حق] را نمی‌شنوند.

بله، خداوند به جسم ظالمان اهل مکه کاری ندارد، ولی فهم آنها را می‌گیرد و برای آنها نفهمی ایجاد می‌کند؛ همان‌طور که در سوره بقره آمده است:

وَ مَثَلُ الَّذِينَ كَفَرُوا كَمَثَلِ الَّذِي يَنْعِقُ بِمَا لَا يَسْمَعُ إِلَّا دُعَاءً وَنِدَاءً  صُمٌّ بُكْمٌ عُمْيٌ فَهُمْ لَا يَعْقِلُونَ
﴿البقرة، ۱۷۱﴾

«و مَثَل کسانی که کافر شدند، مانند فریادهای مبهم است بر چیزی که جز صدایی و ندایی نمی‌شنوند. کر و لال و کورند. پس درنمی‌یابند.»

بله، ابراهیم دعا نکرده که فهم اهل مکه گرفته نشود، بلکه برای امنیت سرزمین مکه دعا کرده و مستجاب شده است.

با توجه به مجموع توضیحاتی که برای آیه ۱۰۰ مطرح شد، متوجه شدیم که قسمت اول آیه مبهم و پیچیده گفته شد تا با بحث امنیت مکه، که مورد دعای ابراهیم بوده، ناسازگار نباشد؛ ولی قسمت دوم صریح بیان شد، چون عذاب نفهمی منافاتی با امنیت مکه ندارد.

دقتی در عبارت «لِلَّذِينَ يَرِثُونَ الْأَرْضَ مِنْ بَعْدِ أَهْلِهَا»

«أَهْلُ الْقُرَى» در آیات ۹۶ تا ۹۹ ممکن است عنوان مشیر باشد، نه اینکه موضوعیت داشته باشد. پس اشاره به «أَهْلُ الْقُرَى» تنها می‌خواهد ما را به اهالی قریه‌ها برساند؛ ولی عبارت «لِلَّذِينَ يَرِثُونَ الْأَرْضَ مِنْ بَعْدِ أَهْلِهَا» موضوعیت دارد و می‌خواهد به کسانی که پس از قبلی‌ها آمده‌اند، اشاره داشته باشد و به آنها بگوید زمانی نوبت شما می‌شود که قبلی‌ها نابود شده‌اند و از این طریق، تذکری به نابودی بدهد.

آیا عذاب اتحادی، دست خدا را برای بخشش می‌بندد؟

در مباحث قبلی گفته بودیم که سه نوع عذاب وجود دارد:

یکی جزای قراردادی، مثل جریمه رانندگی. جزاهای اخروی از این نوع نیست؛ چون در این نوع مجازات‌ها احتمال ظلم وجود دارد.

نوع دیگری از مجازات، علیّ و معلولی یا سببی و مسببی است؛ مثل کسی که به خاطر خواب‌آلودگی تصادف می‌کند که جزایش همان تصادف است. مجازات‌های اخروی از این نوع هم نیست.

نوع سوم از مجازات، اتحادی است؛ یعنی خود عمل مجرم، جزای اوست؛ مثل حسادت که عذابی برای حسود است و جزاهای اخروی از این نوع است.

حال باید گفته شود که ظاهر آیات مورد بحث این است که مجازات‌های ذکرشده از نوع اول یا دوم است و به همین خاطر اعتراض می‌شود که ارتباط بین عذاب و جرم چیست؟ جملات «أَصَبْنَاهُمْ بِذُنُوبِهِمْ» و «وَ نَطْبَعُ عَلَىٰ قُلُوبِهِمْ» بیشتر به عذاب قراردادی یا علیّ و معلولی دلالت دارد.

پس سؤال مطرح می‌شود که عذاب اتحادی چه می‌شود؟ سؤال دیگر این است که آیا خدا در مقابل عذاب‌های اتحادی نمی‌تواند کاری بکند؟ آیا قدرت خدا محدود است؟

در تفسیر تسنیم، ج۲۹، ص۵۵۶، چنین آمده است:

مبدأ فاعلی تبدیل اعمال انسان به نعمت‌های بهشت و نقمت‌های دوزخ

انسان با همۀ اعمال و علومش در بخش حسنه یا سیئه مبدأ قابلی است. از این رو تا لحظۀ پایان عمرش امکان تبدیل وی هست چون همۀ کارها به دست مبدأ فاعلی است. حتی مسألۀ تجسم اعمال راه را به روی انسان نمی‌بندد. معنای تجسم اعمال این نیست که انسان خواه ناخواه به سوی بهشت یا جهنم می‌رود؛ یعنی اگر کسی گناه کند و کفر ورزد، این کفر خودبه‌خود مار و عقرب یا آتش نمی‌شود؛ چنان‌که عمل صالح او خودبه‌خود بهشت نمی‌گردد، بلکه اینها مبادی قابلی هستند.

معنای تجسم اعمال این است که نصاب علت قابلی به اتمام رسیده است و پس از این مرحله، کار به دست مبدأ فاعلی است و او باید تصمیم بگیرد تا کسی روانۀ بهشت یا دوزخ گردد. پس مسألۀ تجسم اعمال، انسان را از مبدأ فاعلی بی‌نیاز نمی‌کند؛ عقیده و اخلاق نیک و بد منتظر می‌ماند تا واهب‌الصور آنها را به صورت نعمت بهشت یا نقمت دوزخ درآورد.

در نشأۀ مجردات یا مادیات، هیچ فعلی بی‌فاعل محقق نمی‌شود؛ لیکن بعضی فقط با امکان ذاتی از مبدأ فاعلی فیض می‌گیرند و برخی با امکان ذاتی و استعدادی. اگر چیزی بخواهد چیز دیگری شود، آن صورت نو، فیض واهب‌الصور است. پس اوست که بدل می‌کند؛ اوست که شفاعت می‌کند و گناهان را می‌بخشد.

آتش درونی که با گناه پدید می‌آید، لازم ذاتی گناه گناهکار نیست؛ چون عمل بد علت تام برای بدل‌شدن به آتش نیست، بلکه حداکثر زمینه و اقتضاست.

معنای تبدیل سیئه به حسنه این نیست که خدا امر ذاتی را تغییر می‌دهد، بلکه بدان جهت است که انسان در نشأۀ تحول زندگی می‌کند و در این نشأه راه دگرگونی تا آخرین لحظه باز است. پس رابطۀ گناه با آتش رابطۀ ذاتی نیست. هیچ برهان عقلی اقامه نشده است که آتش نسبت به گناه مانند زوجیت است نسبت به اربعة.
(پایان)

مصداق‌های متفاوت «قُرَى» در آیات مورد بحث

واژۀ «قُرَى» در این مجموعه از آیات بارها تکرار شده است که بی‌نکته نیست. به نظر می‌رسد این اشاره به قریه یا قریه‌های خاصی ندارد، بلکه شاید هر وقتی اشاره به جایی داشته باشد.

بد نیست مثالی بزنم. اگر من در یک جلسۀ حضوری سه بار از عبارت «این برای تو» استفاده کنم، حاضران در جلسه کاملاً این جمله را می‌فهمند که هر بار به دلیلی این جمله گفته شده است و جهت اشاره و چیز مورد اشاره متفاوت است؛ ولی کسانی که در جلسه حاضر نیستند و مثلا در فضای مجازی بحث را دنبال می‌کنند، ممکن است فکر کنند من بدون دلیل این جمله را تکرار کرده‌ام و در نتیجه به من اشکال کنند.

حال در آیات مورد بحث، تکرارشدن واژۀ «قُرَى» شاید از همین قبیل است و هر کدام اشاره به قریه‌های خاصی دارد. شاید وقتی پیامبر(ص) آیه ۹۷ را خوانده، دستش را به سمت راست، به سمت برخی قریه‌ها، کرده تا به آنها اشاره داشته باشد و وقتی آیه ۹۸ را خوانده، دستش را به سمت چپ، به سمت برخی دیگر از قریه‌ها، کرده تا به آنها اشاره داشته باشد. پس هر کدام از قریه‌ها در این دو آیه ممکن است مصداق خاصی داشته باشد.

بنابراین «أَهْلُ الْقُرَى» که در آیه ۹۶ آمده، با «أَهْلُ الْقُرَى» در آیات 97 و 98متفاوت است؛ یعنی «أَهْلُ الْقُرَى» در آیه ۹۶ اشاره به قریه‌هایی دارد که نابود شدند و «أَهْلُ الْقُرَى» در آیه‌های ۹۷ و 98 اشاره به قریه‌های موجود دارد. و «القُرَى» در آیه ۱۰۱، اشاره به پنج قریه‌ای دارد که داستانشان بیان گردید.

آیا غیبت ما از زمان نزول، فهم برخی اشارات قرآن را دشوار می‌کند؟

برخی از محققان قرآنی می‌گویند قرآن مشافهتاً نازل شده و برای کسانی که آن را می‌شنیدند آمده و کتابی نوشتاری نبوده است. در نتیجه، حاضران با توجه به قرائن موجود معنایی از آیات می‌فهمیدند که ما، غائبان، آن معنا را نمی‌فهمیم. پس قرآن برای ما قابل فهم نیست و در نتیجه، غائبان نمی‌توانند به‌درستی آیات را بفهمند و تفسیر کنند و تنها می‌توانند احتمالاتی را مطرح کنند که چه‌بسا از معنای حقیقی آیات فاصله داشته باشد.

سؤال: اگر قرآن این‌قدر مجمل است و قابل فهم نیست و احتمالات مختلف دارد، آیا بهتر نیست رها شود و به دنبال عقلانیت رفته شود؟ کتابی که این‌قدر درهم‌وبرهم است و آیات متشابه دارد و حتی جمع‌آوری آن بر پایۀ مشخصی نبوده، آیا بهتر نیست کنار گذاشته شود؟

پاسخ: بنده در تفسیر آیه ۱۷ سوره بلد گفته‌ام که اول باید عاقل شد و سپس دیندار. دین برای عقلاء آمده است. ابتدا عقل باید شکوفا شود و سپس سراغ دین برویم.

پس چه قرآن احتمالات مختلف داشته باشد و چه نداشته باشد، باید سراغ عقل برویم. بله، اموری وراء عقل وجود دارد و قرآن قرار است این امور را بیان کند. پس عقل تا محدوده‌ای پیش می‌رود و وراء آن محدوده را قرآن بیان می‌کند؛ تازه، اگر می‌گوییم قرآن احتمالات مختلف دارد، این موجب نمی‌شود که قرآن در بعد هدایتگری مبهم و نامفهوم شود. مثلاً در همین آیات مورد بحث، آنچه مبهم است مصادیق قریه است و اینکه مخاطب آیات چه کسانی هستند؛ ولی اصل اینکه قریه‌ها -اگر ظالمند_ نباید احساس امنیت کنند، مبهم نیست و کاملاً واضح است. پس آنچه در قرآن مبهم و متشابه است، جزو مسائل هدایتی نیست .

دقتی در عبارت «نَقُصُّ عَلَيْكَ مِنْ أَنْبٰائِهٰا»

عبارت «نَقُصُّ عَلَيْكَ» استمرار را می‌رساند؛ یعنی داستان انبیا در سوره‌های مختلف گفته شده و در آینده نیز گفته خواهد شد. ‌

در عبارت از مِنْ أَنْبٰائِهَا که از واژۀ «نبأ» است استفاده شده است که به خبر مهم گفته می‌شود. بنابراین، خداوند خبرهای مهم قریه‌ها را بیان کرده و خبرهای غیرمهم را مطرح نکرده است؛ زیرا فایدۀ چندانی در ذکر آنها نبوده است. همچنین استفاده از «مِن» در «مِنْ أَنْبٰائِهَا» دلالت دارد که حتی همۀ خبرهای مهم نیز گفته نشده، بلکه برخی از آنها بیان شده است.

پس قرآن داستان انبیا را به‌صورت کامل نقل نکرده و همۀ اخبار مهم را نیز بازگو نکرده است. قرآن کتاب هدایت است و خبرهایی را که برای هدایت ما اهمیت دارد بیان کرده است. بنابراین، اینکه حضرت ابراهیم(ع) در چه تاریخی متولد شده، جزو امور هدایتی نیست و به همین خاطر قرآن آن را بیان نکرده است. به‌طور کلی، در قرآن تاریخ ولادت و وفات و نحوۀ شهادت یا مرگ اشخاص بیان نشده است.

حال جالب است که در جامعۀ شیعی ایران، همین چیزهای غیرمهم اهمیت پیدا کرده و همۀ فکر و ذکر این شده است که تاریخ ولادت و تولد اولیای الهی مشخص شود. جالب است که در روایات نیز تنها بر شهادت امام حسین(ع) تأکید وجود داشته و حتی نسبت به تولد و رحلت پیامبر(ص) تأکیدی نبوده است. حتی خود حضرت علی(ع) برای حضرت زهرا(س) سالگردی نگرفته است.

این چیزها امور هدایتی نیست. آنچه اهمیت دارد این است که اولیای الهی در طول زندگی چه کرده‌اند. بنابراین، نباید مناسک درست کنیم و بگوییم در تولد، مستحب است فلان ذکر گفته شود. تولد و وفات جنبۀ هدایتی ندارد و نباید بر آن اصرار داشت. آنچه باید بر روی آن اصرار داشت، قرآن است که باید فهمیده و برای مردم گفته شود.

به این نکته نیز توجه شود که عبارت «نَقُصُّ عَلَيْكَ مِنْ أَنْبٰائِهَا» به معنای «نَقُصُّ عَلَيْكَ مِنْ أَنْبٰاءِ أَهْلِهَا» می‌باشد؛ چراکه آیات قرآن از اهل قری سخن گفته است، نه از خصوصیات شهرها.

البته دقت شود که اگر برای ائمه تولد یا شهادت گرفته می‌شود، بد نیست؛ ولی باید توجه داشت که یک امر دینی نیست. فرق این حرف با حرف وهابیت این است که آنها می‌گویند این امور بدعت است، ولی من نمی‌گویم بدعت است؛ بلکه تنها می‌گویم که جزو دین نیست.

همین‌که در مورد وفات ائمه، مانند وفات پیامبر(ص) یا حضرت زهرا(س)، اختلاف وجود دارد، دلالت دارد که این امور مهم نیستند؛ به‌خصوص اینکه خود حضرت علی(ع) در زمان حکومتش برای همسرش سالگرد نگرفت. علاوه بر این، پیامبر(ص) با وجود اینکه بسیار حضرت خدیجه را دوست داشت، هیچ سالگردی برای همسرش نگرفت.

در رابطۀ با گنبد و بارگاه نیز قضیه همین‌گونه است و یک امر عرفی است و ربطی به دین ندارد. وقتی مردم از لحاظ مالی و فرهنگی در مضیقه هستند، عقل می‌گوید باید پول‌ها صرف این امور شود، نه صرف ساخت گنبد. حتی اگر قرار است برای مراسم ائمه پول خرج شود، این پول باید صرف بیان فداکاری‌های ائمه شود، نه صرف گریه و زاری برای آنها؛ چون بالاخره افراد روزی از دنیا خواهند رفت و صرف رفتن از دنیا گریه و زاری ندارد.

دقتی در تعبیر «بِالْبَيِّنٰاتِ»

باء در عبارت «وَلَقَدْ جَاءَتْهُمْ رُسُلُهُمْ بِالْبَيِّنٰاتِ» ممکن است «معیت» باشد؛ یعنی رسولان به همراه بیّنات آمدند. ممکن هم هست باء معنای تعدیه بدهد که در این صورت، معنا چنین است که: رسولان آن شهرها، بیّنات را برایشان آوردند.

در آیه ۹۴ که جمع‌بندی اول از داستان قریه‌ها بود، حرفی از بیّنات زده نشد؛ ولی در آیه ۱۰۱ که جمع‌بندی دوم است، از بیّنات سخن گفته شده است.

«بیّنه» از ریشۀ «بین» به معنای جدایی می‌آید؛ یعنی چیزی که فاصله و جدایی ایجاد می‌کند. «بیّنات» چیزهایی هستند که بین حق و باطل فاصله می‌اندازند و این تنها محدود به معجزات نیست، بلکه به برهانهای عقلی و حرف‌های عاقلانه و منطقی انبیا نیز گفته می‌شود.

سخت بودن دست برداشتن از تکذیب

جملۀ «فَمَا كَانُوا لِيُؤْمِنُوا بِمَا كَذَّبُوا مِنْ قَبْلُ» قابل تأمل است و دلالت دارد که چون ابتدا تکذیب کردند، برگشتن از این تکذیب برایشان سخت بود.

از همین‌جا به این مطلب اشاره کنم که وقتی حرف جدیدی شنیدیم، زود آن را تکذیب نکنیم؛ چراکه ممکن است بعداً قرائنی بر تأییدش بیاید و در نتیجه، دست برداشتن از تکذیب اول، برایمان سخت شود.

اگر چیزی را سفت و سخت منکر شدیم و بعد فهمیدیم که اتفاقاً درست بوده است، دست برداشتن از انکار اولی دشوار خواهد بود. بهتر است وقتی حرف جدیدی می‌شنویم، به‌جای انکار بگوییم: «باید راجع به آن فکر کنم.»

اشاره به دو جمع‌بندی در آیات

در تفسیر تسنیم، جلد ۲۹، صفحۀ ۵۶۲، چنین آمده است:

«آیه مورد بحث و آیه پسین، جمع‌بندی دوم است که برخلاف جمع‌بندی نخست، در اصل، بیانگر سیره مردمی در برابر دعوت انبیا علیهم‌السلام و اشاره‌ای اجمالی به سنت الهی است. همین جمع‌بندی در بخش دیگر نیز پس از بیان اجمالی داستان حضرت نوح علیه‌السلام چنین یاد شده است:

﴿ثُمَّ بَعَثْنَا مِنْ بَعْدِهِ رُسُلًا إِلَىٰ قَوْمِهِمْ فَجَاءُوهُمْ بِالْبَیِّنَاتِ فَمَا کَانُوا لِیُؤْمِنُوا بِمَا کَذَّبُوا بِهِ مِنْ قَبْلُ کَذَٰلِکَ نَطْبَعُ عَلَىٰ قُلُوبِ الْمُعْتَدِینَ﴾. (یونس/74)

پیامبران پس از حضرت نوح علیه‌السلام: ﴿ثُمَّ بَعَثْنَا مِنْ بَعْدِهِ رُسُلًا﴾ همان پیامبرانی هستند که داستان آن‌ها در آیات پیشین بیان گردید.

علامه طباطبایی رحمه‌الله می‌نویسد: وزان جمع‌بندی دوم در برخی از جهات جامع، مانند جمع‌بندی یکم است؛ یعنی آیه مورد بحث و آیه بعدی، همان معانی را افاده می‌کنند که در جمع‌بندی نخست بیان شده بود. (المیزان، ج8، ص204)؛ با این تفاوت که محور کلام در تلخیص یکم، سنت خدا از جهت بأساء و ضرّاء؛ آن‌گاه تبدیل سیئه به حسنه و سپس مؤاخذه دفعی و بی‌آگاهی آنان است و مدار کلام در تلخیص دوم، بیان موضع‌گیری آن‌ها در برابر دعوت الهی با تکذیب قلبی و عدم ایمان بعدی است که این کفر در حال بقا، دستاورد طبع قلب آن‌ها برابر تکذیب اولی است. (پایان عبارت تسنیم)

به نظر بنده، اینجا دو جمع‌بندی وجود دارد؛ ولی جمع‌بندی اول، یعنی آیات ۹۴ و ۹۵، کارهای خدا و مردم را بیان می‌کند؛ مثل اینکه خدا انبیا را فرستاده و مردم گوش ندادند و خدا به بأساء و ضرّاء گرفتارشان کرد.

سپس نتایجی از این جمع‌بندی در آیات ۹۶ تا ۱۰۰ بیان شد. بعد از آن، در آیات ۱۰۱ و ۱۰۲ جمع‌بندی دوم بیان شده که به نوعی مشخص کردن تکلیف پیامبر(ص) است؛ یعنی وقتی مردم به حرف پیامبران گوش ندادند و به سختی و عذاب مبتلا شدند، و این مردم هم مثل آنان هستند و ایمان نمی‌آورند، پیامبر(ص) در قبال آنان چه باید بکند؟

ریشه‌های هجرت در آیه ۱۰۱

با توجه به نکاتی که قبلاً بیان گردید، فهمیدیم که مردم مکه، مانند مردم قریه‌های دیگر، بد هستند و ایمان نمی‌آورند؛ ولی قرار نیست خدا آنها را در مکه عذاب کند، چون امنیت مکه نباید مورد خدشه قرار گیرد. اینجاست که فکر هجرت برای تبلیغ در میان سایر مردم به میان می‌آید. تا آنان ایمان بیاورند یا کفار مکه در تعقیب پیامبر(ص) از حرم خارج شوند تا خدا در بیرون حرم نابودشان کند. پس ریشه‌های هجرت از آیه ۱۰۱ به دست می‌آید.

در این آیه باید به تعبیر «عَلَيْكَ» دقت داشت که در جمع‌بندی اول نبود؛ پس این آیه مختص به پیامبر(ص) است.

وقتی قرار نیست مردم مکه ایمان بیاورند و در عین حال در مکه عذابی بر آنها نازل نشود، از اینجا مشخص می‌شود که پیامبر(ص) باید به فکر هجرت بیفتد.

در تاریخ آمده است که مسلمانان در مکه مورد اذیت و آزار و شکنجه بودند و همین موجب شد که عده‌ای از مسلمانان به دستور پیامبر(ص) به حبشه هجرت کنند. معمولاً گفته شده است که هدف از هجرت مسلمانان از مکه به حبشه، نجات از آزار، اذیت و شکنجۀ مشرکان بوده است.

در ص ۱۶۸ از کتاب «محمد بر پایۀ کهن‌ترین منابع» به داستان این مطلب اشاره شده است که مسلمانان آن‌قدر سختی می‌کشیدند که حتی در مواردی مجبور بودند بگویند سوسک بهتر از خداست. کار به جایی رسید که آنها نمی‌توانستند تنها به کفر لفظی اکتفا کنند، بلکه مجبور بودند فرائض دینی را نیز ترک کنند. اینجا بود که پیامبر(ص) به آنها دستور هجرت به حبشه را داد.

و اما به نظر بنده، این هجرت هدف دیگری نیز داشته و آن این بود که مسلمانان به حبشه بروند تا اگر اوضاع خوب بود، پیامبر(ص) نیز به آنجا هجرت کند.

دقت شود که پیامبران قبلی به مؤمنان چنین توصیه‌ای نمی‌کردند که به مکان دیگری هجرت کنند، بلکه همیشه مؤمنان را به صبر دعوت می‌کردند. ولی اینکه پیامبر(ص) به مسلمانان می‌گوید به حبشه بروید، برای این است که از کلام خداوند فهمید مردم مکه ایمان نمی‌آورند و در عین حال مکه بلد امن است و عذاب نمی‌شود. اینجاست که پیامبر(ص) فهمید باید هجرت کند.

البته مردم حبشه نیز مثل مردم مکه تعصب داشتند. اگر مکیان بر روی لات و عزی تعصب داشتند، حبشیان بر روی ابن‌الله بودن مسیح تعصب داشتند.

زمان تقریبی هجرت به حبشه

 جعفر در حبشه آیات سوره مریم، که سوره شماره ۴۴ است، را برای نجاشی خواند. این در حالی است که سوره اعراف سوره شماره ۳۹ است. این نشان از آن دارد که پیامبر(ص) با آیات سوره اعراف به فکر هجرت افتاده بود و بعد از نزول سورۀ مریم به ذهنش رسید که مسلمانان را به حبشه بفرستد تا جوّ را بسنجد.

البته خداوند صراحتاً در این سوره نگفت که حتماً باید هجرت کنی، ولی این فکر را در ذهن پیامبر(ص) انداخت. پیامبر(ص) خودش عاقل بود و بررسی کرد و حبشه را مکانی خوب برای هجرت تشخیص داد تا مسلمانان به حبشه بروند و اگر مشخص شد که مکان خوبی است، خود ایشان نیز به حبشه برود.

چرا پیامبر(ص) به حبشه هجرت نکرد؟

سؤال:
با توجه به این صحبت، چرا پیامبر(ص) به حبشه هجرت نکرد؟

پاسخ:
مشرکان مکه از توطئه علیه مسلمانان در حبشه دست‌بردار نبودند. آنها نزد نجاشی رفتند و گفتند مسلمانان، عیسی را بندۀ خدا می‌دانند، نه پسر خدا. نجاشی حرف‌های آنها را قبول کرد؛ ولی این حرف در بین مردم حبشه پخش شد و آنها تظاهراتی راه انداختند و نزدیک بود حکومت نجاشی را ساقط کنند.

اینجا بود که نجاشی به مسلمانان گفت سوار کشتی شوید و بروید. البته خود نجاشی مسلمان شد، ولی در بین مردم خودش توریه کرد.

اینجا بود که پیامبر(ص) فهمید هجرت به حبشه ممکن نیست. پس پیامبر(ص) قصد هجرت به حبشه را داشت، ولی فهمید آنجا جای هجرت نیست و باید به فکر جای دیگری باشد.

پس جمع‌بندی من این است که این آیات می‌خواهد به پیامبر(ص) بگوید مردم مکه ایمان نمی‌آورند. اینجا بود که فکر هجرت به ذهن پیامبر(ص) آمد و برای این کار حبشه را امتحان کرد و وقتی فهمید آنجا مناسب نیست، به فکر هجرت به مدینه یا همان یثرب افتاد؛ چون چند نفر از یثرب نزد پیامبر(ص) آمدند و مسلمان شدند و سال بعد نیز افراد بیشتری آمدند و…

جالب است که اوسی‌ها برای کمک گرفتن از اهل مکه برای جنگ با خزرجیان به مکه آمده بودند، ولی اهل مکه به آنها گفتند ما نمی‌توانیم به شما کمک کنیم، چون درگیر شخصی هستیم که ادعای پیامبری می‌کند. البته شاید آنها این مسئله را به عنوان بهانه مطرح کردند و الّا دلیل اصلی آنها این بود که برداشتن سپاه و بردن آن به مدینه هزینۀ زیادی داشت.

به هر حال، با مطرح کردن این بهانه، اوسی‌ها از نام و نشان مدعی پیامبری پرسیدند. به آنها گفتند او در حجر اسماعیل می‌نشیند، ولی مواظب باشید حرف‌هایش را گوش ندهید. آنها نزد پیامبر(ص) رفتند و با او آشنا شدند و مسلمان شدند و سال بعد تعداد بیشتری به حج آمدند و ابراز اسلام کردند و… از او برای رفتن به مدینه دعوت کردند.

پیامبر(ص) فهمید که در یثرب پادشاهی وجود ندارد و چند گروه هستند که با هم دعوا می‌کنند و کسی مثل ابوجهل و ابولهب در آنجا نیست. زمانی که دید زمینۀ هجرت به مدینه فراهم است، ابتدا مسلمانان را فرستاد و بعداً، وقتی ترس از ترور خودش به وجود آمد، خودش نیز هجرت کرد.

پس تصمیم هجرت یک‌دفعه گرفته نشد، بلکه از سال‌ها پیش برنامه‌ریزی می‌شد. بله، ایشان در این بین به طائف هم رفت، ولی آنجا نیز برای تبلیغ یا برای هجرت فراهم نبود؛ چون حتی بچه‌ها را تحریک کردند که به پیامبر(ص) سنگ پرتاب کنند. پس بهترین شهر برای هجرت، مدینه بود.

پیامبر(ص) واقعاً انسان عاقلی بود و اهل افراط نبود که بخواهد بگوید در هر حالی باید جنگید و شهید شد. او حتی در راه بازگشت از طائف به مکه، شخصی را نزد مُطعم بن عدیّ فرستاد تا او را در مکه پناه دهد. مطعم شخصی مشرک بود، ولی پیامبر(ص) به او پناهنده شد. پس باید عقل را در هر جایی به کار برد.

معنای عبارت «مِنْ قَبْلُ» طبق نظر المیزان

عبارت «مِنْ قَبْلُ» در جملۀ «فَمَا كَانُوا لِيُؤْمِنُوا بِمَا كَذَّبُوا مِنْ قَبْلُ» مضاف‌الیه محذوف دارد. تفسیر المیزان هفت احتمال آورده و به همۀ آنها اشکال گرفته و سپس نظر هشتمی را خودش به این صورت بیان کرده است که انسان‌ها قبل از آمدن انبیا عقل داشته‌اند و ممکن بود به دلیل منافعی که دارند پا روی عقلشان بگذارند.

حال کسانی که چنین هستند، وقتی انبیا بیایند و بیّنه بیاورند، باز پا روی عقل خود خواهند گذاشت. پس «مِنْ قَبْلُ» اشاره به دوران عقل انسان‌ها دارد.

بد نیست به خود متن علامه طباطبایی، بر طبق آنچه تفسیر تسنیم گفته است، اشاره‌ای داشته باشیم:

«علامه طباطبایی رحمه‌الله پس از نقل و نقد اقوال هفت‌گانه، در تفسیر عبارت ﴿مَا کَذَّبُوا مِنْ قَبْلُ﴾ می‌نویسد که مراد از «ما کذبوا» آیات آفاقی و انفسی و ادله روشنی است که پیامبران الهی علیهم‌السلام مردم را با آن‌ها به خدا دعوت می‌کردند و منظور از تکذیب پیشین آنان، زیر پا گذاشتن حکم عقل است، زیرا پیش از آنکه پیامبران آن‌ها را به توحید فراخوانند، عقل و فطرت توحیدی که خدا در سرشت انسان‌ها به ودیعت نهاده است، به پرستش خدای یگانه حکم می‌کرد، پس کافران پیش از آنکه دعوت پیامبران را تکذیب کنند، حکم عقل خود را که همان عهد نخستین است، تکذیب کرده‌اند. آیه پسین: ﴿وَما وَجَدْنا لِأَکْثَرِهِمْ مِنْ عَهْدٍ﴾ که نسبت به جمله ﴿فَما کانُوا لِیُؤْمِنُوا بِما کَذَّبُوا مِنْ قَبْلُ﴾ عطف تفسیر است، همین معنا را تأیید می‌کند.

بر این پایه، معنای ﴿فَما کانُوا لِیُؤْمِنُوا بِما کَذَّبُوا مِنْ قَبْلُ﴾ این است:

کافران چون عهد نخستین را نپذیرفتند، به دعوت پیامبران نیز ایمان نیاوردند، ازاین‌رو خدا بر دل‌های آنان مهر زد: ﴿کَذلِکَ یَطْبَعُ اللَّهُ عَلَىٰ قُلُوبِ الْکافِرینَ﴾ و ایمان نیاوردن کافران از مهر بر دل داشتن آنان برخاسته و مهر کردن بر اثر تکذیب سابقشان است، زیرا مهر شدن دل‌ها بی‌جرم قبلی معنا ندارد. (المیزان، ج۸، ص۲۰۳ و ۲۰۴).

برخی مفسران از زجاج نقل کرده‌اند که ﴿فَما کانُوا لِیُؤْمِنُوا بِما کَذَّبُوا مِنْ قَبْلُ﴾ بدین معناست که آنچه را پیش از دیدن معجزات تکذیب می‌کردند، با مشاهده آیات الهی و معجزات پیامبران نیز به آن‌ها ایمان نخواهند آورد، پس مراد از تکذیب پیشین، تکذیب پیامبران علیهم‌السلام از زمان آمدن آن‌هاست؛ یعنی ایشان در آغاز دعوت انبیا به آن‌ها ایمان نیاوردند و پس از دیدن معجزات نیز بر تکذیب خود اصرار ورزیدند. (پایان عبارت تسنیم)

اثر کارهای قبلی در تصمیمات بعدی

بنده این را قبول دارم که مردم ضد عقل خود عمل کردند و این کار برای آنها ملکه شد و در نتیجه، وقتی پیامبران آمدند، آن ملکه موجب شد که حرف پیامبران را قبول نکنند.

البته به نظر بنده، آنچه مکذبان را به انکار خدا و پیامبران می‌کشاند، حبّ مقام و ریاست و ظلم است. حتی گاهی اوقات یک بچه، قبل از سنّ بلوغ و به اقتضای سنش، دوست دارد یک گربه را اذیت کند یا درختی را بشکند و همین روحیه برای او باقی می‌ماند و در سنّ بزرگسالی موجب می‌شود ظلم‌های دیگری بکند. این روحیه‌ها به استکبار می‌رسد تا جایی که پیامبران را نیز تکذیب می‌کند.

پس در عبارت «بِمَا كَذَّبُوا مِنْ قَبْلُ»، تکذیب یک مثال است و الّا هر کار قبلی در تصمیمات بعدی اثرگذار است. از خواجه عبدالله انصاری نقل شده که همه از پایان کار می‌ترسند و عبدالله از آغاز آن.

با توجه به این توضیحات، متوجه می‌شویم مراد از جملۀ «بِمَا كَذَّبُوا مِنْ قَبْلُ» تنها تکذیب حکم عقل نیست، بلکه تکذیب چیزهای دیگری مثل تکذیب حکم وجدان و عاطفه را نیز شامل می‌شود. عاطفۀ یک شخص می‌گوید موجود زنده نباید کشته شود، ولی ممکن است کسی این عاطفه را تکذیب کند و بخواهد برای لذت بردن، موجودات زنده را اذیت کند.

به هر حال، نباید عاطفه را فراموش کرد. بله، اگر در جایی عقل و عاطفه در تعارض بود، عقل مقدم است؛ ولی در غیر این صورت، عاطفه موضوعیت دارد.

پرسش درباره تعدد احتمالات در تفسیر

سؤال:
شما گفتید علامه طباطبایی در رابطۀ با جملۀ «فَمَا كَانُوا لِيُؤْمِنُوا بِمَا كَذَّبُوا مِنْ قَبْلُ» هفت نظریه بیان کرده و سپس خودش نظر هشتمی را پسندیده است. کتابی که در جملاتش این همه احتمال باشد، چگونه می‌تواند هدایت‌گری کند؟

پاسخ:
اینکه مضاف‌الیه «مِنْ قَبْلُ» بیان نشده، برای این است که مهم نبوده است و هرکدام از نظرات که درست باشد، به هر حال آنچه در آیه مهم است این بوده که بگوید اینها به هیچ نحوی ایمان نمی‌آورند. پس بحث کردن زیاد در مورد اینکه مضاف‌الیه «مِنْ قَبْلُ» چیست، اهمیت زیادی ندارد.

جملۀ «فَمَا كَانُوا لِيُؤْمِنُوا»؛ راهنمای پیامبر(ص)

جملۀ «فَمَا كَانُوا لِيُؤْمِنُوا» می‌خواهد به پیامبر(ص) بگوید خیلی برای این مکذبان وقت صرف نکن؛ چراکه اینها اصلاً به دنبال یافتن حقیقت نیستند. پیامبر با این جمله هدایت شد و فهمید که به‌جای اینکه برای قریش وقت صرف کند، باید سراغ دیگر قبیله‌ها برود.

به عنوان مثال، شخصی مثل ابولهب که جزو قریش و از بنی‌هاشم بود، دشمنی خاصی با پیامبر(ص) داشت. او دو دختر پیامبر(ص) را برای پسران خود گرفته بود و تصور می‌کرد با این کار، حضرت محمد(ص) او را حلوا حلوا کند و بالا ببرد؛ چون کسی که دختر دیگری را به ازدواج درمی‌آورد، خدمت بزرگی به دختردار می‌کرد، ولی پیامبر(ص) در جلسه‌ای که گرفت، تنها خود را به عنوان پیامبر معرفی کرد و شاید همین موجب شد منافعی که در ذهن ابولهب بود فرو بریزد و موجب انکارش شود.

پیامبر(ص) نیز به‌جای قریش و بنی‌هاشم، سراغ دیگر قبیله‌ها رفت.

«مای موصوله» یا «مای مصدریه»؟

بسیاری گفته‌اند «ما» در عبارت «بِمَا كَذَّبُوا مِنْ قَبْلُ» موصوله است و قرینه‌اش آیه ۷۴ سورۀ یونس است که در آن آیه عبارت به گونه‌ای است که «ما» حتماً موصوله است؛ چون در آن آیه کلمۀ «بِهِ» آمده که نیاز به مرجع ضمیر دارد و مرجع ضمیرش «ما»ی موصوله است.

ولی این آیه کلمۀ «بِهِ» ندارد و در نتیجه، احتمال مصدریه بودن نیز دارد. به نظرم اگر آن آیه را قرینۀ این آیه نگیریم بهتر است تا این آیه معنای وسیع‌تری را القا کند و آیه 74سورۀ یونس معنای محدود را.

کفر؛ عامل مهر بر قلب

در جملۀ «كَذَٰلِكَ يَطْبَعُ اللّٰهُ عَلَىٰ قُلُوبِ الْكَافِرِينَ» باید بررسی شود که «كَذَٰلِكَ» به کجا اشاره دارد.

ممکن است به بی‌وجدانی امت‌های قبلی برگردد؛ یعنی همان‌طور که امت‌های قبلی بی‌وجدانی کردند و ایمان نیاوردند، خداوند بر قلب کافران مکه نیز همانگونه مهر زده است.

دقت شود که اشاره به «کافر» در این عبارت، از باب «تعلیق حکم بر وصف مشعر به علیت است» علیت را می‌رساند؛ یعنی به خاطر کفری که داشتند، بر قلبشان مهر زده شده است.

پس ایمان نیاوردن کافران به خاطر نقص از ناحیۀ حق نیست، بلکه به خاطر این است که کافران حق را می‌پوشانند و همین موجب می‌شود که نتوانند ایمان بیاورند.

تفاوت فاعل «طبع» در آیات ۱۰۰ و ۱۰۱

در عبارت «يَطْبَعُ اللّٰهُ» در آیه ۱۰۱، فاعل «طبع»، الله است؛ ولی در عبارت «وَنَطْبَعُ عَلَىٰ قُلُوبِهِمْ» در آیه ۱۰۰، فاعل «طبع» به صورت جمع متکلم بیان شده است.

شاید دلیل این مطلب این باشد که طبق آیه ۱۰۰ می‌خواهد بگوید کارهای خود کافران در مُهرزده شدن بر قلبشان مؤثر است. پس با «نا» اشاره به خدا و علل و اسباب دارد. این احتمال هم هست که آوردن ضمیر جمع در آیه ۱۰۰ برای بیان عظمت خدا و ترساندن باشد. و در این صورت با آیه ۱۰۱ که با آوردن لفظ «الله» که اشاره به ذات دارای جمیع کمالات دارد ترس ایجاد شده است، تفاوتی ندارد. البته ترسی که «الله» ایجاد می‌کند بیشتر است.

پس هر دو آیه جنبۀ انذاری دارند و هر یک با بیانی ترس را ایجاد کرده‌اند.

بیان دیگری که در مورد این بحث می‌توان داشت، این است که بگوییم آیه ۱۰۰ تهدیدی است. اگرچه خدا از امنیت مکه سخن گفته، ولی این بدان معنا نیست که بر قلب اهل مکه مهر نزند. پس در آیه ۱۰۰ اهل مکه تهدید شده‌اند که بر قلبشان مهر زده می‌شود؛ آنوقت اگر کسی بگوید آیا نمونه‌ای برای این مهر زدن وجود دارد، در انتهای آیه ۱۰۱ با جملۀ «كَذَٰلِكَ يَطْبَعُ اللّٰهُ عَلَىٰ قُلُوبِ الْكَافِرِينَ» به نمونه‌های مهرزدن خدا اشاره شده است. پس داستان امت‌های عذاب شدۀ گذشته نمونه‌ای از طبع بر قلوب است و به همین خاطر کسی مثل پسر نوح، حتی در لحظات آخر که پدرش از او خواست بر کشتی سوار شود، نپذیرفت.

قوم نوح فرصت زیادی برای پیدا کردن راه حق داشتند. ساخت کشتی یا پیدا کردن حیوانات برای سوار کردن بر کشتی، یا باریدن باران به حدی که زیر کشتی را آب فرا بگیرد، زمان زیادی می‌طلبید و آنها می‌توانستند در این مدت به سمت نوح بروند؛ ولی به خاطر طبعی که بر قلوبشان بود، از این فرصت‌ها استفاده نکردند.

در زمان خود پیامبر(ص) نیز کافران از شنیدن کلام قرآن لذت می‌بردند، ولی به آن ایمان نمی‌آوردند.

این نکته نیز قابل تأمل است که کفر ورزیدن خودش عامل طبع قلب است و در واقع جزو عذاب‌های اتحادی است که قبلاً توضیح داده‌ایم. تازه کفرورزی افراد به خودی خود نیست، بلکه برای رسیدن به هدفی است که از حبّ مال و مقام به وجود می‌آید.

اگر پیامبر(ص) مردم را به گفتن «لا إله إلا الله» دعوت می‌کرده، در واقع برای این بوده که آنها دست از ظلم بردارند؛ چون کسی که به خدای واحد عادل ایمان می‌آورد، باید دست از ظلم بردارد. در اینجا نیز درست است که از کافران سخن گفته، ولی پشت کفر، ظلم قرار دارد و در واقع علت کفر ورزیدن، دوستی ظلم کردن است. کسی که می‌خواهد به ظلمش ادامه دهد، کفر می‌ورزد تا وجدانش آسوده باشد.

و اما فکر نکنیم کافران فقط دیگران هستند، بلکه کافر داخل خود ما مذهبی‌ها هم هست. کسی که منافع مردم را برای نفع خودش فدا می‌کند، در واقع به حق دیگران کافر است. در کشور ما گروه‌ها و افراد زیادی هستند که تنها به دنبال منافع خودشان هستند و به همین خاطر منافع ملی را از بین می‌برند.

مراد از «کافران» در انتهای آیه ۱۰۱

الف و لام در عبارت «كَذَٰلِكَ يَطْبَعُ اللّٰهُ عَلَىٰ قُلُوبِ الْكَافِرِينَ» ممکن است عهد باشد و اشاره به کافران اهل مکه داشته باشد.

ممکن هم هست الف و لام جنس باشد و اشاره به هر کافری داشته باشد؛ یعنی هرکسی کفر ورزید، به اندازۀ کفرش بر قلبش مهر نهاده می‌شود.

عقل و قلب در قرآن

امروزه فهمیدن و نفهمیدن به عقل نسبت داده می‌شود، در حالی که در عبارات قرآن این بحث‌ها به قلب نسبت داده می‌شود.

باید توجه داشت که «عقل» در قرآن از «عقال» به معنای منع می‌آید و اگر در بحث دیه به خویشاوندان مرد قبیله «عاقله» گفته می‌شده، برای این بوده که افراد را از انجام امور خطرناک یا پر ریسک منع می‌کردند.

به هر حال، امروزه عبارت «كَذَٰلِكَ يَطْبَعُ اللّٰهُ عَلَىٰ قُلُوبِ الْكَافِرِينَ» باید این‌گونه معنا شود که بر مرکز فهمشان، که عقل است، مهر نهاده می‌شود.

اشاره به اقلیت مؤمن در آیه ۱۰۲

در آیه ۱۰۱ گفته است که قریه‌ها ایمان نیاوردند، در حالی که بالاخره در بین آنها کسانی، هرچند محدود، ایمان آوردند. برای پاسخ به این اشکال، در آیه ۱۰۲ از واژۀ «اکثریت» استفاده کرده تا بفهماند اقلیتی ایمان آورده‌اند.

معنای عدم وجدان در آیه ۱۰۲

در آیه ۱۰۲، در عبارت «وَمَا وَجَدْنَا لِأَكْثَرِهِمْ مِنْ عَهْدٍ»، از نیافتن سخن گفته شده است؛ به این صورت که برای اکثرشان عهدی نیافتیم.

این در حالی است که گفته شده: نیافتن دلیل بر نبودن نیست= «عدم الوجدان لا یدلّ علی عدم الوجود»؛ باید دقت داشت که این قاعده مربوط به بشر است و الّا خدایی که به همه‌چیز علم دارد، وقتی می‌گوید «ما نیافتیم»، یعنی واقعاً وجود ندارد.

آیه ۱۰۲؛ قضیۀ خارجیه

باید در ضمیر در عبارت «لِأَكْثَرِهِمْ» در آیه ۱۰۲ دقت داشت.

در این عبارت نگفته است که اکثر مردم جهان در تمامی زمانها ایمان نمی‌آورند، بلکه ضمیر «هم» به قبیله‌های گفته‌شده در آیات قبلی برمی‌گردد و حداکثر قبیله‌های زمان پیامبر(ص) را نیز شامل می‌شود.

پس قضیه، خارجیه است و نمی‌توان حکم آیه را به هر زمان و مکانی سرایت داد. بنابراین، آیه مربوط به آینده نیست، بلکه از گذشته سخن می‌گوید؛ به‌خصوص اینکه فعل آیه نیز به صورت ماضی آمده است.

عمومیت نداشتن عهد

«مِن» در عبارت «مِنْ عَهْدٍ» عمومیت را می‌رساند؛ یعنی هیچ‌گونه عهدی ندارند؛ نه با خدا و نه با مردم.

معنای نیافتن عهد

باید بررسی کرد که عبارت «وَمَا وَجَدْنَا لِأَكْثَرِهِمْ مِنْ عَهْدٍ» دقیقاً به چه معناست؟ آیا به این معناست که اکثر آنها با خدا یا با مردم قراردادی ندارند یا مراد این است که اکثر آنها به عهدشان وفا نمی‌کنند؟

در این زمینه باید معنای دوم را قبول کرد و گفت مراد از عهد، عهد فقهی نیست، تا مقابل نذر و قسم باشد، بلکه عام است و هر تعهدی را شامل می‌شود و مراد از آن، وفای به عهد است.

آیا خدا در پروژۀ انسان‌سازی شکست خورده است؟!

ممکن است کسی با خواندن آیه ۱۰۲ بگوید خداوند در پروژۀ انسان‌سازی شکست خورده است. اگر اکثر افراد بد بوده‌اند، پس معلوم است که خدا به اهدافی که می‌خواسته نرسیده است.

پاسخ این است که این آیه مربوط به اقوام گذشته است و کم‌کم نوع بشر به سمت خوبی حرکت می‌کند. فعل مطرح‌شده در آیه ماضی است و اشاره به گذشته دارد.

این نکته نیز قابل ذکر است که خدا دنبال کیفیت است. اگر هزاران نفر به دنیا بیایند که فاسد و خون‌ریز باشند، ولی از طرف دیگر یک نفر خوب به دنیا بیاید، این یک نفر ارزش دارد. پس اقلیت خوب بر اکثریت بد می‌ارزد.

«إِنْ» مخففه از مثقله، نه شرطیه

در جملۀ «إِنْ وَجَدْنَا أَكْثَرَهُمْ لَفَاسِقِينَ»، واژۀ «إِنْ» مخففه از مثقله است. پس این جمله شرطیه نیست، بلکه یک جملۀ مثبت و دارای تأکید است و می‌گوید: «همانا اکثر آنها را فاسق یافتیم.»

عدم تطبیق دو واژۀ «اکثر» در آیه

آیا مراد از «أَكْثَرَهُمْ» در عبارت «إِنْ وَجَدْنَا أَكْثَرَهُمْ لَفَاسِقِينَ» همان عهدشکنان هستند؟

این یک احتمال است، ولی ممکن است فاسقانی باشند که عهدشکن نباشند، ولی از راه دیگری فاسق‌اند. همچنین گروه دیگری هم هستند که عهدشکنی کرده‌اند، ولی از روی اضطرار یا فراموشی بوده باشد، نه عمدی.

پس معلوم نیست دو واژۀ «اکثر» در آیه دقیقاً مطابق هم باشند.

برچسب ها:
5 1 رای
رأی دهی به مقاله
اشتراک در
اطلاع از

0 نظرات
0
افکار شما را دوست دارم، لطفا نظر دهیدx