تفسیر سوره بلد

تفسیر سوره بلد
«بلد» به معنای شهر است و نام سوره از آیۀ اول آن گرفته شده است که در آن این واژه به کار رفته است.
سورۀ بلد یک سورۀ مکی است و کوتاهی و محتوای آیات نیز بر این مطلب دلالت دارد. از نظر نزول این سوره، سورۀ شمارۀ ۳۵ است و سورههای مدنی از شمارۀ ۸۸ شروع میشوند.
تقسیمبندی محتوای سوره
این سوره را میتوان به چند بخش تقسیم کرد:
قسمت اول سوره، چند قَسَم است و پس از آن چنین نتیجهگیری میشود:
لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسٰانَ فِي كَبَدٍ ﴿البلد، ۴﴾
«همانا ما انسان را در رنج و زحمت آفریدیم.»
این جمله به این معناست که زندگی به گونهای است که هیچوقت آب خوش از گلو پایین نمیرود. این سخن برای شما مردم؛ اما البته به مسئولان میگوییم که چون مسئولید و مزد میگیرید تا کار مردم را حل کنید، باید کاری کنید تا مشکلات مردم کمتر شود؛ اما چه آنان به وظیفۀ خود عمل کنند و چه نکنند، باید بدانیم که زندگی با دردسر عجین است. پس اینکه فکر کنیم قرار است، در خوشی و آسایش باشیم، ممکن نیست. بنابراین، باید تمرین صبر و مقاومت کنیم.
قسمت دوم سوره، نعمتهای خدا را برمیشمارد؛ از جمله دو چشم، زبان، دو لب و همچنین مسیر هدایت.
قسمت سوم، مربوط به تقسیمبندی انسانهاست؛ اینکه گروهی خوب و گروهی بد هستند.
پس سورۀ بلد سه قسمت دارد: قَسَمها، نعمتها و تقسیمبندی انسانها.
البته سورۀ بلد قسمت دیگری هم دارد و آن، اشاره به گردنهها و عبور از گردنههاست؛ یعنی گردنههای رسیدن به آخرت که یکبهیک معرفی شدهاند.
فضیلت سوره
و اما در مورد فضیلت تلاوت سورۀ بلد، در «مجمعالبیان» آمده است که پیامبر(ص) فرمودند:
«هر کسی این سوره را بخواند، خداوند او را در روز قیامت از غضبش امنیت میدهد.»
البته منظور، صرف خواندن نیست؛ بلکه قرار است آن را بفهمیم و به آن عمل کنیم. اگر تنها این سوره را برای کسب ثواب بخوانیم، طبیعتاً به نتیجۀ مطلوب نخواهیم رسید.
حدیث دیگری نیز از امام صادق(ع) نقل شده است که:
«هر کسی در نماز واجب سورۀ بلد را بخواند، در دنیا از صالحان شناخته خواهد شد و در آخرت از کسانی شناخته میشود که در درگاه خداوند مقام و منزلت دارند و از دوستان پیامبران و شهدا و صالحان خواهند بود.»
انسان چیزی را در نماز میخواند که آن را قبول داشته باشد. حال، کسی که این سوره را در نماز بخواند، یعنی قبول دارد که باید به محتوای عملی آن عمل کند.
بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحِيمِ
«به نام خدا، آن مهرگستر مهربان»
خاصیت بسم الله در ابتدای سورهها
بسمالله در ابتدای سورهها چند خاصیت دارد:
اول، شروع با بسمالله که خودش فضیلت است و هر کاری را باید با یاری خواهی از خدا شروع کرد.
دوم، یادآوری مهربانی خدا و اینکه وقتی خداوند مهربان است، ما بندگان او نیز باید مهربان باشیم و کارها را با مهربانی پیش ببریم.
سومین خاصیت این است که میفهمیم سورۀ قبلی تمام شده و سورۀ جدیدی شروع شده است.
بله، بسیاری از مفسران گفتهاند که این امر یک استثنا دارد و آن، سورۀ توبه است که بسمالله ندارد؛ ولی به نظر بنده، سورۀ توبه دنبالۀ سورۀ انفال است. دلیل آن را مفصلاً در ابتدای تفسیر سورۀ توبه گفتهام که علت دو سوره کردن انفال و توبه این بوده که این وسط بسیاری از فضیلتهای حضرت علی(ع) گم شود.
لَا أُقْسِمُ بِهٰذَا الْبَلَدِ ﴿البلد، ۱﴾
«به این شهر قسم نمیخورم / میخورم.»
احتمالات مختلف در تعبیر «لا أُقْسِمُ»
تعبیر لَا أُقْسِمُ در قرآن هشت مرتبه آمده و معمولاً مفسران آن را به معنای «قسم میخورم» دانستهاند. در واقع، مفسران این جملۀ منفی را مثبت معنا کردهاند؛ ولی من فکر میکنم از این هشت مورد، برخی باید منفی معنا شوند و برخی مثبت. باید به محتوا نگاه کرد و سپس نظر داد که لَا أُقْسِمُ چگونه باید معنا شود.
به هر حال، در عبارت لَا أُقْسِمُ چند احتمال وجود دارد و لازم نیست بگوییم حتماً یکی از آن احتمالات صحیح است. حتی برخی، لَأُقْسِمُ خواندهاند؛ یعنی «حتماً به این شهر قسم میخورم.»
ما باید این را یاد بگیریم که فهمها و نظرات مختلف است و نباید فکر کنیم حتماً یک نظر که نظر ماست، درست است و بقیه اشکال دارد.
مفسران معمولاً گفتهاند که مراد از هٰذَا الْبَلَدِ شهر مکه است؛ شهری مقدس که خانۀ خدا در آن قرار دارد.
وَ أَنْتَ حِلٌّ بِهٰذَا الْبَلَدِ ﴿البلد، ۲﴾
«در حالی که تو در آن حلول کردهای / خونت حلال شده است.»
احتمالات مختلف در معنای آیه
این آیه جملۀ معترضهای است که میان دو آیه، که هر دو قسم هستند، بیان شده است؛ پس حتماً نکتهای در آن وجود دارد.
اگر خدا به مکه قسم خورده، برای این است که پیامبر(ص) در آن به دنیا آمده است. این معنا در صورتی است که حِلٌّ به معنای «حلول کردن» باشد که در این صورت، اشاره به تولد پیامبر(ص) در این شهر دارد. پس مکه به خاطر پیامبر اکرم(ص) ارزش پیدا کرده و به همین خاطر شایستۀ قسم شده است. به اصطلاح میگویند: شَرَفُ المَکانِ بِالمَکینِ؛ یعنی مکان، به واسطۀ کسی که در آن قرار دارد، شرف پیدا میکند.
درست است که مکه خودش ارزش دارد، ولی ارزش واقعی آن به اعتبار تولد پیامبر(ص) در آن است. ما باید قدر پیامبر(ص) را بدانیم. متأسفانه برخی مداحان از روی جهل، حرفهایی میزنند که مقام پیامبران را پایین میآورند؛ مثلاً میگویند پیامبران نتوانستند حکومت تشکیل بدهند، ولی ما توانستیم. با این حرف، همۀ پیامبران را تحقیر میکنند تا خود را بالا ببرند.
به هر حال، این جملۀ معترضه با این معنایی که گفته شد، برای بیان ارزش پیامبر(ص) است.
و اما ممکن است حِلٌّ از «حلال» بیاید و اشاره به حلال شدن خون پیامبر(ص) داشته باشد. مکهای که برای همه حرم امن الهی است، ولی حضرت محمد(ص) در مکه امنیت نداشت؛ تا جایی که قصد کشتن ایشان را داشتند و به همین خاطر مجبور شد به مدینه مهاجرت کند. پس پیامبر(ص) خونش در مکه حلال شد.
جالب است که در مکه خون همه حرمت داشت و حتی شخص، قاتل پدرش را در مکه نمیکشت. مهمانان حرم الهی و حتی حیوانات و گیاهان از امنیت برخوردار بودند، ولی پیامبر(ص) چنین امنیتی نداشت.
البته طبق این معنا، بهتر باشد لَا أُقْسِمُ را منفی معنا کنیم؛ یعنی وقتی در شهر مکه تو امنیت نداشته باشی، من به آن قسم نمیخورم. وقتی قرار باشد بهترین خلق خدا در مکه امنیت نداشته باشد، این شهر شایستۀ قسم خوردن نیست. درست است که مکه خودش شهر مقدسی است، ولی وقتی خون اشرف مخلوقات در آن حلال باشد، شایستۀ قسم خوردن نیست.
خیلی جالب است که مشرکان، مکه را امن اعلام کرده بودند و حتی حیوانات در آن امنیت داشتند، ولی خون پیامبر(ص) در آن حلال شده بود و تصمیم گرفتند او را در خانهاش بکشند!
مثال امروزیاش این است که سازمانهای مدافع حقوق حیوانات، اگر حیوانی در نقطهای از کرۀ زمین مورد ظلم قرار گیرد، صدایشان بلند میشود؛ ولی در مورد این همه انسانی که در غزه کشته شدند، موضعگیری خاصی نکردند. در مکه نیز شبیه همین اتفاق رخ داد؛ با وجود امنیت برای همۀ موجودات، پیامبر اکرم(ص) در آن امنیت نداشت.
و اما برخی از مفسران معنای دیگری نیز از آیه کردهاند که بعید به نظر میرسد. آنها گفتهاند مراد از حِلٌّ این است که بر پیامبر(ص) حلال است که خون دیگران را بریزد. البته مراد این نیست که همیشه چنین امری حلال است، بلکه مراد این است که وقتی پس از اینکه مشرکان صلح حدیبیه را شکستند و تو به سوی مکه حرکت کردی و وارد مکه شدی، بر تو حلال است که خون مشرکانی را که با تو جنگیدند و پیمان شکستند، بریزی.
در عمل نیز میگویند این اتفاق افتاد و زمانی که پیامبر(ص) وارد مکه شد، در همان ساعات اول عدهای از مشرکان کشته شدند و بعد ایشان خونریزی در حرم را مطلقا ممنوع کرد.
ارتباط شهر مکه با بحث گرفتاری و سختی
به هر حال، شهر مکه شهر دردسر بوده و هست و مثلاً در خط استوا قرار دارد و گرم و داغ است. خداوند میتوانست خانۀ خود را در شهری باصفا و خوشآبوهوا قرار دهد، ولی اینگونه نکرده است.
این امر با آیۀ ۴، که اشاره به خلقت انسان در سختی دارد، مرتبط است. حاجیها همین امروز نیز با وجود وسایل سرمایشی، باز به خاطر داغی مکه با سختی مواجهاند.
پس اینکه خدا به مکه قسم میخورد، نه به یمن و شام، به این خاطر است که مکه محل سختی بوده و هست؛ هم داغ است و هم سنگلاخ. خود پیامبر(ص) نیز در این شهر، از بچگی تا بزرگسالی، سختیهای زیادی کشید؛ از داغی گرفته تا یتیمی و سپس مقابله با مشرکان.
حال، وقتی پیامبر خدا با هزاران گرفتاری مواجه بوده، دلالت دارد که انسان نیز در طول زندگی با سختی روبهروست. اینکه کسی بخواهد در دنیا به دنبال راحتی بگردد، درست نیست.
اشاره به آیات مختلف قرآن پیرامون امنیت مکه
و اما با توجه به اینکه در این آیه به شهر مکه قسم خورده شده، بد نیست به این نکته اشاره کنم که در آیات مختلف قرآن به مکه و کعبه اشاره شده است.
از جمله در سورۀ قریش که در آن اشاره شده است که شهر مکه، با وجود اینکه در موقعیت بدی از لحاظ مکانی و آبوهوایی قرار دارد، ولی از امنیت برخوردار است و رزق اهلش به وفور میرسد. خداوند برای اهل مکه، از راهی که فکر نمیکردند، امنیت و رزق فراهم نمود.
آیۀ دیگر چنین است:
وَ إِذْ قٰالَ إِبْرٰاهِيمُ رَبِّ اجْعَلْ هَذَا الْبَلَدَ آمِناً وَ اجْنُبْنِي وَ بَنِيَّ أَنْ نَعْبُدَ الْأَصْنٰامَ ﴿إبراهيم، ۳۵﴾
«و [یاد کن] هنگامی را که ابراهیم گفت: پروردگارا، این شهر را [مکان] امن قرار ده، و مرا و فرزندانم را از پرستش بتها دور بدار.»
إِنَّمٰا أُمِرْتُ أَنْ أَعْبُدَ رَبَّ هٰذِهِ الْبَلْدَةِ الَّذِي حَرَّمَهٰا وَ لَهُ كُلُّ شَيْءٍ وَ أُمِرْتُ أَنْ أَكُونَ مِنَ الْمُسْلِمِينَ ﴿النمل، ۹۱﴾
«جز این نیست که من فرمان یافتهام خداوندگار این شهر را که بر آن حرمت نهاده و همه چیز از اوست، پرستش کنم، و فرمان یافتهام که از اهل تسلیم و اطاعت باشم.»
وَ وَالِدٍ وَ مَا وَلَدَ
وَ وَالِدٍ وَ مَا وَلَدَ ﴿البلد، ۳﴾
«و سوگند به پدر و آنچه زاده است.»
واو در ابتدای این آیه، واوِ قسم است؛ یعنی سوگند به پدر. پس این آیه حتماً سوگند مثبت است، نه منفی.
مراد از «والد» و «ما ولد»
در مورد «والد»، برخی گفتهاند مراد حضرت آدم است و منظور از «ما ولد» نیز همۀ انسانها هستند که همگی فرزندان اویند.
برخی دیگر گفتهاند «والد»، حضرت ابراهیم و «ما ولد»، حضرت اسماعیل است.
بعضی نیز گفتهاند «والد» و «ما ولد» اشاره به هر پدر و فرزندی دارد.
اگر «والد» با الف و لام آمده بود، اشاره به والد خاصی داشت؛ ولی حالا که تنوین دارد، باید عام معنا شود. و اما تنوین در وَالِدٍ میتواند تنوین تعظیم باشد؛ یعنی پدری که بسیار مهم است و میتواند ابراهیم یا آدم باشد. ممکن است تنوین، تنکیر باشد که اشاره به ناشناخته بودن والد دارد و در این صورت، اشاره به هر پدری خواهد داشت. پس خداوند حتی به پدری که ناشناخته است، قسم خورده است.
هر کدام از این معانی که باشد، با سختی همراه بوده است. حضرت ابراهیم از همان ابتدا که تبلیغ توحید را شروع کرد، با سختیهای زیادی روبهرو شد. او را اذیت کردند و میخواستند او را بسوزانند. حتی در پیری نیز مورد آزمایشهای سخت قرار گرفت.
به طور کلی، هر پدر و فرزندی نیز سختی میکشند. یک پدر برای بزرگ کردن فرزند واقعاً سختی میکشد. خود فرزند نیز برای بزرگ شدن با سختیهای فراوانی روبهرو میشود.
در قرآن، بارها بعد از بحث توحید، بلافاصله به احسان کردن به والدین توصیه شده است.
به هر حال، پدر و فرزند هر دو در سختی هستند؛ بهخصوص در شرایط فعلی کشور ما که آیندهاش مشخص نیست. پس باید هر دو یکدیگر را درک کنند و اعصاب هم را خرد نکنند.
طبق مجموع احتمالات بیانشده، تا اینجای سوره حتماً یک قسم خورده شده است، ولی احتمال دو یا سه قسم نیز وجود دارد.
تلاش افراد در راه خدا بیارزش نمیماند
با توجه به سوگندی که به «والد» خورده شده و گفتیم ممکن است از باب تعظیم، اشاره به افرادی مثل حضرت ابراهیم داشته باشد، میتوان نتیجه گرفت که تلاش افراد در راه خدا بیارزش نمیماند.
خداوند زیر منت بندههایش نمیرود و اگر کاری برای خدا کردیم، چه در دنیا و چه در آخرت، پاداشمان میدهد. مثلاً ابراهیم جزو کسانی است که در دنیا و آخرت پاداشش داده شد و در تمام دنیا، موحدان به ابراهیم افتخار میکنند.
پس ما باید همیشه کار خیر انجام دهیم و قصدمان این نباشد که دیگران آن را ببینند. وقتی ابراهیم با آزر مخالفت کرد و با سختیهایی مواجه شد، یا وقتی کعبه را ساخت، کسی غیر از خدا از این کار ابراهیم مطلع نشد؛ ولی خداوند او را در قرآن معرفی کرد و اینگونه او را به جهانیان شناساند.
حتی اگر مراد از «والد» هر پدری باشد، خداوند اجر آنها را خواهد داد. پدری که به فرزندش نان میدهد، نباید بگوید: «مگر چه کسی مرا میبیند؟» یادمان نرود که در جاهلیت، پدرها دختران خود و حتی در مواردی فرزندان خود را به دلایل مختلف میکشتند و اسلام از همان ابتدا با این کار شدیداً مخالفت کرد.
پس پدر وظیفه دارد در هر صورتی به فرزندان خود رسیدگی کند و بداند خدایی که باید ببیند، میبیند.
جالب است که سورۀ تکویر هفتمین سورۀ نازلشده و سورۀ بلد، سورۀ شمارۀ ۳۵ است. در سورۀ تکویر آیات 8 و9 به شدیدترین نوع گفته که بچههای خود را نکشید و در اینجا مشخص شد که اگر پدر به فرزند رسیدگی کرد، خدا به او قسم میخورد. پس زحمت کشیدن برای پرورش بچه چیز کمی نیست.
اینها نکات ریزی بود که ضرورت داشت بگوییم. قرآن ریزهکاریهایی دارد که باید برای یادگیری آن پای درس تفسیر نشست.
وجه استفاده از «ما ولد» به جای «مَن ولد»
در عبارت «مَا وَلَدَ» از «مای موصوله» به جای «مَن» استفاده شده است؛ در حالی که «مَن» برای عُقَلا به کار میرود و «ما» برای اشیاء، و در اینجا باید از «مَن» استفاده میشد.
به نظر میرسد برای ابهام از «ما» استفاده شده باشد. ممکن است برای بیان عظمت باشد تا به افرادی مثل حضرت اسماعیل اشاره داشته باشد. ممکن هم هست وجه استفاده از «ما» این باشد که گاهی اوقات بچۀ بهدنیاآمده ناقص است، یا از این باب که عاقل نیست و چیزی نمیفهمد، برای او از «ما» استفاده شده است.
پس خداوند حتی به بچۀ ناقص سوگند خورده است تا به پدر و مادر بفهماند که چنین بچهای گناهی ندارد و اگر شما از او مواظبت کردید، خداوند اجر شما را خواهد داد.
حال، پس از همۀ این احتمالات، به جواب قسم میرسیم که میفرماید:
لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسٰانَ فِي كَبَدٍ ﴿البلد، ۴﴾
«همانا ما انسان را در رنج و زحمت آفریدیم.»
تأکید بر وجود سختی در دنیا
در این آیه، لام خودش دلالت بر وجود یک قسم دارد؛ پس اینجا یک سوگند اضافه بر سوگندهای قبلی نیز وجود دارد. «قد» نیز حرف تحقیق است و بر تأکید دلالت دارد.
کَبَد به معنای سختی، دردسر و رنج است. اتفاقاً «کَبِد» در بدن ما نیز بهشدت کار میکند و به نوعی سختی میکشد تا ما سالم باشیم.
و اما اینکه در عبارت خَلَقْنَا خدا میگوید «ما خلق کردیم»، احتمالاً مراد این است که خدا با علل و اسباب، این جهان را چنین کرده است.
اصلاً همین علل و اسباب است که موجب سختی ما میشود. مثلاً آفتاب موجب سختی است، ولی عاملی برای رشد گیاهان و درختان است. اگر بیل در دست بگیریم، دستمان تاول میزند و اگر در دست نگیریم، کار پیش نمیرود.
پس انسان در سختی آفریده شده است. یک بچه از همان ابتدای تولد با سختیهایی همراه است؛ هم پدر و مادر برای رشد او سختی میکشند و هم خودش در طول بزرگ شدن سختی میکشد.
احسن بودن نظام دنیا با وجود سختیهای فراوان
دنیا دار تزاحم است و هر کاری که انجام دهیم، اشکال و سختی پیش میآید و این جهان، غیر از این نیست. حال، جالب است که این جهان، با وجود دردسرهای زیادی که دارد، بهترین جهان است. اگر خدا جهانی خلق کند که این دردسرها در آن نباشد، جهان خوبی برای ما انسانها نیست.
اینجاست که این سؤال پیش میآید که چرا این دنیا با وجود این همه سختی، نظام احسن است؟
در جواب باید گفته شود که در قرآن از قوم بنیاسرائیل سخن به میان آمده که دو نظام را تجربه کردند: یکی نظام سختی که باید با تلاش چیزی به دست میآوردند. این نظام را در دوران فرعون تجربه کردند که آنها را به بردگی کشیده بود.
نظام دیگر، نظام راحتی بود؛ وقتی از دریا عبور کردند، خداوند همه چیز را برای آنها فراهم کرد و بدون هیچ فعالیتی، منّ و سلوی و حتی آب برای آنها فراهم گردید و ابرهای آسمان نیز بر آنها سایه افکند. با این حال، آنها از موسی همان نظام سختی را درخواست کردند.
در آیهای از سورۀ بقره چنین آمده است:
يٰا بَنِي إِسْرٰائِيلَ اذْكُرُوا نِعْمَتِيَ الَّتِي أَنْعَمْتُ عَلَيْكُمْ وَ أَنِّي فَضَّلْتُكُمْ عَلَى الْعٰالَمِينَ ﴿البقرة، ۴۷﴾
«ای فرزندان اسرائیل، به یاد آورید نعمتهای مرا که بر شما ارزانی داشتم و اینکه شما را بر جهانیان برتری دادم.»
در مورد فضیلت بنیاسرائیل بر جهانیان، بحثهای زیادی بین مفسران مطرح شده است؛ چرا که طبق آیات دیگر، همین یهود، نه در زمان قدیم و نه در زمانهای بعدی، بهترین افراد یا بهترین گروهها نبودهاند. در زمان قدیم، زیر بار حرف موسی(ع) نمیرفتند و در مقابل دستورات او بهانهجوییهای فراوانی میکردند. در زمانهای دیگر، مثل زمان رسولالله(ص)، نیز دشمنی زیادی با ایشان و مسلمانان داشتند. امروزه هم با جنایات در فلسطین بد بودنشان بسیار روشن است؛ با این همه فرمودۀ خدا: «من شما را بر جهانیان برتری بخشیدم» به چه معناست؟
به نظرم، میتوان فضیلت بنیاسرائیل را اینگونه توضیح داد که این گروه تنها کسانی بودند که دو نظام بسیار سخت و بسیار راحت را تجربه کردند. و اتفاقاً آنها نظام سختی را انتخاب کردند. از همینجا میفهمیم که نظام سختی، نظام احسن است و اگر امور برای ما انسانها راحت بود، حاضر به قبول نمیشدیم؛ مثل بنیاسرائیل.
پس اینکه پدر و مادر و فرزند زحمت بکشند، نظام احسن است. از اینکه برای زندگی باید سخت کار کنیم، ننالیم. همچنین از اینکه کمکم و با سختی علم یاد میگیریم ننالیم. علم آن است که آرامآرام و با مداومت یاد بگیریم. آمادهخوری و تنبلی خوب نیست.
بنده این را بارها گفتهام که در کشور یونان مشاهده کردیم ساعت ده شب در خیابانها هیچکس نبود. من از سفیر سؤال کردم که در ایران تا پاسی از شب خیابانها شلوغ است؛ چرا اینجا تا این اندازه خلوت است؟
او در جواب گفت: «در اینجا هر کسی بعد از ساعت ده بیدار باشد، یا مریض دارد، یا دیوانه است و یا ایرانی است!» مردم اینجا زود میخوابند که صبح ساعت 5 سر کار بروند. سپس گفت: «رادیو و تلویزیون ایران خیانت میکند که با نشان دادن ولگردها، غرب را بد معرفی میکند.»
غرب اگر پیشرفت کرده، به خاطر کار و تلاش است؛ ولی در این ایام به ما یاد دادهاند که روزها بخوابیم یا عمر تلف کنیم و شبها کنار خیابان بایستیم و پرچم تکان دهیم.
اگر قرآن بارها از ایمان و عمل صالح سخن گفته، مراد از عمل صالح، علاوه بر عبادات، کار و تلاش نیز هست. قرار نیست فقط عبادت کنیم، بلکه باید زحمت کشید و تلاش کرد. اینکه کار و تلاش کنیم تا کشور آباد شود، جزو عمل صالح است.
پس لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسٰانَ فِي كَبَدٍ یعنی باید بهشدت اهل تلاش و آماده برای سختی کشیدن باشیم.
سؤال و پاسخ: حدیث «الدنیا سجن المؤمن و جنة الکافر» و سختی دنیا
سؤال: حدیثی داریم که «دنیا زندان مؤمن و بهشت کافر است». این حدیث چگونه با آیۀ مورد بحث و سختی دنیا سازگار است؟
پاسخ: دنیا برای مؤمن و کافر سختی دارد، ولی سختی دنیا نسبت به سختی آخرت، مثل بهشت است، نسبت به جهنم. پس اینگونه نیست که دنیا برای کافران بدون سختی باشد؛ ولی وقتی آن را با سختی آخرت مقایسه کنیم، بهشت محسوب میشود.
حوران بهشتی را دوزخ بود اعراف
از دوزخیان پرس که اعراف بهشت است
(گلستان سعدی، باب اول در سیرت پادشاهان، حکایت شمارۀ ۷)
خانۀ رنج و سختی بودن دنیا و خوشی برخی در آن
سؤال: اگر دنیا دار رنج و سختی است، پس چرا عدهای آنقدر نعمت دارند که همیشه خوش هستند؟
پاسخ: تفسیر «التحریر و التنویر» اینگونه پاسخ داده است که مراد از انسان در لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسٰانَ فِي كَبَدٍ انسان مشرک و کافر است. انسانی که چند خدا دارد، گیج و گم است و همیشه در رنج است و نمیداند کدام خدا به فریاد او میرسد؛ ولی مؤمن در رنج نیست، چون یک خدا دارد و هر سختی بکشد، امیدوار به درگاه خداست و در نتیجه، سختیها برای او آسان میشود. {پایان)
توضیح با مثال: مثلا امام حسین(ع) هرچقدر در عاشورا سختی میکشید، صورتش بشاشتر میشد؛ چون میدانست خدا او را میبیند و به او اجر میدهد. حضرت زینب نیز حادثۀ عاشورا را زیبای محض وصف کرد و گفت: ما رأیتُ الّا جمیلا؛ چون میدانست همۀ این ابتلائات، امتحان الهی است و در برابر آن اجر داده میشود.
پس اگر کسی توجهش به خدا باشد، امور برایش آسان میشود و اگر کسی از خدا غافل باشد، سختی میبیند؛ همانطور که قرآن فرموده است:
وَ مَنْ أَعْرَضَ عَنْ ذِكْرِي فَإِنَّ لَهُ مَعِيشَةً ضَنْكاً ﴿طه، ۱۲۴﴾
«و هرکس از یاد من روی برتابد، بیشک زندگی سختی خواهد داشت.»
و اما جواب دیگری که به ذهن من میآید این است که نباید فکر کرد کسی که اموال زیادی دارد، خیلی خوش است. ما وقتی فرد ثروتمندی را میبینیم که ماشین خوب و خانۀ لاکچری دارد، فکر میکنیم خیلی لذت میبرد؛ در حالی که ضرورتاً چنین نیست.
ممکن است یک انسان فقیر خیلی زود و راحت، روی زمین سخت بخوابد، ولی شخص ثروتمند ممکن است از لحاظ روحی و روانی مشکل داشته باشد و برای خواب نیازمند قرص خواب باشد. بیماری روحی از بیماری جسمی بدتر است. پس نباید ظاهر افراد را نگاه کرد.
سؤال و پاسخ: آیا «فی کبد» با «فی أحسن تقویم» منافات دارد؟
سؤال: آیا آیۀ مورد بحث با آیۀ لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسٰانَ فِي أَحْسَنِ تَقْوِيمٍ ﴿التين، ۴﴾ منافاتی ندارد؟ بالاخره انسان در سختی آفریده شده یا در احسن تقویم؟
پاسخ: هر دو درست است. انسان از این جهت که یک موجود مادی است و در دار تزاحم خلق شده، در سختی است و از این جهت که عقل و روحی معنوی دارد که میتواند بهترین مخلوق خدا شود، در احسن تقویم خلق شده است.
أَ يَحْسَبُ أَنْ لَنْ يَقْدِرَ عَلَيْهِ أَحَدٌ ﴿البلد، ۵﴾
«آیا میپندارد که هیچکس هرگز بر او قادر نخواهد بود؟»
يَقُولُ أَهْلَكْتُ مَالاً لُبَداً ﴿البلد، ۶﴾
«میگوید: مال فراوانی خرج کردهام.»
أَ يَحْسَبُ أَنْ لَمْ يَرَهُ أَحَدٌ ﴿البلد، ۷﴾
«آیا میپندارد که هیچکس او را ندیده است؟»
استفهام در آیات ۵ و ۸، توبیخی و انکاری است؛ یعنی سؤال برای یادگیری نیست، بلکه برای توبیخ است و در عین حال میخواهد مطلب را انکار کند.
از این آیات میفهمیم جهان بیحساب و کتاب نیست و اگر به کسی ظلم کردیم، فکر نکنیم کسی نمیتواند جلوی ما بایستد.
گاهی اوقات یک جوان قدرتمند فکر میکند کسی زوری بالاتر از او ندارد و میتواند در محله هر کاری بکند. یا گاهی اوقات مرد در خانه ممکن است تکبر کند و بر زن و فرزندانش ظلم کند. بالاتر از اینها، یک کدخدا یا شاه یا ژنرال نظامی یا رهبر ممکن است به زیردستان خود ظلم کند؛ چون فکر میکند بالاترین قدرت را دارد.
همۀ اینها هر چه زوردار و قوی باشند باید بدانند زوری بالاتر از آنها هست و آن، قدرت الهی است.
کافران زمان پیامبر(ص) میپرسیدند: آیا خدایی هست که بعد از مرگ ما را دوباره زنده کند؟ و پیامبر(ص) میفرمود: بله. دقت شود که متعلق قدرت در آیه ۵ مطلق است و هرگونه قدرتی بر هر چیزی را شامل میشود؛ یعنی انسان رشد نیافته تصور میکند که کسی قدرتی بالاتر از او ندارد.
در سورۀ قیامت نیز آمده است:
أَ يَحْسَبُ الْإِنْسٰانُ أَلَّنْ نَجْمَعَ عِظٰامَهُ ﴿القيامة، ۳﴾
«آیا این انسان میپندارد که هرگز استخوانهای او را جمع نخواهیم کرد؟»
بَلىٰ قٰادِرِينَ عَلىٰ أَنْ نُسَوِّيَ بَنٰانَهُ ﴿القيامة، ۴﴾
«چرا، [جمع خواهیم کرد،] درحالیکه بر درست کردن سرانگشتانش هم تواناییم.»
همچنین طبق آیه ۶ سورۀ بلد به اموالی که برای بالا بردن قدرت خود خرج کرده اشاره میکند؛ یعنی با این اموال میخواسته خود را بالا ببرد. در زمان پیامبر(ص)، کافران اموال زیادی خرج میکردند تا بتوانند پیامبر(ص) را زمین بزنند و خودشان بالا روند.
به هر حال، کسی که اموالش را فقط برای بالا بردن خود و پُز دادن پیش دیگران خرج میکند، کسی نیست که بتواند از گردنۀ گفتهشده در آیات بعدی بالا رود.
ضرورت توجه به اینکه خدا ما را میبیند
اینجاست که به چنین انسانی تذکر میدهد که فکر نکن کسی تو را نمیبیند. در سورۀ علق نیز چنین آمده است:
أَ لَمْ يَعْلَمْ بِأَنَّ اللّٰهَ يَرىٰ ﴿العلق، ۱۴﴾
«آیا ندانسته است که خدا میبیند؟»
هر کاری که میکنیم، چه زشت و چه زیبا، کسی هست که میبیند. اگر مادر نصف شب برای تیمار فرزند خود از خواب بلند شود، خدا میبیند. اگر کسی مسجدی ساخت و اسمش روی دیوار مسجد زده نشد، خدا میبیند. هر زحمتی که انسان در مسیر صحیح انجام دهد، خدا میبیند و آن را محفوظ میدارد. از آن طرف، هر کسی در کار تقلب کند، خدا میبیند.
برخی از علل تقلبهای فراوان در کشور ما
متأسفانه در کشور ما تقلب همهجا فراوان است، اگرچه قرآن و حدیث هم زیاد خوانده میشود. اینکه مشکل از کجاست، یکی از دلایلش مشکلات اقتصادی است. وقتی تورم در کشور بالا باشد، اخلاق و وجدان نیز درست نخواهد شد. دلیل دیگر، خرافههایی است که متأسفانه در بین ما رواج دادهاند؛ مثل اینکه میگویند اگر کربلا رفتی یا برای امام حسین(ع) اشک ریختی، همۀ مشکلات حل خواهد شد. وقتی امام حسین(ع) امام عدالت است، چگونه ممکن است ما هر ظلمی بکنیم و با اشک ریختن آن را جبران کنیم؟
البته متأسفانه حل این دو مشکل در دست ما نیست. ما زورمان به مداحان و منبریها نمیرسد و تورم نیز در دست ما نیست.
البته میتوان برای رفع مشکلات به این قاعدۀ طلایی اشاره کرد که باید با دیگران همانگونه رفتار کرد که دوست داریم دیگران با ما رفتار کنند. اگر دوست داریم دیگران سر ما کلاه نگذارند، پس خودمان سر دیگران کلاه نگذاریم.
أَ لَمْ نَجْعَلْ لَهُ عَيْنَيْنِ ﴿البلد، ۸﴾
«آیا برای او دو چشم قرار ندادیم؟»
وَ لِسٰاناً وَ شَفَتَيْنِ ﴿البلد، ۹﴾
«و یک زبان و دو لب.»
نمونههایی از قدرت خدا
در این آیات، نمونههای قدرت خدا بیان شده تا انسان قبول کند که خدا هر کاری بخواهد میتواند بکند. خدایی که مثلاً چشم را با ریزهکاریهای فراوان آفریده، میبیند و میتواند. در واقع، بیان این آیات برای پاسخ به سؤالات مطرحشده در آیات قبلی است.
بهعنوان مثال، عجایب چشم نشانۀ قدرت و علم خداست. همچنین نشانۀ نعمت خداست؛ چه نعمتی بالاتر از نعمت چشم؟ اگر کسی پول یا نان ندارد، کمبودی عَرَضی دارد. بله، نباید فراموش کرد که کمبود پول و نان، کمبود عرضی است؛ ولی اگر چشم نداشتیم، کمبود ذاتی داشتیم. اگر کسی پول نداشته باشد، ممکن است دیگری به او بدهد؛ ولی اگر کسی چشم نداشته باشد، کسی نمیتواند به او چشم بدهد. تازه، کسی که پول ندارد، تقصیر خدا نیست؛ بلکه یا خودمان مقصریم که کمکاری کردهایم، یا ظالمان و اختلاسگران حق ما را خوردهاند.
به هر حال، نعمتهای خدادادی، نعمتهای ذاتی است. در دعای ماه ذیالحجه آمده است:
لا إلهَ إلّا اللهُ عَدَدَ لَمْحِ العُیونِ
به تعداد روشنایی چشمها لا اله الّا الله
بر طبق این جمله، خداوند تعداد روشنایی چشمها و چشم برهمزدنها را هم میداند و همه نعمت الهی است. پس خداوند همهچیز را میداند و بر همهچیز قدرت دارد. پس سعی کنیم به دنبال ایمان و عمل صالح باشیم و از خدا تشکر کنیم.
البته تشکر دو نوع است: تشکر زبانی که اولین مرحله است. مرحلۀ بعدی این است که نعمت خدا را در راهی که خدا میخواهد مصرف کنیم. اگر خدا به ما چشم داده، برای این است که جهان طبیعت را ببینیم یا علم یاد بگیریم. قرآن میفرماید:
قُلْ سِيرُوا فِي الْأَرْضِ ثُمَّ انْظُرُوا كَيْفَ كٰانَ عٰاقِبَةُ الْمُكَذِّبِينَ ﴿الأنعام، ۱۱﴾
«بگو: در زمین سیر کنید، سپس بنگرید که عاقبت تکذیبکنندگان چگونه بود؟»
باید با چشم نظر انداخت و به دستور این آیه عمل کرد. بسیاری از ظالمان و مکذبان بودند که هرچه خواستند کردند و نام بد از خود بهجا گذاشتند. از آن طرف، کسانی مثل ابراهیم(ع) کاری کردند که نامشان همهجا به نیکی باقی است.
نعمت زبان
و اما در آیه ۹ از نعمت زبان سخن گفته شده است. زبان هم طعم غذاها را میچشد و هم عاملی برای سخن گفتن است. سخن گفتن عاملی برای بارور کردن افکار است. خود من افکاری در ذهن دارم و زمانی که آنها را برای شاگردانم به زبان میآورم، خودش موجب پخته شدن آن مباحث برای خودم میشود و همچنین موجب میشود که آنان نیز در مورد آن فکر کنند و اشکال و سؤال نمایند و در نتیجه، فکرم پختهتر میشود.
ما نباید استبداد رأی داشته باشیم، بلکه باید از زبان استفاده کرده و با دیگران در مورد نظراتمان مشورت کنیم تا به نظرات صحیحتری برسیم. خدا به ما زبان داده تا افکارمان را با دیگران در میان بگذاریم تا موجب رشد شود.
ضعف ایرانیان در کار جمعی
البته متأسفانه ما ایرانیها کار جمعی بلد نیستیم و از بچگی به ما کار جمعی یاد ندادهاند. یادم هست در کانادا وقتی به یکی از مسئولان یک مجموعۀ فرهنگی غیر ایرانی پیشنهاد تأسیس یک حوزۀ علمیه را دادم، او با لطایف الحیل به من فهماند که «شما ایرانیها کار جمعی بلد نیستید. اگر میخواهی کار اصلی مفیدی انجام دهی باید کار را از مهدکودک شروع کنی تا آرامآرام انجام کار جمعی فرهنگسازی شود، نه اینکه یکدفعه یک حوزۀ علمیه تأسیس کنی و شکست بخوری.»
به هر حال، آنچه میخواستم بگویم این است که زبان برای فکر خیلی مهم است و زبان همدیگر را فهمیدن و همافزایی کردن و همدیگر را تخریب نکردن مهمتر است.
این نکته نیز قابل ذکر است که زبان، با وجود جرم کوچک خود، خیلی مهم است و میتواند عاملی برای صلح یا جنگ شود. پس خیلی باید مواظب زبان باشیم؛ زیرا زبان سرخ سر سبز میدهد بر باد.
نمونههایی از علم خدا با استفاده از نهج البلاغه
بد نیست به مناسبت این آیات، به خطبۀ ۱۹۸ نهجالبلاغه اشاره کنم:
يَعْلَمُ عَجِيجَ الْوُحُوشِ فِي الْفَلَوَاتِ وَ مَعَاصِيَ الْعِبَادِ فِي الْخَلَوَاتِ وَ اخْتِلَافَ النِّينَانِ فِي الْبِحَارِ الْغَامِرَاتِ وَ تَلَاطُمَ الْمَاءِ بِالرِّيَاحِ الْعَاصِفَاتِ
ترجمه: «خدا از نعرۀ حیوانات وحشی در کوهها و بیابانها، و گناه و معصیت بندگان در خلوتگاهها، و آمد و رفت ماهیان در دریاهای ژرف، و به هم خوردن آبها بر اثر وزش بادهای سخت آگاه است.»
با خواندن این جملات میفهمیم که نهجالبلاغه واقعاً تفسیر آیات قرآن است و باید از آن بیشتر استفاده کنیم.
همچنین در حکمت ۳۲۴ آمده است:
اتَّقُوا مَعَاصِيَ اللَّهِ فِي الْخَلَوَاتِ، فَإِنَّ الشَّاهِدَ هُوَ الْحَاكِمُ.
ترجمه: «از نافرمانی خدا در خلوتها پروا کنید، که بیننده همان حکمکننده است.»
پس ما باید بدانیم که خدا بر هر چیزی قدرت و علم دارد.
تفاوت گوش و چشم
سؤال: چرا در این آیات از گوش سخنی به میان نیامده است؟
جواب: اولا اینکه از چشم سخن گفته شده، تنها مثال است؛ ثانیا به خاطر اهمیت آن نسبت به سایر قواست، نه اینکه نسبت به گوش بیتوجهی شده باشد؛ زیرا در این آیات از دیگر حواس، مثل لامسه یا بویایی، نیز صحبتی نشده است؛ ثالثا چشم و زبان این خصوصیت را دارند که راه بستهشدن توسط خود انسان را دارد، ولی گوش اینگونه نیست و ناخواسته حرفهای اطراف ما به گوش ما میرسد.
و اما اگر در این آیات از چشم و زبان و لب سخن گفته شده، علاوه بر فایدههای این چیزها و اینکه باید از آنها درست استفاده کرد، باید به این نکته نیز توجه داشت که از این نعمتها نباید در جهت بد استفاده کرد؛ مثلاً نباید با چشم به هر چیزی نگاه کرد. مثلاً یک انسان معمولی نباید به زندگی مرفهان نگاه کند و بخواهد مثل آنها شود، چون تبعات بدی برایش دارد. همچنین نباید به نامحرم نگاه کرد.
لزوم کنترل زبان
در مورد زبان نیز همینگونه است و نباید زبان به غیبت باز شود. مایۀ تأسف است که در حج بسیاری از ایرانیان در مسجدالحرام مینشینند و به حرفهای بیهوده مشغول میشوند. باید از بسیاری حرفها لب فرو بست. گاهی با یک کلام جنگهای زیادی رخ میدهد و کشتههای فراوانی ایجاد میشود. خلاصه اینکه از طریق زبان گناههای زیادی انجام میشود؛ از سخنچینی و تهمت گرفته تا جاسوسی و تملق و…
وَ هَدَيْنٰاهُ النَّجْدَيْنِ ﴿البلد، ۱۰﴾
«و او را به دو بلندی هدایت کردیم.»
«نجد» در لغت به معنای بلندی است، در مقابل «تهامه» که به معنای گودال است. اگر به پیامبر(ص) تهامی گفته میشود، به خاطر این است که اهل مکه بود و مکه نسبت به زمینهای دیگر عربستان پایینتر واقع شده است. به برخی دیگر از عربها نجدیّ گفته میشود، چون در مناطق مرتفع عربستان زندگی میکنند.
حال، مراد از دو بلندی در آیه، طبق دیدگاه بسیاری از مفسران، خیر و شرّ است. این در حالی است که شرّ، بلندی نیست.
شاید بتوان گفت مراد از «نجدین»، سعادت دنیا و آخرت است؛ یعنی خدا هم راه سعادت دنیا را به ما نشان داده و هم راه سعادت آخرت را. اگر دین درست فهمیده شود، دنیا و آخرت ما را آباد میکند.
برخی نیز «نجدین» را به دو پستان مادر معنا کردهاند که با آیات قبلی مرتبط است؛ یعنی وقتی خدا برای انسان چشم و زبان و لب قرار داد و اینگونه او را به دنیا وارد کرد، بعد از آن او را به دو پستان مادر هدایت کرد تا از آن شیر بخورد.
فَلَا اقْتَحَمَ الْعَقَبَةَ ﴿البلد، ۱۱﴾
«پس او در آن گردنه وارد نشد.»
وَ مٰا أَدْرٰاكَ مَا الْعَقَبَةُ ﴿البلد، ۱۲﴾
«و تو چه میدانی که آن گردنه چیست؟»
«اقتحام» به معنای فرو رفتن است. مرحوم آیتالله ایزدی از قول مرحوم آیتالله مطهری، با یک مثال «اقتحام» را اینگونه معنا میکرد که در مراسم آیتالله بروجردی، عدهای از علما در جایگاه ویژهای قرار داشتند و علمایی که هنوز در سطح پایین بودند، سعی میکردند خود را در آن جایگاه فرو کنند و بین آنان بنشینند. این معنای اقتحام است.
حال در اینجا فَلَا اقْتَحَمَ الْعَقَبَةَ یعنی در گردنه فرو نرفت.
با این معنا، سؤالی که پیش میآید این است که باید میگفت از گردنه بالا نمیرود، نه اینکه در گردنه فرو نمیرود.
پاسخ این است که در این عبارت سه استعاره بهکار رفته است: یکی «عقبه» که به معنای گردنه است و اشاره به سختی کار خیر دارد. بهجای اینکه بگوید کار خیر سخت است، از کلمۀ «عَقَبَه» یا گردنه استفاده کرده تا نوعی استعاره باشد.
دقت شود که فرق تشبیه و استعاره این است که در تشبیه دو چیز که به هم تشبیه میشوند، هر دو در عبارت گفته میشود؛ مثل اینکه کسی بگوید «علی مثل شیر است»، ولی در استعاره دو چیز در ذهن به هم تشبیه میشود و در گفتار تنها مشبّهبه آورده میشود. در مثال بالا اگر فقط «شیر» آورده شود، استعاره است و در آیه که کار سخت به گردنه تشبیه شده فقط گردنه آورده شده است. در اینجا استعارۀ دیگری نیز هست که آن تشبیه کار خیر به رفتن در گردنه است و بهجای کار خیر نکرد از عبارت «به گردنه وارد نشد» استفاده شده تا بفهماند مراد از کار خیر، کار خیری نیست که درجهاش پایین و انجامش آسان است، بلکه اشاره به کار خیر سخت دارد.
«اقتحام» نیز در اینجا به معنای فرو رفتن است و اگر بهجای بالا رفتن از فرو رفتن استفاده کرده، برای این است که اوج انجام کار خیر را برساند؛ مثل کسی که واقعاً مشغول کاری شده و در آن فرو رفته است.
اینجاست که میفهمیم قرآن کتاب ادبی نیز هست و جملاتش واقعاً در بالاترین سطح بیان گردیده است. پس قرآن علاوه بر کتاب اخلاق، کتاب ادبی نیز هست.
به هر حال، اگر خدا این همه نعمت به انسان داده، برای این است که این انسان حرکت کرده و وارد گردنه شود و از گردنه عبور کند. خداوند این همه نعمت به انسان داده تا او از گردنه عبور کرده و متکامل شود.
البته عبور از این گردنه آنقدر سخت است که در آیه ۱۲ از بیانی استفاده شده که انگار پیامبرش نیز نمیتواند بهراحتی این گردنه را رد کند.
فَكُّ رَقَبَةٍ ﴿البلد، ۱۳﴾
«بندهای را آزاد کردن.»
اختلاف قرائت در این آیه
برخی قاریان این آیه را فَکَّ رَقَبَةً خواندهاند. اگر فَكُّ باشد، مصدر است؛ یعنی آزاد کردن برده، و اگر فَکَّ باشد، فعل است؛ یعنی برده را آزاد کرد.
تفاوت فکّ رقبه با عتق رقبه
و اما فکّ رقبه با عتق رقبه از لحاظ معنایی نزدیک هستند، ولی بنده فکر میکنم این دو با هم تفاوتهایی دارند. به نظرم، این دو مثل «فقیر» و «مسکین» هستند؛ یعنی هرجا کنار هم بیایند، معانی متفاوتی دارند، ولی اگر جدا از هم بیایند، در معنای همدیگر نیز استعمال میشوند.
عتق رقبه مربوط به وقتی است که شخصی خودش مستقلاً بردهای را آزاد کند، ولی فکّ رقبه میتواند بهصورت جمعی نیز انجام شود؛ یعنی چند نفر مجموعاً بردهای را آزاد کنند.
معانی مختلف برای فَكُّ رَقَبَةٍ
«رقبه» به معنای گردن است و مصداقش در آن زمان بردگان بوده است. پس یکی از مراحل عبور از گردنه، آزاد کردن برده است که در آن زمان کار مهمی بوده است.
امروزه مصداق این عبارت میتواند آزادی زندانیان بیگناه باشد. مهمتر از آن، آزاد کردن گردن خودمان از جهالت و هوای نفس است. بله، جهل و خرافه ما را اسیر خود کرده است. همچنین اسیر بتهای انسانی هستیم. پس گردن ما از هر طرف اسیر است و نیاز به آزاد کردن دارد.
ما باید با نعمتهای الهی که بیان گردید، به دنبال علم برویم تا بتوانیم خود را آزاد کنیم. زندان جهالت خیلی بد است و ما باید از گردنه بالا برویم و خود را از جهالت دور کنیم. سعی کنیم برنامهریزی روزانه داشته باشیم که مطالعه کنیم یا فایل صوتی مفید گوش دهیم. اگر سعی کنیم علاوه بر خود، دیگران را نیز آگاه کنیم، توانستهایم از گردنه بالا برویم.
این نکته نیز قابل توجه است که برای آزادی بردگان کارهای مختلفی باید کرد و فقط پول لازم ندارد. همانطور که گفتیم، فکّ رقبه به معنای این است که چند نفر با هم بردهای را آزاد کنند و برای این کار، هر فردی باید کاری انجام دهد؛ یکی باید پول بدهد، دیگری با زبانش شرایط آزادی برده را فراهم کند و دیگری…
سؤال: شما گفتید امروزه مصداق فکّ رقبه آزادی زندانیان است، در حالی که شاید برخی زندانیان با هماهنگی و برای کلاهبرداری، خود را به زندان انداخته باشند تا بتوانند از مال خیّران سوءاستفاده کنند.
پاسخ: این از موارد بسیار اندک است و نباید کار خیر را به خاطر موارد محدودی از کلاهبرداری تعطیل کرد.
أَوْ إِطْعٰامٌ فِي يَوْمٍ ذِي مَسْغَبَةٍ ﴿البلد، ۱۴﴾
«یا در روز گرسنگی طعام دادن.»
اطعام و گسترۀ آن
برخی قاریان این آیه را مثل آیۀ قبل، بهصورت فعل قرائت کردهاند، به این صورت:
أَوْ أَطْعَمَ فِي يَوْمٍ ذِي مَسْغَبَةٍ
مرحلۀ پایین اطعام این است که اگر کسی غذا نداشت، او را از گرسنگی نجات دهیم. گردنۀ مورد بحث مربوط به ایام قحطی است؛ یعنی زمانی که مثلاً مواد غذایی وجود ندارد، کسانی از گردنه عبور کرده که نهتنها به فکر جمع کردن برای خود نیستند، بلکه سعی میکنند به دیگران کمک کنند.
با این توضیحات میفهمیم همۀ ما پایین گردنه ماندهایم و به همین خاطر، وقتی خبر قحطی میآید، سعی میکنیم مواد غذایی زیادی برای خود انبار کنیم؛ در حالی که معنا ندارد من برای چند ماه تأمین باشم، ولی عدهای همین الآن غذا برای خوردن نداشته باشند.
البته درست است که این آیه در مورد طعام است، ولی میتوان آن را در مورد علم نیز دانست. در مواردی، بچهای استعداد زیادی دارد، ولی خانوادهاش نمیتوانند برای او تأمین کنند. اگر او را برای تحصیل علم تأمین کنیم، میتوانیم مصداق این آیات باشیم. پس اشکالی ندارد که ما تا حدی از خودمان کم بگذاریم و به بچۀ بااستعداد پول دهیم تا بتواند در آینده برای جامعه مفید واقع شود.
يَتِيماً ذٰا مَقْرَبَةٍ ﴿البلد، ۱۵﴾
«به یتیمی که خویشاوند است.»
أَوْ مِسْكِيناً ذٰا مَتْرَبَةٍ ﴿البلد، ۱۶﴾
«[و] یا بینوایی که خاکنشین است.»
اگر در آیۀ ۱۵ که از یتیم خویشاوند سخن گفته، به این معنا نیست که به دیگر یتیمان نباید کمک کرد، بلکه از باب اولویت به یتیم خویشاوند اشاره کرده است. همچنین یتیم حتماً کسی نیست که پدرش مرده است، بلکه اگر کسی پدرش در زندان است نیز باید مورد توجه قرار گیرد.
در آیۀ ۱۶ از فقیر خاکنشین سخن گفته شده است. در آن زمان خانهها کپری بود و کسی که خانه نداشت، خاکنشین حساب میشد. امروزه کمک به مستأجران یا گرفتن اجارۀ کمتر از آنان از مصادیق کمک به مسکین است.
راههای کمک بدون تحقیر
رسیدگی به یتیم و مسکین گاهی اوقات با تحقیر همراه است. اینکه درِ خانۀ ایتام پول داده شود، نوعی تحقیر آنهاست؛ ولی اگر سعی کنیم برای علمآموزی آنها تلاش کنیم، خیلی بهتر است. برخی مؤسسات هستند که هزینۀ تحصیل دانشآموزان نخبه را میدهند. این خیلی خوب است، چراکه بدون تحقیر شدن مورد توجه قرار میگیرند. اگر چنین نکنیم، با کمبود نخبگان مواجه میشویم.
طبق توضیحات دادهشده متوجه شدیم که هم باید به غذای جسمی فقراء و ایتام رسیدگی کرد و هم غذای روحی و فکری. پس معنای این آیات را گسترش دادیم تا جایی که عبارت يَوْمٍ ذِي مَسْغَبَةٍ میتواند به روزی معنا شود که نخبهکشی است و عدهای تلاش میکنند نخبگان را نابود کنند. در چنین روزی باید تلاش کرد تا نخبگان بالا روند و والا شوند.
متأسفانه کشور ما در نخبهکشی پیشقدم است و هر اتفاقی بیفتد، مدارس و دانشگاهها و حوزهها تعطیل میشوند. کمترین امکانات را مدارس دارند. حتی نخبگانی که در این میان رشد میکنند، از آنها استفاده نمیشود و همین موجب میشود که نخبگان فرار کنند.
فرزند خود من که به خارج رفته، علت رفتنش از قول خودش این است که در ایران من دکترا دارم، ولی یک دیپلمه به من دستور میدهد و زمانی که به او میگویم این دستورات اشتباه است، نمیپذیرد. این همان نخبهکشی است. البته نباید ناامید شد و در این شرایط باز باید تلاش کرد و در روزی که نخبهکشی است، سعی کنیم نخبهپرور باشیم.
و اما بد نیست به مناسبت این آیات، به حدیثی که تفسیر «التحریر و التنویر»، ج ۳۰، ص ۳۱۷، ذیل این آیات آورده، اشاره کنم:
شَرُّ الطَّعَامِ طَعَامُ الْوَلِيمَةِ يَمْنَعُهَا مَنْ يَأْتِيهَا وَيُدْعَى إِلَيْهَا مَنْ يَأْبَاهَا
ترجمه: «بدترین غذا، غذای ولیمهای است که از آن، کسی که به آن میآید منع میشود، و کسی که از آمدن به آن امتناع میکند، به آن دعوت میشود.»
توضیح: منظور حدیث این است که مهمانی و ولیمه نباید وسیلهای برای تبعیض و ظاهرسازی باشد.
پیامبر(ص) از ولیمهای نکوهش میکند که در آن، کسانی که واقعاً مایلاند و شایسته دعوتاند، نادیده گرفته یا محروم میشوند؛ اما کسانی که از روی بیمیلی یا به دلایل دیگر تمایلی به شرکت ندارند، دعوت میشوند؛ یعنی معیارِ دعوت، فخر، ثروت، مقام و ملاحظات ظاهری باشد، نه رعایت حق و کرامت افراد.
پس بهجای اینکه مصداق آیۀ ۶ شویم و اموالمان را نابود کنیم، سعی کنیم طبق این آیات عمل کنیم و اموالمان را صرف بهترین کارها کنیم. بهجای اینکه سفرۀ میلیاردی بیندازیم، بهتر است برای طعام فقراء و، مهمتر، پرورش نخبگان تلاش کنیم.
یادم هست حدود ۳۱ سال پیش، وقتی طلبۀ فقیری را دیدم، به ذهنم رسید ماشین پیکانم را بفروشم و مدل پایینتری بخرم و پول اضافهاش را به آن طلبۀ فقیر بدهم تا بتواند ازدواج کند، ولی این کار را نکردم و چند روز بعد دزد پیکان مرا دزدید.
این یعنی عقبه را طی نکردن؛ یعنی کار خیر را نمیکنیم و بیشتر ضرر میکنیم.
سعی کنیم پولهایمان را جاهایی خرج کنیم که سرمایهگذاری برای آینده و نخبهپروری است، ولی متأسفانه پولهای زیادی صرف احساسات و خرافات میشود که نه تنها ثمرۀ چندانی ندارد؛ بلکه در بسیاری از موارد زیان هم دارد.
اگر در این آیات به طعام اشاره شده، تنها یک مثال است و الّا نیازمندیهای دیگر را نیز طبیعتاً باید برطرف کرد؛ از جمله امروزه نیاز به یخچال یا خانه یا… و مهمتر از همه، نیاز به علم مطرح است. پس هرجا نیازی بود، باید آن را برطرف کرد تا گردنه را پیموده باشیم و خدا به ما اجر دهد.
حتی ممکن است دانشجویی پول دانشگاه آزاد را نداشته باشد و حتی -خدای ناکرده- برای فراهم کردن پول آن، دست به خودفروشی بزند. پس فکر نکنیم کار خیر فقط غذا دادن در مسجد و هیأت است. باید تمام نیازمندیهای فقرا را از بین برد.
با توجه به این آیات میفهمیم عبور از این گردنههای بیانشده، کار هرکسی نیست؛ همانطور که در ضربالمثلی داریم:
کار هر بز نیست خرمن کوفتن
گاو نر میخواهد و مرد کهن
بد نیست به یکی از گردنههایی که عبور از آن مشکل است و در سورۀ فصلت آمده، اشارهای داشته باشم. در این سوره آمده است:
وَ لاٰ تَسْتَوِي الْحَسَنَةُ وَ لاَ السَّيِّئَةُ ادْفَعْ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ فَإِذَا الَّذِي بَيْنَكَ وَ بَيْنَهُ عَدٰاوَةٌ كَأَنَّهُ وَلِيٌّ حَمِيمٌ ﴿فصلت، ۳۴﴾
«و نیکی و بدی یکسان نیستند. [بدی را] با بهترین شیوه [که نیکی است] دفع کن، که ناگاه آنکس که میان تو و او دشمنی وجود دارد، گویی دوستی صمیمی میگردد.»
وَ مٰا يُلَقّٰاهٰا إِلاَّ الَّذِينَ صَبَرُوا وَ مٰا يُلَقّٰاهٰا إِلاّٰ ذُو حَظٍّ عَظِيمٍ ﴿فصلت، ۳۵﴾
«و از این شیوه جز کسانی که صبر کردهاند برخوردار نمیشوند، و جز کسی که بهرهای بزرگ [از اخلاق انسانی] دارد از آن برخوردار نمیگردد.»
با توجه به این آیات، فکر نکنیم بهراحتی میتوانیم از گردنه بالا برویم. برخی از چیزها واقعاً صبر بالا میطلبد.
ثُمَّ كٰانَ مِنَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ تَوٰاصَوْا بِالصَّبْرِ وَ تَوٰاصَوْا بِالْمَرْحَمَةِ ﴿البلد، ۱۷﴾
«و علاوه بر این، از کسانی باشد که ایمان آورده و یکدیگر را به صبر و ترحم توصیه کردهاند.»
تفسیر نمونه این آیه را اینگونه تفسیر کرده است:
«در آیه بعد در ادامه تفسیری که برای این گردنه صعبالعبور بیان فرموده میافزاید: سپس از کسانی بوده باشد که ایمان آورده، و یکدیگر را به صبر و استقامت و ترحم و عواطف انسانی توصیه میکنند (ثم کان من الذین آمنوا و تواصوا بالصبر و تواصوا بالمرحمة)
به این ترتیب کسانی از این گردنه سخت عبور میکنند که هم دارای ایمان هستند و هم اخلاق والایی همچون دعوت به صبر و عواطف انسانی دارند، و هم اعمال صالحی همچون آزاد کردن بردگان و اطعام یتیمان و مسکینان انجام دادهاند.
یا به تعبیر دیگر، در سه میدان ایمان و اخلاق و عمل گام بگذارند و سربلند و سرافراز بیرون آیند؛ اینها هستند که میتوانند از آن گردنه صعبالعبور بگذرند.
تعبیر به «ثم» (بعد) همیشه به معنی تأخیر زمانی نیست، تا لازمه این سخن آن باشد که اول اطعام و انفاق کنند، و بعد ایمان آورند، بلکه در اینگونه موارد ـ همانگونه که جمعی از مفسران تصریح کردهاند ـ برای بیان برتری مقامی است؛ چراکه مسلماً رتبه ایمان، و توصیه به صبر و مرحمت، بالاتر از کمک به نیازمندان است، بلکه اعمال صالح از آن ایمان و اخلاق سرچشمه میگیرد و ریشه همه آنها را باید در اعتقادات و خلقیات عالی جستوجو کرد.
بعضی نیز احتمال دادهاند که «ثم» در اینجا به معنی تأخیر زمانی است، چراکه اعمال خیر گاه سرچشمه گرایش به ایمان میشود، و مخصوصاً در تحکیم مبانی اخلاق مؤثر است، چراکه خلقوخوی انسان نخست به صورت فعل است، و بعد به صورت حالت و سپس عادت و بعد از آن به صورت ملکه درمیآید.» (پایان)
تقدم اخلاق و عقلانیت بر ایمان
من تفاسیر مختلفی را در ذیل این آیه دیدهام، ولی حرفی که میخواهم بزنم، آن مفسران نگفتهاند. پس از شما میخواهم در مورد حرف من فکر کنید.
حرف بنده این است که هرآنچه از اول سوره تا اینجا گفته شد، کاری به دین نداشت و یک انسان عاقل و دارای وجدان میفهمید. بهعنوان مثال، کمک به یتیمان و فقیران امری است که همه آن را میفهمند. همچنین قسمهای ابتدایی سوره نیز ربطی به دین نداشت. حتی اسمی از خدا و پیامبر(ص) هم نبود و در واقع، سکولار بود و کاری به دین نداشت.
حال آیۀ ۱۷ که با «ثمّ» شروع شده، میخواهد به امری اشاره کند که جزو دین است؛ یعنی بعد از اینکه افراد باوجدان مراحل قبلی را رعایت کردند و در آن مدتی تمرین کردند، اگر بخواهند وارد ایمان شوند، الآن فرصتش فراهم شده است.
پس اول باید انسان خوب و عاقلی و خیّری شویم و سپس وارد اسلام و ایمان شویم.
مشکل ما این است که اول مسلمان شدهایم، بدون اینکه کار خوب کرده باشیم یا انسان عاقلی باشیم. پس ما اول مؤمن شدهایم و بعد میخواهیم کار خیر انجام دهیم، در حالی که مسیر صحیح عکس این است؛ یعنی اول باید عقبه را بالا رفت و قدر نعمتها را شناخت و کار خیر هم تا جایی که میشود بکنیم و سپس وارد ایمان شویم.
پس مؤمن شدن مرحلۀ بالاتری است؛ مثل اینکه میگوییم رفتن به دانشگاه مرحلۀ بالایی است و برای ورود به آن باید مراحل زیادی را طی کنیم.
پس طبق فهم من، اول باید آدم شویم و سپس نوبت دیندار شدن است. اگر اینگونه عمل کردیم، دیگران به دین علاقه پیدا میکنند؛ ولی ما برعکس عمل کرده و هزار کار بد میکنیم و اسممان مسلمان و مؤمن است و به همین خاطر است که افراد از دین زده شدهاند، چون مثلا برخی از ما آخوندها را مشاهده میکنند که برخلاف عقل و اخلاق عمل میکنیم.
اگر نسل اول اسلام جزو بهترین مسلمانان بودند، به این خاطر بود که ابتدا عاقل و اخلاقمدار بودند و سپس ایمان آوردند، برخلاف نسلهای بعدی که ابتدا ایمان آوردند و سپس میخواستند عاقل و اخلاقمدار شوند؛ ولی اینگونه تازه کارهای بد خود را توجیه کردند.
از مرحوم آیتالله بروجردی نقل شده که میگفتند اگر کسی پشت سر من غیبت کرد، او را میبخشم، مگر اینکه طلبه باشد؛ زیرا طلاب ابتدا انسان را فاسق میکنند و سپس غیبت پشت سر او را حلال میشمارند.
در حکمت ۳۶۹ نهجالبلاغه آمده است:
يَأْتِي عَلَى النَّاسِ زَمَانٌ لَا يَبْقَى فِيهِمْ مِنَ الْقُرْآنِ إِلَّا رَسْمُهُ وَ مِنَ الْإِسْلَامِ إِلَّا اسْمُهُ؛ وَ مَسَاجِدُهُمْ يَوْمَئِذٍ عَامِرَةٌ مِنَ الْبِنَاءِ، خَرَابٌ مِنَ الْهُدَى، سُكَّانُهَا وَ عُمَّارُهَا شَرُّ أَهْلِ الْأَرْضِ؛ مِنْهُمْ تَخْرُجُ الْفِتْنَةُ، وَ إِلَيْهِمْ تَأْوِي الْخَطِيئَةُ، يَرُدُّونَ مَنْ شَذَّ عَنْهَا فِيهَا، وَ يَسُوقُونَ مَنْ تَأَخَّرَ عَنْهَا إِلَيْهَا.
ترجمه: «زمانی بر مردم برسد که در میان آنان از قرآن جز خطوطش، و از اسلام جز اسمش باقی نماند. مساجدشان در آن زمان از نظر ساختمان آباد، و از نظر هدایت ویران است. ساکنان و آبادکنندگانش بدترین اهل زمینند، از آنان فتنه برخیزد و گناه در آنان لانه گیرد، آنکه از فتنهها کناره گرفته، او را به آن بازمیگردانند، و هرکه از آن عقب مانده، او را به سوی آن سوق میدهند.
البته این حدیث به این معنا نیست که درِ مساجد را ببندیم، بلکه منظور این است که مسجد و اهل آن خوب شوند. قرار است جهالتها و هوای نفس خودمان را ویران کنیم، نه مساجد را.
باز در حکمت ۴۶۸ چنین آمده است:
يَأْتِي عَلَى النَّاسِ زَمَانٌ عَضُوضٌ، يَعَضُّ الْمُوسِرُ فِيهِ عَلَى مَا فِي يَدَيْهِ وَ لَمْ يُؤْمَرْ بِذَلِكَ، قَالَ اللَّهُ سُبْحَانَهُ «وَ لا تَنْسَوُا الْفَضْلَ بَيْنَكُمْ»؛ تَنْهَدُ فِيهِ الْأَشْرَارُ وَ تُسْتَذَلُّ الْأَخْيَارُ وَ يُبَايِعُ الْمُضْطَرُّونَ، وَ قَدْ نَهَى رَسُولُ اللَّهِ (صلى الله عليه وآله وسلم) عَنْ بَيْعِ الْمُضْطَرِّينَ.
ترجمه: «بر مردم زمانی رسد بسیار سخت، که توانگران در آن زمان از آنچه در دست دارند انفاق نکنند، در حالی که به نگاهداری مال امر نشدهاند. خداوند سبحان فرموده: «احسان بین خود را فراموش نکنید». در آن زمان بدکاران بلندمرتبه، و خوبان خوار میشوند، تهیدستان هستی خود را از روی ناچاری به قیمت اندک میفروشند و توانگران میخرند، در حالی که پیامبر اسلام(ص) از چنین خرید و فروشی منع کرده است.»
در حکمت ۱۰۲ نیز میخوانیم:
يَأْتِي عَلَى النَّاسِ زَمَانٌ لَا يُقَرَّبُ فِيهِ إِلَّا الْمَاحِلُ، وَ لَا يُظَرَّفُ فِيهِ إِلَّا الْفَاجِرُ، وَ لَا يُضَعَّفُ فِيهِ إِلَّا الْمُنْصِفُ؛ يَعُدُّونَ الصَّدَقَةَ فِيهِ غُرْماً، وَ صِلَةَ الرَّحِمِ مَنّاً، وَ الْعِبَادَةَ اسْتِطَالَةً عَلَى النَّاسِ؛ فَعِنْدَ ذَلِكَ يَكُونُ السُّلْطَانُ بِمَشُورَةِ [الْإِمَاءِ] النِّسَاءِ وَ إِمَارَةِ الصِّبْيَانِ وَ تَدْبِيرِ الْخِصْيَانِ.
ترجمه: «مردم را روزگاری آید که جز سخنچین مقرّب نشود، و غیر بدکار خوشطبع و مقبول نیفتد، و جز منصف را ناتوان نشمارند. کمک به محتاجان را خسارت دانند، صلۀ رحم را منّت گذارند، و عبادت را سبب برتریجویی بر مردم قرار دهند. در آن زمان حکومت به مشورت کنیزان، و فرمانروایی بچهها و تدبیر خواجهسراهاست.»
خلاصه اینکه ایمان آوردن و سپس دنبال عمل رفتن، هزار مشکل دارد. اول باید با عقل و وجدان و فطرت، کارهای خوب را انجام دهیم تا به این مقام و شرافت برسیم که مؤمن شویم.
دین مرحلۀ پس از انسانیت است نه قبل از آن؛ انسانیت سقف دین نیست؛ کف دین است. عقل به ما میگوید اولین وظیفۀ تو این است که آدم باشی و زمانی که تمام قوانین انسانیت را رعایت کردی، برای کمال بیشتر باید سراغ دین بروی و دستوراتی انجام دهی تا به مراتب عالی انسانیت برسی. پس دین نیامده ما را انسان کند. انسانسازی وظیفۀ خودماست. دین آمده ما را شبیه خدا کند و برای این کار لازم است که ابتدا انسان شویم.
دین انسان را به دیدن پشت پردۀ عالم دعوت میکند؛ به شناخت عالم غیب؛ به راز خلقت؛ به عشق نسبت به پروردگار و همۀ اینها پس از تحقق انسانیت محقق میشود.
پس تا انسان نشویم، به جایی نمیرسیم. کسی که انسانیت را در خود زنده کرده شبیه یک بذر مستعد است و دین آبی است که بر روی این بذر ریخته میشود و آن را به درختی تنومند تبدیل میکند.
و اما انجام مناسک دینی بدون تحقق انسانیت مثل این است که بر روی زمینِ بدون بذر آب پاشیده شود.
کسی که دین دارد ولی انسانیت ندارد فقط به دور خودش میچرخد بدون اینکه به مقصد برسد. از آن طرف کسی که انسانیت دارد ولی دین ندارد سوار یک قطار واقعی است که هر جا بخواهد میرود ولی کسی که هم دین دارد و هم انسانیت پَرِ پرواز دارد.
کسی که تا دیروز مهربان بود وقتی دیندار شد مهربانتر میشود ولی کسی که تا دیروز مهربان نبود وقتی دیندار شد بیرحمتر میشود مثل داعشیها و چنین افرادی تازه برای بیرحمی خودشان توجیه پیدا میکنند.
در قرآن چنین میخوانیم:
وَ نُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ مٰا هُوَ شِفٰاءٌ وَ رَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِينَ وَ لاٰ يَزِيدُ الظّٰالِمِينَ إِلاّٰ خَسٰاراً ﴿الإسراء، 82﴾
«و ما آنچه را براى مؤمنان مايه شفا و رحمت است از قرآن نازل مىكنيم، و براى ستمكاران [چيزى] جز زيانكارى نخواهد افزود.»
نماز و روزه و حج و زکات نیامده تا انسان بسازد بلکه برای این است که انسان را به معراج ببرد. نماز آدم بد را خوب نمیکند بلکه آدم خوب را خوبتر میکند. دنیا پر از آدمهای خوب بینماز و آدمهای بد نمازخوان است.
روزی 17 رکعت نماز خواندن باعث نمیشود رذائل ما پاک شود. پاک شدن انسان از رذائل اتاق درمان میخواهد.
دین برای نورانی کردن انسان آمده ولی اگر آدم نشویم نورانی شدن به درد ما نمیخورد. مگر اولیای الهی را اهل نماز و روزه نکشتند؟
خطرناکترین چیز در دنیا دیندار شدن بدون آدم شدن است چون چنین شخصی به خود اجازه میدهد هر رفتار غیر انسانی را انجام دهد مضاف بر اینکه احساس تقرب و معنویت نیز داشته باشد مثل کسی که دختران مردم را به خاطر حجاب کتک میزند.
به قول سعدی: آدمی را آدمیت لازم است.
پس تا آدم نشویم دین به کار ما نخواهد آمد.
سؤال: آیا کافر و بیدین شدن و سپس وارد دین شدن بهتر نیست؟
پاسخ: بنده نمیخواهم این را بگویم؛ بلکه میگویم آدم شدن بر مسلمان شدن مقدم است. پس قرار نیست اول بیدین شویم، بلکه قرار است اول آدم شویم. آدم شدن مقدم بر دینداری است. بسیاری از امور را عقل انسان باور دارد و اصلاً عقل است که انسان را به سمت دین میبرد. وقتی انسان از عقل استفاده کند، نهایتاً به دین خواهد رسید.
امتحانات سختتر با ورود به مرحلۀ ایمان
و اما جملۀ وَ تَوٰاصَوْا بِالصَّبْرِ وَ تَوٰاصَوْا بِالْمَرْحَمَةِ که بعد از جملۀ ثُمَّ كٰانَ مِنَ الَّذِينَ آمَنُوا آمده، دلالت دارد که وقتی انسان وارد مرحلۀ ایمان شد، تازه امتحانات سختتری برای او شروع میشود؛ زیرا در جملۀ وَ تَوٰاصَوْا بِالصَّبْرِ وَ تَوٰاصَوْا بِالْمَرْحَمَةِ به دو چیز سخت اشاره شده است.
تَوٰاصی به معنای سفارش کردن یکدیگر است و این تعبیر دلالت دارد که افرادی که به مراحل بالا رسیدهاند، نیازمند سفارش یکدیگر به صبر و مهربانی هستند. پس این افراد به گرفتاریهایی مبتلا میشوند که برای روبهرو شدن با آن باید یکدیگر را به صبر و مهربانی توصیه کنند.
وقتی گرفتاری پیش میآید، دو کار لازم است: یکی صبر و دیگری اینکه بفهمیم با عصبانیت مشکلات برطرف نخواهد شد، بلکه باید مهربانی کرد. وقتی دو طرف عصبانی هستند، هرچه عصبانیتر شوند، کار بدتر میشود؛ ولی وقتی مهربانی شود، عصبانیت فروکش کرده و مشکلات از بین خواهد رفت. ما باید یکدیگر را به مهربانی توصیه کنیم تا حتی نسبت به بدترین دشمن هم مهربانی داشته باشیم.
ارتباط سوره عصر با آیۀ ۱۷ سورۀ بلد
سورۀ عصر ارتباط عمیقی با این آیه دارد که بد نیست به آن نیز اشارهای داشته باشیم:
وَ الْعَصْرِ ﴿العصر، ۱﴾
«سوگند به روزگار»
إِنَّ الْإِنْسٰانَ لَفِي خُسْرٍ ﴿العصر، ۲﴾
«که انسان در زیانکاری است.»
إِلاَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ وَ تَوٰاصَوْا بِالْحَقِّ وَ تَوٰاصَوْا بِالصَّبْرِ ﴿العصر، ۳﴾
«مگر آنان که ایمان آورده و کارهای شایسته انجام داده و یکدیگر را به حق سفارش نموده و یکدیگر را به شکیبایی توصیه کردهاند.»
باید بررسی شود که آیا ایمان در سورۀ عصر با ایمان در آیۀ ۱۷ سورۀ بلد یکی است؟ همچنین آیا توصیه به صبر در این دو مورد یکی است یا متفاوت است؟
الفاظ قرآن همهجا دقیقاً به یک معنا نیستند، بلکه هرجا معنای خود را دارند و تازه مانند نور، شدت و ضعف دارند. مثلاً ایمان در یک آیه ممکن است با ایمان در آیۀ دیگر از لحاظ شدت و ضعف متفاوت باشد.
حال باید گفت الَّذِينَ آمَنُوا در سورۀ بلد مربوط به مرحلهای است که گردنههای صعبالعبور انسانیت را پشت سر گذاشتند و ایمان آوردند؛ ولی الَّذِينَ آمَنُوا در سورۀ عصر مرحلهای پایینتر است. قرینۀ این مطلب آن است که در سورۀ بلد، عمل صالح قبل از ایمان بود، ولی در سورۀ عصر، عمل صالح بعد از ایمان است.
همچنین توصیه به صبر در سورۀ عصر – چون پس از تواصی بالحق است- مربوط به گناه نکردن است؛ ولی توصیه به صبر در سورۀ بلد -چون پس از گذشتن از اعمال سخت و گردنههای سخت است- مربوط به صبر در برابر سختی کشیدن در راه خداست؛ مانند سختی کشیدن انبیا، همانطور که قرآن میفرماید:
وَ كَذٰلِكَ جَعَلْنٰا لِكُلِّ نَبِيٍّ عَدُوًّا شَيٰاطِينَ الْإِنْسِ وَ الْجِنِّ ﴿الأنعام، ۱۱۲﴾
«و بدینگونه برای هر پیامبری دشمنانی از شیاطین انس و جن قرار دادیم.»
پیامبران در برابر دشمنانی که داشتند، سختیهای زیادی کشیدند.
بنابراین، یک صبرِ اولی داریم که برای انسانهای سطح پایین است؛ یعنی انسانهایی که تازه باید یاد بگیرند حق دیگران را نخورند و گناه نکنند. ولی یک صبرِ بالا داریم که مربوط به انسانهای والاست.
در سورۀ عصر، آخرین مرحلۀ تصور شده رسیدن به مقام صبر است؛ ولی در سورۀ بلد، مرحلهای بالاتر از صبر وجود دارد و آن، توصیه به مهربانی است. اوج مقام اولیای الهی، رحمت داشتن و مهربانی است.
رحمت به چه کس
در عبارت تَوٰاصَوْا بِالْمَرْحَمَةِ ممکن است مراد، مهربانی به یکدیگر باشد؛ یعنی افراد والا یکدیگر را به مهربانی نسبت به هم توصیه میکنند. البته با توجه به اینکه متعلق توصیه محذوف است، ممکن است توصیه به مهربانی نسبت به دیگران و حتی دشمن باشد؛ یعنی افراد والا حتی نسبت به دشمن نیز توصیه به مهربانی میکنند.
اولیای الهی حتی حاضر نیستند نسبت به دشمنان نفرین کنند. پیامبر(ص) بهجای نفرین مشرکان، برای هدایت آنها دعا میکرد. امام حسین(ع) نیز در مسیر کربلا این مهربانی را به بهترین وجه نشان داد و، مثلاً، به سپاه دشمنش در آن بیابان آب داد و حتی دستور داد به اسبان آنان آب بپاشند.
این در حالی است که در کشور ما گروهی هستند که بر ملتهای زیادی مرگ میفرستند و حتی نسبت به هممذهبان نیز تفکیک میگذارند و اگر کسی با آنها از لحاظ فکری کوچکترین زاویه را داشت، او را نیز دشمن میپندارند و او را لعن میکنند.
أُولٰئِكَ أَصْحٰابُ الْمَيْمَنَةِ ﴿البلد، ۱۸﴾
«اینانند نیکبختان.»
واقعاً هرکسی دارای یمن و برکت نیست، بلکه کسی واقعاً یمن و برکت دارد که صفات بیانشده در آیات قبلی را داشته باشد.
تقسیمهای دوتایی و چندتایی
برای توضیح این آیه، بد نیست به سورۀ واقعه اشارهای داشته باشیم. در این سوره انسانها به سه دسته تقسیم میشوند: سابقون، اصحاب میمنه و اصحاب مشئمه.
در سورۀ واقعه، درجۀ اصحاب میمنه از سابقون پایینتر است. البته تقسیم در سورۀ واقعه سهتایی است و در این صورت، اصحاب میمنه پایینتر از سابقون هستند؛ ولی تقسیم در سورۀ بلد دوتایی است و انسانها تنها به اصحاب میمنه و اصحاب مشئمه تقسیم شدهاند؛ یعنی خوبان و بدان.
پس در سورۀ بلد، پیامبران و امامان و مؤمنان همگی در زمرۀ اصحاب میمنه هستند؛ ولی در سورۀ واقعه، پیامبران و امامان جزو سابقون هستند و مؤمنان جزو اصحاب میمنه.
البته بهتر است در مورد سورۀ بلد، بهجای اینکه بگوییم به خوبان و بدان اشاره کرده، عبارت را بهتر بیاوریم و بگوییم در این سوره به بهترینها و بدترینها اشاره شده است. اتفاقاً در سورۀ بینه نیز همین دو دسته آمده است.
و اما برخی دیگر از سورهها، خودِ خوبان را به دو دسته تقسیم کردهاند؛ مانند سورههای واقعه و مطففین. برخی دیگر از سورهها نیز بدان را به چند دسته تقسیم کردهاند و، مثلاً، بدان را به دو دستۀ کفار و منافقان تقسیم کردهاند؛ مانند ابتدای سورۀ بقره که از کافران و منافقان سخن گفته است. جالب است که در همین سورۀ بقره، با دقت معلوم میشود که خودِ منافقان نیز به سه دسته تقسیم شدهاند که برای یافتن این قسمت به تفسیر راهگشا جلد 1 مراجعه شود.
باز، افراد و گروههای بد در آیات دیگر قرآن به دو دستۀ مستکبران و مستضعفان تقسیم شدهاند. مثلاً در آیاتی از سورۀ بقره آمده است:
إِذْ تَبَرَّأَ الَّذِينَ اتُّبِعُوا مِنَ الَّذِينَ اتَّبَعُوا وَ رَأَوُا الْعَذٰابَ وَ تَقَطَّعَتْ بِهِمُ الْأَسْبٰابُ ﴿البقرة، ۱۶۶﴾
«آنگاه که پیشوایان از پیروان بیزاری میجویند و عذاب را میبینند و رابطههایشان قطع میشود.»
وَ قٰالَ الَّذِينَ اتَّبَعُوا لَوْ أَنَّ لَنٰا كَرَّةً فَنَتَبَرَّأَ مِنْهُمْ كَمٰا تَبَرَّؤُا مِنّٰا كَذٰلِكَ يُرِيهِمُ اللّٰهُ أَعْمٰالَهُمْ حَسَرٰاتٍ عَلَيْهِمْ وَ مٰا هُمْ بِخٰارِجِينَ مِنَ النّٰارِ ﴿البقرة، ۱۶۷﴾
«و پیروان میگویند: ای کاش برای ما بازگشتی [به دنیا] بود تا همانگونه که آنان از ما بیزاری جستند، ما نیز از آنان بیزاری میجستیم.»
در سورۀ سبأ نیز چنین مضمونی وجود دارد که خوب است به آن اشاره کنم:
وَ قٰالَ الَّذِينَ كَفَرُوا لَنْ نُؤْمِنَ بِهٰذَا الْقُرْآنِ وَ لاٰ بِالَّذِي بَيْنَ يَدَيْهِ وَ لَوْ تَرىٰ إِذِ الظّٰالِمُونَ مَوْقُوفُونَ عِنْدَ رَبِّهِمْ يَرْجِعُ بَعْضُهُمْ إِلىٰ بَعْضٍ الْقَوْلَ يَقُولُ الَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا لِلَّذِينَ اسْتَكْبَرُوا لَوْ لاٰ أَنْتُمْ لَكُنّٰا مُؤْمِنِينَ ﴿سبإ، ۳۱﴾
«و آنان که کفر ورزیدهاند، گفتند: ما نه به این قرآن و نه به آنچه پیش از آن بوده است، هرگز ایمان نخواهیم آورد. و [تعجب میکنی] اگر ببینی زمانی را که ستمکاران در پیشگاه پروردگارشان نگاه داشته میشوند، درحالیکه با یکدیگر سخن ردوبدل میکنند، و آنان که به زبونی کشیده شدند به مستکبران میگویند: اگر شما نبودید، ما مؤمن بودیم.»
قٰالَ الَّذِينَ اسْتَكْبَرُوا لِلَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا أَ نَحْنُ صَدَدْنٰاكُمْ عَنِ الْهُدىٰ بَعْدَ إِذْ جٰاءَكُمْ بَلْ كُنْتُمْ مُجْرِمِينَ ﴿سبإ، ۳۲﴾
«مستکبران هم به آنان که به زبونی کشیده شدند، میگویند: آیا ما شما را از هدایت ـ پس از آنکه برای شما آمد ـ منحرف کردیم؟ [نه،] بلکه شما خود مجرم بودید.»
وَ قٰالَ الَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا لِلَّذِينَ اسْتَكْبَرُوا بَلْ مَكْرُ اللَّيْلِ وَ النَّهٰارِ إِذْ تَأْمُرُونَنٰا أَنْ نَكْفُرَ بِاللّٰهِ وَ نَجْعَلَ لَهُ أَنْدٰاداً وَ أَسَرُّوا النَّدٰامَةَ لَمّٰا رَأَوُا الْعَذٰابَ وَ جَعَلْنَا الْأَغْلاٰلَ فِي أَعْنٰاقِ الَّذِينَ كَفَرُوا هَلْ يُجْزَوْنَ إِلاّٰ مٰا كٰانُوا يَعْمَلُونَ ﴿سبإ، ۳۳﴾
«و آنان که به زبونی کشیده شدند به مستکبران میگویند: بلکه نیرنگ شب و روز [شما ما را گمراه کرد]، آنگاه که به ما فرمان میدادید که به خدا کافر شویم و برای او همتایانی قرار دهیم. و هنگامی که عذاب را میبینند، پشیمانی خود را پنهان میدارند؛ و ما غلها را بر گردن کسانی مینهیم که کفر ورزیدند. آیا جز به آنچه میکردند، سزا داده میشوند؟»
در سورۀ ابراهیم نیز آمده است:
وَ بَرَزُوا لِلّٰهِ جَمِيعاً فَقٰالَ الضُّعَفٰاءُ لِلَّذِينَ اسْتَكْبَرُوا إِنّٰا كُنّٰا لَكُمْ تَبَعاً فَهَلْ أَنْتُمْ مُغْنُونَ عَنّٰا مِنْ عَذَابِ اللّٰهِ مِنْ شَيْءٍ قٰالُوا لَوْ هَدٰانَا اللّٰهُ لَهَدَيْنٰاكُمْ سَوٰاءٌ عَلَيْنٰا أَ جَزِعْنٰا أَمْ صَبَرْنٰا مٰا لَنٰا مِنْ مَحِيصٍ ﴿إبراهيم، ۲۱﴾
«و همگی در پیشگاه خدا حاضر میشوند. پس ضعیفان به مستکبران میگویند: ما پیرو شما بودیم؛ آیا چیزی از عذاب خدا را از ما برمیدارید؟ [مستکبران] میگویند: اگر خدا ما را هدایت کرده بود، شما را هدایت میکردیم. [اینک] چه بیصبری کنیم و چه صبر نماییم، بر ما یکسان است و راه خلاصی برای ما نیست.»
وَ قٰالَ الشَّيْطٰانُ لَمّٰا قُضِيَ الْأَمْرُ إِنَّ اللّٰهَ وَعَدَكُمْ وَعْدَ الْحَقِّ وَ وَعَدْتُكُمْ فَأَخْلَفْتُكُمْ وَ مٰا كٰانَ لِي عَلَيْكُمْ مِنْ سُلْطٰانٍ إِلاّٰ أَنْ دَعَوْتُكُمْ فَاسْتَجَبْتُمْ لِي فَلاٰ تَلُومُونِي وَ لُومُوا أَنْفُسَكُمْ مٰا أَنَا بِمُصْرِخِكُمْ وَ مٰا أَنْتُمْ بِمُصْرِخِيَّ إِنِّي كَفَرْتُ بِمٰا أَشْرَكْتُمُونِ مِنْ قَبْلُ إِنَّ الظّٰالِمِينَ لَهُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌ ﴿إبراهيم، ۲۲﴾
«و هنگامی که کار گزارده شد [جهنمیان در جهنم مستقر شدند]، شیطان میگوید: بیگمان، خدا به شما وعدۀ درست داد و من به شما وعده دادم و خلف وعده نمودم، و من هیچ تسلطی بر شما نداشتم، جز اینکه دعوتتان کردم و مرا اجابت کردید. پس مرا سرزنش نکنید و خود را سرزنش کنید. نه من فریادرس شما هستم و نه شما فریادرس من. من [امروز] این کاری را که پیشتر مرا شریک [خدا در اطاعت] قرار میدادید، محکوم میکنم. آری، ستمکاراناند که عذابی دردناک خواهند داشت.»
از این صحبتها فهمیدیم که خوبان و بدان، هر یک دارای دستههای مختلف هستند.
اشاره به روایتی در مورد بالا روندگان از عقبه
در تفسیر تسنیم روایتی در ذیل آیات سورۀ بلد آمده است که بد نیست به آن اشاره کنیم:
عن أبان بن تغلب قلت له: جُعِلتُ فداک قولُه: فَلاَ اقْتَحَمَ الْعَقَبَةَ، فقال: مَنْ أَكْرَمَهُ اللَّهُ بِوَلاَيَتِنَا فَقَدْ جَازَ الْعَقَبَةَ، وَ نَحْنُ تِلْكَ الْعَقَبَةُ الَّتِي مَنِ اقْتَحَمَهَا نَجَا. قال: فسكت، فقال لي: فهلا أفيدک حرفاً خیر لک من الدنیا و ما فیها؟ قلت: بلی جعلت فداک. قال: قوله: فَكُّ رَقَبَةٍ، ثم قال: الناس کلهم عبید النار غیرک و أصحابک، فإن الله فک رقابکم من النار بولایتنا أهل البیت.
(کافی، ج ۱، ص ۴۳۰)
ترجمه: «ابان بن تغلب گوید: به امام صادق(ع) عرض کردم: قربانت، خداوند متعال میفرماید: «خود را به گردنه نینداخت.» حضرت فرمود: کسی را که خدا به برکت ولایت ما گرامی داشته، از گردنه گذشته است و ما همان گردنهای هستیم که هرکس از آن عبور کند، نجات مییابد. راوی گوید: من خاموش بودم. باز حضرت فرمود: نمیخواهی به تو سخنی بیاموزم و مطلبی را برایت بیان کنم که از دنیا و آنچه در آن است، برایت بهتر باشد؟ عرض کردم: چرا، قربانت. فرمود: آن سخن خداست: «آزاد کردن بنده.» آنگاه فرمود: مردم همگی بردۀ آتشاند، مگر تو و اصحابت؛ زیرا خداوند به برکت ولایت ما اهلبیت، گردن شما را از آتش رها کرده است.»
سخنی با متوهمان دوستی علی(ع) در بارۀ گرفتاریهای شدید طرفداران او
با خواندن این روایت ممکن است افرادی از ما خیال کنند که ما مصداق کسی هستیم که از گردنه عبور کرده است؛ چون ما همیشه در مجالس اهلبیت شرکت میکنیم. به همین خاطر، بد نیست به احادیثی از نهجالبلاغه اشاره کنم تا گمان نکنیم کار به این آسانی است.
در حکمت ۱۱۱ نهجالبلاغه آمده است:
وَ قَالَ (علیه السلام): وَ قَدْ تُوُفِّيَ سَهْلُ بْنُ حُنَيْفٍ الْأَنْصَارِيُّ بِالْكُوفَةِ بَعْدَ مَرْجِعِهِ مَعَهُ مِنْ صِفِّينَ وَ كَانَ أَحَبَّ النَّاسِ إِلَيْهِ: «لَوْ أَحَبَّنِي جَبَلٌ لَتَهَافَتَ»
ترجمه: «سهل بن حنیف که در صفین همراه حضرت بود، پس از بازگشت به کوفه از دنیا رفت. او از محبوبترین مردم نزد امام بود. امام در مرگ او فرمود: اگر کوهی مرا دوست بدارد، از هم فرو ریزد.»
این جمله بدان معناست که من آنقدر دشمنان قسم خورده دارم که هرکسی دوست من باشد، حتی اگر مانند کوه قوی باشد، آن کوه را منفجر میکنند.
پس اگر میبینیم همهچیز دنیا برای ما آماده است و ادعا داریم که دوستدار اهلبیت هستیم، یک جای کار میلنگد.
سید رضی در توضیح این جملۀ حضرت گفته است:
[قال الرضي رحمه الله تعالى: و معنى ذلك أن المحنة تغلظ عليه فتسرع المصائب إليه، و لا يفعل ذلك إلا بالأتقياء الأبرار و المصطفين الأخيار، و هذا مثل قوله (علیه السلام): «مَنْ أَحَبَّنَا أَهْلَ الْبَيْتِ فَلْيَسْتَعِدَّ لِلْفَقْرِ جِلْبَاباً» و قد يؤول ذلك على معنى آخر ليس هذا موضع ذكره.]
ترجمه: «معنای این فراز این است که محنت و ناراحتی بر او سخت گردد و مصائب به جانب او شتاب گیرد. و اینچنین نشود جز با پرهیزکاران و نیکان و برگزیدگان اخیار. و این مانند گفتۀ آن حضرت است که: «هرکس ما اهلبیت را دوست دارد، باید برای پوششی فراگیر به نام فقر آماده باشد.» و ممکن است این سخن به معنای دیگری نیز تأویل شود که جای بیان آن در اینجا نیست.»
در حکمت ۱۱۲ آمده است:
مَنْ أَحَبَّنَا أَهْلَ الْبَيْتِ، فَلْيَسْتَعِدَّ لِلْفَقْرِ جِلْبَاباً.
هرکس ما اهلبیت را دوست دارد، باید برای پوششی فراگیر به نام فقر آماده باشد.»
یعنی هرکسی اهلبیت را واقعاً دوست داشته باشد، ممکن است اموالش را مصادره کنند و موجب فقر او شوند.
دوستداران عدالت و مهربانی پویندگان راه علی(ع)
اینکه برخی در مجالس اهلبیت شرکت کرده و فقط «علی، علی» یا «حیدر، حیدر» میکنند و غذایی نوش جان میکنند و..، گمان نکنند واقعاً دوستدار حضرت علی(ع) هستند. آیا واقعاً عدل او را دوست دارند؟ آیا واقعاً علم او را دوست دارند؟ آیا مهربانی حضرت را دوست دارند؟
اگر چنین است چرا بین جامعۀ ما از عدل و مهربانی و دانش خبری نیست.
در نامه ۴۷ نهجالبلاغه چنین آمده است:
يَا بَنِي عَبْدِ الْمُطَّلِبِ لَا أُلْفِيَنَّكُمْ تَخُوضُونَ دِمَاءَ الْمُسْلِمِينَ خَوْضاً، تَقُولُونَ قُتِلَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ [قُتِلَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ]؛ أَلَا لَا تَقْتُلُنَّ بِي إِلَّا قَاتِلِي، انْظُرُوا إِذَا أَنَا مِتُّ مِنْ ضَرْبَتِهِ هَذِهِ فَاضْرِبُوهُ ضَرْبَةً بِضَرْبَةٍ؛ وَ لَا تُمَثِّلُوا بِالرَّجُلِ، فَإِنِّي سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ (صلی الله علیه وآله) يَقُولُ: إِيَّاكُمْ وَ الْمُثْلَةَ وَ لَوْ بِالْكَلْبِ الْعَقُورِ.
ترجمه: «ای فرزندان عبدالمطلب! مبادا پس از من دست به خون مسلمانان فرو برید [و دست به کشتار بزنید] و بگویید: امیر مؤمنان کشته شد. بدانید جز کشندۀ من، کسی دیگر نباید کشته شود. درست بنگرید؛ اگر من از ضربت او مردم، او را تنها یک ضربت بزنید و دست و پا و دیگر اعضای او را مَبُرید. من از رسول خدا(ص) شنیدم که فرمود: «بپرهیزید از بریدن اعضای مرده، هرچند مردۀ سگ گزنده باشد.»
آیا ما واقعاً مثل حضرت علی(ع) عدالت میورزیم؟ خیر. ما بیشتر اهل شعار هستیم و نباید گمان کنیم واقعاً دوستدار اهلبیت هستیم. در جامعۀ ما، بهجای محبت، کینه در دلها پرورش داده میشود و این خلاف روش پیامبر(ص) و ائمه است.
خود پیامبر(ص)، وحشی را که قاتل حمزۀ سید الشهدا بود، بخشید. همچنین هند جگرخوار که جگر حمزه را بیرون کشید و گاز زد، بخشید.
پس آنچه دین میخواهد، مهربانی است؛ ولو با هند جگرخوار و وحشی. ولی متأسفانه در جامعۀ ما از دید گروهی که خود را انقلابی میدانند، همه بد هستند، الّا یک گروه خاص، و بر علیه همه باید مرگ فرستاد، الاّ یک گروه.
با این توضیحات متوجه میشویم دوستدار واقعی اهلبیت که از گردنه بالا میرود، کم پیدا میشود و ما نباید گمان کنیم با این اعمال و عقاید و رفتارمان مصداق آن هستیم.
داستان امام حسن مجتبی(ع) و مهربانی با مخالف
بد نیست به مناسبت، به داستان امام حسن مجتبی(ع) نیز اشارهای داشته باشم:
«مردی شامی امام حسن(ع) را دید، در حالی که آن حضرت سوار بر مرکب بود. مقابل آن حضرت ایستاد و شروع به ناسزا گفتن نمود. حضرت سکوت نمود و پاسخ او را نداد. وقتی آن مرد مسافر دشنامگویی خویش را به پایان برد، حضرت به او سلام نموده و لبخندی بر لب آورد و چنین سخن آغاز نمود:
ای پیرمرد! به گمانم غریبی! گویا دچار اشتباهی شدهای! اکنون اگر از ما رضایت و حلالیت بطلبی، تو را عفو خواهیم نمود؛ اگر چیزی بخواهی، عطایت میکنیم؛ اگر طالب رشد و هدایت باشی، ارشادت میکنیم؛ اگر مرکبی بخواهی، آن را به تو میبخشیم؛ اگر گرسنه هستی، غذایت میدهیم؛ اگر برهنه باشی، تو را میپوشانیم؛ اگر حاجتمندی، حاجتت را روا میسازیم؛ اگر از وطن رانده شده باشی، پناهت میدهیم؛ اگر نیازی داشته باشی، نیازت را برآورده میسازیم. اکنون بهتر است وسایلت را به خانۀ ما بیاوری و تا پایان سفرت با ما زندگی کنی؛ زیرا منزل ما وسیع است و اسباب رفاه و آسایش در آن فراهم میباشد…
وقتی آن مرد شامی جملات مهرآمیز امام را شنید، شروع به گریستن کرد و گفت: شهادت میدهم تو خلیفۀ خدا بر زمین هستی و حقیقتاً خداوند بهتر میداند رسالت خود را در کدام خاندان قرار دهد. پیش از این، تو و پدرت مبغوضترین خلق خدا در نزد من بودید، اما از این پس کسی را بیشتر از شما دوست نمیدارم.
آن مرد اسباب و وسایل خویش را به منزل امام برد و تا زمانی که در مدینه بود، مهمان آن حضرت بود و از معتقدین به محبت این خاندان شد.»
(مناقب آل أبیطالب، ابن شهرآشوب، ج ۴، ص ۱۹)
وَ الَّذِينَ كَفَرُوا بِآيٰاتِنٰا هُمْ أَصْحٰابُ الْمَشْأَمَةِ ﴿البلد، ۱۹﴾
«و کسانى که به آیات ما کفر ورزیدهاند، آنانند تیرهبختان.»
معنای عنوان «الَّذِينَ كَفَرُوا»
عنوان الَّذِينَ كَفَرُوا به کسانی گفته میشود که حق را میپوشانند. البته در رسالۀ مراجع و برخی دیگر از منابع دینی، این عنوان به تمامی غیرمسلمانان اطلاق شده است و سپس میگویند کافران نجس هستند.
این در حالی است که هر غیرمسلمانی کافر نیست؛ چون بسیاری از غیرمسلمانان حقپوش نیستند، بلکه جاهلاند.
مراد از «آیاتنا»
و اما مراد از آیات خدا، هر چیزی است که نشانه یا نمایش قدرت خداست. البته بهتر است بگوییم «نمایش قدرت»؛ چون «نشانه» بیشتر به علامتهای قراردادی گفته میشود، ولی آیات الهی چیزهایی هستند که تکویناً علامتی برای خدا هستند. به همین خاطر، بهتر است بگوییم آیات الهی چیزهایی هستند که نمایش قدرت خدا هستند.
همانطور که سرفه کردن علامت طبیعی سرماخوردگی است، عالم هستی نیز تکویناً نمایشگر قدرت الهی است؛ از جمله آنچه که در همین سورۀ بلد بیان شد، مثل چشمها، زبان و دو لب.
کسی که شُبهه دارد کافر نیست
از این توضیحات میفهمیم مراد از عبارت «وَ الَّذِينَ كَفَرُوا بِآيٰاتِنٰا» کسانی هستند که آیات الهی را میبینند و میفهمند و منکر آن میشوند؛ اما کسی که در مورد آیات خدا شبهه دارد و هنوز آن را نفهمیده است، کافر محسوب نمیشود.
ما چون از درون افراد خبر نداریم، نمیتوانیم به دیگران تهمت کفر بزنیم. چهبسا افراد اگر حق را نمیپذیرند، از این باب باشد که آن را نفهمیدهاند یا نسبت به آن سؤال دارند؛ همچنانکه از راسل نقل شده که گفته است: اگر خدا و قیامتی وجود داشت، من به او خواهم گفت که دلایلت مرا قانع نکرد و ذهن من نتوانست قبول کند.
پس نباید کارخانۀ کافرسازی درست کرد. متأسفانه برخی آخوندها چون در برابر شبههکنندگان جوابی ندارند، سریع به آنها تهمت کفر میزنند.
عَلَيْهِمْ نٰارٌ مُؤْصَدَةٌ ﴿البلد، ۲۰﴾
«که آتشى دربسته بر آنان احاطه دارد.»
در این آیۀ آخر از واژۀ مُؤْصَدَةٌ استفاده شده و این واژه در سورۀ همزه نیز به این صورت آمده است:
إِنَّهٰا عَلَيْهِمْ مُؤْصَدَةٌ ﴿الهمزة، ۸﴾
«آن آتش بر آنان دربسته است.»
فِي عَمَدٍ مُمَدَّدَةٍ ﴿الهمزة، ۹﴾
«در ستونهایی کشیده شده.»
انواع نور و انواع آتش
بعید نیست در این آیات گوشۀ چشمی از علم روز یا همان ساینس بیان گردیده باشد. علاوه بر نکتههای اخلاقی که سورۀ همزه دارد، آنچه از این دو آیه به دست میآید این است که دو نوع نور داریم: نورهای معمولی که بهصورت مخروطی حرکت میکنند و بیرون را روشن میکنند، و نورهایی که حرکت مستقیم دارند و به درون نفوذ میکنند و با آن میتوان از درون عکس برداری کرد یا سنگ کلیه را شکست یا غدۀ زاید را سوزاند.
پس توجه فرستندۀ کتاب به علوم روز روشن میشود و این یک معجزۀ قرآنی است که با پیشرفت علم روشن شده است.
از این موارد در دیگر سورههای قرآن نیز یافت میشود. مثلاً در سورۀ تکویر آمده است:
وَ إِذَا الْبِحٰارُ سُجِّرَتْ ﴿التكوير، ۶﴾
«و هنگامی که دریاها مشتعل و برافروخته گردند.»
آتش گرفتن دریا در زمان قدیم قابل فهم نبود؛ ولی با توجه به اینکه امروزه مشخص شده عناصر آب یعنی هیدروژن و اکسیژن اوّلی سوزنده و دومی سوزاننده است، فهم این آیه برای ما راحتتر شده است. یعنی با تجزیۀ آب دو ملکول سوزنده و یک ملکول سوزاننده بوجود میآید.
به هر حال آتشی که در ستونهای کشیده شده است، بعید نیست که از سنخ نورهایی باشد که به درون بدن نفوذ میکند. پس کافران از درون میسوزند و آن سوزش با اسباب ظاهری قابل دفع نیست.
و آخر دعوانا ان الحمدلله رب العالمین
تاریخ 13/ 5/ 1405 تا 23 /5. دهۀ آخر صفر1448. زمان تصحیح 18 / 7 / 1405 مطابق 28 ربیع الثانی 1448
